
جنگ از کهنترین نهادهای اجتماعی بشر است؛ نهادی که انسان، با وجود همه تلاشهایش برای رسیدن به صلح، هیچگاه نتوانسته خود را بهطور کامل از آن جدا کند. تاریخ بشر بیش از آنکه تاریخ آرامش باشد، تاریخ منازعه نیز بوده است. با این حال، جنگ در طول تاریخ ثابت نمانده و متناسب با تحول جوامع، فناوری و شیوههای اندیشیدن انسان تغییر کرده است. آنچه امروز با آن مواجهیم، صرفاً شکل تازهای از بهکارگیری سلاح نیست؛ بخشی از ساختار و منطق جنگ در حال دگرگونی است.
برای فهم این دگرگونی باید جنگ را فراتر از میدان نبرد دید. ساختار جنگ فقط از نیروی انسانی و تجهیزات تشکیل نشده است. آموزش، قوانین، سیاستها، دکترینها، اقتصاد، ایدئولوژی، سرمایه اجتماعی و حتی تجربه تاریخی یک جامعه نیز بخشی از این ساختارند. هر عاملی که بتواند در آغاز، تداوم یا نتیجه جنگ اثر بگذارد، درون این ساختار قرار میگیرد.
همین نگاه است که تفاوت نسلهای جنگ را معنادار میکند. زمانی سلاح سرد تعیینکننده بود، سپس سلاح گرم و ماشین وارد میدان شد. در نسلهای بعدی، هوا، دریا، ارتباطات، اطلاعات و رایانه اهمیت یافتند و جنگ نرم، جنگ روانی و جنگ سایبری بخشی از میدان شدند. امروز اما با نسلی از جنگ مواجهیم که جنگ شناختی، ایدهمحوری، ناهمطرازی و بهرهگیری همزمان از ظرفیتهای متعدد در آن اهمیت بیشتری یافته است.
حتی برخی اصولی که زمانی بدیهی به نظر میرسیدند، دیگر همیشه به همان صورت عمل نمیکنند. غافلگیری، قرنها یکی از اصول بنیادین نبرد بود؛ اما در برخی جنگهای سالهای اخیر دیدهایم که طرف حملهکننده گاه زمان یا محدوده حمله را از پیش اعلام میکند. این رفتار در نگاه نخست با منطق جنگ سازگار نیست، اما میتواند دلایل مختلفی داشته باشد: کاهش تلفات، کنترل دامنه درگیری، جلوگیری از افزایش نفرت، باز نگه داشتن مسیر مذاکره یا حتی نمایش توان و ایجاد رعب پیش از حمله.
این تغییرات نشان میدهد که جنگ تنها در پی نابودی فیزیکی دشمن نیست. در برخی اشکال جدید، آنچه در ذهن طرف مقابل اتفاق میافتد، به اندازه آنچه در میدان رخ میدهد اهمیت دارد. از همین جا جنگ شناختی جایگاه برجستهتری پیدا میکند.
هدف جنگ شناختی اثرگذاری بلندمدت و پایدار بر ذهن مخاطب است. اگر عملیات روانی عمدتاً در پی تأثیرگذاری کوتاهمدت باشد، جنگ شناختی میکوشد خودِ شناخت را تحت تأثیر قرار دهد. شناخت انسان از حس، تجربه و دانش شکل میگیرد و اگر در هر یک از این مسیرها خطا ایجاد شود، نتیجهای که ذهن از محیط پیرامون خود میگیرد نیز میتواند تغییر کند.
در این میان، جامعه دیگر فقط پشت جبهه نیست. بعد اجتماعی جنگ بیش از گذشته وارد محاسبات شده است. زمانی ایجاد خطای شناختی عمدتاً درباره فرمانده دشمن اهمیت داشت؛ فرماندهای که داده نادرست دریافت میکرد، تصمیم نادرست میگرفت. امروز همین منطق در مقیاسی بزرگتر درباره جامعه نیز اهمیت پیدا کرده است.
به همین دلیل، سرمایه اجتماعی، یکی از نقاط حساس جنگ شناختی است. کاهش اعتماد مردم به یکدیگر، کاهش اعتماد به سازمانها و نهادها و پایین آمدن سطح مشارکت اجتماعی میتواند توان یک جامعه را برای مقاومت در برابر بحران کاهش دهد. در مقابل، جامعهای که از پشتوانه مردمی، اعتماد و سرمایه اجتماعی بیشتری برخوردار باشد، در برابر فشارهای شناختی از پایداری و تابآوری بیشتری نیز برخوردار خواهد بود.
این منطق در مواجهه با تروریسم نیز اهمیت پیدا میکند. یک اقدام تروریستی فقط با تلفات و خسارت فیزیکی سنجیده نمیشود؛ ایجاد هراس، برهمزدن احساس امنیت و فرسایش اعتماد اجتماعی نیز میتواند بخشی از پیامد آن باشد و در محیط جنگ شناختی دامنهای فراتر از خود حادثه پیدا کند.
پیچیده شدن جنگ نیز به همینجا محدود نیست. امروز از یک سو با وضعیتهایی مواجهیم که میتوان آنها را «جنگیدن بدون جنگ» نامید؛ کشورهایی که درگیر جنگ رسمی نیستند اما بهطور مستمر یکدیگر را تهدید، مهار یا تحت فشار قرار میدهند. از سوی دیگر، مفهوم «جنگهای بیپایان» مطرح شده است؛ منازعاتی که هیچیک از طرفین قادر به تحقق کامل اهداف خود نیست و در عین حال شکست قطعی نیز به دیگری تحمیل نمیشود. نتیجه، استمرار طولانی یک وضعیت جنگی است.
