منافقین و يهوديان

آية الله جوادي آملي

 

Javadiamoli22220000

«اَلَمْ تَرَ اِلَي الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لاِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَئنْ اُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لانُطيعُ فيكُمْ اَحَدَا اَبَدَا وَ اِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * لَئِنْ اُخْرِجُوا لايَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لايَنْصُرونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الاَدْبارَ ثُمَّ لايُنْصَرُونَ * لاَنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً في صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَفْقَهُونَ * لايُقاتِلُونَكُمْ جَميعا اِلاّ في قُريً مُحَصَّنَةٍ اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأسُهُمْ بَيْنَهُم شَديدٌ تَحْسَبُهُمْ جَميعا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّي ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ».1

ترجمه:

آيا منافقان را نديدي كه پيوسته به برادران كفّارشان از اهل كتاب مي‏گفتند: «هرگاه شما را (از وطن) بيرون كنند، ما هم با شما بيرون خواهيم رفت و هرگز سخن هيچ كس را درباره شما اطاعت نخواهيم كرد؛ و اگر با شما پيكار شود، ياريتان خواهيم نمود! خداوند شهادت مي‏دهد كه آن‏ها دروغ‏گويانند!

اگر آن‏ها را بيرون كنند با آنان بيرون نمي‏روند، و اگر با آن‏ها پيكار شود ياريشان نخواهند كرد، و اگر ياريشان كنند پشت به ميدان كرده فرار مي‏كنند؛ سپس كسي آنان را ياري نمي‏كند!

وحشت از شما در دل‏هاي آن‏ها بيش از ترس از خداست؛ اين به خاطر آن است كه آن‏ها گروهي نادانند!

آنان هرگز با شما به صورت گروهي نمي‏جنگند جز در دژهاي محكم يا از پشت ديوارها! پيكارشان در ميان خودشان شديد است، (امّا در برابر شما ضعيف!) آن‏ها را متحد مي‏پنداري، در حالي كه دلهايشان پراكنده است؛ اين به خاطر آن است كه آن‏ها قومي هستند كه تعقل نمي‏كنند!

همكاري منافقان با يهوديان

منافقين چون به حسبِ ظاهر مسلمان و اهل مدينه بودند: «و من اهل المدينة مردوا علي النّفاق» خواستند به تبعيد يهوديان رنگ قداست بدهند لذا گفتند اگر شما از جزيرة العرب بيرون رفتيد ما نيز به همراه شما مي‏آييم تا نگويند يهوديان را بيرون كردند، چون ما هم مسلمان و هم اهل مدينه‏ايم، اگر شهر را ترك كنيم، تبعيدِ شما رنگِ هجرت مي‏گيرد و هم سندي براي بي‏لياقتي مسلمين است.

مطلب دوم اين كه آنان در اين كار، آن چنان مُصرّند كه مي‏گويند: «و لانطيع فيكم أحدا ابدا» ما حرف هيچ كسي را گوش نمي‏دهيم. اين كنايه به وجود مقدس ذات اقدس اِله و رسول الله است؛ يعني نه اين كه حرف افراد عادي در ما اثر نمي‏كند بلكه پيامبر هم اگر ما را نهي كند و بگويد يهوديان را همراهي نكنيد ما حرف او را اطاعت نمي‏كنيم. كلمه «ابدا» تأكيدي است براي اين كه اگر هرگونه فشاري بيايد كه بخواهد جلوي هجرت ما را بگيرد بي‏اثر است.

آنان براي اين كه اثبات كنند اين همكاري نه براي آن است كه در مدينه با هم داد و ستد داشتند و روابط تجاري داشتند، و باز نه براي آن است كه در وطن و ميهن و آب و خاك، يكي هستند، بلكه فقط در راه عقيده است و گفتند: «و ان قوتلتم لننصرنّكم». چون جنگي كه بين مسلمين و يهوديان بروز مي‏كرد فقط براي عقيده بود نه بر سر مال و تجارت و سرزمين.

پس آنان براي اين كه اثبات كنند اين هم‏آهنگي در اعتقاد است نه در مسائل ديگر گفتند: «او ان قوتلتم لننصرنكم».

