خانه یابی شاپورزاده

خانه یابی شاپورزاده

Ahmad E Ahmad

فاطمه فرتوک زاده (شاپورزاده) زنی کاملاً معتقد ، مذهبی و یاری مهربان و همسری همراه بود ، من در مدتی که با او زندگی کردم انگیزه ای جز اعتقاد و دیانت در این راه از او ندیدم ، او داوطلبانه پذیرفت که همراه من به جریان مبارزه بپیوندد و زندگی مخفی را برگزیند ، او سعی داشت که در جلسات خارج از موضع و نظر من حرکت نکند .

از او گاهی که به بیرون از خانه می رفت می خواستم که اسلحه ای با خود به همراه ببرد ، ولی نمی پذیرفت . می گفت که من باید حواسم به چادرم باشد و آن را حفظ کنم ، نمی توانم با دست هایم هم اسلحه حمل کنم و هم چادر بگیرم ، به هر حال او در این مسیر پیش رفت و با مطالعه کتب بسیار و حضور در کلاس ها و جلسات رشد فکری نمود .

در مدتی که ما سخت تلاش و کار می کردیم همسرم خیلی فداکاری کرد ، او تمام امور رفت و روب خانه و نگهداری بچه ها را به عهده داشت و از خود در یافتن خانه امن لیاقت خوبی نشان داد ، او به دستور سازمان تعداد زیادی خانه امن و مخفی برای سایر تیم ها فراهم کرد ، این امر او را صاحب تجربه خوبی کرد .

وی برای یافتن خانه مخفی یکی از دو قلوها را به بغل گرفته و راهی کوچه و خیابان می شد ، درهای خانه ها را به بهانه تعویض لباس بجه یا نوشاندن آب به او می زد ، بعد با صاحب آن خانه سر صحبت را باز می کرد و سپس سراغ خانه اجاره ای را می گرفت .

صاحب آن خانه یا خودش خانه و اتاق خالی داشت یا کس دیگری را معرفی می کرد ، جالب این که بر سر این کار گاهی بچه های ما سرما می خوردند و مریض می شدند ، فاطمه تمام این سختی ها و مصائب را به خاطر انگیزه قوی و الهی اش تحمل می کرد .

علت این نوع خانه یابی بدون مراجعه به بنگاه ها و آژانس های اجاره املاک، دلایل امنیتی داشت ، زیرا در آن زمان این بنگاه ها از صورت قرارداد تنظیمی نسخه ای رونوشت تهیه و به کلانتری ارائه می کردند . کلانتری ها در اقدامی هماهنگ با ساواک با موظف کردن بنگاه ها به این اقدام درصدد بودند که مبارزین و چریک ها را در خانه های تیمی و امن شناسایی و دستگیر کنند .

سازمان با مشاهده توفیق فاطمه در امر خانه یابی او را برای انتقال تجربیات به تدریس در کلاس های سایر تیم ها فرا خواند ، فاطمه خود می گفت که سازمان آموزش خانه یابی برای افراد را در ده خانه تیمی به او سپرده است و این مسئله برایش خیلی مهم بود .

نقش دو قلوها در یافتن خانه ها خیلی مهم بود ، توهمات و شک هایی را که ممکن بود از سوی سایر افراد جامعه به همراه داشته باشد ، رفع می کرد . آنها در این راه به دفعات مریض شدند ، حتی دخترها و پسرهای جوان بچه های ما را بر می داشتند و به نشانه این که متأهل هستند به جستجوی خانه می پرداختند و به عبارتی آنچه را که نظری آموخته بودند در عمل تجربه می کردند .

به یاد دارم آنها یک مرتبه مریم را با خود برده بودند ، وقتی برگشتند دیدم دست او سوخته است ، گویا هنگام صرف ناهار بچه دستش را داخل آبگوشت می کند و آنها دستپاچه شده و نمی توانند برای او کاری بکنند ، زیرا بچه داری نمی دانستند ، من با دیدن دست سوخته مریم ناراحت شده و از آنها انتقاد کردم .

