
شهید حسن سلیمانی، پنجم مهر 1312، در روستای صدیف از توابع شهرستان زابل به دنیا آمد. پدرش غلامحسین، کشاورز بود و مادرش خیرالنسا (فوت1363) نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. شغل او کشاورزی بود. سال 1337 ازدواج کرد و صاحب شش پسر و پنج دختر شد. چهاردهم فروردین 1358، در روستای پیراواش علی آبادکتول توسط عناصر تروریست چریک های فدایی خلق بر اثر اصابت گلوله به نخاع، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده عبداله شهرستان گرگان قرار دارد.
او در یکی از روستاهای کوچک اطراف شهر زابل به نام صدیف در خانواده ایی ساده و مذهبی در تاریخ پنجم مهر سال 1312 فرزندی به دنیا آمد. پدرش از راه کشاورزی مخارج خانواده را تامین می کرد، او با وجود وسایل کشاورزی که در خانه داشت شروع به کشاورزی کرد. او در سن 13 سالگی برای فراگرفتن قرآن به مکتب رفت. با خانواده و مردم بسیار مهربان بود و آنها را نسبت به مسایل دین اسلام تا حد دانش و آگاهی خود راهنمایی می کرد.
پس از مدتی به یکی از روستاهای گرگان به نام پیرواش مهاجرت کردند او همچنان به کار کشاورزی ادامه داد و در کنار آن مرغداری نیز داشت. صاحب 11 فرزند شد و ساعاتی را صرف مطالعه و تلاوت قرآن می کرد. سخنرانی های محلی پیرامون امام و نهضت امام داشت و در هنگام پیروزی انقلاب پاسداری و کشیک های شبانه نیز داشت.
از هشت سالگی شروع به نماز خواندن و روزه گرفتن کرد، در نماز جماعت شرکت می کرد و همیشه بعد از خواندن نماز قرآن تلاوت می کرد و همچنین به خواندن دعا مانند دعای توسل و کمیل علاقه ی خاصی داشت. همیشه در تظاهرات ها شرکت می کرد عکس های امام و اعلامیه و سخنرانی های ایشان را توزیع می کرد. البته در اوایل انقلاب این کار را به صورت مخفیانه انجام می داد.
ایشان در درگیری های 5 آذر ماه و همچنین روز 19 بهمن هم شرکت فعال داشتند. خودش گفته بود من شاهد بودم که یکی از برادرهای تیر خورده با دست های خون آلود بر روی دیوار خیابان نام امام خمینی (ره) و همینطور کلمه ی مرگ بر شاه را نوشتند، او همچنین با گروهک های ضدانقلاب و منافقین در منطقه مبارزه می کرد و فعالیت هایش را به خصوص در مساجد شهر گرگان انجام می داد.
خانواده اش روایت می کنند:
وقتی شهید به حضور امام خمینی(ره) مشرف شدند، در برگشت از دیدار آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته بودند که کلام امام را که فرموده بود من دوست ندارم در بستر به مرگ طبیعی بمیرم را همیشه برای ما تکرار می نمود.
همسرش می گوید:
رساله هایی که در منزل داشتیم مطالعه می کرد و همیشه صبح زود بچه ها را برای خواندن نماز بیدار می کرد و بچه هایی را که نماز خواندن و تکلیفشان نبود به نماز خواندن تشویق می کرد تا به نماز عادت کنند.
در ماه مبارک رمضان روزهای 19،21،23 و شب های قدر افطاری و سحری می داد و همه روستاییان را دعوت می کرد از افطار تا سحری در منزلمان قرآن خوانی بود. در دههی محرم و تا شب یازدهم نیز عزاداران را اطعام می کرد. او فردی سرشناس در روستا بود و همهی اهل محل به او احترام می گذاشتند.
همچنین او می گوید: یک هکتار زمین داشتیم که محصولش را نذر امام هشتم (ع) کرده بود تابستان به تابستان محصولش را جمع می کرد و زمانی که به زیارت امام رضا(ع) می رفت پول حاصل از این محصول را برای حرم مطهر امام رضا(ع) می برد.
از اول پیروزی انقلاب در کمیته ها شرکت می کرد از اینکه افتخار نصیبش شد که به دیدن امام برود و ایشان را زیارت کند خوشحال بود. او از امام خواسته بود تا برگی برای تشکیل کمیته انقلاب اسلامی در پیرواش داشت را مهر و امضاء کنند و امام نیز امضا نموده و به ایشان دادند.
شهید حسن سلیمانی برای همه پرسی تاریخی، همه ی مردم را برای رای دادن به به جمهوری اسلامی تشویق می کرد و تا می خواست کمیته را تشکیل بدهد و صندوق رأی را بیاورند، به دست عناصر تروریست چریک های فدایی خلق با شلیک گلوله در منزل شخصی اش مجروح شد و پس از 7 روز بستری شدن در بیمارستان 5 آذر، سرانجام در تاریخ چهاردهم فروردین سال ۱۳۵۸ شربت شهادت را نوشید.
پیکر پاک و مطهرش را در امامزاده عبداله گرگان در کنار دیگر آلاله های خونین و شهداء به خاک سپردند.