برادري منافقان و يهوديان

اين كه فرمود: «يقولون لاخوانهم الذين كفروا» اين اخوّت در قرآن كريم به چند نحو استعمال شده است: اخوّت در نژاد و آب و خاك، مطلق است و اعم از اخوّت در اعتقاد و عدم شركت در آب و خاك است. اخوّت در اعتقاد هم اعم است از شركت در آب و خاك و نژاد و عدم شركت، توضيح آن كه:

اين كه مي‏فرمايد: «انّما المؤمنون اخوة» مؤمنين شركت در اعتقاد دارند خواه در آب و خاك شريك باشند مثل مسلمين مكه يا مدينه و مانند آن، يا از جهت آب و خاك شريك نباشند نظير صُهَيْب كه از روم آمده و يا بلالي كه از حبشه آمده و سلماني كه از ايران رفته و مسلميني كه در حجاز به سر مي‏بردند، اين‏ها هيچ‏گونه شركتي در وطن و آب و خاك نداشتند ولي شركت در اعتقاد داشتند. گاهي شركت در وطن مايه صدقِ

اخوّت است ولو در اعتقاد سهيم نباشند نظير آن چه كه درباره انبيا فرمود: «و الي ثمود اخاهم صالحا»2 يا «و الي عاد اخاهم هودا»3 و امثال آن، كه صالح ـ سلام الله عليه ـ را جزء برادران قوم ثمود مي‏داند و هود ـ سلام الله عليه ـ را جزء برادران قوم عاد مي‏شمارد، اين برادري فقط شركت در وطن و آب و خاك است نه شركت در اعتقاد. پس اخوّت در وطن اعم از شركت در اعتقاد و عدم شركت است، چه اين كه اخوّت در دين هم اعم از شركت در وطن و عدم شركت در وطن است.

اين كه فرمود: «اَلَمْ تَرَ اِلَي الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لاِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا» اين شرك در اعتقاد است خواه در وطن شركت داشته باشد خواه نداشته باشد.

منافقان و كارشكني

كار منافقين كارشكني است، گاهي با توطئه، زماني با تبطئه و جمع بين اينها هم صَدِّ عن سبيل الله است. در سوره مباركه نساء و امثال آن كه مي‏فرمايد: «و انّ منكم لمن ليبطئن»4 در هنگام اعزام نيرو به جبهه‏هاي جنگ عليه كفر، فرمود عدّه‏اي اهل تبطئه هستند؛ يعني ايجاد بُطْي‏ء و كندي مي‏كنند، به اين صورت كه مي‏گويند الآن نه، در اعزام بعدي، اين فصل نه، فصل بعدي. اينها كه اهل تبطئه هستند در حقيقت همان توطئه‏گران‏اند. قرآن كريم از اين گروه به عنوان «صادّ عن سبيل الله» ياد مي‏كند، «صدّ» يعني صرف، هم «ينصرفون بانفسهم»، هم «يصرفون اغيارهم». پس منافق صادّ عن سبيل الله است. در سوره نساء آيه 61 مي‏فرمايد: «و اذا قيل لهم تعالوا الي ما انزل الله و الي الرسول رأيت المنافقين يصدّون عنك صدودا» منافقين نمي‏گذارند آن‏ها به سوي تو بيايند هم خود منصرفند، هم صارف ديگران هستند.

منافقان ترسو و دروغ‏گو هستند

منافق چون پايگاه اعتقادي ندارد همواره ترسان است. اگر «الا بذكر الله تطمئنّ القلوب»5 شد، عكس نقيضش هم اين است كه هر جا طمأنينه نيست ياد خدا هم نيست و چون در قلوب منافقين طمأنينه نيست كشف مي‏كنيم كه ياد و نام خدا نيست و ظاهر اين سوره هم حصر است. در آيه فوق تقديم جارّ و مجرور با تقديم حرف تنبيه، حصر را مي‏رساند، اگر ياد و نام خدا نبود طمأنينه‏اي نيست، چون در منافقين ياد و نام خدا نيست قهرا طمأنينه‏اي هم نخواهد بود. اين هم كه فرمود: «والله يشهد انّهم لكاذبون» پرده از روي نفاق برداشت و فرمود: اصلاً منافق دروغ‏گو است، آن روزي هم كه با مسلمين بودند به مسلمين دروغ مي‏گفتند، امروز هم كه با يهود اعلان وفاداري كرده‏اند باز هم دروغ مي‏گويند، اصولاً اينها دروغ‏گويند. كاذب، صفت مشبهه است نه اسم فاعل يعني سيره نفاق كذب است. اين چنين نيست كه فقط با مسلمين دروغ بگويند و با شما نگويند، اصلاً نفاق با صدق جمع نمي‏شود. كسي كه به خود دروغ مي‏گويد هرگز با غير راست نمي‏گويد.

