مجاهدین و قاچاق انسان - شاهد28

من محمد عراقی هستم بچه شاهین دژ

Eraghi

در فروردین سال 81 در چابهار مشغول کار بودم که با یک هوادار سازمان به اسم عبد الماجد آشنا شدم و به اسم کار کردن در امارات که آدم فنی می خواهد - من فنی کار هستم، تأسیساتی هستم - گفت آنجا پول خوبی می دهند. وضعیت مالی من هم خوب نبود حتی گاهی اوقات در 24 ساعت یک وعده غذا هم نمی توانستم بخورم. من را با این بهانه به پاکستان کشاند. در پاکستان به من گفتند مجاهدین و فلان... من جا خوردم. گفتم مجاهدین چی؟ من آمدم برای کار کردن! من بچه دارم، زن دارم و ...

خلاصه گفت یا می آیی یا اگر نمی آیی از اینجا برگرد! من هم چون وضع مالی ام درست نبود و از اینها می ترسیدم که توی مرز من را لو بدهند به اسم منافقین و ... مجبور شدم به این کار تن بدهم. توی ذهن خودم گفتم می روم آنجا پنج شش ماه می مانم و بالاخره می گذارند بیایم بیرون، یک طوری در می روم. تا سلیمانیه که برسم، بقیه اش را خودم می شناسم. فرار می کنم می آیم. اما رفتن همانا و داخل سیاج نگهم داشتند تا زمانی که آمریکایی ها حمله کردند. اولین سوتی که کشیدند، حدود هفده هجده ماه پیش من از داخلشان درآمدم و به آمریکایی ها پیوستم. از آن موقع پیش آمریکایی ها بودم تا الان که برگشتم ایران

داخل مجاهدین که بودم از روز اول چون که با دستگاهشان آشنا نبودم، هوادار نبودم و شناختی نداشتم رویشان، تضاد و مشکل زیاد داشتم. حرف نزن! تناقض نکن! با کنار دستی ات حرف نزن! از این حرفها ... هشت ماه من را واقعا کشتند. کسی بود به اسم سعید نقاش و رحمان و نور علی و ... اینها ریختند داخل یک اتاق به حال مرگ کتکم زدند. گفتند یا با ما می آیی یا این سر طیف یا آن سر طیف! ما وسط نداریم! من هم یک آدم عادی متوجه نمی شدم این سر طیف آن سر طیف یعنی چه؟ حالا بچه هایی که با من آمدند همه شان در جریان هستند از تک تکشان بپرسید کتک من را برایتان تعریف می کنند.

در یک اتاقی دو نفر بودیم ما را یک گوشه انداختند و هر دویمان را طوری زدند که تا صبح من نتوانستم از روی تخت بلند شوم و بتوانم بروم دست و صورتم را بشویم. فردای همان روز من را بلند کردند بردند داخل یک اتاق پذیرش 83 داخل این اتاق انداختند تا بعد از ظهر. بعد از ظهر سعید نقاش و فرید ماهوتچی گفتند یا با ما می آیی یا هم نمی آیی می بریمت توی همین اتاق می کشیمت می بریمت توی مزار چالت می کنیم، عکست را می زنیم کنار شهیدهایمان و نانت رامی خوریم! این حرفشان هیچ موقع از ذهنم پاک نمی شود. خلاصه گفتند اگر نمی خواهی بمانی، بنویس من نفوذی هستم، دو سال توی خروجی بمان، بعد از دو سال، هشت سال هم باید توی ابوغریب بمانی.... به این هم راضی شدم... اما باز هم قبول نکردند. گفتم که من که زندان ندیده نیستم، عیب ندارد زندانش را هم می کشم، فقط ولم کنید.


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9577961&tmpl=component
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
مهر 1359
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
9
تاریخ : 1359/07/09
14
تاریخ : 1359/07/14
16
تاریخ : 1359/07/16
21
تاریخ : 1359/07/21
23
تاریخ : 1359/07/23
25
تاریخ : 1359/07/25