آنقدر به جبهه میروم تا شهید شوم عقاید و تفکراتش تقلیدی نبود من و حسن زیاد با هم صحبت میکردیم، همیشه به من میگفت که انشاالله جنگ تمام شود، درسم را میخوانم. در زمان جنگ اصلا وقت نداشت. مدام در مسجد و مقر سپاه بود، تفکر و عقایدش را خودش به دست آورده بود. با تمام وجود و بدون ریا امام را دوست داشت و میخواست تمام همتش را پای انقلاب بگذارد. یک روز دیدم که با رساله امام به خانه آمد و گفت: «من مقلد امام هستم و رسالهشان را گرفتهام.» برادر شهید حسن
در رعایت حقالناس و حفظ بیتالمال اهتمام میورزید هیچگاه دست از آگاهسازی مردم برنمیداشت پدرم از هر موقعیت و فرصتی برای آگاهسازی مردم استفاده میکرد. او به تازگی به امامت جمعه گشت علی و مدرس حوزه علمیه در آمده بود، با مولوی محمدیوسف حسینپور که مدیر حوزه بود و فرد دیگری به نام ملامحمد در حوزه فعالیتهای انقلابی میکردند. شعارهای علیه رژیم را مینوشتند و جوانان را برای برپایی تظاهرات و راهپیمایی تحریک میکردند. گروهکهای گوناگون او را تهدید میکردند و هرگاه او را تهدید به مرگ میکردند، میگفت: «اگر میخواهید بکشید، بکشید؛ اما من دست از
دغدغهاش بهبود معیشت مردم بود بهبود معیشت مردم علیاصغر عاشق کمک کردن به دیگران بود و سعی میکرد از طریق بهبود بخشیدن به وضعیت عمرانی شهرها و کمک به اشتغالزایی مردم، وضعیت آنها را بهبود بخشد. اگر متوجه میشد، به عنوان مثال دور برگردان جادهای مشکلی دارد فورا نامهای به مسئولین مربوطه مینوشت و میگفت دنبال این کار را بگیرید تا اینجا درست شود. شبی به خانه ما آمده بود همین که از در منزل خارج شد چشمش به زمین خاکی جلوی منزل ما افتاد. گفت: «آبجی زنگ بزنید به شهرداری و به آقای نورایی اطلاع دهید که چنین زمینی اینجا بدون
جندالشیطان با ادعای حمایت از حقوق اهلسنت، در پی تفرقه بین شیعه و سنی بود موسس اين گروه عبدالمجيد(عبدالمالک) ريگی شفا فرزند آزاد متولد1361 در زاهدان است که به لحاظ اعتقادي سني حنفي با گرايش ديوبندی است. او مدت کوتاهی در حوزههای دينی داخل استان سيستانوبلوچستان از جمله مدرسه علميه «عينالعلوم گُشتِ سراوان» تحصيل کرد و سپس به پاکستان رفت و مدت اندکي هم در مدرسه «فاروقيه» ادامه تحصيل داد. ريگی قبل از تشکيل گروهک جندالشيطان در سال 1374 در گروهک سپاه محمدرسولالله به سرکردگي مولابخش درخشان
آرامش خود را با نمازخواندن بهدست میآورد انفاق در راه انقلاب را ذخیره آخرت میدانست پدرم بسیار متدین بود، به طوری که از 8سالگی شروع به نمازخواندن کرد و در آن سن حتی یک نماز قضا هم نداشت. مادرم تعریف میکند: «خانوادهام برای پدرت حلقهای از طلا گرفتند؛ اما او حتی یکبار هم آن حلقه را دستش نکرد، بلافاصله حلقه را فروخت و پول آن را خرج جبهه و انقلاب کرد و به یکی از دوستانش گفته بود که من اکنون یک خانه در بهشت برای خودم خریداری کردم.» پسر شهید عباس
بزرگترین آرزویش ضربهزدن به ضد انقلاب بود مورد اعتماد رهبر بود با مقام معظم رهبری رابطه خیلی نزدیکی داشت، چون ایشان نیز در مشهد تشریف داشتند، جلساتشان در مسجد کرامت امام حسن مجتبی برگذار میشد. برای نماز خواندن خدمت آقا میرسیدیم و بعد از آنجا باهم پیاده به سمت منزل ایشان میرفتیم و از محضر ایشان استفاده میکردیم. آقا آنقدر به محمد اعتماد داشتند که به خاطر دارم ایشان با خانواده در فرودگاه بودند و میخواستند خانوادهشان را با هواپیما به مشهد بفرستند. آقا محمد را دیدند و به خانواده گفتند، آقای رواقی در هواپیما هستند، پس خیالم راحت
توطئه کمونیستها در رویارویی حماسه آمل بیثمر ماند «اتحادیه کمونیستهای ایران» ( ا. ک. ا.) که از ادغام چند گروه کمونیستی شکل گرفته بود در واقع یک شاخه مائوئیست کنفدراسیون در آمریکا به شمار می رفت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی این گروه با همان نام ( ا. ک. ا.) در داخل کشور به فعالیت پرداخت و نشریه حقیقت را به عنوان ارگان خود منتشر ساخت. در جریان حوادث سال 1360 اتحادیه مذکور خود را در یک بازی جنگ و مرگ گرفتار ساخت و با گذاشتن عنوان «سربداران» بر خود به کشتار مردم آمل پرداخت و خود نیز توسط مردم مضمحل گردید.
