روایت فداکاری یک «پیشمرگ مسلمان کُرد» نیروهای کومله ضامن یک نارنجک آمریکایی را کشیده و آن را داخل مشت پسر بچه قرار داده و به او گفته بودند: «بدون اینکه دستت را باز کنی این را به آن مرد که پارچه قرمزی به سرش بسته است تحویل بده.» عبدالله رستمی یکی از اعضای سازمان پیشمرگان مسلمان کُرد است. یکی از همرزمانش در رابطه با او روایت کرده است: عبدالله را از سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی میشناختم. او گچ کار بود و در محله چهار باغ سنندج سکونت داشت. چند سالی میشد که ازدواج کرده بود و صاحب چند فرزند پسر و دختر بود. بعد از پیروزی
حادثۀ تروریستی هفتم تیر1360 به روایت تصویر عکسها گویاتر از هر زبانی، از قساوت و رذالت منافقین سخن میگویند. به گزارش پایگاه خبریتحلیلی هابیلیان (خانوادۀ شهدای ترور کشور) هفتم تیر 1360 آیت الله سید محمد بهشتی رئیس وقت دیوانعالی کشور و 72 تن از مقامات و چهره های برجسته سیاسی ایران، بر اثر انفجار بمب در ساختمان اصلی حزب جمهوری اسلامی، به وسیله گروهک منافقین به شهادت رسیدند. در ادامه این جنایت وحشیانه منافقین را به تصویر میکشیم: [widgetkit id="6"]
خاطره آیتالله خامنهای از ترورشان در مسجد ابوذر وقتی که در مسجدی که من بودم بمب منفجر شد، از وقتی که بار اوّل بر زمین افتادم، که البته نفهمیدم چطور شد که افتادم، تا وقتی که به کلّی بیهوش شدم، سه مرتبه، برای لحظاتی به هوش آمدم و هر دفعه هم یک احساسی داشتم. آن حالات، هیچوقت از یادم نمیرود. حالا یکی را عرض میکنم: در یکی از حالات، احساس کردم که دارم میروم؛ یعنی احساس کردم که مرگ در مقابل من است. کاملاً در آن مرز عالم برزخ، خودم را دیدم و احساس کردم که در آن حال، انسان هیچ دستاویزی به جز خدا ندارد؛ هیچ دستاویزی! یعنی هر چه هم عمل پشت سرخودش
بازخوانی حادثه ترور آیت الله خامنهای چهار یا پنج روز از عزل بنیصدر میگذشت و جنگ با عراق و شورش منافقین بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی، بحث داغ محافل بود. آیتالله خامنهای که از جبههها برگشته و خدمت امام(ره) رسیده بودند، بعد از دیدار طبق برنامهی شنبهها عازم یکی از مساجد جنوبشهر برای سخنرانی بودند. خودرو حامل آیتالله خامنهای که از جماران حرکت میکرد، آن روز مهمان ویژهای داشت؛ خلبان عباس بابایی که میخواست درد
تروریسم دولتی رژیم صهیونیستی؛ ناگفتههایی از ربودهشدن ۴ دیپلمات ایرانی وظیفۀ مسئولین ما این بود که طی این مدت یک مقدار بحث پیگیری و رسیدگی به پروندۀ ۴ قهرمان کشورمان را بیشتر و جدیتر پیگیری میکردند که متاسفانه اینگونه نشد. به گزارش پایگاه خبریتحلیلی هابیلیان (خانوادۀ شهدای ترور کشور)، هجدهمین قسمت برنامه تلویزیونی راز با موضوع ناگفتههایی از ربودهشدن ۴ دیپلمات ایرانی پخش شد. در ابتدای این برنامه طالبزاده مجری برنامه با اشاره به موضوع برنامه به معرفی مهمانان پرداخت. وی گفت: امشب برنامه مهمی داریم دو میهمان گرامی داریم آقای «گلعلی بابایی» پژوهشگر و نویسنده
بمبگذاری در حرم امامرضا(ع) ذلت منافقین را نمایان کرد در سالهای اولیه پیروزی انقلاب گروهک منافقین از هر حیله و نیرنگی برای به دست گرفتن قدرت استفاده کرد. ترور مسئولین طراز اول کشور، انفجار معابر و محل رفت و آمد مردم و سایر ترورهای کور از آن جمله است. این گروهک با دست گذاشتن در دستان ایادی کفر و استکبار به تمام جنایات خود مهر تایید زد و با همکاری با صدام در ایام دفاع مقدس برادرکشی را به حد کمال رساند. پس از شکست مفتضحانه منافقین در عملیات مرصاد مدتی طول کشید تا مردم ایران توانستند شهرهای خسارت دیده را آباد کنند و مرهمی بر دل های داغ دار در فراغ
در میان ارتشیان پهلوی، جلسات عقیدتی برگذار میکرد هدایتگری زمان رژیم پهلوی در ارتش خیلی به همسرم سخت میگذشت. گاهی برای سربازها کلاس تشکیل میداد تا مسائل دینی را برایشان بازگو کند؛ اما مسئولین ارتش جلوی کارش را میگرفتند و به همین علت بارها در پارکها و فضای آزاد بیرون از پادگان برای سربازها کلاس تشکیل میداد. چند مرتبه با درجهداران بالاتر از خودش درگیر و بازداشت شده بود. مدام به من میگفت: «آدم هر کاری انجام بدهد ولی در این ارتش ظالم پهلوی نباشد!» همسر شهید حمید محمدغریبان
