بعد از یک سری عملیات انفجاری بود که سازمان این خط را داد که باید مردم عادی را بزنید و برای اینکه افرادی مثل ما بتوانیم این خط را هضم کنیم به این صورت داد که مرحله مرحله پائین آمد . اول می گفتند شناسائی می کنیم و اینها مطمئنا از افراد رژیم و حزب اللهی اند . اینها بچه ها را لو داده اند و اینها را بزنید . بعد از این می گویند باید در خیابانها بروید و هر کس که صرفا عکس دارد تهدیدش کنید که عکس ها را پائین بیاورد عکس هاس امام ، آیت الله منتظری ، و دیگر افراد حکومت را پائین بیاورید و هر کس این کتر را نکرد باید بزنیدش و به شهادت برسانیدش . در این عملیات که در شهریور ماه سال 61 بود ما به مغازه خشکبار فروشی حاجی ستوده ، واقع در چهارراه مولوی - ولیعصر می رویم ، حاجی ستوده در مغازه نبود ، صدایش می کنیم ، می آید . از او پسته می خواهیم که در همان موقع حسین اسلحه را در می آورد و سه تیر به طرف او شلیک می کند که از ناحیه شکم و سینه مجروح می شود . هنوز خط دیگری هم بود که همان آتش زدن مغازه با ترنج یا نارنجک و دیگری سرقت پول صاحب مغازه بود که این دو از کارهای اصلی بود حتما باید انجام می شد . ولی ما بعد از اینکه تیر را شلیک کردیم ، حضور مردم را دیدیم ، وحشت زیادی در دل هردویمان بوجود آمد که باعث ش پا به فرار بگذاریم . یعنی دیگر حتی نتوانستیم ده ثانیه منتظر شویم و یک نانرجک داخل آنجا بیاندازیم . از آنجا سریع خارج شدیم . یکی دیگر از نکته هایی که در همین عملیات بود این بود که پس از اینکه سوار موتور شدیم ، در چهارراه راهبندان می شود . راهبندان بود زیرا که چهارراه شلوغی است . حسین یک تاکسی را می بیند که راننده اش ریش داشت و فقط بخاطر ریشی که طرف داشت لاستیک ماشین وی را با گلوله می زند و پنچر می کند که مبادا در آن ترافیک بتواند دنبال ما بیاید . آری فقط بخاطر داشتن ریش ! ما متواری می شویم و می رویم .
ترور در کباب فروشی
عملیات دیگر در خیابان اسکندری شمالی بود که به آنجا می رویم . واحد دو نفری بودیم و با موتور می رویم . من فرمانده بودم و شخصی به نام موسی که بعدا معدوم می شود . شناسائی ها را داده بودند . گفته بودند خانه ها را لو داده باید بروید بزنید . کجا ؟ جائی که مردم رفت و آمد دارند – یک کبابی . به آنجا می رویم . وسایلی هم که به همراه داشتیم غیر از اسلحه کمری ، نارنجک و سه راهی بود . برای اینکه آنجا را به آتش بکشیم ، شیشه بنزین و دو کپسول کوچک نیز همراهمان داشتیم که تمامش عمل کند و مغازه را زیر و رو کند و آنجا می رویم و توی مغازه می نشینیم . مشتری هم بود ، سفارش غذا می دهیم که کباب بیاورند . در همان حال کپسول های گاز را روی میز می گذاریم در دو جای مختلف می گذاریم . پس از 5 دقیقه که کباب و غذا را آوردند و یک مقدار هم خوردیم بلند می شویم . موسی به طرفش می رود که شلیک کند و من شیشه بنزین را به زمین می زنم تا بشکند و بعد سه راهی را بیاندازم . موسی دو تیر بدون اینکه هیچ حرفی بزند به طرفش شلیک می کند که یک تیرش به ناحیه شکم می خورد و یک تیر خطا می رود . در همین موقع است که صاحب مغازه از پنجره مغازه خودش را به بیرون پرت می کند که البته من هم به طرفش تیراندازی می کنم که از ناحیه سر مقداری مجروح می شود و بعد بیرون می آییم . خانه این شخص مجاور مغازه اش بود و می بینیم که پسرش آمده و در را باز کرده و می خواهد بیرون بیایند که ببینند چه خبر است . همانجا تهدیدشان می کنیم و یک تیر هوایی می زنیم که داخل بروند و مزاحم نشوند . هنگامیکه می آئیم و سوار بشویم چون وحشتمان زیاد بود نتوانستیم سه راهس را بیاندازیم.
