خانه یابی شاپورزاده

فاطمه فرتوک زاده (شاپورزاده) زنی کاملاً معتقد ، مذهبی و یاری مهربان و همسری همراه بود ، من در مدتی که با او زندگی کردم انگیزه ای جز اعتقاد و دیانت در این راه از او ندیدم ، او داوطلبانه پذیرفت که همراه من به جریان مبارزه بپیوندد و زندگی مخفی را برگزیند ، او سعی داشت که در جلسات خارج از موضع و نظر من حرکت نکند .
از او گاهی که به بیرون از خانه می رفت می خواستم که اسلحه ای با خود به همراه ببرد ، ولی نمی پذیرفت . می گفت که من باید حواسم به چادرم باشد و آن را حفظ کنم ، نمی توانم با دست هایم هم اسلحه حمل کنم و هم چادر بگیرم ، به هر حال او در این مسیر پیش رفت و با مطالعه کتب بسیار و حضور در کلاس ها و جلسات رشد فکری نمود .
در مدتی که ما سخت تلاش و کار می کردیم همسرم خیلی فداکاری کرد ، او تمام امور رفت و روب خانه و نگهداری بچه ها را به عهده داشت و از خود در یافتن خانه امن لیاقت خوبی نشان داد ، او به دستور سازمان تعداد زیادی خانه امن و مخفی برای سایر تیم ها فراهم کرد ، این امر او را صاحب تجربه خوبی کرد .
وی برای یافتن خانه مخفی یکی از دو قلوها را به بغل گرفته و راهی کوچه و خیابان می شد ، درهای خانه ها را به بهانه تعویض لباس بجه یا نوشاندن آب به او می زد ، بعد با صاحب آن خانه سر صحبت را باز می کرد و سپس سراغ خانه اجاره ای را می گرفت .
صاحب آن خانه یا خودش خانه و اتاق خالی داشت یا کس دیگری را معرفی می کرد ، جالب این که بر سر این کار گاهی بچه های ما سرما می خوردند و مریض می شدند ، فاطمه تمام این سختی ها و مصائب را به خاطر انگیزه قوی و الهی اش تحمل می کرد .
علت این نوع خانه یابی بدون مراجعه به بنگاه ها و آژانس های اجاره املاک، دلایل امنیتی داشت ، زیرا در آن زمان این بنگاه ها از صورت قرارداد تنظیمی نسخه ای رونوشت تهیه و به کلانتری ارائه می کردند . کلانتری ها در اقدامی هماهنگ با ساواک با موظف کردن بنگاه ها به این اقدام درصدد بودند که مبارزین و چریک ها را در خانه های تیمی و امن شناسایی و دستگیر کنند .
سازمان با مشاهده توفیق فاطمه در امر خانه یابی او را برای انتقال تجربیات به تدریس در کلاس های سایر تیم ها فرا خواند ، فاطمه خود می گفت که سازمان آموزش خانه یابی برای افراد را در ده خانه تیمی به او سپرده است و این مسئله برایش خیلی مهم بود .
نقش دو قلوها در یافتن خانه ها خیلی مهم بود ، توهمات و شک هایی را که ممکن بود از سوی سایر افراد جامعه به همراه داشته باشد ، رفع می کرد . آنها در این راه به دفعات مریض شدند ، حتی دخترها و پسرهای جوان بچه های ما را بر می داشتند و به نشانه این که متأهل هستند به جستجوی خانه می پرداختند و به عبارتی آنچه را که نظری آموخته بودند در عمل تجربه می کردند .
به یاد دارم آنها یک مرتبه مریم را با خود برده بودند ، وقتی برگشتند دیدم دست او سوخته است ، گویا هنگام صرف ناهار بچه دستش را داخل آبگوشت می کند و آنها دستپاچه شده و نمی توانند برای او کاری بکنند ، زیرا بچه داری نمی دانستند ، من با دیدن دست سوخته مریم ناراحت شده و از آنها انتقاد کردم .
با شروع کیدها و ترفندهای سازمان فاطمه به تدریج از من فاصله گرفت ، سازمان به طور جد بحث استقلال شخصیتی ، نظری و فکری او را دنبال می کرد و بر این نظر که در مبارزه و تشکیلات فرقی بین زن و مرد نیست ، پای می فشرد .
فاطمه نیز با جایگاه و موقعیت جدید باور کرد که این شیوه عمل تنها راه ترقی و شکوفایی فکری اوست ، او که تحصیلاتش در حد ابتدایی بود با قرار گرفتن در این گردونه شخصیت کاذبی یافت و صدماتی خورد که دیگر امکان جبران آن نبود .
