استفاده از زنان برای جلوگیری از ریزش نیرو من داوود صادقی هستم، بچه کرج، شهرستان شهریار، 22 سال دارم سال 81 از ایران به ترکیه رفتم و دنبال هوادارهای سازمان بودم که به آنها وصل شوم و به عراق بروم. از سازمان مجاهدین، فقط اسم آن را شنیده بودم و صحبتهایی که از اینور و آنور قبلاً شنیده بودم. به دلیل یک سری مشکلات، آن موقع راغب بودم بروم آنجا. تا اینکه بالاخره این رابط را پیدا کردم و به عراق رفتم. مجاهدین ما را تحویل گرفتند. داخل اشرف ورودی دارد، ما را بردند ورودی و چهار الی پنج روز قرنطینه بودیم. بعد از قرنطینه تمام کارها را
سازمان جهنمی با پیرانی کودک من فرشید نصراللهی، متولد تهران و بزرگ شده زنجان هستم. در شهریور ماه سال 1380 از طریق یکی از اقوامم در دانمارک به گروهک منافقین پیوستم. با این نیت که بروم ترکیه و از ترکیه به اروپا پیش خودش بروم. بعد از اینکه ما به ترکیه رفتیم، آنجا به ما گفتند که بعد از دو سه ماه که رفتید عراق، ما شما را منتقل می کنیم پیش خانواده تان یعنی دانمارک. ولی این کار را نکردند و بعد از یکی دو ماهی که من توی قرارگاه اشرف ماندم، وقتی بهشان قضیه را گفتم، منکر این قضیه شدند و گفتند که اگر بخواهی از سازمان جدا
مجاهدین و قاچاق انسان - شاهد 49 بسم الله الرحمن الرحیم من سید شجاع سید لطیفی هستم. در تاریخ 12/2/81 از کشورم خارج شدم و برای کار به ترکیه رفتم. نفر همراهم یکی از دوستانم بود که بعد از ده روز ماندن در ترکیه، با یک نفر آشنا می شود که به قول خودشان که می گویند سرپل. دوستم آمد گفت بیا از هتل بیرون برویم. آن پسر هم با او بود و با هم صحبت می کردند و حرف می زدند. بعد به ما گفت اینجا نباشید و ما را برد به یک خانه تیمی. حدوداً شش روز آنجا ماندیم که قرار این شد که از استانبول به آنکارا برویم.
کنترل شدید مجاهدین بر روی اسراء اسم من نقی بیگلو است. در سال 66 آموزشی سربازی ام را در تهران گذراندم و بعد از سه ماه تقسیم شدیم و افتادم لشگر 64 ارومیه. آنجا بعد از چند روز دوباره ما را تقسیم کردند، بعد از چهار ماه در عملیات سازمان منافقین به اسارت آنها درآمدم. ما را بردند سلیمانیه، یک اردوگاهی بود که بزرگ بود و شش ماهی آنجا بودم. کلاً اینها هدفشان این است که تا آنجایی که می شود، سعی کنند هر تعدادی که شده آدمها را جذب خودشان بکنند. معمولاً نشست می گذاشتند، یک روز در میان یا هر دو روز نشستهای پی در پی می گذاشتند و در
مجاهدین و قاچاق انسان - شاهد48 محمد رئیسی جزو آخرین دسته از افرادی است که در تاریخ 11/5/1384 به ایران بازگشت من محمد رئیسی، ساکن نیک شهر هستم. در سال 81 به امارات رفته بودم. حدود دو ماه بعد، 3 نفر از هوادارهای سازمان، یکی شان که اسمش جواد بود، آمد پیش من و گفت چرا اینجا داری کار می کنی؟ بیا برویم یک جای دیگر، یک شرکت دیگر، در عراق شرکتی است که ما به شما در آنجا کار می دهیم. اسم این سه نفر جواد و احمد و هادی بود. هادی کرد بود، جواد اصفهانی بود و احمد بچه تهران بود. اینها آنجا شناسنامه من را گرفتند و ما را به عراق
آخرین گریخته از چنگال دیو بسم الله الرحمن الرحیم * ضمن معرفی خودتان ،چگونگی وصل خودتان را به سازمان توضیح دهید. _ من پیرداد دستجردی هستم، فرزند غلام، ساکن استان کرمان، شهرستان کهنوج. در تاریخ 28/3/1367 در عملیات ام القصر لشکر 41 ثارالله، تیپ 35 ذوالفقار، ساعت 7 و نیم صبح به دست نیروهای عراق افتادم. بعد از آن حدود سه سال در زندانهای صدام بودم. در این سه سال با انواع و اقسام شکنجه های روحی و جسمی، روی اسرا فشار می آوردند که تقریباً هر روز تلفات جانی داشتیم. یک روز نامه ای
اسامی آخرین دسته از جداشدگان سازمان مجاهدین این افراد در تاریخ 11/5/1384 با پشت کردن به سازمان منافقین به ایران عزیز و به آغوش پر محبت خانواده هایشان بازگشتند. 1- قاسم بابا صفری 2- نقی بیگلو 3- اکبر حسین آبادی 4- محمد رئیسی 5- حسین جنت نژادیان 6- محمود رضا حافظ تقوی 7- احد عربی 8- حبیب الله فلاحی 9- پیر داد دستجردی 10- فرشید نصراللهی
مجاهدین و قاچاق انسان - شاهد47 من روح الله آسیال هستم، بچه کرمانشاه سال 79 بود که از رادیوی مجاهدین یک شماره گرفتم و در یک سفری که به ترکیه داشتم، آنجا قصد داشتم که کار کنم و به خارج کشور بروم، اما بعد مشکلات عدیده ای برایم پیش آمد که نتوانستم. با شماره تلفنی که داشتم با سرپل سازمان در آلمان تماس گرفتم. ایشان از آن موقع به بعد با من در تماس بود و در تلاش بودند که من را جذب کنند و ببرند به تشکیلاتشان در عراق. البته روزهای اول که کارهای اداری شان و فکس و از این حرفها بود و یک سری وعده وعیدها که اینجا ما پنجشنبه جمعه ها
«شهید عباس برغمدی » شهید عباس برغمدی فرزند حسین متولد 1330 سبزوار متأهل دارای 4 فرزند تاریخ شهادت 8 شهریور 1360 شهید عباس برغمدی در سال 1330 در روستای برغمد شهرستان سبزوار و در خانواده ای تنگ دست به دنیا آمد. در کودکی پدرش را از دست داد و از همان اوان کودکی برای تأمین مخارج زندگی مادر و خواهرش پشت دستگاههای قلیبافی نشست و با زحمتکشی ، خرج آنها را تأمین می کرد. عباس برای این که از فراگیری علم و دانش بهره ای ببرد در کنار زحمتکشی چند سالی را به مکتب خانه رفت و سواد خواندن و
سازمان دروغگویان منافق من هادی نگراوی هستم اهل اهواز. در تاریخ خرداد 69 برای پیدا کردن کار و به دلیل یک سری مشکلات مالی رفتم ترکیه که از آنجا هم بروم کشورهای خارجی. متأسفانه در این مدت که در ترکیه بودم، به بن بست مالی و یک سری مشکلات دیگر خوردم. یک روز در استانبول بودم، دوتا از نفرات هوادار سازمان آمدند با من احوالپرسی کردند و شروع کردند خودشان را معرفی کردند. بعد گفتند که ما انجمن هوادار سازمان هستیم. گفتم کدام سازمان؟ گفتند سازمان مجاهدین. من به آنها گفتم که این سازمان در ایران به عنوان منافقین شناخته