مصاحبه با سرهنگ پاسدار حسين على كاجى(2) جانباز عملیات مرصاد 2 - لطفا از ايثار و شجاعت رزمندگان در اين عمليات، بيشتر برايمان بگوييد . رزمندگان اسلام برايشان فرقى ندارد كه در چه زمان و در چه مكانى به تكليفشان عمل كنند . خواه در شلمچه باشد، خواه در عمق خاك عراق و يا در خاك كشور خودمان . چيزى كه ما در اين عمليات از بچههاى بسيجى و رزمنده و سپاهى ديديم، به تكليف عمل كردن بود نه چيز ديگر . فرماندهى گردان حضرت رسول (ص) و لشكر ويژهى شهدا، برادر «براتى» ، تعريف مىكردند كه در يكى از
بزم حضور سخن از شهيدان روحانيت است، از پرستوهاى مهاجر و عاشقان صادقى كه پرچمى از «تعهد» بر دوشداشتند و تن پوشى از «تقوا» بر قامت، و در سنگر «جهاد» و محراب مبارزه،ذكر «شهادت» بر لب و در دل داشتند. با پيشانى بند «اخلاص» برسر، با سلاح صلاح و اصلاح در كف، كهفاصله «حرف» تا «عمل» و شعار تا جهاد را با پاى سر و سرمايه جانرفتند و چه امضايى معتبر تر از «خون»؟ و چه سندى رسمىتر از«شهادت»؟ شهيدان روحانى، شجره نامهاى خونين دارند، با شاخ و برگى از جهاد وشهادت، كه
گفت و گو با سرهنگ پاسدار حاج حسين على كاجى(1) جانباز عملیات مرصاد (1) مقدمه هنوز خاك غربت زدهى غرب، داغدار شقايقهاى گلگون كفنى است كه سر به سجدهگاه عشق ساييدند و رهسپار وادى معشوق شدند. هنوز كوچه پس كوچههاى شهر، نغمهگر كبوتران بال و پر شكستهاى است كه از قافلهى شهادت جا ماندهاند و فرياد «امن يجيب» شان در آسمانها طنين افكن است. ثانيهها هنوز به ياد عملياتهايى زندهاند كه ميراثشان فجر اسلام و يارانش بود. ثانيههاى مرداد نيز زندهگر «مرصاد» است و عزتى كه
بارقه (7) سلام دخترم! اين آخرين سلام يك مادر است در ديدار با عكس و مزار دخترش. من امروز آمده ام تا از ماهشهر برايت بگويم. مى دانم كه تو مى شناسى ماهشهر را و مى دانى كه در كجاى ِهستى قرار گرفته و با تو چه رابطه اى دارد، امّا بد نيست قدرى هم من از آن جا بگويم: آن روزها، كه تو تنها غنچه باغ زندگى ام بودى، به محدوده ماهشهر كه نزديك مى شدم، احساس مى كردم غم و اندوه غريبى وجودم را فراگرفته است؛ از پنج كيلومترى ماهشهر ناراحتى و غمْ ميهمان ناخوانده قلبم بود. باور كن دخترم، من به سختى ها عادت كرده بودم و
گفتوگو با محمود بدرفر، عكاس جنگ پیرامون عملیات مرصاد محمود بدرفر، متولد سال 1348 در تهران، در سال 60 به جرگه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی میپیوندد و عازم جبهههای نبرد حق علیه باطل میشود. در دوران تحصیل با ابراهیم حاتمیكیا و احمدرضا درویش همكلاسی میشود و در سال 69 با شهید آوینی آشنا و با هم به پاكستان میروند و پس از سالها عكاسی تجربی در سال 1372 از دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته عكاسی فارغالتحصیل میشود. در دوران جنگ ابتدا از عملیات و مانورهای دریایی جنوب و پس از آن از مناطق عملیاتی عكاسی میكند
