آزادگان و تبلیغات منافقین (2)

Rajavi01

* دردناک ترین خاطره شما از آن روزها کدام است ؟

25 آبان ماه در دهلاویه مهم ترین روز و مهمترین رویداد جنگی من محسوب می شود ، واقعاً آن روز در آنجا محشری به پا بود ، دهلاویه به راستی قتلگاه شده بود ، بچه ها با تمام وجود و غیرت با هر آنچه که در دست داشتند می جنگیدند .

شجاعت ، مردانگی و حمیت در میان بچه ها در پیکار با دشمن موج می زد ، می توان گفت : خون امام حسین (ع) در رگ همه می جوشید . بچه ها مظلومانه می جنگیدند ، زیرا عقبه ما خالی بود و هیچ خبری از تدارکات لجستیک و قوای کمکی نبود ، با این حال چون یقین به شهادت داشتند ، مردانه می جنگیدند و یکی یکی و گروه گروه از دم تیغ می گذشتند .

در همین حال از ناحیه کمر با اصابت ترکش خمپاره مجروح شدم و افتادم ، با اصابت ترکش خمپاره به کمرم به زمین پرت شدم و زخم و جراحت کتفم عود کرد و دچار خونریزی شد ، وقتی به خود آمدم دیدم به همراه یک سرباز مجروح داخل باتلاق افتاده ایم و در تیررس دشمن هستیم ، به زحمت خود را درون یک شیار و نقب کشیدیم تا در تیررس نباشیم .

خون زیادی از من رفته بود ، سرباز مجروح هم از ناحیه شکم و پا زخمی شده بود ، من لباسم را پاره کردم و زخم او را بستم و او هم با لباسش زخم و جراحت مرا بست ، قادر به حرکت نبودیم ، زیرا اگر از آن نقطه خارج می شدیم حتماً دشمن ما را می زد .

منتظر بودیم تا هوا تاریک شود و بچه ها برای تخلیه شهدا و مجروحین اقدام کنند و ما را از این مهلکه نجات دهند ، به هم می گفتیم تا غروب زیر بوته و شیار می مانیم ، اگر بچه ها آمدند که چه بهتر ، اگر نیامدند خودمات در تاریکی هوا از حاشیته جاده به سمت حمیدیه می رویم ، خورشید بین ساعت 5 _ 6 غروب می کرد و ما باید تا آن ساعت صبر می کردیم .

* و خاطره لحظه اسارت ؟

همچنان که در انتظار تاریک شدن هوا و آمدن بچه ها بودیم به هم دلداری می دادیم صدای زره پوشی را شنیدیم که به ما نزدیک می شد ، سرم را از شیار بالا آوردم دیدم شماره تانک فارسی است ، از این که تا چند لحظه دیگر نجات خواهیم یافت خوشحال شدیم .

وقتی تانک به بالای سرمان رسید ، ماتمان برد و متحیر و مبهوت شدیم ، نفرات اطراف تانک کلاه بره (کلاه مخصوص تکاوران عراقی که بر سر کج می نماید) عراقی بر سرشان بود ، گویی آب سردی بر سرم ریختند .

* احساس شما چه بود ؟

سرما تمام وجودم را فرا گرفت و یخ زدم ، در آن لحظه احساس کردم غیرتم از دست رفت ، آرزو کردم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد ، در آن لحظه غرور خود را خرد شده می دیدم ، باور کردنی نبود ، من ؟ شهبازی ؟ گرفتار دشمن شده باشم .

آن لحظه تلخ ترین و ناراحت کننده ترین لحظه عمرم بود ، 25 آبان ماه و هوا گرگ و میش بود ، صدای جر و بحث عراقی ها مرا از شوک در آورد ، آنها با هم اختلاف پیدا کرده بودند که ما را با خود ببرند یا بکشند و خود را خلاص کنند . بالاخره تصمیم خودشان را گرفتند ، ما را به داخل نفربر انداختند و به دب حردان که به اشغال عراق در آمده و در آن منطقه مرکز فرماندهی شان بود ، بردند .

در دب حردان ساعت مچی ام را گرفتند ، دست ها و چشم هایم را بستند و همراه آن سرباز داخل یک سنگر انداختند ، به زور و زحمت دستم را باز کردم و حلقه ازدواج و شش قطعه عکس همسرم و مقدار پولی را که همراهم بود از جیبم در آوردم و زیر خاک مدفون کردم ، به غیر از ما حدود پانزده اسیر دیگر را به آنجا آورده بودند ، آن شب تا ساعت 4 صبح دو بار ما را برای بازجویی بردند .