با شروع کیدها و ترفندهای سازمان فاطمه به تدریج از من فاصله گرفت ، سازمان به طور جد بحث استقلال شخصیتی ، نظری و فکری او را دنبال می کرد و بر این نظر که در مبارزه و تشکیلات فرقی بین زن و مرد نیست ، پای می فشرد .

فاطمه نیز با جایگاه و موقعیت جدید باور کرد که این شیوه عمل تنها راه ترقی و شکوفایی فکری اوست ، او که تحصیلاتش در حد ابتدایی بود با قرار گرفتن در این گردونه شخصیت کاذبی یافت و صدماتی خورد که دیگر امکان جبران آن نبود .

سازمان برای عملی ساختن برنامه و هدف شوم خود برای افرادی مثل من طرحی را ارائه کرد که به تبع آن باید به اصطلاح " خواهرها " در تیمی جداگانه از تیم " برادرها " زندگی و فعالیت کنند ، هدف آشکار این طرح فاصله انداختن بین افراد متأهل سازمان با همسران شان بود تا به این طریق کانون های زندگی آنها را از هم بپاشد ، با از بین رفتن قید و بندهای خانوادگی و زناشویی و پس از تهی شدن از شخصیت واقعی می توانستند از آنها جهت اهداف خود استفاده کنند .

من که در آن شرایط با دیدی اعتقادی و با ایمان سلیم به این افعال و طرح ها می نگریستم ، با رفتن فاطمه به این خانه ها موافقت کردم و پذیرفتم که او فقط به طور محدود به آنجاها رفت و آمد کند ، به این ترتیب فاطمه سرپرستی دو خانه تیمی را به عهده گرفت .

بعد از تغییر ایدئولوژی سازمان هم اوضاع معکوس شد ، من در خانه می ماندم و به امور داخلی خانه و بچه می رسیدم و فاطمه برای کار و فعالیت بیرون می رفت ، گاهی او چند شب به خانه نمی آمد و اگر از او نمی پرسیدم ، هیچ نمی گفت که کجا بوده و اگر هم می پرسیدم جواب سر بالا ، مبهم و نامشخص می داد .

مثلاً می گفت که برای مقداری از بچه ها کلاس داشته است ، چنین رفتارهایی ناشی از خواسته سازمان بود ، سازمان به او اجازه اطلاع و افشای فعالیت ها و ارتباطاتش را در سایر خانه های تیمی نمی داد ، من زمانی متوجه خیاثت هدف و نیت سازمان شدم که دیگر دیر شده بود و بر این همه مصیبت راهش نداشتم جز صبر ....

ترورها و تغییرها

در اواخر زمستان سال 53 ایرج دستور تهیه 7 متر چادر مشکی را از طرف سازمان به ما ابلاغ کرد ، برای ما جای سؤال بود که چادر برای چه ؟ و چرا 7 متر ؟ چاردها معمولاً یک قواره ای (6متری) خریداری می شدند ، به هر حال به سختی ما چادری در این اندازه برای آنها تهیه کردیم .

چند روز بعد اعلامیه ای برای چاپ و تکثیر به ما دادند ، در اعلامیه شماره 21 به شرح ترور انقلابی سرتیپ زندی پور پرداخته شده بود ، ترور توسط شهید مرتضی صمدیه لباف و چند نفر دیگر از اعضای سازمان طراحی شده و صورت گرفته بود ، صمدیه قد بلندی داشت و دریافتیم که چادر 7 متری برای استفاده در جریان ترور بوده است .

نکته ای در این اعلامیه توجه مرا به خود جلب کرد و آن کوچک شدن آیه " فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً " بر بالای آرم سازمان بود ، ابتدا کمی شک کرده و به فکر فرو رفتم و اما بعد حمل بر صحت کرده و برای خود توجیه کردم که شاید از نظر هنری و گرافیکی و فنی این ترتیب و شکل زیبنده تر و نافذتر است .