از طرفی خود شخص با اینکه از دو ناحیه مجروح بود به طرف ما حمله کرد م مرتب فریاد می زد : منافقین را بگیرد ! این شعاری بود که می داد و به طرف ما می آمد که ما با اینکه مسلح بودیم جرات نکردیم نزدیک شویم فقط چند تیر دیگر به طرفش شلیک کردیم و از محل سریعا خارج شدیم . البته من اینها را هم بگویم ، حاجی ستوده حدود 50 سال داشت و فرد مسنی بود و این کبابی هم 45 الی 50 سال داشت .
عملیات بعد الکتریکی محمدی بود که پائین تر از میدان توحید است . گفته بودند که این الکتریکی هم حزب اللهی و در منطقه خیلی نقش دارد و باید ترورش کنید . ما اول رفتیم و چند متر سیم خریدیم تا مطمئن شویم . خیلی برخورد خوبی داشت و سیم را داد و بعد از یک ربع برگشتیم . می خواستیم او را همانجا انتهای مغازه اش بخوابانیم ، پولش را مصادره کنیم و بعد مغازه اش را به سه راهی منفجر کنیم و از محل خارج شویم . وقتی که اسلحه را کشیدیم و گفتیم به انتهای مغازه برو ، طرف با یک حالت لبخندی نگاه می کرد و گویا می خواست بپرسد علتش چیست که مرا می زنید . ما چون کمی مکث کرد مهلت ندادیم و از فاصله نیم متری دو نفری حدود 7 تیر به طرفش شلیک کردیم و وی را به شهادت رساندیم . نکته دیگری که در این رابطه بود فرد معلولی بود که روی صندلی در کنار این مغازه نشسته بود و
وقتی بیرون می آمدیم هنوز چهره او یادم هست که زبانش بند آمده بود و می خواست چیزی بگوید ولی نمی توانست . آنجا هم خوشبختانه موفق نمی شویم سه راهی را بیاندازیم و با همان ترس و وحشتی که داشتیم از محل خارج می شویم .
به ما گفتند بکشید ! بدزدید و آتش بزنید !
عملیات دیگری که داشتیم در یک سبزی فروشی در خیابان سراج نارمک بود . می بینید که تمام شغلهایی اند که مستقیما با مردم سر و کار دارند و نیلزهای مردم را برآورده می کنند . این سبزی فروشی را بدون هیچ شناسایی رفتیم . فقط خط داده بودند که باید در خیابان گشت بزنیم و هر کس که عکس داشت با تهدید کاری کنید که عکس ها را پائین بیاورد . ما به آنجا رفتیم . همان حوالی یک موتور به سرقت گرفتیم . سپس شناسایی کردیم و دیدیم که طرف ریش داشت و دو عکس به شیشه مغازه اش بود . آنجا رفتیم و موتور را پارک کردیم . به داخل رفتم . سرش شلوغ بود . من داخل رفتم و شخصی به نام محمدرضا که قرار بود بیرون را کنترل کند مردمی را که در آن طرف بودند روی زمین می خواباند و منهم بدون اینکه حرفی بزنم و یا کوچکترین مهلتی بدهم کاملا ناجوانمردانه اسلحه را در آوردم و دو تیر به سر وی شلیک کردم که منجر به شهادتش می شود . زنهایی که داخل بودند شروع به داد و فریاد و ناله می کنند و مشخص بود که از چهره هایشان خشم می بارد ولی ما دیگر به هیچ چیز توجه نمی کردیم . سریع از مغازه بیرون آمدیم ، سوار موتور شدیم و از منطقه دور شدیم .