نكته حائز اهميت در اين آيه ـ كه قبلاً هم به آن اشاره شد ـ آن است كه فرمود: «لَئِنْ اُخْرِجُوا لايَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لايَنْصُرونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الاَدْبارَ»، اين اِخْبارِ از غيب و در واقع معجزه است، چون اين آيه قبل از جريان واقعه بني‏نضير نازل شده اخبار به غيب است و معجزه است، امّا اگر بعد از جريان بني‏نضير واقع شده باشد اين بيان سيره مستمرّه اهل نفاق است.

منافقان فرصت طلب‏اند

قرآن كريم در سوره مباركه مائده از منافقين چنين پرده برمي‏دارد كه اين‏ها چون پايگاه آرامي ندارند فرصت طلب‏اند، روزي كه كفّار در حال شكست بودند رابطه پنهاني با مسلمين داشتند و كم كم خود را به مسلمانان نزديك كردند وقتي هم كه مسلمين آسيب مي‏بينند رابطه‏شان را با كفار حفظ مي‏كنند. آيه 52 سوره مائده مي‏فرمايد: «فتري الّذين في قلوبهم مرض يسارعون فيهم» مصداق كامل اين آيه منافقين‏اند، گرچه قرآن كريم افراد ضعيف الايمان را هم الذين في قلوبهم مرض مي‏گويد امّا مصداق كاملش منافقين‏اند. اين‏ها هستند كه شتاب‏زده به سمت اهل كتاب مي‏روند. در آيه قبل اين چنين آمده بود كه «يا ايّها الّذين آمنوا لاتتخذوا اليهود والنصاري اولياء بعضهم اولياء بعض و من يتولهم منكم فانّه منهم ان الله لايهدي القوم الظالمين» آن گاه فرمود: «فتري الّذين في قلوبهم مرض يُسارعون فيهم»، اين ها كه قلبشان مريض است شتابان خود را در جمع اهل كتاب يعني يهودي و غير يهودي حاضر مي‏كنند نفرمود «يسارعون اليهم» كه زود از شما جدا مي‏شوند و به سمت يهوديان مي‏روند بلكه فرمود «يسارعون فيهم» يعني قلبا كه با آن‏ها بودند عملاً هم

مي‏كوشند كه خود را در جمع آن‏ها حاضر كنند. كفر آنان جديد نيست كه بشود يساعرون اليهم بلكه ريشه‏دار است منطق آنان هم اين است كه: «يقولون نخشي ان تصيبنا دائرة» ما مي‏ترسيم اوضاع برگردد و مسلمين شكست بخورند، ما چرا آسيب ببينيم. آن گاه قرآن كريم پرده برداشت و فرمود: «فعسي الله ان يأتي بالفتح او امرٍ من عنده فيصبحوا علي ما اسرّوا في انفسهم نادمين» اگر مسلمين پيروز بشوند چه خواهيد كرد؟ قطعا پشيمان خواهيد شد. پس عادت منافقين اين چنين است. در سوره مباركه المنافقون كه از كار آنان پرده برداشت فرمود كه اين‏ها طبعا ترسو هستند و اين كه الآن ايمان آوردند فقط براي آن است كه به خدا و قرآن سوگند ياد كنند نه اين كه به خدا ايمان آورده باشند و اعتقاد پيدا كنند، هيچ ذرّه‏اي از ايمان الهي در قلب‏شان راه پيدا نكرده است: «اتّخذوا ايمانهم جُنّة»، اينها سوگندشان را سپر قرار دادند، اگر كافر بودند كه نمي‏توانستند سوگند ياد كنند.