پس از شهادت، من را جوان ناکام نخوانید پس از شهادت، من را جوان ناکام نخوانید سید مجید مطئن بود که به شهادت میرسد؛ ولی اعتقاد داشت تا من راضی به شهادتش نباشم، این اتفاق نمیافتد. گاهی میگفت: «مادر از من دل بکنید تا من هم پرواز کنم.» همیشه میگفت: «هنگامی که به شهادت رسیدم، هیچگاه من را جوان ناکام نخوانید و در مراسم تشییعم مشکی نپوشید. برای من دعا کنید تا اسیر و زخمی نشوم، دعا کنید شهید شوم.» من در مجلس سید مجید به خاطر وصیتی که کرده بود، مشکی
فرد عاشق سوی عشقش پیشتازی میکند خدا به عهدش وفا کرد او آنقدر به راهی که میرفت ایمان داشت که سختیهای راه برایش بسیار لذتبخش بود. در یکی از آموزشهایش از ناحیه پا مجروح شد و در آن لحظه شعری گفت که دوستانش آن را یادداشت کردند: عاشقان واقعی را عشق راضی میکند/ فرد عاشق سوی عشقش پیشتازی میکند فکر میکردم که دارم عشق بازی میکنم/ لیک غافل زآنکه با من عشق، بازی میکند معمولا ماموریتهای شهید وطنی در شمال غرب، درگیری با پژاک بود. چهاردهم اسفند
هدف از ترور شهید جنگیزهی چه بود شاهجهان کیانی، عضو شورای شهر سرباز: برادر بزرگوارمان جناب شهيد مولوي جنگي زهي، از علماي شاخص منطقه سرباز و امام جماعت مسجد شهرمان، راسک بود. مولوی برکت بلوچی، امامجمعه روستای سرکور: مولوي جنگيزهي، به زندگي خودش اهميت نميداد؛ حتي خانهاش ديوار نداشت. دو اتاق کوچک داشت که بچههايش در آنجا زندگي ميکردند. سه فرزند داشت که اولين پسرش را شهيد کردند. اگر با نفوذي که در اين شهرستان داشت، ميخواست از راه بيجا پول جمع کند، الان بهترين زندگي را داشت.
هیچ باکی از تهدیدهای منافقین نداشت همیشه به فکر دیگران بود وضعیت مالی خانواده ما خوب بود. پدرم رضا را در رفاه بزرگ کرد و برایش ماشین خرید؛ اما رضا همیشه سعی داشت از امکاناتش برای خدمت به دیگران استفاده کند. زمان انقلاب همیشه بعد از تظاهرات مادر را به خانه میرساند و دوباره به محل برگزاری تظاهرات برمیگشت و آنهایی را که برای تظاهرات آمده بودند، به خانههایشان میرساند. میگفت: «بعد از تظاهرات ماشین گیرشان نمیآید، بروم اینها را برسانم.» گاهی مادر و
شهید حاجیقلیزاده خدمتگزار مردم بود هر چند اینجانب لیاقت اظهارنظر در رابطه با خصوصیات شهدا را ندارم؛ اما بعنوان ادای دینی که برعهدهام هست و حقی که از این شهید بزرگوار بر گردن دارم بخشی از خصوصیات او را که در مدت دوستی 18سالهام با ایشان دیدهام برایتان بازگو میکنم: شهید حاجیقلیزاده و خدمت به مردم و اقشار آسیبپذیر جامعه: شهید حاجیقلیزاده زندگی و خانواده وکلاً عمر خودش را وقف انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی کرده بود. در خدمت کردن به آحاد
تواضع استاد زبانزد خاص و عام بود خلوص در نماز در کارهایش اخلاص داشت. زمانی که نماز میخواند همه توجهش به نماز بود. بعد از نماز نورانیت خاصی در چهرهاش میدیدم. مدام میگفتم: «هادی چقدر قشنگ نماز میخوانی. میدانی چهرهات نورانی میشود؟» هادی همیشه بعد از این حرف من بدون هیچ پاسخی میخندید. همسر شهید هادی محمدیسلیمانی فروتن و متواضع دکتر بسیار متواضع بود. یادم
در کردستان ضدانقلاب از پشت خنجر میزد همیشه دست خیر داشت زمانی که برادر و پدرم قصاب بودند، همسایههای ما نمیدانستند قیمت گوشت چقدر است! زمانی که پدرم گوشت به خانه میآورد، مادرم قسمتی از آن را بین همسایهها تقسیم میکرد و دیگر نیازی به خرید گوشت نداشتند. به اقوام و فامیل سر میزد و اگر آنان نیازمند کمکی بودند، هرکاری از دستش برمیآمد انجام میداد. هر چه که داشت به دیگران میداد. همیشه میگفت: «این دستها روزی زیر خاک میروند، به همه کمک کنید.» دختر شهید
روایتی از دیدار رهبر معظم انقلاب با خانوادۀ شهید مصطفی احمدیروشن سرم را تکیه داده بودم به شیشۀ ماشینی که از لابهلای اتومبیلهای توی خیابان به سرعت میرفت تا به موقع برسیم خانۀ مصطفی؛ به موقع یعنی زودتر از رهبر انقلاب. مصطفی سر جمع ۷ ماه و ۷ روز بزرگتر از من بود و پسرش هم تقریباً همسن دخترم. فکر کردم به اینکه اگر اتفاقی مثلاً تصادف برایم پیش بیاید حال خانوادهام چطور خواهد شد؛ پدر، مادر، همسر، دخترم، برادرها و بقیه. از روی محبت، هیچ دلم نخواست که تصورشان بکنم؛ ولی چند دقیقۀ بعد قرار بود برسم به خانۀ جوانی همریش و همسنوسال خودم که اتفاقی برایش افتاده و