فرمانده شجاع پابرهنه فرمانده شجاع پابرهنه جنگیدن آقا رجب هم خصوصیات عجیبی داشت. همیشه آستین و پاچههایش را مقداری بالا می زد. بدون کفش و کلاه حرکت میکرد و همه بچهها را در وسط میدان مدیریت میکرد. ایشان معمولاً کفش پایش نمی کرد و بسیار شجاعانه میجنگید. روحیاتی در ایشان بود که ما در احادیث و در وصف یاران پیغمبر شنیده بودیم. یکی از همرزمان شهید رجبعلی محمد زاده
تروریستها با بستن جاده، به سمت اتوبوس تیراندازی کردند حوالی غروب آفتاب همراه با تعدادی از جوانان اهلسنت و شیعه تایباد، پس از زیارت یادمان دهلاویه به محل اسکان کاروانهای خراسان که در مسیر اهواز به سوسنگرد و نرسیده به شهر حمیدیه (اردوگاه ثامن الائمه) بود بر می گشتیم. نزدیک سوسنگرد بودیم که هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و اتوبوس مسیر خود را ادامه میداد. من و تعدادی از بچههای کاروان دور هم جمع شده و مشغول صحبت بودیم که با ترمز ناگهانی اتوبوس هرکدام به سمتی پرت شدیم. من که از ناحیه ستون فقرات و دندهها آسیب دیده بودم هنوز درست متوجه اطرافم
شهید بهشتی در مسیر حق حرکت میکند نهی از منکر مبارزات مردم علیه رژیم پهلوی اوج گرفته بود. ماه رمضان بود و تظاهرات انرژی زیادی میگرفت. مهدی همراه چند تن از اقوام برای تظاهرات رفت. در مسیرشان یکی از سربازهای رژیم را دید که در حال سیگار کشیدن است. به سمتش رفت. کنارش ایستاد و به آرامی گفت: «مگر نمیدانی ماه رمضان است که سیگار میکشی؟» سوال مهدی سرباز را چنان عصبانی کرد که چنگ در موهای همسرم انداخت و آنها را با ناراحتی کشید. یکی از اقوام که آنجا حضور داشت میگفت احساس میکردم هر لحظه ممکن است پوست سر مهدی جدا شود! چند نفر از
هیچ هراسی از تهدیدهای منافقین نداشت راضی به رضای خدا بود یحیی پسر عمه من بود و حاصل ازدواج ما 2فرزند است. پسرم متولد1358 و دخترم متولد1360 است. فرزندانم هر دو به دلیل ازدواج فامیلی ما ناشنوا هستند. زمانی که متوجه این موضوع شدیم، برایمان خیلی سخت بود؛ ولی یحیی همیشه به من آرامش میداد و میگفت: «اینان هدیههای خداوند هستند.» همسر شهید یحیی سعیدی باکی از منافقین نداشت
پس از شهادت همسرم، زندگی بسیار سخت شد همسران صبور شهدا، زنهاى جوان، شوهران جوانِ خودشان را در آغاز زندگى شیرین خانوادگىِ مورد آرزو از دست بدهند. ابتدا راضى بشوند این شوهر جوان برود جائى که ممکن است برنگردد؛ بعد هم شهادت او را تحمل کنند، افتخار کنند و سرشان را بالا بگیرند. اینها آن نقشهاى بىبدیل است. مقام معظم رهبری حفظه الله در سالهای نخست پیروزی انقلاب، گروهکهای مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران که رویکرد نظام را برنمیتافتند، به مقابله با آن برخواسته
قبای شهادت برازندهاش بود دقت در تربیت فرزند شهید رجایی به تربیت فرزندانش بسیار اهمیت میداد. روزی شهيد رجايي با كمال(فرزند ارشد شهيد رجايي) كه بچه بود، آمده بودند منزل ما و داخل پاسيوي منزل ما دو درخت پرتقال بود، پرتقالها كوچولو بودند و كمال يكي را كند. پرتقال كوچك تلخ است طبيعتا نتوانست آن را بخورد. شهيد رجايي گفت: «همه اين را بايد بخوري.» من گفتم آقای رجايي بچه را راحت بگذاريد، گفت: «نه! بايد تلخي كار اشتباهش را بچشد.» دكتر محمدرضا قندي
آخرین کلام قبل شهادتش مژده نابودی منافقین بود در برابر معصیت سرسختانه میایستاد در خانواده، ما همه از 6 سالگي نماز ميخوانديم. برادرم روي مسائل ديني خيلي تقيد داشت و اگر كسي رعايت نميكرد، سعي ميكرد تا با آرامش قانعش كند؛ البته هميشه هم اينگونه نبود. گاهي اوقات ميدانست گناه و اشتباه بزرگي در حال رخدادن است و سرسختانه برخورد ميكرد. بهطور مثال يكبار كه فهميد یکی از جوانان هممحلیاش مشروب خورده است، با عصبانيت تمام به او گفت: «ديگر با من حرف نزن!» آن شخص که الان صاحب چندين فرزند است، هميشه ميگوید كه زندگيام را مديون علي
تنها هدفش خدمت به اسلام و انقلاب بود از روحیه قوی برخوردار بود «همیشه آرامش او باعث شگفتی من میشد. در سال 1371 در یکی از مقرهای مرز سردشت که ضد انقلاب حمله کرده بود، من با او تماس گرفتم و گفتم که به سرعت به کمک آنان بروید و نگذارید مقر سقوط کند. او پشت بیسیم گفت: «شما خیالتان راحت باشد. وقت نماز است و نمازتان را بخوانید و ما را هم دعا کنید.» این جملهاش، من و دیگران را دگرگون کرده و روحیه قوی در بین ما ایجاد کرد. تلاش به موقع و بیش از اندازۀ او باعث شد ضد انقلابیون نتوانند به مقر ضربه بزنند.»
