حلقه‌های آسیب در ترور کودکان

Abolhasanidr1

وقتی از قربانیان یک حمله تروریستی سخن می‌گوییم، نخستین تصویر معمولاً کسانی هستند که جان خود را از دست داده یا مجروح شده‌اند. این تعریف، هرچند درست است، برای فهم پیامدهای روانی ترور کودکان کافی نیست. تجربه میدانی ما در میناب نشان داد که آسیب، درست مانند موجی که از نقطه اصابت به اطراف گسترش پیدا می‌کند، از قربانی مستقیم عبور می‌کند و به خانواده، دوستان، همکلاسی‌ها، مدرسه و حتی کودکانی می‌رسد که هیچ ارتباط مستقیمی با حادثه نداشته‌اند. آنچه در ابتدا یک واقعه محدود به یک مکان و چند خانواده به نظر می‌رسد، می‌تواند به تجربه‌ای جمعی تبدیل شود و احساس امنیت گروه بزرگی از کودکان را تحت تأثیر قرار دهد.

هنگامی که حدود چهل روز پس از حادثه مدرسه شجره طیبه وارد میناب شدیم، تصور اولیه این بود که خانواده‌های داغدار بیشترین نیاز را به مداخله روان‌شناختی دارند. طبیعی هم بود؛ از دست دادن فرزند یکی از شدیدترین تجربه‌های سوگ است. اما خیلی زود مشخص شد که نقشه آسیب بسیار پیچیده‌تر است. کودکانی بودند که از حادثه جان سالم به در برده اما صحنه‌هایی را دیده بودند که برای سن آنها قابل تحمل نبود. گروهی دوستان نزدیک خود را از دست داده بودند. برخی آن روز به دلایلی در مدرسه حضور نداشتند و همین غیبت بعدها به منشأ احساس گناه تبدیل شده بود. حتی کودکانی که دانش‌آموز آن مدرسه نبودند، پس از حادثه نسبت به مفهوم «مدرسه» احساس ناامنی پیدا کرده بودند.

این تفاوت‌ها اهمیت زیادی دارد، زیرا تروما در همه کودکان به یک شکل ظاهر نمی‌شود. گاهی کودک گریه می‌کند، می‌ترسد یا خوابش مختل می‌شود و آسیب او برای خانواده قابل تشخیص است. اما گاهی واکنش‌ها بسیار خاموش‌تر و پیچیده‌ترند. در میناب با کودکی روبه‌رو شدیم که چند دوست نزدیک خود را از دست داده بود، اما نه از آنها حرف می‌زد و نه حتی نامشان را بر زبان می‌آورد. چنان رفتار می‌کرد که انگار آن دوستان هرگز وجود نداشته‌اند. این نوع واکنش را نمی‌توان صرفاً با واژه‌هایی مانند غم یا حتی انکار توضیح داد. ذهن کودک گاهی برای حفاظت از خود، راه‌هایی پیدا می‌کند که در ظاهر نشانی از سوگ ندارند، اما در عمق، از شدت تجربه‌ای خبر می‌دهند که هنوز قابل پردازش نیست.

در سوی دیگر، با کودکانی مواجه بودیم که پرسششان بسیار دردناک‌تر بود: «چرا من زنده ماندم؟» احساس گناه بازمانده، پدیده‌ای شناخته‌شده در حوادث شدید است، اما مشاهده آن در کودکان خردسال معنای دیگری پیدا می‌کند. بعضی از آنها تصور می‌کردند دوستان از دست‌رفته‌شان «بهتر» یا «شایسته‌تر» بوده‌اند و خودشان استحقاق زنده ماندن نداشته‌اند. اینجا دیگر با یک اندوه ساده روبه‌رو نیستیم. احساس گناه می‌تواند با افسردگی، پرخاشگری، کناره‌گیری و در موارد شدیدتر با رفتارهای آسیب‌زننده به خود همراه شود. به همین دلیل، کودک نجات‌یافته را نباید صرفاً به این دلیل که زنده و از نظر جسمی سالم است، خارج از دایره قربانیان دانست.