«فصدّوا عن سبيل الله انّهم ساء ما كانوا يعملون ذلك بانّهم آمنوا ثمّ كفروا» اينها كه مرتدّ شدند و كفر درونيشان را حفظ كردند و اسلام ظاهريشان را نگه داشتند اين گروه هم جزء منافقينند.

«فَطُبِعَ علي قلوبهم فهم لايفقهون و اذا رأيتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم» حرف‏هاي تند و تيز گوش‏نوازي هم دارند امّا «كانّهم خشبٌ مسنّده» مثل چوب خشكي هستند كه به جايي تكيه داده شده «يحسبون كلّ صيحة عليهم» هر حادثه‏اي كه پيش بيايد قبل از همه بيش‏تر از همه مي‏ترسند، نه پايگاه مردمي دارند نه به اللّه متّكي‏اند و خودشان هم مي‏دانند كه در درونشان نوري نمي‏تابد.

«هم العدوّ»6 سرّ اين كه عده‏اي «كالانعام بل هم اضلّ سبيلاً»7 هستند. اين است كه انسان وقتي مار و عقرب را مي‏بيند از آن‏ها فاصله مي‏گيرد ولي منافق كسي است كه در ظاهر به صورت مرغ است، اما باطن او مار و عقرب است. وقتي انسان با مار مصافحه كرد مصافحه كردن همان و مسموم شدن همان. منافق هم مار و عقربي است كه به صورت انسان درآمده از اين جهت «كالانعام بل هم اضلّ» لذا قرآن كريم مي‏فرمايد: «هم العدوّ فاحذرهم قاتلهم الله انّي يؤفكون».8

علت شكست منافقان

حال چرا منافقان شكست مي‏خورند و فرار مي‏كنند و چرا «ليولّن الادبار» علت آن اين است كه: «لاَنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً في صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ» يعني مي‏ترسند و فرار مي‏كنند اگر نمي‏ترسيدند كه فرار نمي‏كردند، منشأ ترس چيست؟ و منافقان از چه كسي مي‏ترسند؟ فرمود فقط از شما مي‏ترسند: «لاَنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً في صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ»، ضمير «في صدورهم» اگر به مجموع منافقين و يهوديان برگردد اين افعل التفضيل هم معناي خود را در بعضي از موارد حفظ مي‏كند، هم معناي تعييني دارد نسبت به خصوص منافقين و اگر چنان‏چه به خصوص منافقين برگردد اين اَفْعلِ تعييني است نه افعل تفضيلي. اين كه فرمود منافقين از شما بيش‏تر مي‏ترسند، رهبت، خشيت و خوفِ شما در دل منافقين بيش از خداست. اين نه براي آن است كه منافقين از خدا مي‏ترسند و از شما هم مي‏ترسند منتها از شما بيش‏تر، چون منافق اصلاً از خدا نمي‏ترسد. كسي كه به خدا معتقد نيست ترسي از خدا ندارد با اين تصوّر اين «اشدّ رهبة» مي‏شود افعل التفضيلِ تعييني. اگر ضمير «هُم» به يهوديان هم برگردد چون خدا را قبول دارند و اهل كتاب‏اند پس آن‏ها هم از خدا مي‏ترسند و هم از غير خدا، منتها از غير خدا بيش از خدا مي‏ترسند. پس اين افعل‏التفضيل اگر در خصوص منافق بود افعلِ تعييني است نظير «و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض»9 و اگر شامل منافقين و يهوديان شد نسبت به منافقين افعلِ تعييني است ولي نسبت به يهوديان افعلِ تفضيلي است. چون آن‏ها از شما مي‏ترسند فرار مي‏كنند و اين ترس از شما را هم خدا در دل اين‏ها انداخته است.