در نیمه اردیبهشت ماه سال بعد (54) خبر شهادت مجید شریف واقفی را شنیدم ، ما او را به عنوان یک رهبر انقلابی مسلمان می شناختیم و نسبت به او بسیار احترام و علاقه داشتیم ، از خبر فقدانش بسیار متأثر شدیم ، مرگ او و خبرهایی که در این زمینه می رسید بسیار ضد و نقیض بود و شک هر شنونده ای را بر می انگیخت ، احساس می کردم که حوادث ناگواری در شرف وقوع است ، مرگ مجید این احساس و ابهامات را نسبت به فضای موجود دو چندان کرد .(1)

_________________________

1. پس از دستگیری تعدادی از کادرهای مرکزی سازمان مانند کاظم ذوالانوار در سال 52 و شهادت رضا رضایی ، کادر مرکزی سازمان در اختیار محمد تقی شهرام ، بهرام آرام و مجید شریف واقفی قرار گرفت ، در اواخر سال 53 به خاطر ایده های انحرافی شهرام و آرام بین آنها اختلافی ایجاد می شود ، شریف واقفی که با ایده های مارکسیستی آن دو به شدت مخالف بوده از کادر مرکزی طرد می شود .

اصرار مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف (حسین) بر مواضع اسلامی خود برای سران مارکسیست گران می آید ، از این رو به آنها هشدار می دهند ، مجید نیز در این میان شروع به جمع کردن هواداران خود و تهیه و تأمین سلاح می کند ، اخبار فعالیت های وی توسط لیلا زمردیان (همسر مجید) به کادر رهبری اکثریت گزارش می شود ، آنها برای مقابله او و مرتضی را سر قرار احضار می کنند ، بهرام آرام ، وحید افراخته ، محسن خاموشی و حسین سیاه کلاه این دو را در 15 اردیبهشت ماه در خیابان آب منگل به دام انداخته و با آنها درگیر می شوند .

در نتیجه سید مجید شریف واقفی در همان جا شهید می شود ، افراد خود فروخته جسد او را به 18 کیلومتری جاده مسگرآباد برده و آن را منفجر کرده و می سوزانند تا هویت وی شناسایی نشود ، مرتضی صمدیه لباف در این درگیری با اصابت گلوله ای زخمی می شود و موفق به فرار می شود ، بعد توسط برادرش برای مداوا به بیمارستان سینا منتقل می شود ، در نتیجه ساواک او را یافته و به بند می کشد ، سرانجام این انقلابی مسلمان در 4 بهمن ماه سال 54 در میدان تیر چیتگر تیرباران و شهید می شود .

در آخرین روز اردیبهشت ماه ، وحید افراخته و محسن خاموشی دو تن از اعضای سازمان مجاهدین خلق دست به ترور دو مستشار آمریکایی زدند .(1) ایرج بی فوت وقت اطلاعیه سیاسی _ نظامی شماره 22 مربوط به این عملیات ترور را برای تکثیر نزد ما آورد ، به محض رؤیت اطلاعیه جا خوردم ، آیه قرآن از بالای آرم سازمان حذف شده بود . (سند شماره 17)

_________________________

1. سرهنگ شفر جویز و سرهنگ دوم جک ترنرویل در ساعت 6 و 40 دقیقه روز چهارشنبه 31 اردیبهشت 1354 ترور شدند .

 

آنچه را که می دیدم باور نمی کردم ، عرق سردی بر پیشانیم نشست ، دقایق زیادی را گیج و منگ در سکوت سر کردم ، بقیه افراد گروه نیز در تحیر و تعجب بودند ، پس از بحث و مشورت به این نتیجه رسیدیم که آنها فراموش کرده اند آیه را در آرم سازمان لحاظ کنند ، پس ما هم آن را تکثیر نمی کنیم .

صبح روز بعد سر قرار رفتم ، ایرج اعلامیه های تکثیر شده را خواست ، به او گفتم که نزدیم ، با عصبانیت پرسید : چرا ؟ گفتم : به خاطر این که فراموش کرده اید آیه را در آرم بیاورید . قیافه او رد هم شد و داد زد : به شما ارتباطی ندارد ، شما باید فقط دستور را اجرا می کردید! شما حق اظهار و اعمال نظر نداشتید ....

