ترور کودکان، ترور آینده است

Drasgharinekah1

کودک انسانی در حال رشد است و برای شکل‌گیری سالم شخصیت خود به محیطی امن و روابطی قابل اعتماد نیاز دارد. خانه، مدرسه، بیمارستان، زمین بازی و محیط‌های ورزشی فقط ساختمان و مکان نیستند؛ بخشی از جهانی هستند که کودک از خلال آنها یاد می‌گیرد زندگی قابل پیش‌بینی است و بزرگسالان از او مراقبت می‌کنند. وقتی همین مکان‌ها به صحنه خشونت تبدیل می‌شوند، چیزی فراتر از امنیت فیزیکی کودک آسیب می‌بیند: باور بنیادی او به «امن بودن جهان» نیز می‌تواند فرو بریزد.

از همین جاست که می‌توان معنای «ترور آینده» را فهمید. کودکی که کشته می‌شود، پیش از هر چیز انسانی است که جان او مستقل از هر آینده‌ای ارزش دارد. با این حال، با مرگ او مجموعه‌ای از امکان‌های تحقق‌نیافته نیز از میان می‌رود؛ هیچ‌کس نمی‌داند آن کودک چه مسیری را طی می‌کرد، چه روابطی می‌ساخت، چه چیزی می‌آموخت یا چه اثری بر دیگران می‌گذاشت. بنابراین خشونت علیه کودک فقط یک زندگی موجود را متوقف نمی‌کند؛ بخشی از آینده خانواده و جامعه را نیز از میان می‌برد.

اما دامنه آسیب به کودکانی که مستقیماً کشته یا مجروح شده‌اند محدود نمی‌ماند. خانواده در مرکز تجربه سوگ قرار دارد، ولی پس از آن حلقه‌های دیگری نیز شکل می‌گیرند: خواهر و برادر، دوستان، همکلاسی‌ها، کودکان هم‌محله و دانش‌آموزانی که قربانی را می‌شناخته‌اند. حتی کودکانی که حادثه را مستقیماً ندیده‌اند اما اخبار و تصاویر آن را دنبال می‌کنند، ممکن است با ترس و اضطراب روبه‌رو شوند.

برای یک کودک، خبر هدف قرار گرفتن مدرسه یا زمین بازی معنایی متفاوت از شنیدن خبر حمله به یک تأسیسات نظامی دارد. مدرسه باید همان جایی باشد که والدین با اطمینان کودک خود را به آن می‌سپارند و زمین بازی قرار است از امن‌ترین بخش‌های زندگی او باشد. وقتی چنین مکان‌هایی ناامن می‌شوند، پرسشی ساده اما سنگین در ذهن کودکان دیگر شکل می‌گیرد: «آیا برای من هم ممکن است؟» به همین دلیل، یک حادثه می‌تواند شمار زیادی «قربانی ثانویه» ایجاد کند؛ کودکانی که آسیبی فیزیکی ندیده‌اند، اما احساس امنیت آنها متزلزل شده است.

این واقعیت، شیوه حمایت از کودکان پس از حوادث تروریستی را نیز تغییر می‌دهد. کمک روان‌شناختی نباید فقط به خانواده درجه اول یا کودکان مجروح محدود شود. وضعیت همکلاسی‌ها، دوستان و کودکانی که در همان محیط آموزشی یا محله زندگی می‌کنند نیز باید مورد توجه قرار گیرد. به‌ویژه هنگامی که مدرسه یا فضای ورزشی هدف قرار گرفته است، مسئله دیگر درمان چند فرد نیست؛ بازسازی احساس امنیت یک محیط اجتماعی مطرح است.

این مراقبت، به معنای بیمار تلقی کردن همه کودکانی نیست که با حادثه مواجه شده‌اند. واکنش کودکان به یک تجربه سخت یکسان نیست. برخی ممکن است با اضطراب، افسردگی، سوگ طولانی یا نشانه‌های جدی پس از سانحه مواجه شوند و به کمک تخصصی نیاز داشته باشند؛ برخی دیگر با حمایت خانواده و اجتماع، به‌تدریج با شرایط سازگار می‌شوند. بنابراین نمی‌توان برای همه قربانیان و بازماندگان یک نسخه واحد در نظر گرفت.

روان‌شناسی در کنار آسیب‌های پس از سانحه، از امکان «رشد پس از سانحه» نیز سخن می‌گوید. این مفهوم به این معنا نیست که رنج به خودی خود مفید است یا هر کودکی پس از یک حادثه سخت قوی‌تر خواهد شد. چنین برداشتی می‌تواند حتی رنج واقعی قربانیان را کوچک بشمارد. منظور این است که بعضی افراد در مسیر مواجهه با بحران، با حمایت مناسب می‌توانند معنای تازه‌ای برای زندگی پیدا کنند، روابط خود را بازتعریف کنند یا انگیزه بیشتری برای ساختن آینده به دست آورند.