ترس از خدا و ترس از بنده او

خدا گاهي نعمت مي‏فرستد و گاهي نقمت، اگر ترس خود را در دل كسي القا كرد اين رحمت و نعمت است، اما اگر ترس ديگري را در قلب انسان القا كند اين عذاب است «و قذف في قلوبهم الرعب».10 آن كه از خدا مي‏ترسد عبد صالح او است، خداي سبحان، ترس خود را در منافقين نيانداخت كه براي آن‏ها فضيلت باشد بلكه ترس شما را در دل‏شان انداخت. اگر انسان از آن مَبْديي كه بايد بهراسد نترسد و از آن مبدئي كه نبايد بترسد، بترسد اين عذاب الهي است، و اگر اين ترس در قلب كسي پيدا شد اين همان «قذف في قلوبهم الرّعب» است. و اما كساني كه ترس از خدا دارند و در دعاها ترس از خدا را مسئلت مي‏كنند همان طوري كه رجا را از خدا طلب مي‏كنند خوف را هم از خدا مي‏خواهند آن كريمه كه مي‏گويد: «يدعون ربّهم خوفا و طمعا»11 اين گونه خدا را خواندن نصيب اولياي خاصّ است، پس چون شما از خدا مي‏ترسيد و از ديگري نمي‏ترسيد از جنگ فرار نمي‏كنيد ولي آن‏ها چون از مردم مي‏ترسند فرار مي‏كنند.

دو حصر است كه قرآن كريم نصيب اولياي خدا مي‏داند: يكي اين كه فقط در بين انسان‏ها علما از خدا مي‏ترسند: «انما يخشي الله من عباده العلماء»12 ذيل اين كريمه از امام صادق ـ سلام الله عليه ـ سؤال شد كه عالم كيست؟ فرمود: «من صدّق قوله فعله» و معيارش هم همين است، هر كس كه از خدا مي‏ترسد معلوم مي‏شود كه خدا را شناخته است. و چون منظور از علما، علماي بالله است اين‏ها در شناخت خدا موحّدند، چون در شناخت خدا موحّدند در خشيت هم موحّدند. آن گاه آن حصر دوم ظهور مي‏كند و آن اين است كه علماي بالله فقط از خدا مي‏ترسند نه چيز ديگر، اين مطلب را در سوره مباركه احزاب آيه39 بيان كرد فرمود: «الّذين يبلّغون رسالات الله و يخشونه و لايخشون احدا الاّ الله». اين حصر در خشيت است يعني در ترس هم موحّدند. اگر در خوف موحّد بود در اميد هم موحّد است و در خوف و رجاء اهل توحيد است، به خدا اميدوار است و به غير خدا اميدي ندارد، اهل يأس نيست، اهل اميد است آن هم فقط از خدا. گرچه يك موحّد بايد همه شئونش را توحيد تأمين كند ولي خطوط كلّي توحيد را اين آيات ترسيم مي‏كند.

انسان‏ها چند دسته‏اند: متهوران خودباخته؛ يعني كساني كه اصلاً از كسي نمي‏ترسند و خوي درندگي دارند، چنان كه در بعضي از اين انقلاب‏هاي غير ديني ديده‏ايد كه بعضي از هيچ عاملي، اعم از خدا و غير خدا، نمي‏ترسند، از خدا نمي‏ترسند چون معتقد نيستند از غير خدا هم نمي‏ترسند چون متهوّرند. دوم، خاشعان، يعني كساني كه هم از خدا مي‏ترسند هم از خلق خدا، اين‏ها در خشيّت مشرك‏اند همان گونه كه در رجا و اميد مشرك‏اند. سوم، موحدان‏اند؛ يعني افرادي كه فقط از خدا مي‏ترسند: «الّذين يبلّغون رسالات الله و يخشونه و لايخشون احدا الاّ الله» اينها در خشيت موحّدند كه فقط از خدا مي‏ترسند و از احدي هراس ندارند.

گروه چهارم، منافقان‏اند؛ يعني گروهي كه فقط از غير خدا مي‏ترسند، لذا فرمود سرّ اين كه آن‏ها جبهه را ترك مي‏كنند، هم‏چنين يهوديان را هم ترك مي‏كنند و نصرتشان را ادامه نمي‏دهند اين است كه آن‏ها فقط از شما مي‏ترسند: «لاَنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً في صُدُورِهِمْ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَفْقَهُونَ». اين «ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَفْقَهُونَ» براي آن است كه آن‏ها نمي‏دانند شما جزو جُنودِ الهي هستيد و كارها فقط از خدا ساخته است: «للّه جنود السموات والارض».13

خدا در سوره انفال هم به مجاهدان مسلمان خطاب كرد كه شما كاري انجام نداديد: «فلم تقتلوهم ولكن الله قتلهم»14 بلكه كار را خدا پيش بُرد. پس اگر بناست انسان بترسد فقط بايد از خدا بترسد.

