
یادداشت اختصاصی: یکی از خطاهای رایج در مواجهه با قربانیان ترور این است که تصور کنیم با پایان حادثه، بخش اصلی بحران نیز پایان یافته است. در حالی که تجربه بالینی نشان میدهد آثار روانی یک حادثه تروریستی میتواند مدتها پس از فروکشکردن خبرها و بازگشت ظاهری زندگی به روال عادی باقی بماند. هنوز افرادی هستند که سالها پس از واقعه تروريستي در مسجد علي ابن ابيطالب(ع) زاهدان، چه به عنوان فرد حاضر در محل و چه به عنوان رهگذر، برای مشکلاتی مراجعه میکنند که به همان واقعه بازمیگردد. در برخی افراد نیز ممکن است نشانهها در ماههای نخست چندان آشکار نباشد و بعدها با یک محرک یا یادآوری دوباره فعال شود. بنابراین نخستین اصل در مداخله روانی این است که تروما را واکنشی کوتاهمدت و محدود به ساعات و روزهای پس از حادثه نبینیم.
این نکته از آن جهت اهمیت دارد که حادثه تروریستی فقط امنیت جسمی فرد را تهدید نمیکند. یکی از پیامدهای آن میتواند آسیب دیدن تصوری باشد که فرد از جهان پیرامون خود دارد. کسی که پیش از حادثه محیط زندگیاش را نسبتاً قابل پیشبینی میدانسته، ممکن است ناگهان با جهانی مواجه شود که در آن احساس امنیت، اعتماد و کنترلپذیری به شدت تضعیف شده است. این تجربه الزاماً محدود به فردی نیست که مستقیماً در صحنه حادثه حضور داشته باشد. خانواده، نزدیکان و حتی جامعه محلی نیز میتوانند تحت تأثیر فضای روانی ناشی از یک واقعه تروریستی قرار گیرند. تجربه شخصی من از ترور مولوی عبدالواحد ریگی نیز نشان داد که دامنه آسیب از خانواده نزدیک فراتر میرود و کسانی را که در همان محیط اجتماعی زندگی میکنند نیز درگیر میکند.
از همین جا یکی از «نبایدهای» مهم آغاز میشود: نباید دامنه قربانی را صرفاً به فرد مجروح یا خانواده فرد کشتهشده محدود کرد. اطرافیان ممکن است بدون حضور مستقیم در صحنه، با اضطراب، ناامنی یا بازگشت مکرر تصاویر و روایتهای حادثه روبهرو شوند. حتی نحوه روایت حادثه در رسانه نیز میتواند در تشدید یا کاهش این وضعیت نقش داشته باشد. بازگوییهای مکرر، تصاویر سنگین یا شیوهای از روایت که فرد را دوباره در موقعیت حادثه قرار دهد، لزوماً به بهبود او کمک نمیکند. به همین دلیل، مداخله روانی باید دایره وسیعتری از افراد در معرض آسیب را ببیند و در کنار درمان مستقیم، نسبت به محیط ارتباطی پیرامون قربانی نیز حساس باشد.
نباید دیگری، تقلیل دادن آسیب روانی به یک علت واحد است. نمیتوان گفت همه مشکلات فرد صرفاً محصول خانواده است، همانطور که نمیتوان همه چیز را فقط به خود حادثه نسبت داد. شدت و شکل واکنش روانی حاصل مجموعهای از عوامل است: ویژگیهای فردی، تاریخچه رشد، وضعیت خانواده، محیط زندگی و زمینهای که شخص پیش و پس از حادثه در آن قرار داشته است. دو نفر ممکن است حادثهای مشابه را تجربه کنند، اما واکنشهای کاملاً متفاوتی نشان دهند. این نگاه چندعاملی اهمیت زیادی دارد، زیرا درمان را از نسخههای یکسان برای همه دور میکند و به سوی مداخلهای متناسب با شرایط هر فرد و خانواده میبرد.
این مسئله درباره کودکان اهمیت بیشتری پیدا میکند. خانواده نخستین محیطی است که کودک در آن شیوه مواجهه با ترس، فقدان و بحران را میآموزد. اگر خانواده خود از پیش با آسیبپذیریهای متعدد روبهرو باشد یا مهارت لازم برای پاسخ به واکنشهای کودک را نداشته باشد، مواجهه با یک حادثه تروماتیک پیچیدهتر خواهد شد. در کنار خانواده، مدرسه نیز نقش مهمی دارد. تمرکز نظام آموزشی معمولاً بر پیشرفت تحصیلی است، در حالی که آموزش مهارتهای مرتبط با سلامت روان و مواجهه سالم با بحران کمتر مورد توجه قرار میگیرد. یکی از الزامات پیشگیری این است که کودک پیش از مواجهه با بحران نیز مهارتهایی برای شناخت و بیان هیجان، درخواست کمک و مواجهه با موقعیتهای دشوار آموخته باشد.