دیدن هم‌زمان «آسیب» و «امکان بازسازی» اهمیت زیادی دارد. اگر تنها از تاب‌آوری سخن بگوییم، ممکن است کودکانی را که به درمان و حمایت جدی نیاز دارند نادیده بگیریم. اگر هم فقط بر تروما تمرکز کنیم، ممکن است توان کودکان، خانواده‌ها و جامعه برای بازیابی خود را دست‌کم بگیریم. سیاست حمایتی مناسب باید بتواند کودکان آسیب‌پذیرتر را زودتر شناسایی کند و در عین حال، ظرفیت خانواده و محیط اجتماعی برای بازگرداندن احساس امنیت را تقویت کند.

در این میان، رسانه نیز مسئولیتی جدی دارد. ثبت و مستندسازی سرگذشت کودکان قربانی ضروری است؛ فراموش شدن قربانی می‌تواند شکل دیگری از بی‌عدالتی باشد. شنیدن روایت خانواده‌ها، ثبت پیامدهای حادثه و انتقال این تجربه‌ها به نهادهای علمی و حقوقی می‌تواند به شناخت بهتر مسئله و جلوگیری از تکرار آن کمک کند. اما مستندسازی نباید به نمایش مکرر تصاویر تکان‌دهنده و استفاده از رنج کودک برای تولید شوک تبدیل شود، زیرا چنین بازنمایی‌هایی خود می‌توانند آسیب را دوباره زنده کنند.

موضوع کودکان قربانی ترور نیز در محدوده روان‌شناسی باقی نمی‌ماند. روان‌شناس با پیامدهای فردی و خانوادگی سروکار دارد؛ حقوقدان مسئله مسئولیت و حمایت قانونی را دنبال می‌کند؛ رسانه در ساختن حافظه عمومی نقش دارد و هنر می‌تواند بخشی از تجربه رنج را منتقل کند که زبان رسمی قادر به بیان آن نیست. دانشگاه و مراکز علمی نیز می‌توانند پیامدهای بلندمدت خشونت علیه کودکان را مطالعه کنند و برای حمایت بهتر از آنان راهکار ارائه دهند.

در سطح عملی نیز به سازوکاری نیاز داریم که پس از وقوع چنین حوادثی منتظر ظاهر شدن مشکلات شدید نماند. مدارس و مراکز آموزشی مناطق آسیب‌دیده باید بتوانند واکنش کودکان را در روزها و هفته‌های بعد پیگیری کنند و آنهایی را که نیازمند کمک بیشتری هستند زودتر شناسایی کنند. حمایت از خانواده، مشاوره مناسب و توجه به روابط کودک با همسالان می‌تواند بخشی از مسیر بازسازی باشد. نسخه تخصصی این پیشنهادها بر غربالگری زودهنگام، حمایت خانواده‌محور و استفاده از روش‌های مبتنی بر شواهد تأکید دارد.

هم‌زمان، روایت حادثه نیز باید مسئولانه باشد. حفظ نام و خاطره قربانیان با بازتولید دائمی لحظه مرگ آنها تفاوت دارد. می‌توان درباره کودکی که از دست رفته سخن گفت، زندگی او را روایت کرد و مسئولیت عاملان خشونت را مطالبه کرد، بدون آنکه تصاویر رنج او بارها به نمایش گذاشته شود. مستندسازی زمانی در خدمت قربانی است که به ثبت حقیقت، پیگیری مسئولیت و پیشگیری از تکرار حادثه کمک کند.

حق کودک به امنیت نیز فقط به معنای زنده ماندن نیست. امنیت یعنی کودک بتواند بدون ترس به مدرسه برود، بازی کند، از مراقبت پزشکی برخوردار باشد و در محیطی رشد کند که منازعات بزرگسالان دائماً وارد زندگی او نشود. کودکان قربانی خشونت، صرف‌نظر از ملیت و هویتشان، در یک حق مشترک سهیم‌اند: حق داشتن آینده‌ای که منازعات سیاسی آن را از آنان نگیرد.

خشونت علیه کودکان را بنابراین نمی‌توان فقط با شمار کشته‌ها و مجروحان اندازه گرفت. پشت هر قربانی، خانواده‌ای وارد سوگ می‌شود، گروهی از کودکان با ترس روبه‌رو می‌شوند و بخشی از احساس امنیت جامعه آسیب می‌بیند. به همین دلیل، مراقبت از بازماندگان، بازسازی احساس امنیت، ثبت مسئولانه حقیقت و حمایت از کودکانی که در معرض آسیب قرار گرفته‌اند، صرفاً اقدامات درمانی پس از یک حادثه نیستند؛ بخشی از دفاع جامعه از آینده خود هستند. اگر ترور کودکان را «ترور آینده» بدانیم، مقابله با آثار آن نیز باید به معنای بازگرداندن امکان فکر کردن به فردا باشد.

*استاد تمام روان‌شناسی و آموزش کودکان استثنایی