سازمان برای عملی ساختن برنامه و هدف شوم خود برای افرادی مثل من طرحی را ارائه کرد که به تبع آن باید به اصطلاح " خواهرها " در تیمی جداگانه از تیم " برادرها " زندگی و فعالیت کنند ، هدف آشکار این طرح فاصله انداختن بین افراد متأهل سازمان با همسران شان بود تا به این طریق کانون های زندگی آنها را از هم بپاشد ، با از بین رفتن قید و بندهای خانوادگی و زناشویی و پس از تهی شدن از شخصیت واقعی می توانستند از آنها جهت اهداف خود استفاده کنند .
من که در آن شرایط با دیدی اعتقادی و با ایمان سلیم به این افعال و طرح ها می نگریستم ، با رفتن فاطمه به این خانه ها موافقت کردم و پذیرفتم که او فقط به طور محدود به آنجاها رفت و آمد کند ، به این ترتیب فاطمه سرپرستی دو خانه تیمی را به عهده گرفت .
بعد از تغییر ایدئولوژی سازمان هم اوضاع معکوس شد ، من در خانه می ماندم و به امور داخلی خانه و بچه می رسیدم و فاطمه برای کار و فعالیت بیرون می رفت ، گاهی او چند شب به خانه نمی آمد و اگر از او نمی پرسیدم ، هیچ نمی گفت که کجا بوده و اگر هم می پرسیدم جواب سر بالا ، مبهم و نامشخص می داد .
مثلاً می گفت که برای مقداری از بچه ها کلاس داشته است ، چنین رفتارهایی ناشی از خواسته سازمان بود ، سازمان به او اجازه اطلاع و افشای فعالیت ها و ارتباطاتش را در سایر خانه های تیمی نمی داد ، من زمانی متوجه خیاثت هدف و نیت سازمان شدم که دیگر دیر شده بود و بر این همه مصیبت راهش نداشتم جز صبر ....
ترورها و تغییرها
در اواخر زمستان سال 53 ایرج دستور تهیه 7 متر چادر مشکی را از طرف سازمان به ما ابلاغ کرد ، برای ما جای سؤال بود که چادر برای چه ؟ و چرا 7 متر ؟ چاردها معمولاً یک قواره ای (6متری) خریداری می شدند ، به هر حال به سختی ما چادری در این اندازه برای آنها تهیه کردیم .
چند روز بعد اعلامیه ای برای چاپ و تکثیر به ما دادند ، در اعلامیه شماره 21 به شرح ترور انقلابی سرتیپ زندی پور پرداخته شده بود ، ترور توسط شهید مرتضی صمدیه لباف و چند نفر دیگر از اعضای سازمان طراحی شده و صورت گرفته بود ، صمدیه قد بلندی داشت و دریافتیم که چادر 7 متری برای استفاده در جریان ترور بوده است .
نکته ای در این اعلامیه توجه مرا به خود جلب کرد و آن کوچک شدن آیه " فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً " بر بالای آرم سازمان بود ، ابتدا کمی شک کرده و به فکر فرو رفتم و اما بعد حمل بر صحت کرده و برای خود توجیه کردم که شاید از نظر هنری و گرافیکی و فنی این ترتیب و شکل زیبنده تر و نافذتر است .
در نیمه اردیبهشت ماه سال بعد (54) خبر شهادت مجید شریف واقفی را شنیدم ، ما او را به عنوان یک رهبر انقلابی مسلمان می شناختیم و نسبت به او بسیار احترام و علاقه داشتیم ، از خبر فقدانش بسیار متأثر شدیم ، مرگ او و خبرهایی که در این زمینه می رسید بسیار ضد و نقیض بود و شک هر شنونده ای را بر می انگیخت ، احساس می کردم که حوادث ناگواری در شرف وقوع است ، مرگ مجید این احساس و ابهامات را نسبت به فضای موجود دو چندان کرد .(1)
_________________________
1. پس از دستگیری تعدادی از کادرهای مرکزی سازمان مانند کاظم ذوالانوار در سال 52 و شهادت رضا رضایی ، کادر مرکزی سازمان در اختیار محمد تقی شهرام ، بهرام آرام و مجید شریف واقفی قرار گرفت ، در اواخر سال 53 به خاطر ایده های انحرافی شهرام و آرام بین آنها اختلافی ایجاد می شود ، شریف واقفی که با ایده های مارکسیستی آن دو به شدت مخالف بوده از کادر مرکزی طرد می شود .
