
لیاقت شهادت
محمد در دوره سربازیش، دوستی داشت که مدام از دورههای آموزشی فرار میکرد و محمد دنبالش میرفت و او را برمیگرداند. این اتفاق چندین مرتبه افتاد؛ به خصوص در زمان صبحگاه که سختگیری بر روی سربازان بیشتر بود. یک روز محمد به دوستش گفت: «سربازی دین مقدسی است که باید در نهایت آن را ادا کنی. چرا فرار میکنی؟» دوستش هم در جواب محمد گفته بود که من در منطقه انجام خدمتم کشته میشوم. محمد هم در پاسخ به او گفت: «فکر کردی هر کسی لیاقت شهادت را دارد؟ فکر کردی شهادت به همین راحتیها است؟»
او با چنین دیدگاهی عازم خدمت شد.
مادر شهید محمد احمدی
در تقلای نجات جان مردم
مسئول ترور او یکی از اعضای منافقین بود. آن روز از ابتدا در تعقیب رمضانعلی بود. تا آن فرد منافق، نام شهید را صدا زد، او که از نیت پلیدش آگاه شد، به او گفت: «هدف تو من هستم، به دیگران آسیبی نرسان.» در آن هنگام من که از ماجرا بیخبر بودم، به سمت شهید رفتم تا آدرسی از او بپرسم که آن منافق من را از ناحیه ی پا مجروح کرد. بلافاصله رمضانعلی نیز مورد اصابت گلوله قرار گرفت؛ ولی بلافاصله میزی را به طرف من پرت کرد که بین من و ضارب قرار گرفت و من زنده ماندم. او حتی زمانی که تیر خورده بود، به خود فکر نمیکرد و سعی در نجات جان من داشت؛ حتی به یاد دارم در حین درگیری آیاتی را برای آن منافق تروریست خواند که مظمونش انذار درباره آسیب رساندن به دیگران بود.
شاهد عینی در لحظات قبل از شهادت رمضانعلی احمدنژاد
خواب شهید
هیچ وقت خواب شهید را نمیدیدم. تا زمانی که بود، روی فرزندانمان خیلی حساس بود و به شدت آنها را دوست داشت. یک بار از دست بچهها خیلی عصبانی شده بودم و به خاطر کارهایی که کرده بودند، آنها را کتک زدم. همان شب حسین به خوابم آمد و با حالتی ناراحت گفت: «چرا بچهها را کتک میزنی؟»
از آن زمان به بعد، دیگر هیچوقت روی بچهها دست بلند نکردم.
همسر شهید حسین جاوید اسدزاده