قرص و محکم گفتم : نه ! ما بدون آیه آن را تکثیر نخواهیم کرد و هیچ کاری دیگری هم نخواهیم کرد و اصلاً بودن ما در سازمان به خاطر همین آیه است . او که سرسختی و اصرار مرا دید موضع خود را نرم کرد و گفت : شاپور ! شما باید فقط دستور را اجرا می کردید ، حتماً دلیلی داشته است که آیه را نزده اند !

گفتم : چه دلیلی ؟ او با زیرکی و از روی فریب گفت : شاپور ! این اطلاعیه برای ترور مستشاران آمریکایی است و چون ما قصد داریم آن را به داخل سفارتخانه های کشورهای بیگانه و کافر بیندازیم ، درست نبود که آیه زیر دست و پای آنها ریخته شود و اجنبی پا روی آیه بگذارد !

توجیح ایرج مرا متقاعد کرد ، ولی هنوز در دل نسبت به آن شک داشتم ، از آنجا آمدم و فریب ایرج را برای بقیه افراد تیم توضیح دادم ، آنها هم توجیه او را پذیرفتند و شروع به تکثیر اطلاعیه کردیم .

در روزهای آینده ابرهای ابهام کنار رفت و همه چیز روشن شد ، ثابت شد که آنچه در دل به آن شک داشتم چیزی جز یک واقعیت تلخ نبود ، تمام این تغییرات و حرکت ها زمینه ای برای بروز یک توطئه و هدف شوم و آغاز یک انحراف بزرگ .... و الحاد بود .

کودتای تغییر ایدئولوژی

قبل از ترور سرتیپ زندی پور ، ایرج از طرف سازمان به من ابلاغ کرد که برای کسب و کارم مغازه ای مستقل تهیه کنم ، تا محملی برای فعالیت هایم داشته باشم . پس از کمی جستجو مغازه ای در پاساژ دو طبقه کویر واقع در چراغ برق یافتم و به مبلغ 17 هزار تومان رهن و 200 تومان کرایه در ماه اجاره کردم .

این مغازه حدود 15 متر مربع مساحت داشت ، به توصیه ایرج با پارتیشن آن را به دو قسمت کردم ، قسمت جلویی دفتر کسب و کار و قسمت عقبی را نیز برای کارهای شخصی و سازمانی و تشکیلاتی اختصاص دادم .

سپس برای آنجا چند مبل و صندلی دست دوم تهیه کردم ، مقداری هم نبشی آهن ، پروفیل و میلگرد با کمک حاج آقا پوراستاد تهیه کردم تا رنگ و نمای فروشگاه آهن را پیدا کند ، به راستی که بعد از آن دیگر من نه جنس خریدم و از آنچه هم که داشتم نه چیزی فروختم و تنها کارکرد مهم این مغازه پوشش فعالیت های سازمانی ام بود .

پاساژ کویر دو دهنه بود که یکی از دهنه ها به طرف خیابان سیروس و دیگری به طرف خیابان چراغ برق (امیرکبیر) باز می شد ، در جنب و مقابل مغازه ما چند مغازه دیگر از جمله یک مغازه خیاطی وجود داشت ، من مدتی به آنجا آمد و شد کردم و چند نفر از مغازه داران آنجا از جمله صاحب مغازه خیاطی مرا شناختند ، ولی به روی خود نمی آوردند .

در آنجا مرا به نام احمد اکبری می شاختند ، مدتی بعد از ترور زندی پور و قبل از ترور مستشاران آمریکایی ایرج آمد و کلید مغازه را از من گرفت و گفت دیگر نیازی نیست که تو به آنجا بروی .

آنچه که بعد از تحویل کلید مغازه اتفاق افتاد جای تأمل بسیار دارد ، ایرج کلید را در اختیار تقی شهرام قرار داد ، او و یک دختر جوان به آنجا آمد و شد کرده و شب ها در آنجا مستقر می شدند ، سرایدار پاساژ می گفت که عصرها دختر خانمی از سمت خیابان سیروس وارد پاساژ شده و به مغازه اکبری می رفت و شب که همه مغازه ها تعطیل می شدند ، آنها (تقی شهرام و دختر جوان) آنجا را ترک نمی کردند .