اما مداخله مؤثر فقط به شناخت فرد و خانواده محدود نمیشود. درمانگر باید محیط فرهنگی فرد را نیز بشناسد. در سیستانوبلوچستان، باورها، مناسبات خانوادگی و حساسیتهای فرهنگی بخشی از واقعیت زندگی قربانیاند و نمیتوان آنها را از درمان کنار گذاشت. شیوهای که در یک محیط فرهنگی نتیجهبخش است ممکن است بدون تعدیل در محیط دیگری کارایی لازم را نداشته باشد. از این رو، «کفایت فرهنگی» درمانگر یک ملاحظه فرعی نیست. کسی که با قربانیان ترور در این استان کار میکند باید بتواند زبان فرهنگی، حساسیتها و چارچوب فکری جامعه را بشناسد و مداخله خود را با آن هماهنگ کند.
از این زاویه، یکی از بایدهای جدی، تقویت ظرفیت تخصصی بومی است. در حوزه ترومای ناشی از ترور، نیاز به افرادی وجود دارد که هم با آسیبهای روانی آشنا باشند و هم ویژگیهای اجتماعی و فرهنگی جامعه هدف را درک کنند. صرف برگزاری یک مداخله کوتاه پس از حادثه کافی نیست. برنامههای پژوهشی و درمانی باید بتوانند تجربههای خاص قربانیان این نوع خشونت را مطالعه کنند و بر اساس آن، الگوهای مناسبتری برای مشاوره، رواندرمانی و پیگیری طراحی شود. خود سخنرانی نیز بر کمبود دانش و نیروی متخصصی که به طور اختصاصی با قربانیان و بازماندگان ترور کار کند، تأکید دارد.
یکی دیگر از خطاها این است که موفقیت درمان را فقط با کاهش نشانهها بسنجیم. اینکه اضطراب کمتر شود، خواب فرد بهتر شود یا نشانههای افسردگی کاهش پیدا کند، مهم است؛ اما پایان مسیر نیست. در روانشناسی از «رشد و تحول پس از آسیب» نیز سخن گفته میشود؛ یعنی فرد بتواند پس از تجربهای سنگین، درک تازهای از زندگی، روابط و باورهای خود پیدا کند. این مفهوم نباید به این معنا تعبیر شود که هر آسیب الزاماً فرد را قویتر میکند. سخن بر سر این است که درمان، در بهترین حالت، فقط حذف نشانه نیست و میتواند به بازسازی زندگی و یافتن امکان ادامه مسیر پس از حادثه کمک کند.
شاید مهمترین باید، استمرار پیگیری باشد. قربانی ترور ممکن است در ماههای نخست ظاهراً بدون مشکل جدی زندگی کند، اما سالها بعد با نشانههایی روبهرو شود که ریشه در همان تجربه دارند. بنابراین نمیتوان پرونده حمایت روانی را چند هفته پس از حادثه بست. پایش سلامت روان باید بتواند افراد و خانوادههای درگیر را در بازههای طولانیتر دنبال کند و تغییرات وضعیت آنها را بسنجد. پیشنهاد پایش چندساله قربانیان، بهویژه در استانی که خانوادههای متعددی تجربه مستقیم یا غیرمستقیم ترور داشتهاند، از همین ضرورت ناشی میشود.
در نهایت، مداخله روانی در قربانیان ترور زمانی مؤثرتر خواهد بود که از چند سادهسازی فاصله بگیرد: اینکه فقط فرد حاضر در صحنه آسیب دیده است؛ اینکه نبود علائم در هفتههای نخست نشانه سلامت کامل است؛ اینکه برای همه قربانیان میتوان یک الگوی درمانی واحد تجویز کرد؛ یا اینکه با کاهش چند نشانه، کار درمان به پایان رسیده است. در مقابل، مداخله باید فرد و خانواده را در بستر واقعی زندگیشان ببیند، فرهنگ را جدی بگیرد، امکان ظهور دیرهنگام آسیب را در نظر داشته باشد و پیگیری را به دوره کوتاه پس از حادثه محدود نکند. برخورد با ترومای ترور بیش از یک مداخله فوری، نیازمند یک نظام مداوم، تخصصی و حساس به تفاوتهای فردی و فرهنگی است.