در آن موقع بود که اولین نه را به آنها گفتم ، هر چه می پرسیدند فقط می گفتم : من ستوان یکم ژاندارم ، شهاب الدین شهبازی ، فرزند کریم هستم . هر چه آن شب کتکم زدند و فحشم دادند جز آن جمله مطلب دیگری از من نشنیدند .

* شما را به کجا بردند ؟

26 آبان ساعت 4 صبح مرا از سرباز اسیر و مجروحی که همراهم بود جدا کردند و به اتفاق دو نفر دیگر (بنا به رعایت مسائل اخلاقی و نکات امنیتی از ذکر نام سرگرد پرهیز می شود) و ستوان یکم رمضان آقازاده از دب حردان به سوی نقطه ای نامعلوم حرکتمان دادند ، ما سوار بر وانت باری شدیم که پشتش کاملاً پوشیده شده بود .

ساعتی در حرکت بودیم ، وقتی هوا روشن شد به جایی رسیدیم که به آن تنومه می گفتند ، در تنومه ما را به یک پایگاه هوایی بردند ، گویا محل استقرار و پشتیبانی هلی کوپترهایشان بود ، در پایگاه تنومه ما را به داخل اتاقی انداختند و سه قرص نان به ما دادند .

از لحظه اسارت و حتی پیش از آن تا آن ساعت چیزی نخورده بودیم ، خیلی گرسنه بودیم ، با ولع نان ها را خوردیم و به عبارتی آماده شدیم برای بازجویی . وقتی مرا برای بازجویی بردند ، دوباره در برابر اصرار افسر عراقی به ذکر همان مشخصات فردی اکتفا کردم .

به مترجمی که ندانستم ایرانی بود یا عراقی گفتم به افسر عراقی بگوید که غیر از این مشخصات مطلب دیگری از من به دست نخواهد آورد ، افسر عراقی هم خیلی سخت نگرفت و ما برگشتیم ، توقف ما در تنومه کوتاه بود .

بعد از یکی دو ساعت ما را سوار ماشینی کردند که هیچ روزنه ای به بیرون نداشت ، فضای داخل آن کاملاً تاریک بود ، خونریزی من قطع شده بود ، اما خون بر لباس و بدن و پوستم خشکیده بود ، کمر و کتف و پایم درد می کرد و از گوشم چرک و خون می آمد ، هنگام غروب به العماره رسیدیم .

اتاقی با مساحتی کمتر از 4×3 متر مربع و فاقد هرگونه امکانات اولیه ، لخت و عور و بدون هیچ زیرانداز و رواندازی به رغم درد پاهایم ، مغموم و افسرده ایستاده بودم ، لحظه اولی که در العماره چشم و دست ما را باز کردند و توانستیم همدیگر را ببینیم ، لحظه بسیار بسیار دردناک و ناراحت کننده ای بود ، هاج و واج به هم نگاه می کردیم .

وضعیت گوشم خیلی ناراحت کننده بود و مدام از آن چرک و خون می آمد ، با این که افسران عراقی این وضع را دیدند اما کاری برای شستشو و درمان آن نکردند . 24 ساعت ما را داخل این اتاق که فاقد هر نوع امکانات اولیه بود نگه داشتند . فقط شب موقع خواب دو پتو به سه نفرمان دادند و چون من وضعیت جسمی مناسبی نداشتم و مجروح بودم دوستان لطف کردند و یکی از پتوها را به من دادند . عراقی ها نه آبی دادند و نه گذاشتند که ما به دستشویی برویم و وضو بگیریم ، لذا برای نماز تیمم کردیم .

* چگونه در اسارت از اخبار مطلع می شدید ؟

در شرایطی که برای به دست آوردن یک زرورق مداد یا خودکار با سختی و دشواری مواجه بودیم ، بچه های اردوگاه موفق شده بودند یک دستگاه رادیوی ترانزیستوری از جایی تهیه و مخفی کنند ، عراقی ها که از ناپدید شدن رادیو با خبر شده بودند یکی دو روز به داخل اتاق ها ریختند و تمام وسایل بچه ها را گشتند و همه جا را زیر و رو کردند تا شاید رادیو را پیدا کنند و از آنجا که می خواستند آبرویشان حفظ شود ، اعلام کردند که رادیو را پیدا کرده اند.

ضمناً تعدادی از اسیران را هم کتک زدند و تنبیه کردند که مثلاً کار آنها بوده است ، وقتی اوضاع آرام شد ، بچه ها رادیو را بیرون آوردند و از طریق آن اخبار ایران را پی می گرفتند و به ما انتقال می دادند .

