نقش باور در تحمل رنج بازماندگان ترور

سحرگاه بیست‌وسوم خرداد، وقتی2Y8A6396MOV انفجار رخ داد، ساختمان چهارده‌طبقه‌ای که ما در طبقه نهم آن زندگی می‌کردیم در هم پیچید. من از دل آن آوار بیرون آمدم؛ بی‌آنکه در همان لحظه بدانم برای همسر و فرزندانم چه اتفاقی افتاده است. شاید طبیعی بود که ذهنم درگیر این پرسش شود که چرا این اتفاق برای ما افتاد، چرا آن شب در خانه بودیم و چرا از میان آن همه بلوک، ساختمان ما هدف قرار گرفت. این پرسش‌ها هم آمدند، اما چیزی که از همان ساعات نخست به کمکم آمد، پشتوانه‌ای بود که تازه در آن لحظه ساخته نشده بود؛ حاصل سال‌ها تربیت خانوادگی و اعتقاداتی بود که از کودکی با آنها زندگی کرده بودم.

وقتی مرا از زیر آوار بیرون آوردند، اولین خواسته‌ام از خدا این بود که اگر قرار است عزیزانم شهید یا جانباز شده باشند، حرفی نزنم که با آنچه در تمام این سال‌ها به آن باور داشته‌ام تعارض داشته باشد. این درخواست شاید از بیرون ساده به نظر برسد، اما برای من در همان لحظه نوعی تکیه‌گاه بود. هنوز نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده، اما می‌دانستم که نمی‌خواهم آنچه بر زبانم می‌آید با تصویری که از ایمان، صبر و شأن عزیزانم در ذهن داشتم فاصله داشته باشد. بعدها که خبرها روشن‌تر شد، همین پشتوانه کمک کرد با «چرا»هایی روبه‌رو شوم که برای هر بازمانده‌ای طبیعی است.

باور برای من به این معنا نبود که حادثه دردناک نیست یا انسان نباید اندوهگین شود. فقدان، فقدان است و هیچ اعتقادی آن را به حادثه‌ای بی‌اهمیت تبدیل نمی‌کند. مسئله این است که انسان برای قرار دادن این رنج در زندگی خود به یک چارچوب نیاز دارد. من در همان روزها بارها از خودم پرسیدم چرا باید آن شب در خانه می‌بودیم، چرا برنامه رفتنمان به قم به هم خورد یا چرا از میان ساختمان‌های اطراف، بلوک ما گرفتار شد. پاسخ همه این پرسش‌ها در یک لحظه پیدا نشد. بعضی را همان روز و بعضی را طی هفته‌ها و ماه‌ها برای خودم حل کردم. آنچه کمکم کرد، این احساس بود که حادثه، هرچند برای من قابل پیش‌بینی و قابل فهم نیست، خارج از جهانی که به آن باور دارم اتفاق نیفتاده است.

شاید اهمیت این نوع تربیت را پیش از حادثه به اندازه امروز درک نمی‌کردم. سال‌ها قبل، در یکی از سخنرانی‌های استاد حسین انصاریان جمله‌ای شنیدم که در ذهنم ماند: کودکان را با خدای مهربان آشنا کنید. این جمله بعدها در تربیت فرزندانم برایم تبدیل به یک اصل شد. وقتی محدثه کوچک بود، حتی درباره پرسش‌های دشواری مانند رنج، تلاش می‌کردم از همین دریچه با او حرف بزنم. به جای آنکه خدا را در ذهن کودک با ترس و مجازات پیوند بزنم، می‌کوشیدم او را با خدایی آشنا کنم که می‌شود به او پناه برد و به مهربانی‌اش اعتماد کرد. واکنش فرزندانم به این گفت‌وگوها برایم نشان می‌داد که چنین تصویری تا چه اندازه می‌تواند برای کودک آرامش‌بخش باشد.