چكيده سخنرانى منتشر نشده استاد مرتضى مطهرى(ره) پيرامون نفاق و منافقين المنافقون و المنافقات, بعضهم من بعض, يإمرون بالمنكر وينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم نسوا الله فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون توبه/ 67 از جمله كلماتى كه در قرآن زياد به چشم مى خورد, كلمه ((منافق)) با صيغه هاى متفاوت مثل منافقون و منافقات و نيز كلمه ((نفاق)) (فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم ـ توبه / 77) يا كلمه ((نافقوا)) باز به همين معناست. در قرآن بر خلاف كتب آسمانى ديگر, در مقابل مومنين دو دسته قرار دارند; دسته اى كه گاهى آن
بارقه (6) مى خواستم به قم برگردم امّاگويا چيزى مانع مى شد. انگار تقدير اين بوده است كه يك روز ديگر هم در اصفهان باشم تا ماجراى پس از شهادتت را بگويم، حتماً براى تو تازگى دارد و دوست دارى بشنوى. خوب من هم آمده ام نزد تو تا برايت آخر ماجرا را تعريف كنم، دخترم! پس از آن كه تو به شهادت رسيدى و ما را با غم فراقت تنها گذاشتى، به اصفهان بازگشتيم. راستى نزديك بود فراموش كنم از راهپيمايى مردم ماهشهر بگويم. بعد از شهادت تو براى اولين بار در ماهشهر راهپيمايى عظيمى به راه افتاد و مردم عليه منافقين شعار مى دادند
منافقين از لاتها بدترند شهيد حجة الاسلام و المسلمين عبداللّه ميثمى به خاطر مبارزه با حكومت ستمگر شاهنشاهى بارها مورد تعقيب ، زندان و شكنجه قرار گرفت . در داخل زندان از ناحيّه منافقين آزارها ديد. آزارها و زخم زبانهايى كه از شكنجه هاى ساواك هم وحشتناك تر بود. جوّ زندان در دست منافقين بود و هر كس با آنها كنار نمى آمد با مارك ((ارتجاعى )) و غير مبارز و هزاران افتراء ديگر با او به مبارزه برمى خاستند و او را بايكوت مى كردند. آنچه در زندان مهم بود ثبات و استقامت در عقيده بود كه ميثمى والاترين مظهر آن بود، با اين
بارقه (5) سلام، سلامى گرم از پدرى كه سحرگاهان به ديدار دخترش آمده است. مرا ببخش دخترم كه اين قدر زود آمده ام، حال و هواى سحر خيلى خوب است؛ پاك و صميمانه و قدرى هم بوى بهشت مى دهد. فكرش را بكن سحرى كه در كنار تو باشم ،تو كه بهشتى هستى،چقدر زيبا و دوست داشتنى است، اين طور نيست؟! نمى خواستم در حضور مادرت با تو سخن گويم؛ براى همين حالا آمدم تا مادرت نباشد. آخر مى دانى كه مادران خيلى راحت احساس خود را در قالب واژه هاى سوزناك مى ريزند و با فرزندانشان سخن مى گويند، ولى طاقت شنيدن احساس هاى آتشين ديگران را
صیاد در نگاه دیگران سرتیپ پاسدار مصطفی ایزدی به بهانه شهادت سپهبد صیاد شیرازی من المومنین رجال صدقوا ما عاهدواالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا زیر شمشیر غمش رقص كنان خواهم رفت كان كه شد كشته او نیك سرانجام افتاد سردار سرافراز جبهه توحید و بسیجی آشنای جبهه های افتخار و شرف ، سپهبد علی صیاد شیرازی این سربردار همیشه بیدار و جهادگر عرصه های پیكار و شیر بیشه شجاعت و فضیلت و عاشق بی قرار شهادت و اسوه ایثار و اخلاص و استقامت با صدق و صفا و مظلومیت پس از عمری جهاد خالصانه و