اصرار مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف (حسین) بر مواضع اسلامی خود برای سران مارکسیست گران می آید ، از این رو به آنها هشدار می دهند ، مجید نیز در این میان شروع به جمع کردن هواداران خود و تهیه و تأمین سلاح می کند ، اخبار فعالیت های وی توسط لیلا زمردیان (همسر مجید) به کادر رهبری اکثریت گزارش می شود ، آنها برای مقابله او و مرتضی را سر قرار احضار می کنند ، بهرام آرام ، وحید افراخته ، محسن خاموشی و حسین سیاه کلاه این دو را در 15 اردیبهشت ماه در خیابان آب منگل به دام انداخته و با آنها درگیر می شوند .
در نتیجه سید مجید شریف واقفی در همان جا شهید می شود ، افراد خود فروخته جسد او را به 18 کیلومتری جاده مسگرآباد برده و آن را منفجر کرده و می سوزانند تا هویت وی شناسایی نشود ، مرتضی صمدیه لباف در این درگیری با اصابت گلوله ای زخمی می شود و موفق به فرار می شود ، بعد توسط برادرش برای مداوا به بیمارستان سینا منتقل می شود ، در نتیجه ساواک او را یافته و به بند می کشد ، سرانجام این انقلابی مسلمان در 4 بهمن ماه سال 54 در میدان تیر چیتگر تیرباران و شهید می شود .
در آخرین روز اردیبهشت ماه ، وحید افراخته و محسن خاموشی دو تن از اعضای سازمان مجاهدین خلق دست به ترور دو مستشار آمریکایی زدند .(1) ایرج بی فوت وقت اطلاعیه سیاسی _ نظامی شماره 22 مربوط به این عملیات ترور را برای تکثیر نزد ما آورد ، به محض رؤیت اطلاعیه جا خوردم ، آیه قرآن از بالای آرم سازمان حذف شده بود . (سند شماره 17)
_________________________
1. سرهنگ شفر جویز و سرهنگ دوم جک ترنرویل در ساعت 6 و 40 دقیقه روز چهارشنبه 31 اردیبهشت 1354 ترور شدند .
آنچه را که می دیدم باور نمی کردم ، عرق سردی بر پیشانیم نشست ، دقایق زیادی را گیج و منگ در سکوت سر کردم ، بقیه افراد گروه نیز در تحیر و تعجب بودند ، پس از بحث و مشورت به این نتیجه رسیدیم که آنها فراموش کرده اند آیه را در آرم سازمان لحاظ کنند ، پس ما هم آن را تکثیر نمی کنیم .
صبح روز بعد سر قرار رفتم ، ایرج اعلامیه های تکثیر شده را خواست ، به او گفتم که نزدیم ، با عصبانیت پرسید : چرا ؟ گفتم : به خاطر این که فراموش کرده اید آیه را در آرم بیاورید . قیافه او رد هم شد و داد زد : به شما ارتباطی ندارد ، شما باید فقط دستور را اجرا می کردید! شما حق اظهار و اعمال نظر نداشتید ....
قرص و محکم گفتم : نه ! ما بدون آیه آن را تکثیر نخواهیم کرد و هیچ کاری دیگری هم نخواهیم کرد و اصلاً بودن ما در سازمان به خاطر همین آیه است . او که سرسختی و اصرار مرا دید موضع خود را نرم کرد و گفت : شاپور ! شما باید فقط دستور را اجرا می کردید ، حتماً دلیلی داشته است که آیه را نزده اند !
گفتم : چه دلیلی ؟ او با زیرکی و از روی فریب گفت : شاپور ! این اطلاعیه برای ترور مستشاران آمریکایی است و چون ما قصد داریم آن را به داخل سفارتخانه های کشورهای بیگانه و کافر بیندازیم ، درست نبود که آیه زیر دست و پای آنها ریخته شود و اجنبی پا روی آیه بگذارد !
توجیح ایرج مرا متقاعد کرد ، ولی هنوز در دل نسبت به آن شک داشتم ، از آنجا آمدم و فریب ایرج را برای بقیه افراد تیم توضیح دادم ، آنها هم توجیه او را پذیرفتند و شروع به تکثیر اطلاعیه کردیم .