سرایدار می گفت که من به وضعیت آنها مشکوک شدم ، چند بار به جلو مغازه رفتم و دیدم که در مغازه قفل است ، ولی چراغی در آن روشن است ، فردای آن روز وقتی از مغازه دار (تقی شهرام) علت را سؤال کردم ، جواب می داد که حتماً چراغ از غروب روشن مانده بود .

ولی حقیقت امر دیگری بود ، تقی شهرام و آن دختر جوان شب ها در آنجا می ماندند و شهرام در آنجا جزوه تغییر ایدئولوژی سازمان را می نوشت .

جزوه ای دست نویس که هر کس آن را می دید و کمی با خط شهرام آشنا بود می فهمید که دست خط اوست ، این مغازه به مکان امن و آرامی تبدیل شده بود تا تقی شهرام بتواند با فراغ خاطر و با استفاده از هر نوع امکانات دست به نگارش جزوه تغییر ایدئولوژی بزند .

به هر حال سرایدار پاساژ که هر روز بیش از پیش به اوضاع مشکوک می شود ، شبی پس از رفتن سایر کاسب ها به طرف مغازه می رود ، گویا به اشتباه و از روی فراموشی در مغازه قفل نبوده است ، در را باز کرده و داخل مغازه می شود .

تقی شهرام را با آن دختر می بیند ، شروع به داد و بیداد می کند: ...اینجا شهر نو باز کرده اید .... اینجا مغازه است ، احترام دارد .... بی حیاها ! .... تقی شهرام که از نظر جسمی قوی هیکل بود ، با مشت به دهان پیرمرد سرایدار می کوبد ، پیرمرد برای شکایت از آنها مغازه را ترک می کند و به کلانتری می رود و به فکرش نمی رسد که در پاساژ را از بیرون قفل کند و یا کسی را برای مواظبت در آنجا بگذارد .

وقتی مأمورین کلانتری از راه می رسند ، با مغازه ای باز و آشفته مواجه می شوند ، آنها با دیدن کاغذ پاره و دست نوشته ها و آرم سازمان موضوع را به ساواک اطلاع می دهند . به این ترتیب ساواک اولین مرکزی است که از تغییرات بنیانی در ایدئولوژی و مرام سازمان مطلع می شود .

از آن رو بعد از این کشف شروع به تبلیغات علیه این سازمان می کند که البته سایر گروه ها چون از این حرکت انحرافی تا زمان اعلان تغییر مواضع و ایدئولوژی اطلاع نداشتند ، تبلیغات ساواک را فریبکارانه و از روی بغض تعریف می کنند .

خیاطی که آنجا بود بعدها تعریف کرد پس از این واقعه دیگر کسی به آن مغازه مراجعه نکرد و آنجا تا مدت ها خالی بود . (1)

______________________________

1. دوست خیاط آقای احمد بعد از پیروزی انقلاب اسلامی رد سال 58 عامل دستگیری تقی شهرام بود ، احمد در قسمتی از خاطرات خود می گوید : این خیاط جوان بلند قد و از دوستان من بود ، شنیده بود تقی شهرام باعث قتل زن من است ، در میدان توحید شهرام را همراه دو زن می بیند ، جلو می رود و می گوید تو تقی شهرام هستی ! شهرام جا می خورد و می گوید که نه ! ولی دوست خیاط دست انداخته و او را در بغل می گیرد تا فرار نکند ، شهرام و دو زن همراهش داد و بیداد می کنند که آقا چرا مزاحمت ایجاد می کنی ؟ اشتباه گرفته ای . او می گوید : نه ! من اشتباه نمی کنم .

مردم دورادور او جمع می شوند و می گویند که خب آقا ! چرا اذیت می کنی ، اشتباه گرفته ای دیگر ولش کن ، دراین بین دو زن محافظ تقی شهرام فرار می کنند ، دوست خیاط می گوید که بابا ! مردم ! من با این کاری ندارم ، فقط او را تا کمیته می برم ، تقی شهرام می گوید : من تقی شهرام نیستم ، آقا ول کن ببینم ، کثافت ! دوست من می گوید که من این آدم را تا دم کمیته می بردم ، اگر نبود همانجا پایش را ماچ می کنم ! اگر هم بود که خب دستگیرش می کنند ، او قاتل زن یکی از دوستانم است .

