نقد ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق-کتاب شناخت(قسمت هفتم)

در مورد تضاد مطالب گفتني و نوشتني بسيار است ولي آنچه به مطالب درج شده در جزوه شناخت ارتباط داشت بطور بسيار فشرده و بمنظور بيان اشتباهاتي كه در آن كتاب وجود دارد ، در اين خلاصه بيان گشت

Shenakht

اكنون مختصراً مطالب فصل را بررسي مي كنيم:

منظور از تضادي كه در اين فصل از آن ياد شده دقيقاً مشخص نيست ، براي اينكه مطلب را كوتاه كرده باشيم تضادهائي كه با مثالهاي ياد شده در كتاب نزديكتر است مطرح مي كنيم و سپس توضيحاتي پيرامون آنها و نقدهائي درباره مطالب كتاب بيان مي كنيم.

در رابطه با مثالهاي كتاب ، تضادهاي زير را مي توان بررسي نمود :

1- دو صفت وجودي متباعد از يكديگر ، مثل سفيدي شديد و سياهي شديد ، گرمي شديد و سردي شديد ، اين گونه دو صفت را در منطق « ضدين » مي نامند ، و اجتماع اين دو صفت در يك شيء در يك زمان محال است ، وضوح اين مطلب ما را از استدلال بر آن بي نياز مي كند ، هيچگاه نقطه واحدي ، درزمان واحد سفيدي شديد و سياهي شديد را با هم نمي پذيرد ، و هيچ جسمي در نقطه معيني از خود گرمي شديد را و سردي شديد را با هم در زمان واحد نمي پذيرد .

اين گونه دو صفتها مي توانند بطور متوالي و متعاقب در جسمي ظاهر شوند ، مثلا جسمي گرم شديد باشد ، بعد گرمي خود را از دست بدهد و شديدا سرد شود ، همانگونه كه مي توانند بطور مجاور در كنار هم در جسمي ظاهر گردند ، مثلا وقتي از يك جسم بشدت گرم و قسمتي ديگر از آن بشدت سرد باشد .

2- فعل و قوه . . . منظور از فعليت واقعيت تحقق يافته است ، و منظور از قوه استعدادي است كه درون يك واقعيت تحقق يافته ( فعليت ) براي تبدل به واقعيتي ديگر نهفته است . مثلا در جسم قوي استعداد ضعيف شدن نهفته است در جسم سالم استعداد بيماري وجود دارد.

روشن است كه در اينگونه مثالها اجتماع ضدين نيست ، و به طور كلي چيزي به نام دو جنبة متناقض و متضاد وجود ندارد ، آنچه هست يك واقعيت موجود است كه زمينه اي براي تحقق يافتن فعليتهاي ديگر است .

3- صفات اضافي يا نسبي كه حقيقتي جز اضافه و نسبت ندارند ، مثل تقدم و تاخر ، بالائي و پائيني ، دوري و نزديكي ، و مانند آنها .

صفات ياد شده، نسبي هستند يعني « تقدم » اگر صفت شيء قرار گرفت بلحاظ اضافة آن شيء و نسبت دادن به شيء ديگر است ، و چه بسا همين چيز – كه حالا متقدم است – در مقايسه با شيء ديگر صفت « تاخر » به خود بگيرد . . . اگر چيزي را به « بالائي » توصيف كرديم حتما به لحاظ مقايسه و سنجش با شيء خاصي است ، و چه بسا اگر بالاتري داشته باشد او را به صفت « پائيني » در مقايسه با آن بالاتر توصيف كنيم .

بنابراين اگر چيزي را به تقدم و تاخر – با هم – توصيف كرديم اجتماع ضدين نيست ، زيرا طرف مقايسه در هر يك از دو توصيف مختلف است .

تذكر اين نكته بي فايده نيست كه اين گونه اوصاف در منطق « متضايفين » اصطلاح گرديده اند .

4- صفات تعلقي ( وابسته )

دسته اي از صفات علاوه بر موضوع -محل عروض صفت ، كه همة صفات به آن احتياج دارند- به متعلق نيز محتاجند ، علم و جهل از اين قبيل هستند ، اين دو صفت علاوه بر موضوع خود كه نفس انساني است به متعلق نيازمند هستند ، مثلا اگر گفتيم « جمشيد عالم است » جاي اين سئوال است كه به چه مطالبي عالم است و علم وي به چه چيزهائي تعلق گرفته است . صفت جهل نيز همينطور است ، صفاتي از قبيل مهر ، نفرت ،اراده نيز از همين قبيل مي باشند .