مشابه اين آيه سوره حشر در سوره منافقون آمده است كه اين‏ها كارها را از غير خدا مي‏دانند: «هم الّذين يقولون لاتنفقوا علي مَنْ عند رسول الله حتّي ينفضّوا و للّه خزائن السموات والارض ولكن المنافقين لايفقهون»15 آن آيه مربوط به اميد بود و اين آيه مربوط به ترس. اگر كسي معتقد است خزائن آسمان و زمين، مِلْك و مُلكِ خداست چرا به غير خدا اميد ببندد، اگر كسي اعتقاد دارد كه «وللّه جنود السّموات والأرض» چرا از غير خدا بترسد. پس هم در خشيت موحدند و هم در رجا و اميد. لذا قرآن از آنان به عظمت ياد مي‏كند كه: «يدعون ربّهم خوفا و طمعا» يعني موحّدا في الخوف، موحّدا في الطمع. «فلاتعلم نفس ما اخفي لهم من قرّة اعين» هيچ كس نمي‏داند ما چه چيزي براي اين‏ها ذخيره كرده‏ايم انسان در اميد و ترس هر دو بايد موحّد باشد.

نوع جنگيدن يهوديان

در ادامه بحث سوره حشر راجع به يهوديان مدينه مي‏فرمايد: «لايُقاتِلُونَكُمْ جَميعا اِلاّ في قُريً مُحَصَّنَةٍ اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأسُهُمْ بَيْنَهُم شَديدٌ تَحْسَبُهُمْ جَميعا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّي ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ» يهوديان هرگز قدرت ندارند كه در يك جنگ تن به تن و در يك ميدان باز به جنگ شما بيايند با اين كه عِدّه و عدّه آن‏ها كم نيست. آن‏ها فقط در سنگر با شما مي‏جنگند و هنر بيرون آمدن از سنگر را ندارند و فقط در قريه‏هايي كه داراي حصار و قلعه‏هاي محكم است، سنگر مي‏گيرند. يا اگر هم از آن قلعه و آن سنگر بيرون آمدند از خاكريز بيرون نمي‏آيند. اين هنر را ندارند كه جنگ تن به تن بكنند چون آن روز جنگ تن به تن متداول بود. فرمود اگر چنان‏چه آن‏ها از آن قلعه و سنگر هم بيرون بيايند از خاكريز و پشت ديوار بيرون نمي‏آيند و از پشت ديوار سنگ و تير مي‏زنند: «او من وراء جُدُر». در قديم كه مبارزان و جنگاوران كه به ميدان مي‏رفتند و رَجَزْ مي‏خواندند مي‏رساند كه جنگ تن به تن بوده، در كتاب‏هاي ما هم هست كه اگر مبارزي از جبهه كفر آمد و گفت: «ألا رجلاً برجل» ديگر نبايد دو نفر عليه او به ميدان فرستاد، او كه يك نفر است يك نفر فقط به جنگ او برود ولو اين مسلماني كه رفته است كشته بشود. اين گونه تعهّدات نظامي ولو با دولت كفر هم مورد قبول است. پس جنگ رسمي «هل من مبارز» بود، خداوند سبحان مي‏فرمايد: آن‏ها اهل اين جنگ‏ها نيستند يا داخل سنگرند و يا پشت خاكريز. اين منافقان خودشان كه هستند «بأسهم بينهم شديد» خود را بسيار نيرومند مي‏بينند براي اين‏كه نه از سنگر بيرون آمدند نه از خاكريز بيرون آمدند، چيزي را نديدند لذا فكر نمي‏كنند كه شكست بخورند «ظنّوا انّهم مانعتهم حصونهم من الله»16 امّا وقتي با نظاميان اسلامي و امدادهاي غيبي رو به رو شدند معلوم مي‏شود كاري از آنان ساخته نيست: «بأسهم بينهم شديد» امّا نسبت به مسلمين كه مقايسه كنند خيلي ذليل‏اند و شديد نيستند، «تحسبهم جميعا و قلوبهم شتّي». آنان، امكانات و قدرتِ ظاهري در اختيارشان هست امّا از آن طرف چون «لله خزائن السموات والارض» كاري از آنان ساخته نيست. حتي قدرت اتحاد با يكديگر را هم ندارند، شما به حسبِ ظاهر فكر مي‏كنيد با هم متّحدند: «تحسبهم جميعا»، اما در واقع اين طور نيست، بلكه دل‏هاي‏شان پراكنده است: «و قلوبهم شتّي»، چون عامل وحدت عقل است كه انسان را به خداي واحد فرا مي‏خواند، اگر عقل نبود و حواسّ و غرايزِ دروني و شهوت و غضب، ميان‏دار بود، سخن از وحدت، سخني ظاهري و بيهوده است، اگر عقل رخت بر بست، شهوت و غضب فرمان‏روايي مي‏كند و آن‏ها هم هر كدام به سمت خود مي‏كشند. استدلالي كه قرآن كريم فرمود اين است كه چون عاقل نيستند با هم متحد نيستند، چون موحّد نيستند از شما مي‏ترسند، چون عاقل نيستند متّحد نيستند. نفي توحيدشان زمينه ترس را فراهم كرده و نفي عقل زمينه اختلاف را فراهم آورده است.