در این گیر و دار باجناق و پدر زن آن دوست از راه می رسند و به او کمک می کنند و شهرام را به کمیته انقلاب اسلامی منطقه می برند و در اتاقی در طبقه سوم نگه می دارند ، بعد به کمیته مرکز تلفن می زنند و می گویند یک نفر را گرفته اند و می گویند تقی شهرام است و مشخصاتش را می دهند ، از کمیته مرکز می گویند : بدوید بگیریدش ! الان خودش را از پنجره به پایین پرت می کند و می کشد ، شما بی خود او را در آن طبقه نگه داشته اید ، مواظب باشید که ما آمدیم .

یک هفته بعد از ترور مستشاران آمریکایی در خرداد ماه 54 ، ایرج جلسه ای اضطراری و فوق العاده در خانه تیمی ما تشکیل داد ، او پس از کمی مقدمه چینی گفت : علت اصلی این که ما آیه قرآن را از بالای آرم سازمان حذف کرده ایم این بود که ما تغییر مواضع ایدئولوژیک داده ایم .

من ناگهان از جای خود بلند شدم و با عصبانیت گفتم : یعنی چه ؟ گفت : بله ، ما تغییر ایدئولوژی داده و مارکسیست را به عنوان ایدئولوژی برتر و مسلط پذیرفته ایم ، راه های رفته و شیوه های قبلی به ما ثابت کرد که اشکال اساسی در کارمان وجود دارد و پس از مطالعات و بررسی های عمیق و کارشناسانه به این نتیجه رسیدیم که اسلام نمی تواند جوابگوی نیازهای ما باشد و تنها مارکسیسم است که علم مبارزه است و ....

ایرج این صحبت ها را مسلسل وار طرح می کرد و با ادای هر کلمه گویی گلوله ای به قلب من شلیک می کرد و بی امان به سویم رگبار می بست ، عرق سردی بر پیشانیم نشست ، چهره ام رنگارنگ می شد ، بدنم سرد شده و دندانهایم به هم می خرود ، دیگر هیچ نمی دیدم و نمی شنیدم ، تمام صداها برایم گنگ بود .

احساس می کردم که با شتاب و در حالتی معلق در چاهی سیاه و تاریک و بی پایان سقوط می کنم ، به معنای واقعی کلمه احساس غبن و زیان می کردم ، می اندیشیدم که مصداق بارز خسرالدنیا و الاخره هستم ، یک دفعه تمام زندگی مبارزاتی و زندان و شکنجه هایم را در ذهن مرور کردم .

نماز نخواندن آنها ، سخنان بی ریشه و بی مایه شان ، آرم بدون آیه قرآن و ... همه در پیش رویم رژه می رفتند . در گوشه ای از اتاق قدم می زدم ، خون خونم را می خورد ، همه چیز را پایان یافته می دیدم ، گویی که به ته دره ای عمیق پرت شده ام و به پایان دنیا رسیده ام ، با راه رفتن تند کمی بر خود مسلط شدم و افکار مغشوش و متشتت خود را جمع و جور کردم و به طرف جمع بازگشتم .

ایرج که چنین عکس العملی را از من توقع نداشت ، کمی ترسید و جابجا شد ، دیدم که خسرو ، پرویز و شاپورزاده نیز در سکوت مطلق هستند ، با پرخاش به ایرج گفتم : چرا ؟ مگر می توانید ؟ ایرج که جا خورده بود با احتیاط گفت : شاپور ! باید کمی صبر کنی ، دستور از بالای سازمان است و ....

باز دگرگون شدم ، در یک لحظه تصمیم گرفتم که از آبروی اسلام دفاع کنم ، نشستم و گفتم : بی خود ! چه صبری ؟! چه دستوری ؟! دستور ما دستور اسلام است ! ... شما ما را گول زدید ، خیانت کردید ، خائن هستید ، شما با ظاهر فریبی کار را به اینجا کشیدید ، شما از امکانات مسلمان ها استفاده کرده و بعد به آنها خیانت کردید

حتی الان هم شما از کمک های بازاری ها و مسلمان ها سر پایید ، شما چطور جرأت کردید که این کار را بکنید ؟ چهار تا جوان تازه به دوران رسیده آمدید برای خودتان تغییر مواضع ایدئولوژیک طرح کرده اید ، غلط کرده اید ! شما چه کاره اید که از طرف همه تصمیم گرفته اید ....