علم و جهل ، يا عشق و نفرت و امثال آنها به يك شيء خاص از يك جهت و به يك لحاظ قابل تعلق نيستند ، اگر علم به چيزي تعلق گرفت جهل به آن تعلق نخواهد گرفت مگر اينكه جهت يا تعلق فرق كند ، كاملاً معقول است كه انسان به چيزي عالم و به چيز ديگري در همان حين جهل داشته باشد ، حتي اينكه يك شيء ميتواند از جهتي متعلق جهل قرار گيرد ، و از جهتي ديگر متعلق علم باشد .

نتيجه ايكه از مطالب بالا بدست مي آيد اين است كه نمونه ها و مثالهائي كه براي تضاد در اين فصل ذكر شده هيچ ارتباطي با تضاد ندارند .

البته در مورد تضاد مطالب گفتني و نوشتني بسيار است ولي آنچه به مطالب درج شده در جزوه شناخت ارتباط داشت بطور بسيار فشرده و بمنظور بيان اشتباهاتي كه در آن كتاب وجود دارد ، در اين خلاصه بيان گشت .

- اصل گذار از تغييرات كمي به تغييرات كيفي

خلاصه اي از مطالب اين فصل

الف- « بايد توجه داشت كه هيچ پديده اي در جهان بدون گذار از مراحل تدريجي نمي تواند به مرحلة كيفي جديد ارتقاء يابد » ص 65

ب- « كمي يا كيفي بودن تغييرات در يك پديده يا واقعه با تعيين نقطة اوج تحولات در آن پديده كاملاً مربوط است ، و لذا كيفي بودن يك تغيير يا كمي بودن آن امري نسبي و اعتباري است » ص 65 –66

ج- « در مورد پيدايش انسان با آنكه ماده در مراحل مختلف دچار تحولات و تغييرات كيفي بيشمار شده مع الوصف از نظر پيدايش انسان كليه تغييرات كيفي قبل از تغييرات تدريجي و كمي بحساب مي آيند كه بمرور مقدمات پيدايش انسان را فراهم كردند » ص 66

د- « با اتكاء به روشهاي علمي تنها مي توان دوره هاي تغييرات تدريجي را كوتاه كرد ولي هرگز نمي توان آنرا بكلي حذف نمود ، از طرف ديگر بايد دانست كه نمي توان فقط با اكتفاء به تغييرات تدريجي در پديده ها تغيير مطلوب را ايجاد كرد ، بايد به لزوم ايجاد تغيير كيفي در مرحله اي از تغييرات تدريجي توجه شود » ص 69

ﻫ- « تغييرات كمي از آنجا كه ماهيت پديده را تغيير نمي دهند بنابراين تا قبل از مرحلة تغيير كيفي پديده در شناسائي ما نسبت به پديده تغيير كيفي رخ نمي دهد ، اما بدنبال تغيير كيفي پديده انسان بايد معرفت خود را در مورد آن تغيير داده و شناسائيش را با مرحلة جديد تطبيق دهد » ص 69

نخست توجه خواننده را به تناقض آشكار ميان اين عبارت اجير و قطعة شمارة (ب) از عبارتهاي بالا ، جلب مي كنيم .

اگر تغييرات كمي تغييراتي هستند كه ماهيت پديده را تغيير نمي دهند ، بخلاف تغييرات كيفي كه ماهيت پديده را تغيير مي دهند – چنانكه در اين عبارت اخير آمده – چگونه مي توان تغييرات كيفي و كمي را امري اعتباري و نسبي دانست – چنانكه در عبارت ( ب ) آمده است ؟

اما نقد اصل مطلب را بطور خلاصه در بندهاي ذيل بيان مي كنيم :

1- آيا گذار از تغييرات كمي به تغييرات كيفي امري معقول و ممكن است ؟

كميت هر شيء عبارت است از جهت قابل شمارش يا تقسيم آن شيء

شيء از آن جهت كه قابليت تعداد يا تقسيم دارد كميت داراست ، طول و عرض و ارتفاع يك شيء جهتي است در شيء كه از آن لحاظ مي توان آن را تقسيم نمود ، مثلاً طول را به يكي از واحدهاي مسافت – كوچك يا بزرگ – تقسيم مي كنيم « متر ، دسيمتر ، سانتيمتر ، ميليمتر ، و غيره » وزن يا عدد يا زمان يك شيء نيز جهات قابل تعداد و تقسيم يك شيء به حساب مي آيند .