در يكي از بيانات نوراني حضرت امير ـ سلام الله عليه ـ هست كه به عدّه‏اي خطاب كرده فرمود: «ايّها النّاس المجتمعة ابدانهم المختلفة اهواؤهم»17 بدن‏هاي شما به هم نزديك است اما اميال و هواهاي شما مختلف است. اگر عقل نباشد ممكن نيست در ميان جامعه‏اي اتّحاد برقرار باشد، اگر ذات اقدس اِله نعمت توحيد را در صدر اسلام به مسلمين مرحمت كرد و فرمود: «و الّف بين قلوبهم»18 براي آن است كه نعمت عقل را به آنان داد، چون نعمت عقل را به اينها اعطاء كرده است. اينها بركت اتحاد را چشيده‏اند.

پس چند مدعا در اين سه كريمه آمده است:

1ـ منافقان رو بر مي‏گردانند، چون از شما مي‏ترسند؛

2ـ يهوديان و منافقان نيروي معنويِ اتّحاد و وحدت ندارند زيرا عاقل نيستند پس از نيروي ماديّ‏شان كاري ساخته نيست.

حالا معلوم مي‏شود كه چرا قرآن كريم گاهي از منافقين به عنوان «لايفقهون» زماني با «لايعلمون» و وقتي با «لايعقلون» ياد كرده است، و يا اين كه چرا قرآن از آنان به «و اذا خلوا الي شياطينهم»19 نام مي‏برد، چون وقتي توحيد نباشد، وحدت و اتّحاد هم نيست، قهرا شيطان كه مظهر اين گونه از پراكندگي‏ها است ظهور مي‏كند.

پاورقيها:

1 ) حشر (59) آيات 11 ـ 14.

2 ) اعراف (7) آيه73.

3 ) همان آيه65 و هود (11) آيه50.

4 ) نساء (4) آيه72.

5 ) رعد (13) آيه28.

6 ) منافقون (63) آيه2.

7 ) فرقان (25) آيه44.

8 ) منافقون (63) آيه3.

9 ) انفال (8) آيه75.

10 ) احزاب (33) آيه26.

11 ) سجده (32) آيه16.

12 ) فاطر (35) آيه28.

13 ) فتح(48) آيه 4 و 7.

14 ) انفال (8) آيه17.

15 ) منافقون (63) آيه7.

16 ) حشر (59) آيه2.

17 ) نهج البلاغه خطبه29.

18 ) انفال (8) آيه63.

19 ) بقره (2) آيه14.

 


    • هیچ نظری یافت نشد

    نظر خود را اضافه کنید

    0
    https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9509305&tmpl=component
    نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
    مهر 1359
    شنبه1 شنبه2 شنبه3 شنبه4 شنبه5 شنبهجمعه