
پایگاه خبری تحلیلی هابیلیان در ادامه سلسله گفتگوهایی که با خانواده شهدای ترور انجام میدهد، این بار با برادر شهید بزرگوار بخشمراد قاسمی گفتگویی انجام داده است.
بخشمراد قاسمی در۲۰ آبان۱۳۴۲ در روستای خوشیار در سنقر کرمانشاه به دنیا آمد. وی دارای تحصیلات حوزوی بود. بخشمراد قاسمی مشغول به خدمت پاسداری و طلبگی بود. سرانجام وی در ۲۴آبان۱۳۶۰ در منطقه کیونانات سنقر توسط گروهک تروریستی دمکرات به شهادت رسید.
در ادامه، صحبتهای برادر این شهید بزرگوار را میخوانیم:
بسم رب الشهداء و الصدیقین
«مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» این آیهی شریف، چراغ راه ماست.
من عادل قاسمی، برادر شهید والامقام، شهید بخشمراد (گلمراد) قاسمی هستم. برادرم در بیستم آبان ۱۳۴۲ در روستای خوشیار (شهیدقاسمی) کرمانشاه به دنیا آمد و در بیستوسوم آبان۱۳۶۰، در منطقه کیونانات سنقر و کلیایی توسط گروهک تروریستی دمکرات به شهادت رسید. من متولد ۱۳۶۹ هستم و توفیق درک حضورمبارک ایشان را در این دنیا نداشتم، اما سالهاست که سایهی ملکوتی و یاد ایشان، همیشه و در همه حال، همراه خانوادهی ماست. آنچه میگویم، روایتی است از زبان پدر و مادر، خواهران و برادران و همرزمان شهید، که با گوشت و خون و روحم آن را لمس کردهام.
برادرم، گلمراد، در توصیف ما و خانواده، همواره بر نقش اساسی پدر و مادری تاکید داشت که خانه را به حسینیهای تبدیل کرده بودند. خانوادهای که شبهای احیا در آن برپا بود، روضههای سیدالشهدا(ع) زمزمهی همیشگی آن بود و مبارزه با طاغوت، جزئی از وجودش. پدرم، حاج حیدرعلی، از انقلابیون سرشناس منطقه بود و برادرم از همان نوجوانی، در کنار ایشان، مشق مبارزه و ایستادگی کرد. ویژگیهای اخلاقی برجستهی او را میتوان در چند کلمه خلاصه کرد: مهربانی بیمنت، شجاعت بیادعا، ایمان راسخ و تعهد عمیق به آرمانهای انقلاب. طلبگی و پاسداری او، دو بالی بودند که او را به اوج رساندند. تحصیلات ابتدایی را در روستا به پایان برد و سپس برای فراگیری علوم دینی نزد امام جماعت مسجد جامع بازار سنقر شتافت. او سرباز امام(ره) در گهواره بود، همانگونه که حضرت امام(ره) فرموده بودند.
خاطرات شیرین از ایشان بسیار است، اما آنچه از زبان خواهرانم زیاد شنیدهام، محبت ویژه و تبسم همیشگی او به دختران خانواده بود. با علاقه میگفت: هر که دختردار شود، بهشت را ویژه برای خود خریده است. این عشق، ریشه در ارادت عمیق او به حضرت فاطمهی زهرا(س) داشت. ارادتش به اهل بیت(ع) بینظیر بود؛ برای سیدالشهدا(ع) چنان با احساس نوحه میخواند و گریه میکرد که دلها را میلرزاند. گویی امام زمان(عج) به این ارادتش آفرین گفت که هم فاطمی و هم حسینی شهید شد: با اصابت گلوله به پهلویش و در حالی که لب تشنه بود، به شهادت رسید.
فضای مذهبی و انقلابی خانه، اصلیترین عامل جذب او به فعالیتهای انقلابی و سپس عضویت در سپاه پاسداران بود. او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بهطور رسمی به سپاه پیوست و دو سنگر حوزه و سپاه را در یک مسیر میدید: تبلیغ اسلام ناب و پاسداری از دستاوردهای انقلاب. من به خاطر اختلاف سنی، همراه او نبودم، اما بیتردید، مسیر و انتخاب او، چراغ راه تمام زندگی من و سایر اعضای خانواده شده است. خون او، عهد ماست.