منافقین؛وابستگان حزب بعث خاطره ای از حاج سيد علي اكبر ابوترابي (آذر سال 68) ما در اردوگاه تكريت 5 بوديم كه مشرف شديم به زيارت كربلاو نجف. يك اتوبوس ديگر هم ديديم كه همراهمان مي آيد در حرم آقا امام حسين(ع) آنها را از ما جدا نگه داشتند در حرم متوجه شديم كه اينها منافقين هستند. آنها كساني بودند كه در كمپ صلاح الدين نگهداري مي شدند و جزء گروهك منافقين بودند. نگذاشتند كه آنها با ما همراه شوند اول ما زيارت كرديم و آمديم بيرون و بعد آنها. در نجف اشرف طوري شد كه قبل از ورود ما، يك عده از مسئوليني كه از بغداد آمده بودند،
بارقه (4) امروز آمده ام تا از شيرين زبانى هايت بگويم و از ناز كردن هاى كودكانه و دخترانه ات. تو خيلى زودتر از هم سن و سال هايت به سخن آمدى و اين براى من كه شاهد حرف زدن اولين فرزندم بودم بسيار دوست داشتنى بود. يك سال و نيمه بودى كه جمله را به صورت كامل ادا مى كردى و مثل ما حرف مى زدى بدون زحمت و تلاش. اين شتاب تو براى بزرگ شدن و بزرگى كردن هميشه براى من كه مادر بودم و شاهد رشد تو، جالب و غير منتظره بود. نمى دانى چقدر از حرف هاى قشنگت لذت مى بردم، نمى دانى! هرگز
مرد پولادين انقلاب كه بود؟ شهيد لاجوردى مرد پولادين انقلاب،روزهاى درد و شكنجه و استقامت، پس ازشصت و سه سال عمر بابركت دنياى فانى راوداع گفت و به ديدار حق شتافت. دشمنان كوردل انقلاب به انتقام روزهاى شكست، لاجوردى را هدف تيرهاى خصمانه خويش قرار دادند و با توطئه شوم ديگرى، نقاب ذلت از چهره كفربار خويش برداشتند. لاجرم لاجوردى بايد مىرفت و اورا توان ماندن نبود. او خستگى سالها درد ورنج زندانهاى ستمشاهى و سالها كار و ايثار وخدمت را بر دوش كشيده بود. هيچ لذتىگواراتر از شهادت را نمىپسنديد و هيچ ديدارى بيش از لقاى
بارقه (3) فرشته كوچك من سلام! باز هم آمدم. آخر سخنانم به پايان نرسيده است. راستى كجا بوديم؟ بله رسيديم به آن جا كه دوران باردارى ام سپرى شده بود و لحظه ها با رفتنشان برايم پيام آمدن تو را مى آوردند. هميشه دغدغه تولد تو را داشتم، نمى خواستم در بيمارستان به دنيا بيايى، مبادا پرستا رها در شستن و نگاه داشتن تو بى توجهى كنند. دلم مى خواست اگر ذكر گفتن من قطع شد كسى باشد كه آن را ادامه دهد. مى خواستم اولين كلمه اى كه تو با گوش هاى كوچكت در اين دنياى بزرگ مى شنوى نام خدا و تسبيح او باشد. چه كنم عزيزم، برايت
خاطرهای از دوره ریاست جمهوری بنیصدر اوایل انقلاب اولین دولتی که بر سر کار آمد دولت بنیصدر بود و بنیصدر داشت از اول ریشهها را قطع میکرد. یادم هست که در مشهد بودیم. سخنرانی بنیصدر را در مشهد شنیدیم. من بودم و آقای زورق و آقای شمسایی و آقای بهجتی هم بودند. با ماشین رفتیم به مشهد، خانه یکی از شعرا؛ مثل اینکه خانه "خسرو"1 بودیم، خدا رحمتش کند از شعرای مشهد بود. رادیو را گرفته بودیم. آقای بنیصدر یک صحبتی کرد خطاب به امام اما در لفافه که این جا را چه کار کردید؟ فیامانالله، فیامانالله،... همینطوری صحبت میکرد و میگفت