در روزهای آینده ابرهای ابهام کنار رفت و همه چیز روشن شد ، ثابت شد که آنچه در دل به آن شک داشتم چیزی جز یک واقعیت تلخ نبود ، تمام این تغییرات و حرکت ها زمینه ای برای بروز یک توطئه و هدف شوم و آغاز یک انحراف بزرگ .... و الحاد بود .
کودتای تغییر ایدئولوژی
قبل از ترور سرتیپ زندی پور ، ایرج از طرف سازمان به من ابلاغ کرد که برای کسب و کارم مغازه ای مستقل تهیه کنم ، تا محملی برای فعالیت هایم داشته باشم . پس از کمی جستجو مغازه ای در پاساژ دو طبقه کویر واقع در چراغ برق یافتم و به مبلغ 17 هزار تومان رهن و 200 تومان کرایه در ماه اجاره کردم .
این مغازه حدود 15 متر مربع مساحت داشت ، به توصیه ایرج با پارتیشن آن را به دو قسمت کردم ، قسمت جلویی دفتر کسب و کار و قسمت عقبی را نیز برای کارهای شخصی و سازمانی و تشکیلاتی اختصاص دادم .
سپس برای آنجا چند مبل و صندلی دست دوم تهیه کردم ، مقداری هم نبشی آهن ، پروفیل و میلگرد با کمک حاج آقا پوراستاد تهیه کردم تا رنگ و نمای فروشگاه آهن را پیدا کند ، به راستی که بعد از آن دیگر من نه جنس خریدم و از آنچه هم که داشتم نه چیزی فروختم و تنها کارکرد مهم این مغازه پوشش فعالیت های سازمانی ام بود .
پاساژ کویر دو دهنه بود که یکی از دهنه ها به طرف خیابان سیروس و دیگری به طرف خیابان چراغ برق (امیرکبیر) باز می شد ، در جنب و مقابل مغازه ما چند مغازه دیگر از جمله یک مغازه خیاطی وجود داشت ، من مدتی به آنجا آمد و شد کردم و چند نفر از مغازه داران آنجا از جمله صاحب مغازه خیاطی مرا شناختند ، ولی به روی خود نمی آوردند .
در آنجا مرا به نام احمد اکبری می شاختند ، مدتی بعد از ترور زندی پور و قبل از ترور مستشاران آمریکایی ایرج آمد و کلید مغازه را از من گرفت و گفت دیگر نیازی نیست که تو به آنجا بروی .
آنچه که بعد از تحویل کلید مغازه اتفاق افتاد جای تأمل بسیار دارد ، ایرج کلید را در اختیار تقی شهرام قرار داد ، او و یک دختر جوان به آنجا آمد و شد کرده و شب ها در آنجا مستقر می شدند ، سرایدار پاساژ می گفت که عصرها دختر خانمی از سمت خیابان سیروس وارد پاساژ شده و به مغازه اکبری می رفت و شب که همه مغازه ها تعطیل می شدند ، آنها (تقی شهرام و دختر جوان) آنجا را ترک نمی کردند .
سرایدار می گفت که من به وضعیت آنها مشکوک شدم ، چند بار به جلو مغازه رفتم و دیدم که در مغازه قفل است ، ولی چراغی در آن روشن است ، فردای آن روز وقتی از مغازه دار (تقی شهرام) علت را سؤال کردم ، جواب می داد که حتماً چراغ از غروب روشن مانده بود .
ولی حقیقت امر دیگری بود ، تقی شهرام و آن دختر جوان شب ها در آنجا می ماندند و شهرام در آنجا جزوه تغییر ایدئولوژی سازمان را می نوشت .
جزوه ای دست نویس که هر کس آن را می دید و کمی با خط شهرام آشنا بود می فهمید که دست خط اوست ، این مغازه به مکان امن و آرامی تبدیل شده بود تا تقی شهرام بتواند با فراغ خاطر و با استفاده از هر نوع امکانات دست به نگارش جزوه تغییر ایدئولوژی بزند .
به هر حال سرایدار پاساژ که هر روز بیش از پیش به اوضاع مشکوک می شود ، شبی پس از رفتن سایر کاسب ها به طرف مغازه می رود ، گویا به اشتباه و از روی فراموشی در مغازه قفل نبوده است ، در را باز کرده و داخل مغازه می شود .
تقی شهرام را با آن دختر می بیند ، شروع به داد و بیداد می کند: ...اینجا شهر نو باز کرده اید .... اینجا مغازه است ، احترام دارد .... بی حیاها ! .... تقی شهرام که از نظر جسمی قوی هیکل بود ، با مشت به دهان پیرمرد سرایدار می کوبد ، پیرمرد برای شکایت از آنها مغازه را ترک می کند و به کلانتری می رود و به فکرش نمی رسد که در پاساژ را از بیرون قفل کند و یا کسی را برای مواظبت در آنجا بگذارد .