در کنار همه این تحولات، فناوری نیز زمین بازی را تغییر داده است. فناوری همیشه بخشی از جنگ بوده، اما حجم، تنوع و سرعت تحول فناوریهای جدید با دورههای پیشین قابل مقایسه نیست. مهمتر اینکه مرز میان فناوری نظامی و غیرنظامی نیز کمتر شده است. بسیاری از فناوریهایی که در محیطهای علمی و دانشبنیان غیرنظامی تولید میشوند، کاربرد دفاعی و امنیتی دارند. به همین دلیل، نیروهای مسلح ناچارند بیش از گذشته با دانشمندان، اندیشمندان و شرکتهای علمی و فناورانه شبکه ارتباطی برقرار کنند.
اما درست در همین نقطه، یک خطر دیگر پدیدار میشود: خطای شناختی میتواند علم را نیز هدف قرار دهد.
مسیر شکلگیری علم از داده آغاز میشود. داده باید بهدرستی تجزیه و تحلیل شود تا به اطلاعات تبدیل شود؛ اطلاعات در مراحل بعدی به دانش و علم میرسد و در سطوح بالاتر میتواند به خرد و بصیرت منتهی شود. اگر همین مسیر در مرحله تحلیل دچار خطا شود، نتیجه نیز تغییر خواهد کرد.
تحریف و فراموشی دو عامل مهم در این فرایندند. اگر بخشی از دادهها تحریف شود، اگر بخشی از واقعیت به حاشیه رانده یا فراموش شود و اگر تجزیه و تحلیل بر پایه چنین دادهای انجام گیرد، اطلاعات گمراهکننده میتواند جای اطلاعات درست را بگیرد. در این حالت، مسیر تبدیل داده به علم ممکن است به جای علم به شبهعلم منتهی شود.
این موضوع در جنگ اهمیت مستقیمی دارد. ورود اطلاعات نادرست به ذهن فرمانده میتواند تصمیم نظامی نادرست تولید کند. همین اتفاق در سطح جامعه نیز ممکن است رخ دهد. زمانی که داده تحریفشده وارد چرخه تحلیل عمومی میشود، نتیجه فقط یک برداشت اشتباه نیست؛ ممکن است بر تصمیم، اعتماد، مشارکت و رفتار اجتماعی اثر بگذارد. از این رو، میدان شناختی را باید یکی از میدانهای تعیینکننده جنگ در قرن بیستویکم دانست.
در چنین میدانی نمیتوان یک فناوری را عامل تعیینکننده دانست. هوش مصنوعی مهم است، فضای سایبری اهمیت دارد، سامانههای خودگردان، علوم زیستی، کوانتوم و دیگر فناوریهای نوظهور نیز اثرگذارند؛ اما ویژگی مهم جنگهای جدید، «همگرایی در بهکارگیری فناوریها» است. فناوریها در کنار یکدیگر قرار میگیرند و ظرفیت تازهای برای عملیات، تحلیل، تصمیمسازی و اثرگذاری شناختی ایجاد میکنند.
این تحول جایگاه دانشمند را نیز تغییر میدهد. در جنگی که علم، فناوری و شناخت هر روز سهم بیشتری در تعیین نتیجه پیدا میکنند، دانشمند و اندیشمند دیگر بازیگری بیرون از میدان نیست. توان یک کشور برای نوآوری، تحلیل و تولید فناوری مستقیماً با امنیت و قدرت آن ارتباط پیدا میکند.
به همین دلیل، نیروهای مسلح نیز نمیتوانند نسبت به محیط علمی بیاعتنا باشند. اگر پژوهش و نوآوری جدی گرفته نشود، زمینه ضعف و حتی غافلگیری فراهم خواهد شد. در مقابل، شبکهسازی با دانشمندان، استفاده از ظرفیت اندیشمندان و پیوند دادن ساختار دفاعی با محیطهای علمی میتواند بخشی از قدرت کشور در جنگهای جدید باشد.
نسل جدید جنگ فقط به سلاح تازه نیاز ندارد؛ به شناخت درست نیز نیاز دارد. جامعهای که در آن تحریف و فراموشی جای تحلیل دقیق را بگیرد، ممکن است با وجود انبوه داده و فناوری، به تصمیم درست نرسد. آنجا که خطای شناختی در مسیر تولید دانش وارد شود، شبهعلم دیگر مسئلهای صرفاً دانشگاهی نیست؛ میتواند بخشی از میدان جنگ باشد.
در چنین میدانی، مقابله با جنگ و تروریسم فقط به مهار تهدید فیزیکی محدود نمیشود؛ حفظ قدرت تشخیص جامعه و جلوگیری از تبدیل تحریف و خطای شناختی به تصمیم و رفتار نیز بخشی از امنیت است.
در قرن بیستویکم، بخشی از نتیجه نبرد پیش از شلیک نخستین گلوله و در جایی رقم میخورد که داده دریافت، تحلیل و به شناخت تبدیل میشود. جنگ همچنان در زمین، آسمان، دریا و فضا جریان دارد؛ اما میدان دیگری نیز بیش از گذشته اهمیت یافته است: ذهن انسان. و در این میدان، مرز میان علم و شبهعلم میتواند خود به یکی از خطوط نبرد تبدیل شود.
*مدرس دانشگاه و پژوهشگر پسادکتری مدیریت دانش