امروز یکی از دردناک‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین تجربه‌های من این است که همان حرف‌هایی را که روزی برای آرام‌کردن محدثه و محمدرضا به آنها می‌گفتم، پس از شهادتشان بارها برای خودم تکرار می‌کنم. در واقع، بخشی از آنچه در مقام مادر به فرزندانم آموخته بودم، اکنون به خودم بازگشته است. شاید این یکی از معانی واقعی تربیت باشد؛ آنچه سال‌ها در خانه و در گفت‌وگوهای ساده خانوادگی ساخته می‌شود، ممکن است روزی در سخت‌ترین لحظات زندگی به کمک خود ما بیاید. من اگر این تجربه را از سر نگذرانده بودم، شاید با چنین اطمینانی نمی‌توانستم درباره نقش باور در تحمل رنج سخن بگویم.

البته آنچه به بازمانده کمک می‌کند فقط در درون او نیست. در ساعات نخست حادثه، نقش اطرافیان را به شکل ملموسی تجربه کردم. همسر و مادر شهید محمدحسین خاکی را دیدم که خودشان غمگین بودند، اما وقتی مرا دیدند، دست روی شانه‌ام گذاشتند و محکم گفتند: «خانم مصباح، باید محکم باشی، قوی باشی.» هنوز بعد از گذشت زمان، اثر همان تماس و همان جمله را به یاد دارم. در آن وضعیت آشفته، حضور یک انسان که بتواند به دیگری تکیه بدهد، گاهی بیش از آنچه تصور می‌کنیم اهمیت پیدا می‌کند. بازمانده در نخستین ساعات و روزها ممکن است حتی نتواند درباره نیازهای جسمی و روانی خود تصمیم بگیرد و همین جاست که نقش خانواده، دوستان و کسانی که کنار او می‌مانند پررنگ می‌شود.

من خودم با وجود اینکه از نظر ظاهری از زیر آوار سالم بیرون آمده بودم، بعدها متوجه آسیب‌های جسمی ناشی از انفجار شدم که نیازمند رسیدگی بود و اطرافیانم کمک کردند که خودم را رها نکنم. این تجربه برای من روشن کرد که تحمل یک فاجعه فقط مسئله روح و روان نیست. بدن نیز سهم خود را از حادثه می‌برد و بازمانده باید از نظر جسمی هم تحت مراقبت باشد. گاهی فرد به دلیل حجم حادثه، درد جسمی خود را کوچک می‌شمارد یا اصلاً متوجه آن نیست. حضور افرادی که مراقب باشند و او را برای پیگیری درمان تشویق کنند، می‌تواند بخشی از فرایند بازگشت به زندگی باشد.

در عین حال، تجربه شخصی من نباید به معیاری برای قضاوت درباره دیگر بازماندگان تبدیل شود. انسان‌ها یکسان نیستند و واکنش آنها به یک فاجعه هم یکسان نخواهد بود. ممکن است کسی همان پشتوانه اعتقادی را داشته باشد و باز هم دچار آشفتگی شدید شود، یا فرد دیگری مسیر متفاوتی برای کنار آمدن با فقدان پیدا کند. باور، برای من یک منبع جدیِ استواری بوده است، اما این به معنای نادیده گرفتن نیاز به حمایت عاطفی، درمان و مراقبت نیست. حتی در روایت خودم، آنچه کمکم کرد مجموعه‌ای از همین عوامل بود؛ تربیت و اعتقاد، همراهی اطرافیان و توجه به وضعیت جسمی و روحی.

اگر بخواهم از تجربه خودم برای خانواده‌های دیگری که با ترور و فقدان ناگهانی روبه‌رو شده‌اند چیزی بگویم، شاید مهم‌ترین نکته همین باشد که پشتوانه‌های انسان در روز حادثه ناگهان ساخته نمی‌شوند. بخشی از آن در سال‌های قبل، در خانواده، در نوع تربیت، در رابطه با خدا و در شبکه‌ای از آدم‌هایی شکل می‌گیرد که روز سخت کنار انسان می‌مانند. حادثه ممکن است همه نظم زندگی را در چند لحظه بر هم بزند، اما آنچه پیش از آن در درون و پیرامون انسان ساخته شده، می‌تواند در همان لحظه‌های دشوار به کمک او بیاید. برای من، باور دینی چنین نقشی داشته است؛ نه برای حذف رنج، بلکه برای اینکه بتوانم در دل همان رنج، از هم نپاشم و مسیر زندگی را ادامه دهم.

*همسر شهید حجت‌الاسلام احد اقدسی و مادر شهیدان محدثه و محمدرضا اقدسی