ولي در همين حال هر شيء جهت هاي ديگري دارد كه از آن جهت ها قابل تعداد يا تقسيم نيست يعني آنجهت ها كميت بردار نيستند ، مثلا كيفيتهاي يك شيء « رنگ سيب مثلاً زردي ، سبزي ، قرمزي ، يا خود سيب بودن سيب » قابل تقسيم يا تعداد نيست ، مثلاً نمي توان گفت كه اين انسان سه يا چهار انسانيت دارد ، يا اينكه فلان نقطة جسم پنج يا شش سفيدي يا سياهي دارد .

نتيجه اينكه كميت هر شيء جنبه اي خاص از يك شيء مي باشد كه احكامي كاملا متفاوت با جنبة كيفيتي آن دارد .

بنابراين كميت شيء قابل تبديل به كيفيت آن نيست ، مثلاً معقول نيست طول يك انسان مبدل به صفتي « مثلاً علم يا جهل يا سفيدي يا سياهي » در او گردد ، كاملاً روشن است كه اين قضيه لغو و بي معناست كه « جمشيد 2 متر طول داشت ولي ناگهان – يا بتدريج – يك متر آن به صفت سخاوت يا علم مبدل گشت ، يا در عوض آن يك متر ، انسانيت جمشيد به حيوانيت تبديل گرديد »

پس بطور كلي اصل گذار از تغييرات كمي به تغييرات كيفي حرفي سخيف و مهمل است .

2- كيفيتها شدت و ضعف پيدا مي كنند ، و كميتها قلت و كثرت مي يابند .

مثلاً زردي كيفيتي است كه نخست به گونه اي ضعيف در سيب پديدار مي گردد ، و سپس اين كيفيت قوت مي گيرد ، و زردي ، درخشندگي و زيبائي چشمگيري پيدا مي كند .

حجم سيب مثلا نخست كوچك بوده « قلت » و سپس به تدريج بزرگ « كثرت » مي شود .

پس هر يك از كيفيات و كميات تكاملي خاص خود دارند كه در كيفيات از آن به شدت تعبير مي شود ، و در كميات « كثرت » گفته مي شود .

3- همانطور كه كميتها نمي توانند به كيفيتها مبدل شوند ، هيچيك از اين دو نمي توانند به جوهر تبديل يابند ، منظور از جوهر واقعيت اصيل يك شيء است كه كيفيتها و كميتها صفت او هستند .

مثلاً بذري كه درون خاك نهفته است هر چه رنگش تغيير كند يا كميتش زياد و كم شود ، نمي تواند جوهرش را تغيير دهد زيرا:

الف- كيفيت و كميت در حقيقت مستقل از يكديگر و از جوهر مي باشند و تكامل هر يك تنها اشتدادي در وجود اوست نه اينكه موجب پيدايش جوهري جديد گردد .

ب- كيفيت و كميت صفت جوهرند و با تبدل و تغيرشان جوهر متبدل نمي شود ، مثلاً « سيب كال » صفتي دارد كه « كالي يا سبزي » باشد و جوهري دارد كه همان « جوهر سيب يعني سيب بودن آنست » اين سيب پس از آنكه ميرسد صفتش تغيير كرده و « رسيده و زرد يا قرمز » شده است ولي جوهرش كه سيب باشد هنوز بحال خود باقي است .

4- جوهر اصل است ، و كيفيتها و كميتها تابع و فرع او هستند ، تغيير و تبدل كميتها و كيفيتها نمي تواند تبديل و تغيير جوهر را به دنبال خود بكشاند ، ولي تغيير و حركت جوهر مي تواند زمينه را براي تبدل كيفيتها و كميتها فراهم سازد ( همان اصل حركت جوهري كه شاهباز انديشة غرب

بوئي از آن نبرده است )

5- نسبي بودن كمي يا كيفي تغييرات ، تناقض خنده آوري است ، زيرا اگر تغييرات كيفي و كمي در ميان هست ، ديگر نسبي بودن چه معني دارد ؟ كيفي بودن يا كمي بودن تغييرات كه دست ما نيست ، مگرنه اينست كه اين اصل قانون حاكم بر جهان اعتباري يا نسبي هستند ؟

كدام دانشمند و يا انسان متفكري را مي توان يافت كه حاضر باشد قانون جاذبة عمومي يا هر قانون طبيعي ديگر را اعتباري و نسبي بداند ؟ مثلاً دربارة قانون جاذبة عمومي معتقد شود كه به اعتبار ما بستگي دارد ، و چون ما قانون جاذبة را براي جهان فرض كرده ايم لذا جاذبة عمومي برجهان حاكم شده است ؟