پسرم شور آزادی کردستان از چنگال ضدانقلاب را داشت شور آزادی کردستان با شروع جنگ تحمیلی، برای رفتن به سربازی بیقرار بود. وقتی فهمید چون به سن قانونی نرسیده، نمیتواند به جبهه برود، شناسنامهاش را دستکاری کرد. من و پدرش به شدت مخالف بودیم؛ اما نامهای برای ما نوشته بود که «شهادت نصیب هر کس نمیشود، رفتن من برای دفاع از اسلام و وطن است. کاری کنیم که فردا شرمنده فرزندان شهدا نباشیم. من میروم تا خواهران و برادرانم و همه مردم کشورم در امنیت باشند.» پدرش که اصرار و اشتیاق او را دید با رفتنش موافقت کرد؛ ولی با مسئول تقسیم نیرو صحبت کرده بود که
شهید لاجوردی و کمونیستها در زندان در یک اتاق بودند بوی عطر شهادت مدام در جبهههای کردستان بود. یکبار که برای مرخصی آمده بود، متوجه شهادت یکی از دوستانش شد. او و رضا رابطه بسیار نزدیکی باهم داشتند. تمام کارهای برگزاری مراسمش را انجام داد. زمان خاک سپاری برای تلقین گفتن، وارد قبر آن شهید شد. به کلی منقلب شده بود. مشتی از خاکش را در دست گرفت و گفت: «چه بوی عطری میدهد.» مدتی از این ماجرا نگذشت که رضا به شهادت رسید و در کنار دوستش به خاک سپرده شد.» پدر شهید رضا محرابینژاد
شهیدی که با زبان روزه بهدست شقیترین انسانها به همرزمان شهیدش پیوست شهید سیدمهدی تقوی از رزمندگان تخریبچی لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) و از فعالان جامعه قرآنی کشور بود که بر اثر حمله تروریستی صبح دیروز در مجلس شورای اسلامی به شهادت رسید. شهید تقوی که از جهاد دانشگاهی مامور به مجلس بود، داوطلبانه امور طلاب جمعیت رهپویان را نیز دنبال میکرد. حاضرین روایت کردهاند که او دم آخر فقط گفته بود: «الحمدلله رب العالمین» حاج بهزاد زارع از همرزمان شهید تقوی طی یادداشتی نوشته است: «حدود سه
احسان درهای شهادت را دوباره در دانشگاه باز کرد در پی حادثه تروریستی روز 17خرداد در تهران، «احسان آقاجانی» دانشجوی دکتری رشته اقتصاد دانشگاه امام صادق(ع) و کارشناس مرکز پژوهشهای مجلس در جریان این حمله تروریستی به شهادت رسید. تعدادی از دانشگاهیان در پی شهادت این دانشآموخته دانشگاه امام صادق(ع) مطالبی را منتشر کردند که در ادامه میخوانید: حسین عیوضلو، اقتصاددان و استاد دانشگاه امام صادق(ع): «احسان عزیز از
دو شهید ترور از یک خانواده با فاصله 30 سال وقتی عطر متبرک و پر از حس استقامت شهدای 8 سال دفاع مقدس در خطی مشترک و پس از گذر سالها به تهران سال1396 وصل میشود. هفده شهید و 45 زخمی ناشی از دو عملیات تروریستی روز 17خرداد در تهران است. پس از گذشت 29 سال باز هم معراج شهدا میزبان خانواده شهید تیموری شد. خانوادهای که سرنوشت، نوشتهای حماسی را برای آنها نوشته بود. شهیدی که امروز به برادر شهید خود پیوست. همان برادری که در سرنوشتی مشابه در عملیات مرصاد به دست عوامل گروهک تروریستی دیگری یعنی منافقین به شهادت رسید.
او رسم همسایگی را به درستی به جا میآورد برایم حافظ میخواند با حافظ عجین بود. از خواندن دیوان حافظ لذت میبرد. وقتی حافظ میخواند، اشک روی گونههایش روان بود. بعضی وقتها دلش میخواست خانمش را هم شریک کند. به آشپزخانه میآمد و میگفت: «عزیز! ببین حافظ چه گفته است.» شروع به خواندن میکرد، من هم ظرف میشستم. طوری رفتار میکردم که یعنی گوشم با تو است. قابلمه را زمین گذاشتم و نشستم؛ گفتم بخوان. این یک بیتش را دوباره بخوان. میخواستم به او نشان دهم که من هم در حال و هوای او هستم و او هم خوشحال میشد. همیشه به خدا میگفتم چه شد که مجید
تروریستهای حرکهالنضال به جرم خدمت من را ترور کردند صبر بر شهادت محمدجواد به معنای واقعی آرزوی شهادت داشت و نه تنها برای خوش، بلکه برای تمامی افرادی که او را میشناختند، مسلم شده بود که او به شهادت میرسد. تمام اقوام میگفتند که محمدجواد راه خود را انتخاب کرده است و شهید میشود. وقتی صحبت از شهادت میکرد و من شکایت میکردم، همیشه برایم این بیت شعر را میخواند: «شیون نکن مادر از مرگ خون بارم/ همچون لیلا بر علی اکبر صبرکن صبرکن» مادر شهید محمدجواد هوشیاری
در بین قاب عکس شهدا، یک جای خالی برای خودش گذاشته بود انتظار شهادت انگار به جواد الهام شده بود که به شهادت میرسد. این را از رفتارها و برخی از صحبتهایش میشد فهمید. روزی در مسجد توکلی قاب عکس شهدا را تمیز میکرد، بین قابها یک جای خالی گذاشت. پرسیدم جواد چرا اینجا را خالی گذاشتهای؟ گفت: «اینجا جای عکس خودم است.» مادر شهید محمدجواد یاقوت شجاعت و اطمینان از راه داریوش در راه و کارش هیچگونه ترسی به خود راه نمیداد. یک روز تلفن همراهش زنگ خورد. داریوش دستش بند بود و به من