در میان این خبرها تلاش هایی که برای صلح و آتش بس صورت می گرفت برای بچه ها خیلی جالب بود ، آنها وقتی خبر ورود هیئتی به سرپرستی احمد سکوتوره را به ایران شنیدند ، خبر را به ما رساندند و آنها امید داشتند که با وساطت ها و تلاش هایی نظیر او و ضیاء الحق رئیس جمهور پاکستان و جیب شطی دبیر کل کنفرانس کشورهای اسلامی جنگ خاتمه یابد .

وقتی این خبر در میان آن جمع نه نفره اعلام شد ، من گفتم : " .... نه ! اشتباه نکنید ، این جنگ ، جنگی نیست که امثال این آقا با واسطه گری و دلالی بخواهند سر و ته قضیه را هم بیاورند ، این جنگ ، جنگ فکر و عقیده است ، هماوردی مکتب ها و بینش هاست و به قول امام جنگ حق و باطل است ، واسطه نیاز نیست ، از همین حالا بدانید که او هیچ کاری نمی تواند صورت دهد و توفیقی به دست نخواهد آورد ، بنابراین دل به این خبرها خوش نکنید ، چون رفتن به دنبال این خبرها در دراز مدت موجب تضعیف روحیه شما خواهد شد ، از شما خواهش می کنم این خبرها را دنبال نکنید و در میان اسرا پخش نکنید . "

* به نظر شما مهم ترین مشکلات دوران اسارت کدام بودند ؟

مشکلات اصلی ما در اردوگاه برخاسته از دل بچه ها بود نه از محدودیت ها و فشارهای عراقی ها ، اسرا با شخصیت ها ، علایق و بینش های مختلفی که داشتند برای خود خط و ربطی به وجود آورده بودند ، ما بزرگترین درس ها و تجربیات زندگی خود را در این دوران آموختیم و دیدیم . ما در اردوگاه با تیپ های فکری گوناگون و شخصیت های متفاوتی برخورد داشتیم که هر یک بسته به داشته های خود رفتار و مواضع خاصی از خود بروز می دادند .

* از حاج آقا ابوترابی بگویید .

من با ایشان در اردوگاه رمادی (عنبر) آشنا شدم و در حدود پانزده روز از نزدیک با او به گفتگو نشستم ، در این پانزده روز من فقط در اوقات هواخوری او را می دیدم و با او هم کلام می شدم ، مطالبی که بین ما رد و بدل می شد عمدتاً معطوف به سیاست های نظام جمهوری اسلامی ، حضرت امام و وضعیت اسرا و نیز وظایف ما در دوران اسارت بود .

صحبت کردن درباره شخصیت ابوترابی در دوره اسارت هم سهل است هم ممتنع ، سهل است از آن جهت که ایشان شخصیت بسیار ساده ای داشت ، برای همه خوشایند ، دلپذیر و دوست داشتنی بود ، هر کس که به نحوی و یا به دلیل و سببی به او نزدیک می شد مجذوب شخصیت او می شد ، او علاوه بر صداقت ، فروتن و متواضع نیز بود ، از این رو شناخت شخصیت ایشان سهل و آسان بود .

و اما ممتنع بود از آن جهت که در پس رفتار و حرکاتش ، هدف و منظوری نهفته بود که شناخت آن برای همه ممکن نبود ، برای انسان های عمیق و کسانی که به مسائل عمیق تر نگاه می کنند و هر شخصیتی را از چند منظر و از چند بعد می نگرند ، شناخت عمیق ایشان مشکل بود .

ابوترابی افعال ، اعمال و روابطی داشت که قابل تأمل بود ، حتی فروتنی و سادگی وی انسان را تحت تأثیر قرار می داد و به فکر وا می داشت ، جای سؤال بود که چرا ایشان این همه برای رفع مشکلات اسرا سینه سپر می کند ، در حالی که می توانست چون سایرین به فکر حفظ و آرامش خود باشد ، تا اگر خواست و برگشتی در کار بود او هم صحیح و سالم به وطن باز گردد .

این همه اظهار محبت و تلاش برای وفاق و وحدت بین اسرا و این همه گذشت در مورد مسائل و مشکلات و چشم پوشی از خطاها و اشتباهات ، برای برخی سؤال بود ، چرا و چرا ... ؟ می توانم بگویم ابوترابی با دید بالا (اگر اغراق نکنم) و خلیفه اللهی به تمامی اسرا (چه خوب و چه بد) نگاه می کرد که به راستی این نگرش و دید او جای تأمل داشت !


    • هیچ نظری یافت نشد

    نظر خود را اضافه کنید

    0
    https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9247101&tmpl=component
    نظر شما به دست مدیر خواهد رسید