نمازش بوی شهادت میداد دنیا برایش تنگ شده بود شبی که میخواست به کردستان برود، منزل ما بود. نمازی را که آن شب خواند، هیچ گاه از خاطر نمیبرم. برایم حجت تمام شد که این نماز اول و آخری بود که حبیبالله در منزل ما خواند. چهرهاش حالت خاصی داشت. از همان لحظه، رفتش را حس کردم. دیگر دنیا برایش تنگ شده بود. نمیتوانست دوام بیاورد. یک عکس از من پیشش بود، آن شب عکس را به من بازگرداند. من فکر کردم از دست من ناراحت است و از من سیر شده است که خودش شروع به حرف زدن کرد و گفت: «میترسم دست دشمن اسیر شوم و عکس تو به دست نامحرم
در راه مبارزه هیچ ترسی به خود راه نمیداد در امانتداری حساس بود او همیشه حافظ امانت دیگران بود. خاطرم هست مبلغی پول از مادرش پیش او بود. از سیرجان به کرمان میآمدیم. آخر ماه بود؛ حتی یک هزاری هم نداشتیم. من تشنه بودم؛ اما هادی حاضر نشد از پولی که به امانت نزدش بود یک بطری آب بخرد. همسر شهید هادی محمدی سلیمانی در راه مبارزه هیچ ترسی به خود راه نمیداد مدام با افراد انقلابی جلسه داشت و برای اشاعه هر چه بیشتر انقلاب اسلامی صحبت میکردند و از آنجایی که
مبادا از شهادتم ناراحت شوید خودش را فدای انقلاب کرد زمانی که او در جبهه بود ما در روستا ساکن بودیم. برای آخرین بار با لباس نظامی ارتش آمده بود. بدون اینکه به ما خبر بدهد غافلگیر شدیم. آن روز همه خانواده را دور هم جمع کرد و تا نیمه شب برایمان از جبهه، رزمندهها و حماسههایی که شهدا میآفریدند، صحبت کرد. میگفت: «اگر من هم رفتم و روزی شهید شدم ناراحت نشوید، چرا که اگر لازم شد برای حفظ این مملکت و نظام مقدس باید جان خود را هم فدا کنم .» خواهر شهید لطیف
شهیدشدن جوانان مردم من را به سوی جبهه میکشاند قبل از ورود به حوزه هم بسیار مقید بود هنوز به حوزه نرفته بود که عروسی خواهر بزرگترمان برگزار شد. موقع عروس کشان رفت و در صندلی جلو ماشین عروس نشست. میخواست اجازه ندهد که در راه بزن و بکوب راه بیندازند. آن روز برای مجلس زنانه ارکست خانم دعوت کرده بودیم. زمانی که برادرم از این موضوع مطلع شد، نگذاشت آن خانم وارد مجلس شود و جلوی این کار را گرفت. خواهر شهید محمدعلی امینینژاد
ماجرای ترور اولین نمایندۀ امام در سپاه توسط جنگندههای عراقی روز اول اسفند۱۳۶۴ ساعت ۱۲:۳۰ هواپیمای حامل شهید محلاتی از تهران به مقصد اهواز در حرکت بود که در آسمان اهواز هدف دو موشک هوا به هوای جنگندههای عراقی قرار گرفت. به گزارش پایگاه خبریتحلیلی هابیلیان (خانوادۀ شهدای ترور کشور) روز اول اسفندماه سال 1364 هواپیمایی که از تهران به مقصد اهواز در پرواز بود، در نزدیکی اهواز هدف حمله دو جنگنده عراقی قرار میگیرد و شیخ فضل الله محلاتی نماینده امام خمینی(ره) در سپاه و تعدادی از مسئولان کشور که در این پرواز بودند به شهادت میرسند.
شهادت لیاقت میخواهد بسیار مقید به حجاب بود به شدت بر روی حجاب ما حساس بود. به یاد دارم که خودش از بازار برای من مقنعهای حجابدار خریده بود. مادرم میگفت: «اگر اذیت میشوی سرت نکن؛ اما داداش مصر بود که حتما سرم کنم. زمان شاه بود و ما فقط میتوانستیم تا دم در مدرسه مقنعه سرمان کنیم. وقتی داخل مدرسه میشدیم، مجبور بودیم مقنعه را برداریم. وقتی برادرم متوجه موضوع شد، گفت: «با این حساب اصلا نمیخواهد به مدرسه بروی.» کار خدا همان زمانها انقلاب پیروز شد.
پلاکم کلید بهشت است دنیا همچون قفسی تنگ همیشه دنیا را همچون قفسی تنگ برای خویش توصیف میکرد و حضور در جبهه را یک تکلیف می دانست. زمانی که در منطقه عملیاتی بودیم، پلاکش را از خودش دور نمیکرد، وقتی از او علت را پرسیدم، در جوابم گفت: «این پلاک کلید بهشت است .» همرزم شهید امامقلی بازدار هیچگاه نمیگذاشت بین اعضای خانواده جدایی بیفتد به انجام فریضه صله رحم بسیار معتقد بود. ما خانوادهای بودیم که بسیار به هم علاقهمند بودیم