آيا اين پندار كه « كمي يا كيفي بودن تغييرات در يك پديده يا واقعه با تعيين نقطة اوج تحولات در آن پديدار كاملاً مربوط است و لذا كيفي بودن يك تغيير يا كمي بودن آن امري نسبي و اعتباري است » بدان معني نيست كه هر تغييري را كه ما كمي فرض و اعتبار كرديم تغيير كمي است و هر تغيري را كه ما تغيري كيفي فرض كرديم تغيري كيفي مي باشد ؟ و آيا اين طرز تفكر خطرناكترين نوع ايده آليسم نيست ؟

نفي در نفي :

« ما دائما شاهد نفي پديده كهنه بوسيلة پديده نو مي باشيم و اين مكانيزم تظاهر خارجي حل تضادهاي دروني پديده هاست » ص 70

در حركت يك پديده آنچه اتفاق مي افتد كه در نتيجه آن پديده كهنه جاي خود را به پديده نو ميدهد و اين جريان همچنان ادامه مي يابد نفي در نفي نيست بلكه اگر بخواهيم از واژة نفي و اثبات در توصيف اينجريان استفاده كنيم بايد بگوئيم دائما هر نفي و اثباتي جاي خود را به نفي و اثباتي ديگر مي دهد ، يعني در هر لحظه يك نفي و اثبات صورت مي گيرد نه اينكه نخست اثباتي باشد و سپس نفي ، و پس از آن نفي در نفي ، زيرا:

1- اگر پس از اثبات نفي خالي باشد پديده معدوم خواهد شد ، و جريان وجودي اش متوقف خواهد گشت .

2- نفي در نفي نه ممكن است و نه معقول ، زيرا نفي چيزي نيست تا نفي شود ، و بعبارت ديگر نفي نيستي است ، و نيستي خلاء محض است ، خلاء محض را جز اثبات چيزي پر نخواهد كرد ، نيستي نمي تواند خلاء نيستي ديگر را پر كند .

حاصل آنكه نفي در نفي معني ندارد . . . آنچه در جريان تحول يك پديده مي تواند حقيقت داشته باشد اينست كه در هر لحظه اثباتي و نفي صورت مي گيرد ، نفي وضع پيشين و اثبات وضع نوين ، چيزي از ميان مي رود و چيزي ديگر جاي گزين آن مي گردد ، كه اين نيز از بين خواهد رفت و چيزي ديگر جاي او را پر خواهد كرد ، خلاصه آنكه جريان وجودي هر پديده را حلقه هاي بهم پيوستة نفي اثبات ، تشكيل مي دهند آنهم نه نفي و اثبات متضاد ، بلكه نفي و اثبات دست در گردن هم ، نفي به چيزي تعلق مي گيرد و اثبات به چيزي ديگر ، نفي به كهنه و اثبات به نو تعلق مي گيرد .

حكماي پيش از صدرالمتالهين جريان حركتي پديده را اينگونه توصيف مي كردند و از آن به ( لبس بعدالخلع ) تعبير مي كردند ، ولي مرحوم ملاصدرا پس از آنكه بطور كلي فلسفه حركت را دگرگون ساخت ، و تحليلهاي عميق و فراگيري در اين زمينه انجام داد ، جريان حركتي موجودات را به گونه اي ديگر تفسير كرد ، او معتقد بود جريان حركتي موجودات از اثباتهاي پياپي و بهم پيوسته تشكيل يافته است كه هر اثباتي همة اثباتهاي پيشين را داراست ، و هيچ اثباتي نفي نخواهد شد ، بلكه اثباتي قوي تر و كاملتر كه همة اثباتهاي پيشين را در درون خود دارد جاي آنها را مي گيرد ، بنابراين سير حركتي موجودات از اثبات ضعيف شروع مي شود ، و در زنجيره اي از اثباتهاي متعاقب ادامه مي يابد كه هر اثبات متاخري همة اثباتهاي پيشين را ( بالفعل ) در بر دارد ، و از طرفي ديگر اثباتهاي پيشين اثباتهاي پسين را ( بالقوه ) محتوي مي باشند ، اين روش از تفسير حركت پس از صدرالمتالهين مورد پذيرش اغلب حكماي اسلامي شد ، و از آن به ( لبي بعد اللبس ) تعبير شده است .

نقد ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق-کتاب شناخت(قسمت ششم)


    • هیچ نظری یافت نشد

    نظر خود را اضافه کنید

    0
    https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9247035&tmpl=component
    نظر شما به دست مدیر خواهد رسید