وقتی مأمورین کلانتری از راه می رسند ، با مغازه ای باز و آشفته مواجه می شوند ، آنها با دیدن کاغذ پاره و دست نوشته ها و آرم سازمان موضوع را به ساواک اطلاع می دهند . به این ترتیب ساواک اولین مرکزی است که از تغییرات بنیانی در ایدئولوژی و مرام سازمان مطلع می شود .
از آن رو بعد از این کشف شروع به تبلیغات علیه این سازمان می کند که البته سایر گروه ها چون از این حرکت انحرافی تا زمان اعلان تغییر مواضع و ایدئولوژی اطلاع نداشتند ، تبلیغات ساواک را فریبکارانه و از روی بغض تعریف می کنند .
خیاطی که آنجا بود بعدها تعریف کرد پس از این واقعه دیگر کسی به آن مغازه مراجعه نکرد و آنجا تا مدت ها خالی بود . (1)
______________________________
1. دوست خیاط آقای احمد بعد از پیروزی انقلاب اسلامی رد سال 58 عامل دستگیری تقی شهرام بود ، احمد در قسمتی از خاطرات خود می گوید : این خیاط جوان بلند قد و از دوستان من بود ، شنیده بود تقی شهرام باعث قتل زن من است ، در میدان توحید شهرام را همراه دو زن می بیند ، جلو می رود و می گوید تو تقی شهرام هستی ! شهرام جا می خورد و می گوید که نه ! ولی دوست خیاط دست انداخته و او را در بغل می گیرد تا فرار نکند ، شهرام و دو زن همراهش داد و بیداد می کنند که آقا چرا مزاحمت ایجاد می کنی ؟ اشتباه گرفته ای . او می گوید : نه ! من اشتباه نمی کنم .
مردم دورادور او جمع می شوند و می گویند که خب آقا ! چرا اذیت می کنی ، اشتباه گرفته ای دیگر ولش کن ، دراین بین دو زن محافظ تقی شهرام فرار می کنند ، دوست خیاط می گوید که بابا ! مردم ! من با این کاری ندارم ، فقط او را تا کمیته می برم ، تقی شهرام می گوید : من تقی شهرام نیستم ، آقا ول کن ببینم ، کثافت ! دوست من می گوید که من این آدم را تا دم کمیته می بردم ، اگر نبود همانجا پایش را ماچ می کنم ! اگر هم بود که خب دستگیرش می کنند ، او قاتل زن یکی از دوستانم است .
در این گیر و دار باجناق و پدر زن آن دوست از راه می رسند و به او کمک می کنند و شهرام را به کمیته انقلاب اسلامی منطقه می برند و در اتاقی در طبقه سوم نگه می دارند ، بعد به کمیته مرکز تلفن می زنند و می گویند یک نفر را گرفته اند و می گویند تقی شهرام است و مشخصاتش را می دهند ، از کمیته مرکز می گویند : بدوید بگیریدش ! الان خودش را از پنجره به پایین پرت می کند و می کشد ، شما بی خود او را در آن طبقه نگه داشته اید ، مواظب باشید که ما آمدیم .
یک هفته بعد از ترور مستشاران آمریکایی در خرداد ماه 54 ، ایرج جلسه ای اضطراری و فوق العاده در خانه تیمی ما تشکیل داد ، او پس از کمی مقدمه چینی گفت : علت اصلی این که ما آیه قرآن را از بالای آرم سازمان حذف کرده ایم این بود که ما تغییر مواضع ایدئولوژیک داده ایم .
من ناگهان از جای خود بلند شدم و با عصبانیت گفتم : یعنی چه ؟ گفت : بله ، ما تغییر ایدئولوژی داده و مارکسیست را به عنوان ایدئولوژی برتر و مسلط پذیرفته ایم ، راه های رفته و شیوه های قبلی به ما ثابت کرد که اشکال اساسی در کارمان وجود دارد و پس از مطالعات و بررسی های عمیق و کارشناسانه به این نتیجه رسیدیم که اسلام نمی تواند جوابگوی نیازهای ما باشد و تنها مارکسیسم است که علم مبارزه است و ....