من که مدت ها در زندان بودم ، معنای تغییر ایدئولوژی و مارکسیست شدن را به وضوح می دانستم ، از این رو و در حالی که همه چیز را پایان یافته می دیدم ، شروع کردم به دست و پا زدن در این دریای مواج افکار و اندیشه ها ، با آخرین نفس ها ، ایرج را که از ناراحتی و عکس العمل تند و شدید من واخورده بود ، گفت : شاپور ! تو الان عصبانی هستی ، بحث بی فایده است و من نمی توانم با تو صحبت کنم ، اعتراضت را به بالا انتقال می دهم .

او کتاب تغییر ایدئولوژی را بین افراد تقسیم کرد و با شتاب خانه را ترک کرد ، خسرو و پرویز نیز مانند من ناراحت بودند ، ولی شاپورزاده سکوت کرده بود و موضع و حالت خاصی از خود بروز نمی داد ، این بر آزردگی و ناراحتی من می افزود ، از خود می پرسیدم که چه اتفاقی افتاده ؟ چرا فاطمه ساکت است ؟ ....

از تصور این که فاطمه از قبل از این جریان خبر داشته و آن را پذیرفته باشد می ترسیدم و به شدت می لرزیدم ، ساعتی گذشت ، کتاب را برداشته و شروع به خواندن آن کردم ، برای من مصیبتی بالاتر از این نبود ، من به خاطر خدا و اسلام قیام کرده ام و حال باید به خاطر اینها دست از اسلام برداشته و مارکسیست شوم .

همه چیز را از دست رفته می دیدم ، می گفتم : احمد چه شد آن همه زندان ؟ شهادت محمد مفیدی و باقر عباسی ؟ چه شد آن همه شکنجه و آزار ؟ چه شد آن همه تبعید و حرمان و دربدری ؟ چه شد آرمان و ایده آلی که دنبالش بودی ؟ چه شد ؟ .....


مطالب پربازدید سایت

استفانو زکینلی، رسانه مستقل ایتالیایی لینترفرنتسا

منافقین؛ میان صهیونیسم و نئوفاشیسم

به‌مناسبت سالگرد یکی از خونبارترین جنایات منافقین

5مهر۱۳۶۰؛ روزی که منافقین در تهران به دنبال «تست عنصر اجتماعی» بودند

تأکید بر ضرورت روایت‌سازی رسانه‌ای از جنایات تروریسم

اهدای دایره‌المعارف۲۳۰۰۰ شهید ترور به مؤسسه فرهنگی قدس

آیین گرامیداشت یاد و خاطره شهید یوسف گرگیچ برگزار شد

خون شهید مولوی یوسف گرگیچ، پیام وحدت وایستادگی را ماندگار کرد

جدیدترین مطالب

آیین گرامیداشت یاد و خاطره شهید یوسف گرگیچ برگزار شد

خون شهید مولوی یوسف گرگیچ، پیام وحدت وایستادگی را ماندگار کرد

تأکید بر ضرورت روایت‌سازی رسانه‌ای از جنایات تروریسم

اهدای دایره‌المعارف۲۳۰۰۰ شهید ترور به مؤسسه فرهنگی قدس

به‌مناسبت سالگرد یکی از خونبارترین جنایات منافقین

5مهر۱۳۶۰؛ روزی که منافقین در تهران به دنبال «تست عنصر اجتماعی» بودند

استفانو زکینلی، رسانه مستقل ایتالیایی لینترفرنتسا

منافقین؛ میان صهیونیسم و نئوفاشیسم

یادداشتی از بنیاد هابیلیان

فرمانده‌ای که در پشت جبهه ترور شد

تجاوز به ایران با ابزار تروریسم مورد حمایت غرب

جنگ صدام علیه ایران فقط با تانک و هواپیما آغاز نشد؛ با تروریسم آغاز شد

دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان