روایت شاهد ماجرای حمله تروریستی منافقین در مشهد+بازتاب حادثه در جراید

14abanاحساس خطر کردم. چون جلو نشسته بودم سرم را پائین بردم. شهید احمدی هم که راننده بود سرش را به پائین خم کرده بود. می‌خواستیم خودمان را از صحنه خارج کنیم. شهید احمدی حرکت کرد ولی چون سرش پائین بود، خوردیم به دکه تلفنی که گوشه چهارراه بود و ماشین ایستاد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی هابیلیان (خانواده شهدای ترور کشور) حیات ننگین گروهک تروریستی منافقین مملو از وحشی گری، جنایت و خونریزی علیه ملت ایران است. در ادامه روایت یکی از این جنایات را که در شب تاسوعای حسینی 1360 در مشهد مقدس به وقوع پیوسته، از زبان شاهد ماجرا «مجید ظهوریان» می خوانیم. کسی که در این حادثه تروریستی سه نفر از نزدیکترین دوستان و همکاران خود را از دست داد:

لطفا خودتون رو معرفی کنید

من مجید ظهوریان هستم. 52 سال از خدا عمر گرفتم. افتخارم اینست که بچه محل امام رضا (علیه السلام) هستم و سی سال از عمرم را در سایه بابرکت ایشان به اسلام و انقلاب اسلامی خدمت کردم.

ماجرا رو از هرکجا که خودتون صلاح می دونید شروع کنید

سال 59 به خدمت سپاه پاسداران درآمدم. آن سالها و مخصوصا دو، سه سال ابتدای دهه 60 اوج جنایت های منافقین بود. مخصوصا در مشهد زیاد فعالیت می کردن. ما یک تیم از بهترین بچه ها رو آموزش داده بودیم و همیشه آماده بودیم تا اگر منافقین قصد و نیتی علیه نظام داشتن باهاشوم مقابله کنیم. سال 60 بود. شب تاسوعای حسینی. خیلی ها توی این ایام مشغول عزاداری هستن و توی هیئت ها شرکت می کنن اما ما حدودا ده روزی بود که آماده باش بودیم. اون شب آخرین شب آماده باش بود.

14aban3

نحوه مقابله شما با منافقین چطور بود؟

قبل از انقلاب بیشتر بعدازظهرها و شب ها توی پیاده روهای خیابون دانشگاه مشهد، روبروی دانشکده بهداشت سابق با منافقین بحث می کردیم. اونها از اعتقادات مارکسیستی و ما از اعتقادات اسلامی و انقلاب خودمون دفاع می کردیم. اما سال 60 که منافقین اعلام جنگ مسلحانه علیه جمهوری اسلامی کردن ماجرا عوض شد و ما هم بر حسب وظیفه شرعی و قانونی خودمون نحوه مواجهه با اینها رو تغییر دادیم. ما مربی مرکز آموزش امام رضا (علیه السلام) بودیم و مقابله با خانه‌های تیمی و بعضا بمب گذاری ها و حملات مسلحانه منافقین رو ما به عهده داشتیم و برای خانه‌های تیمی منافقین هم ما بچه‌ها را سازماندهی می‌کردیم. خانه‌های تیمی که مردم آدرسشون رو در اختیار ما میگذاشتن محاصره می‌کردیم و عواملش را یا دستگیر می‌کردیم و یا اگر در درگیری‌ها مقاومت می‌کردند کشته می‌شدند.

اگر موافق باشید بریم سراغ اصل ماجرا. اون شب چه اتفاقی افتاد؟

اون شب  اعلام کردند که امروز آماده باش تمام است. ما حدودا ده شبانه‌روز بود آماده باش بودیم. همه بچه‌ها تقریبا داشتند می‌رفتند. من چون مجرد بودم، خیلی عجله‌ای برای رفتن نداشتم. غروب بود و هنوز با نماز خیلی فاصله داشتیم که از مرکز سپاه تماس گرفتند و گفتند یک تیم آماده بروند سمت گلمکان (روستایی در نزدیکی مشهد). گفتند ظاهرا یک نفر ناشناس تماس گرفته و گفته منافقین اطراف  پاسگاه ژاندارمری گلمکان را مین گذاری کردند و شب هم برای حمله به پاسگاه و غارت اموال و مهمات اونجا برنامه ریزی کردند.

گفتید که همه بچه ها رفته بودن. با این وضعیت چکار کردید؟

چون مسئولیت کار با من بود گشتم تا تیمی از بچه ها آماده کنم و راهی منطقه بشیم اما چون آماده باش تمام شده بود اکثر بچه ها رفته بودند. ناگهان دیدم آقای عیدی، ضروری و احمدی هنوز نرفتند و مسئله رو با اونها در میون گذاشتم. با اینکه هرسه اینها متأهل بودند و حتما دلشون برای خانواده هاشون تنگ شده بود اما قبول کردند. سریع مسلح شدیم و سوار ماشین شدیم. من جلو نشسته بودم. شهید احمدی راننده بود و شهید عیدی و ضروری هم عقب نشسته بودند. رفتیم سمت مرکز سپاه تا حکم مأموریت رو بگیریم.

حکم را که گرفتیم از کوچه پشت سپاه رفتیم به سمت خیابان فلسطین. شهید احمدی و شهید عیدی تازه داماد بودند. نگران بودند و می گفتند چون آماده باش تمام شده بود با خانواده تماس گرفته بودیم و قرار بود بریم خونه اما چون فوری حرکت کردیم فرصت نشد که دوباره تماس بگیریم و اطلاع بدیم که کار پیش اومده و حالا ممکنه نگران بشن. تقریبا نزدیک اذان مغرب بود که به چهارراه راهنمائی رسیدیم. چراغ قرمز بود و ترافیک. تا چراغ س14aban1بز شد حرکت کردیم و رسیدیم وسط چهارراه که ناگهان تیراندازی‌ها شروع شد. از همه جا شیشه شکسته می ریخت.

احساس خطر کردم. چون جلو نشسته بودم سرم را پائین بردم. شهید احمدی هم که راننده بود سرش را به پائین خم کرده بود. می‌خواستیم خودمان را از صحنه خارج کنیم. شهید احمدی حرکت کرد ولی چون سرش پائین بود، خوردیم به دکه تلفنی که گوشه چهارراه بود و ماشین ایستاد. جوی آب بزرگی هم کنار آن دکه تلفن بود. چون من و احمدی خم شده بودیم به ما تیر نخورده بود. از بغلمان رد شده بود. آن موقع هوا کمی سرد بود و ما اورکت تنمان بود. نگاه کردم دیدم اورکتم سوراخ شده است.

من در همین حین سلاحم را مسلح کردم و در را باز کردم و پریدم پائین، و رفتم داخل جوی آب. از داخل جوی آب نگاه کردم که ببینم از کجا دارد تیراندازی می‌شود. خیابان و چهارراه کامل خالی شده بود. وسط چهارراه یک تویوتای قهوه‌ای رنگ دیدم که چند نفر سوار آن شدند و به سرعت فرار کردند. شهید احمدی از آن سمت ماشین که پیاده شد درست مقابل تیراندازان بود. تعدادی از منافقین که پشت سر ما بودند او  را از پشت سر هدف قرار دادند و بلافاصله فرار کردند.

شما از داخل جوی کاری نمی تونستید انجام بدید؟

داخل جوی آب که بودم فقط به اندازه یک لحظه میشد سرم رو بیارم بالا که ببینم چه خبره و بعد هم بلافاصله به سمت من تیراندازی می کردند. تا این ماشین رفت من دویدم وسط چهارراه که کاری بکنم اما دیگه دیر شده بود. شهید احمدی رو دیدم وسط چهارراه افتاده در حالی که به زانوها، شکم و قفسه سینه‌اش تیر خورده بود. بغلش کردم و برگشتم سمت ماشین و دیدم شهید عیدی و شهید ضروری بی حرکت عقب ماشین نشسته‌اند. با خودم گفتم اینها چرا نشستند و پائین نمیان؟! مردم که آمدند کمک من، احمدی رو دادم دستشون که سوار ماشین کنند تا به بیمارستان برسانند. اومدم سمت ماشین خودمون که دیدم این دو نفر تیر خورده به سرشون و درجا شهید شده بودند.

14aban2 شهید عیدی و ضروری را هم با کمک مردم با یک ماشین فرستادم بیمارستان امدادی. بعد چند ماشین گشتی سپاه به ما ملحق شدند و گروه گروه شدیم و در شهر به دنبال همین ماشین تویوتای قهوه ای که من دیده بودم می گشتیم. دیگه کامل شب شده بود و هرچه می گشتیم چیزی دستگیرمان نمی شد. هم دنبال منافقین بودیم و هم نگران بچه ها که من هنوز فکر میکردم مجروحند و شهید نشدند.

خودتون نرفتید بیمارستان از احوال بچه ها خبر بگیرید؟

نه خودم نرفتم اما دوتا از بچه ها رو فرستادم بیمارستان و خودمون تا نزدیک صبح به دنبال منافقین گشتیم. گشتن دیگه فایده ای نداشت و برگشتیم پادگان و خبر دادند که بچه‌ها در بیمارستان امدادی شهید شدند. نماز خواندیم و استراحتی کردیم. هوا که روشن شد همه بچه‌ها آمده بودند پادگان. من رفتم بیمارستان و دیدم خانواده‌ این شهدا هم آمدند.

وسیله ما اون روز یه پیکان کرم رنگ بود که از همون موقع معروف شد به «پیکان شهدا» که الان هم در پادگان امام رضا (علیه السلام) مشهد هست.

اگر حرفی دارید که احساس می کنید مخاطب ما میتونه ازش استفاده کنه بفرمائید.

صبح شهادت این بچه ها که رفتم بیمارستان با صحنه خیلی بدی مواجه شدم. شهید احمدی و ضروری تازه داماد بودند و شهید عیدی تازه دخترش دنیا اومده بود. شما خودتون صحنه رو تصور کنید و ببینید چی به سر این خانوادها اومد.

این چهره کثیف همین منافقینی هست که سالها تحت حمایت آمریکا و کشورهای اروپایی بودن و هستن. دلم میخواد از طرف من و اینهمه خانواده شهید ترور از کشورهای اروپایی و آمریکا بپرسید اگر همین اتفاقات توی کشور خودتون هم می افتاد باز هم از تررویست ها حمایت می کردید؟!

متشکریم که وقتتون رو در اختیار ما گذاشتید.


مطالب پربازدید سایت

گذری بر جنایات احزاب تروریستی در ایلام

شهیدی که ۱۴معصوم را در خاکسپاری دیگر شهدا دید!

روایت یکی از مجروحان حادثه تروریستی شاهچراغ

صدای بی‌امان شلیک، فضای ملکوتی حرم را در هم شکست

پس از 3 سال از حبس غیرقانونی حمید نوری

ترکیدن حباب حقوق بشر سوئد در پرونده حمید نوری

مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

منافقین امروز تاکتیک خشونت‌ورزی مطلق دارند

روایتی از ترورهای منافقین در دهه شصت

ترور شلوارسبزها و کت‌قهوه‌ای‌ها در ایران

جدیدترین مطالب

با هدف بزرگداشت شهدای حادثه تروریستی حرم مطهر حضرت شاهچراغ(ع)

مهلت ارسال آثار به سوگواره ملی شعر «رواق سرخ» تمدید شد

روایت‌هایی از کینه تاریخی علیه ملت ایران

«کومله» یعنی رزمنده مجروح را با موزائیک سر بریدن

گروه هکری گرز رستم اعلام کرد

فرود گرز رستم بر سر منافقین

فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشور بیان کرد

چرا امام اجازه مسموم‌ کردن اعضای گروهک تروریستی دموکرات را نداد؟

«فواد ایزدی»، کارشناس مسائل بین‎الملل

گروهک منافقین یکی از مخوف‌ترین گروهک‌های تروریستی است

ورود تکفیری‌ها به آشوب‌های کف خیابانی در ایران

کدهای عیان کارزار «ترور و تجزیه» برای «رافضی‌کشی»

گوشه ای از خیانت های منافقین

کوکتل‌اندازهای دهه ۶۰ چه کسانی بودند؟

مرتضی دوران؛ نورنیوز

فرقه منافقین؛ نسخه ویرایش شده 2022

مهر 1359
جمعه شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه
9
تاریخ : 1359/07/09
14
تاریخ : 1359/07/14
16
تاریخ : 1359/07/16
21
تاریخ : 1359/07/21
23
تاریخ : 1359/07/23
25
تاریخ : 1359/07/25
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان