
به مناسبت ایام سالگرد شهادت شهید ترور سید مصطفی صالحیان خوانساری، پایگاه خبری تحلیلی هابیلیان گفتگوی اختصاصی را با دختر این شهید بزرگوار انجام داده است. این گفتگو به بررسی ابعاد مختلف زندگی و چگونگی شهادت این شهید والامقام میپردازد.
شهید سید مصطفی صالحیان خوانساری در سال ۱۳۰۹ در شهرستان خوانسار به دنیا آمد. وی که از چهارسالگی یتیم شده بود، پس از مهاجرت به تهران، به شغل آهنگری مشغول شد، اما هیچگاه از تحصیل و آگاهیبخشی غافل نماند. او از فعالان مبارزات پیش از انقلاب بود و در قیام خونین ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ نقش آفرینی چشمگیری داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با دلسوزی و ایمانی راسخ، به هدایت افراد گمراه شده و مقابله با گروهکهای تروریستی، به ویژه منافقین پرداخت. سرانجام در هشتم شهریور ماه ۱۳۶۰، در مقابل درب مسجد توسط عوامل گروهک تروریستی منافقین به شهادت رسید و به فیض عظیم شهادت نائل آمد.
متن کامل این گفتگو در ادامه می آید.
لطفا خودتان را معرفی کنید؟
من مریم صالحیان دختر شهید سید مصطفی صالحیان هستم.
اگر بخواهید پدرتان را در یک جمله به کسی که هرگز او را ندیده معرفی کنید، چه میگویید؟
اگر بخواهم پدرم را در یک جمله به تو که هرگز رویش را ندیدهای معرفی کنم، خواهم گفت: مرد دیندار و خوشاخلاقی بود که قرآن از سینهاش میخواند و مهربانی از چشمانش. وجودش آرامشبخش بود و ایمانش، ستونی استوار برای خانواده.
بهترین خاطرهای که از دوران کودکی با پدرتان دارید، چیست؟
بهترین خاطرهام از کودکی، نوایی است که هنوز در گوشم طنین انداز است: همراهی او در راه کلاس قرآن. آن مسیرهای کوتاه، برای من دانشگاهی از معنویت بود. دست در دست مردی که نه تنها مرا به کلاس میبرد، بلکه با رفتارش، آیات کتاب زندگی را به من میآموخت.
چه صفتی از اخلاق پدرتان بیشتر از همه در ذهن شما ماندگار شده است؟
صفتی که از اخلاقش همچون مهرى در ذهنم مانده است، صبر اوست. صبری که همراه با اخلاق نیکو بود و هیچ تندبادی نمیتوانست آرامش باغستان وجودش را بر هم زند.
پدرتان چه آرزوهایی برای شما و آیندهتان داشت؟
آرزوهای پدر برای ما، فراتر از موفقیتهای دنیوی بود. او برایمان معنویت و استواری در دین را میخواست. همیشه تاکید میکرد: نماز را اول وقت بخوانید. بر حجاب و پیروی از اسلام پایدار باشید.خود، حافظ قرآن بود و ما را به انس با این کتاب آسمانی دعوت میکرد. بزرگترین میراثش برای ما، همین عشق به قرآن بود.
خاطره آخرین ملاقاتتان با پدرتان چیست؟
خاطره آخرین دیدار، برای همیشه در تاریخ قلبم ثبت شده است: هشتم شهریور، سال هزار و سیصد و شصت. هوا رو به تاریکی میرفت. پدر برای نماز مغرب به مسجد سرِ کوچه مان رفت. نماز به پایان رسید. او در حالی که از مسجد خارج میشد، با گروهی از منافقین درگیر شد. در آن لحظه، تاریکی خیانت، نور ایمان را نشانه رفت و او را در آستانه خانه ابدی اش، ترور کردند.
خانواده چگونه از خبر شهادت پدرتان مطلع شدند؟ آن روز و لحظاتش را چگونه گذراندید؟
ما خود صدای تیرها را شنیدیم. صدایی که نه پایان یک زندگی، که آغاز یک اسطوره بود. آن روز، محله ما بوی عجیبی داشت؛ بوی خون و باروت که با عطر ایمان آمیخته شده بود. خانه ای که دقایقی قبل پر از حضور بود، ناگهان به عظمتی خالی از وجودش تبدیل شد. ما در سکوتی سنگین، شعلههایی از غرور و اندوه را در سینه حمل میکردیم.
سختترین بخش زندگی بدون پدر، چه زمانی بود؟
سختترین بخش زندگی بدون پدر، زمانی بود که به مشورت نیاز داشتیم. زمانی که ایستادههای زندگی، پرسشهای بزرگ پیش پایمان میگذارد و تو به چشمی مهربان و دلی آرام نیاز داری که راه را نشانت دهد. در آن لحظات بود که فقدان او، به عمیقترین شکل احساس میشد.
حضور همیشگی یک پدر شهید در زندگی، چه بار مسئولیتی برای شما به عنوان فرزند او ایجاد کرد؟
حضور همیشگی پدر به عنوان یک شهید، برای ما تنها یک خاطره نیست؛ یک مسئولیت است. مسئولیتی که بر دوش ما نهاده شده تا راهش را ادامه دهیم و نگذاریم خون پاکش پایمال شود. این حضور، یادآور این پیمان است که باید چراغی باشیم در تاریکیها، همانگونه که او بود.