ایرج این صحبت ها را مسلسل وار طرح می کرد و با ادای هر کلمه گویی گلوله ای به قلب من شلیک می کرد و بی امان به سویم رگبار می بست ، عرق سردی بر پیشانیم نشست ، چهره ام رنگارنگ می شد ، بدنم سرد شده و دندانهایم به هم می خرود ، دیگر هیچ نمی دیدم و نمی شنیدم ، تمام صداها برایم گنگ بود .
احساس می کردم که با شتاب و در حالتی معلق در چاهی سیاه و تاریک و بی پایان سقوط می کنم ، به معنای واقعی کلمه احساس غبن و زیان می کردم ، می اندیشیدم که مصداق بارز خسرالدنیا و الاخره هستم ، یک دفعه تمام زندگی مبارزاتی و زندان و شکنجه هایم را در ذهن مرور کردم .
نماز نخواندن آنها ، سخنان بی ریشه و بی مایه شان ، آرم بدون آیه قرآن و ... همه در پیش رویم رژه می رفتند . در گوشه ای از اتاق قدم می زدم ، خون خونم را می خورد ، همه چیز را پایان یافته می دیدم ، گویی که به ته دره ای عمیق پرت شده ام و به پایان دنیا رسیده ام ، با راه رفتن تند کمی بر خود مسلط شدم و افکار مغشوش و متشتت خود را جمع و جور کردم و به طرف جمع بازگشتم .
ایرج که چنین عکس العملی را از من توقع نداشت ، کمی ترسید و جابجا شد ، دیدم که خسرو ، پرویز و شاپورزاده نیز در سکوت مطلق هستند ، با پرخاش به ایرج گفتم : چرا ؟ مگر می توانید ؟ ایرج که جا خورده بود با احتیاط گفت : شاپور ! باید کمی صبر کنی ، دستور از بالای سازمان است و ....
باز دگرگون شدم ، در یک لحظه تصمیم گرفتم که از آبروی اسلام دفاع کنم ، نشستم و گفتم : بی خود ! چه صبری ؟! چه دستوری ؟! دستور ما دستور اسلام است ! ... شما ما را گول زدید ، خیانت کردید ، خائن هستید ، شما با ظاهر فریبی کار را به اینجا کشیدید ، شما از امکانات مسلمان ها استفاده کرده و بعد به آنها خیانت کردید
حتی الان هم شما از کمک های بازاری ها و مسلمان ها سر پایید ، شما چطور جرأت کردید که این کار را بکنید ؟ چهار تا جوان تازه به دوران رسیده آمدید برای خودتان تغییر مواضع ایدئولوژیک طرح کرده اید ، غلط کرده اید ! شما چه کاره اید که از طرف همه تصمیم گرفته اید ....
من که مدت ها در زندان بودم ، معنای تغییر ایدئولوژی و مارکسیست شدن را به وضوح می دانستم ، از این رو و در حالی که همه چیز را پایان یافته می دیدم ، شروع کردم به دست و پا زدن در این دریای مواج افکار و اندیشه ها ، با آخرین نفس ها ، ایرج را که از ناراحتی و عکس العمل تند و شدید من واخورده بود ، گفت : شاپور ! تو الان عصبانی هستی ، بحث بی فایده است و من نمی توانم با تو صحبت کنم ، اعتراضت را به بالا انتقال می دهم .
او کتاب تغییر ایدئولوژی را بین افراد تقسیم کرد و با شتاب خانه را ترک کرد ، خسرو و پرویز نیز مانند من ناراحت بودند ، ولی شاپورزاده سکوت کرده بود و موضع و حالت خاصی از خود بروز نمی داد ، این بر آزردگی و ناراحتی من می افزود ، از خود می پرسیدم که چه اتفاقی افتاده ؟ چرا فاطمه ساکت است ؟ ....
از تصور این که فاطمه از قبل از این جریان خبر داشته و آن را پذیرفته باشد می ترسیدم و به شدت می لرزیدم ، ساعتی گذشت ، کتاب را برداشته و شروع به خواندن آن کردم ، برای من مصیبتی بالاتر از این نبود ، من به خاطر خدا و اسلام قیام کرده ام و حال باید به خاطر اینها دست از اسلام برداشته و مارکسیست شوم .
همه چیز را از دست رفته می دیدم ، می گفتم : احمد چه شد آن همه زندان ؟ شهادت محمد مفیدی و باقر عباسی ؟ چه شد آن همه شکنجه و آزار ؟ چه شد آن همه تبعید و حرمان و دربدری ؟ چه شد آرمان و ایده آلی که دنبالش بودی ؟ چه شد ؟ .....