عملیات دیگر یک پارچه فروشی بود در 16 متری دوم مجیدیه - انتهای 16 متری . به این پارچه فروشی هم رفته بودیم و دیده بودیم که عکس دارد . مسئول واحد منطقه را به ما می داد و بعد کارها را تقسیم می کرد که هر کس کاری بکند : یکی شلیک کند ، یکی تیر خلاص بزند ، یکی پول را به سرقت ببرد و یکی آتش بزند . تمام را مشخص می کرد و می رفت . ولی ما در تمام عملیاتهایی که داشتیم به علت آن ترسی که در وجود خود من و افراد دیگر بود هیچ کدام نمی توانستیم وظایف خود را کاملا انجام دهیم . یک موتور در همان حوالی به سرقت گرفتیم و به مقابل پارچه فروشی رفتیم . خودش در مغازه نبود و در کنار مغازه دیگری بود . موتور را پارک کردیم و صدایش کردیم . نزدیک شد گفت بفرمائید و بعد داخل شد . گفتم چند متر پارچه پرده ای می خواستم این را که گفتم پشت پیشخوانش رفت و پرسید از کدام مدل می خواهید ؟ در همین موقع بود که من دیگر مهلت ندادم ، اسلحه را کشیدم و به طرفش تیراندازی کردم . دستهایش را بالا برده بود و فقط یک کلمه اش را شنیدم که پرسید : چرا ؟ دو تیر به طرفش شلیک کردم و او به زیر پیشخوان رفت و من به همان دو تیر بسنده نکرده و روی پیشخوان دولا شده و تیر دیگری نیز زدم که نفهمیدم به کجایش خورد و بعد از محل خارج شدیم . نکته ای که بود این بود که وی حدود یک ساعت بعد را در همان حالت زجر زنده می ماند و بعد به شهادت می رسد . زیرا که مغازه اش بزرگ بود ، صدا بیرون نرفته بود و نتیجتاً حدود یک ساعت آنجا می ماند و بعد به شهادت می رسد .
بدون شناسایی قبلی ترور می کردیم
عملیات دیگر یک خشکشویی در خیابان دامپزشکی بود که در پی همان خط پائین کشیدن عکس ها به آنجا رفتیم . بدون شناسایی و بدون اینکه طرف گناهی داشته باشد . فقط باید می رفتیم و هر کس که عکس را پائین نمی کشید ، می زدیم . یعنی این خط را هم در اصل مرحله ، مرحله پیاده کردند . اول می گفتند شناسائی هست ، و اینها مطوئنا از افراد رژیم اند و چیزهایی از این قبیل . بعد گفتند اول به آنها باید اخطار کنید و اگر عکس را پائین آوردند که هیچ و اگر نیاوردند ، بزنید . بعد از آن تمام اینها رفت کنار و هر کس که عکس داشت باید می زدیم . این خط یک هفته بیشتر طول نکشید که باز این خط هم عوض شد و گفتند که همین طوری بزنید . ما رفتیم و کارگر خشکشویی هم به همان صورت بود . گفتیم که عکس را پائین بیاور که نیاورد ولی بعد رفت یک عکس را آرام پائین آورد و بدون اینکه هیچ حرفی بزند مشغول کارش شد . دوباره موسی به او گفت عکس های دیگر را هم پائین بیاور . او رفت و دو عکس دیگر از عکس ها را پائین آورد و همین طور روی میز گذاشت و مشغول کارش شد . ما دیگر چیزی نگفتیم و در این موقع موسی 4 تیر به طرف او شلیک کرد و به شهادتش رساند . – بدون اینکه هیچ حرفی بزند – سن هایشان اکثرا زیاد بود . حاجی ستوده 45 ساله ، کبابی 50 ساله ، الکتریکی بالای 55 سال داشت و تمام موها و ریش هایش سفید بود ، سبزی فروش 35 ال 40 سال داشت ولی این کارگر خشکشویی جوان 20 ساله ای بود .
کارنامه سیاه (42)