آخرین دیدار، از زبان پدرم: شب عملیات کیونانات، پدرم آرام و قرار نداشت. از فرمانده درخواست کرد تا به جای گلمراد به خط مقدم برود. فرمانده گفت او از عملیات شناسایی تازه بازگشته و خسته است و نباید برود. اما کسی جلودار عشق برادرم نبود. خودش نزد پدر آمد و پدر را به جان امام خمینی(ره) قسم داد که اجازهی رفتن بدهد. پدرم او را در آغوش گرفت و دعایش کرد و او رفت. پدر، رفتنش را نظاره کرد و خاطراتش مرور شد: روزی که او از مشهد برگشته و برای خود کفن خریده بود و گلمراد با دیدن کفن چشمانش برق زد و گفت: الحمدلله کفن من هم رسید! (و چه عجیب که سرانجام، کفن پدر، کفن پسر شد). پدر یادش آمد روزی که او را برای گزینش سپاه برد و مسئولان گزینش آهسته گفتند: این دو نفر حتماً شهید میشوند.... اینها آخرین خاطرات پدرم از او، پیش از شهادت برادرم بود.
خبر شهادت و آن روز سخت: پدرم نزدیک صبح خواب میبیند که به او میگویند: بیدار شو و به تشییع پیکر شهیدت برو. با اضطراب خود را به مقر سپاه میرساند. وقتی همرزمان با چهرههایی بغضآلود بازگشتند، پدر فقط پرسید: پیکر شهیدم کجاست؟ و آنگاه بود که بغضها ترکید و ماجرای شهادتش را شرح دادند. پدرم که سالها در مکتب اباعبدالله الحسین(ع) سینه زده بود، در اولین واکنش گفت: خدایا شکرت. روزهای پس از آن، آمیخته با غمی عظیم اما همراه با افتخار و صبری برگرفته از ایمان بود. شهادت او، نه تنها ما را ناتوان نکرد، که بر عزم و ارادهی ما برای ادامهی راهش افزود. مسیر زندگی همهی ما را متحول کرد و چه بسا اگر امروز من اینجا هستم، پرتوی از نور وجود اوست.

پیام من به گروهک تروریستی دمکرات و حامیانش: شما با شهادت برادرم و هزاران شهید دیگر، گمان کردید آرمان انقلاب را خاموش میکنید، اما ندانستید که خون شهدا، بذر انقلاب است. شما تنها پیکرها را هدف گرفتید، اما روحی را به ملکوت فرستادید که امروز الهامبخش هزاران جوان است. راه شما، راه ظلم و تاریکی است و تاریخ، قاتلان خلق الله را هرگز از یاد نخواهد برد. خون پاک شهدای ما، چونان نوری، جنایات شما را برای همگان آشکار ساخته است.
عاملان و حامیان این گروهها باید بدانند: خون شهدایی مانند برادر من، سدی آهنین در برابر تجزیهطلبی و تروریسم ایجاد کرده است. این خونها، بیدارگری ایجاد کرد که امروز تمام اقوام ایرانی، سد محکمی در برابر توطئههای دشمنان وحدت ملی هستند. مسیر مبارزه با آرمانهای انقلاب، نه تنها تا امروز موفق نبوده، بلکه هر روز بر عمق باور به این آرمانها افزوده است. انقلاب اسلامی، با رهبری حکیمانه و پشتوانهی مردمی، از سختترین آزمایشها سربلند بیرون آمده است.
پیام برادرم به جوانان امروز، اگر حاضر بود، او که خود نوجوانی بیش نبود و با عشقی سوزان به میدان رفت، بیتردید میگفت: جوانان عزیز! این انقلاب و این میهن، امانتی است که با خون بهترین فرزندانش به شما رسیده. مراقب باشید که دشمن، امروز با شبیخون فرهنگی و تهاجم نرم، میخواهد آن را از شما بگیرد. بصیرت داشته باشید، علم بیاموزید، قوی باشید و همانگونه که ما در سنگر سپاه و جبهه از انقلاب دفاع کردیم، شما در سنگر علم، فناوری، اخلاق و کار جهادی از آن پاسداری کنید. راه، همان راه است: راه قرآن، راه عترت و راه شهدا. بدانید که سعادت دنیا و آخرت شما در گروی خدمت به این مردم و پایمردی در این مسیر است.
سخن پایانی: برادرم در وصیتنامهی خود نوشته بود: گام نهادن در این مسیر الهی را یک فریضه میدانم که اگر زنده بمانیم یا شهید شویم، پیروزیم. امروز من، به عنوان برادر او و به عنوان یکی از منتظران شهادت، میگویم که این راه، ادامه دارد. مادامی که ارزشهای الهی و استکبارستیزی شهیدان زنده است، آنان نیز زندهاند. یاد و خاطرهی تمام شهدا، به ویژه شهید والامقام بخشمراد قاسمی، گرامی و راهشان پر رهرو باد.