حلقه دیگری از آسیب به خود مکان بازمی‌گردد. مدرسه برای کودک فقط ساختمان آموزشی نیست؛ بخشی از نقشه امنیت روانی اوست. کودک هر روز از خانه به مدرسه می‌رود با این پیش‌فرض که آنجا مکانی امن برای یادگیری، بازی و بودن در کنار دوستان است. وقتی همین مکان هدف خشونت قرار می‌گیرد، ممکن است معنای «مدرسه» در ذهن کودک تغییر کند. در میناب با کودکانی روبه‌رو شدیم که حتی در حادثه حضور نداشتند، اما حاضر نبودند به مدرسه بازگردند و گاه حتی آموزش مجازی را نیز پس می‌زدند. برای آنها دیگر مسئله فقط ترس از یک ساختمان نبود؛ یکی از پایه‌های نظم عادی زندگی شکسته شده بود.

در چنین شرایطی حتی رفتارهایی که با نیت همدلی و بزرگداشت انجام می‌شود، نیازمند ملاحظه روان‌شناختی است. حضور گسترده تصاویر قربانیان در سطح شهر برای بزرگسالان ممکن است نشانه احترام و حفظ یاد آنها باشد، اما برای برخی کودکان می‌تواند به معنای مواجهه مکرر و ناخواسته با حادثه باشد. کودکی که خانواده‌اش به‌تدریج در حال بازگرداندن او به زندگی روزمره است، ممکن است با دیدن مداوم تصاویر و نشانه‌های حادثه بار دیگر به نقطه آغاز بازگردد. این سخن به معنای حذف یادبودها نیست؛ بلکه نشان می‌دهد مدیریت پس از حادثه باید علاوه بر جنبه‌های فرهنگی و اجتماعی، به نیازهای روانی کودکان نیز توجه داشته باشد.

تجربه میناب یک نکته دیگر را هم برای ما روشن کرد: تروما روی زمینی خالی فرود نمی‌آید. خانواده‌ها و جوامع پیش از حادثه نیز تاریخ، روابط، تعارض‌ها و آسیب‌های خود را دارند و یک واقعه شدید می‌تواند این مسائل را پیچیده‌تر کند. در برخی موارد، فقدان ناشی از حادثه با اختلافات قبلی خانواده درهم می‌آمیزد و واکنش کودک را شدیدتر می‌کند. بنابراین مداخله روان‌شناختی را نمی‌توان تنها بر اساس نوع حادثه طراحی کرد. هر کودک و هر خانواده باید در بستر زندگی واقعی خود دیده شود و برای همین تشکیل پرونده فردی، ارزیابی دقیق شرایط و پرهیز از نسخه‌های یکسان برای همه اهمیت دارد.

به همین دلیل، ما در عمل با چند حلقه متفاوت از آسیب روبه‌رو بودیم: خانواده‌های داغدار، کودکان مجروح، شاهدان حادثه، خواهران و برادران قربانیان، کودکانی که یکی از والدین خود را از دست داده بودند و گروهی که بدون حضور مستقیم در حادثه، احساس امنیت خود نسبت به مدرسه و محیط زندگی را از دست داده بودند. تفاوت این گروه‌ها فقط در شدت آسیب نبود؛ نوع مداخله مورد نیاز آنها نیز متفاوت بود. برای برخی، بازی‌درمانی و ایجاد فضای امن برای بیان هیجان‌ها اهمیت بیشتری داشت و برای برخی دیگر، بازسازی ارتباطات خانوادگی یا مواجهه تدریجی با محیط مدرسه ضرورت داشت. استمرار درمان نیز به همین اندازه مهم بود و به همین دلیل توانمندسازی روان‌شناسان، مشاوران و نیروهای بومی منطقه بخشی از برنامه ما شد.

در میان همه این تجربه‌ها، شاید یکی از مهم‌ترین مسائل، از دست رفتن «معنا» بود. نوجوانی را دیدیم که همراه دوستش برای آینده برنامه‌ریزی کرده بود؛ قرار بود درس بخوانند و پزشک شوند. با مرگ دوست، فقط یک رابطه از بین نرفته بود؛ بخشی از تصویری که او از آینده خود ساخته بود نیز فرو ریخته بود. در چنین مواردی درمان صرفاً کاهش اضطراب یا اصلاح خواب نیست. گاهی باید به کودک یا نوجوان کمک کرد دوباره بتواند آینده‌ای برای خود تصور کند، هدفی پیدا کند و میان زندگی پیش از حادثه و زندگی پس از آن پلی بسازد. بازگشت معنا به زندگی، در بسیاری از این کودکان بخشی اساسی از فرایند درمان است.

از این منظر، شمار قربانیان ترور کودکان را نمی‌توان فقط از روی آمار کشته‌ها و مجروحان خواند. هر حادثه حلقه‌هایی از آسیب ایجاد می‌کند که بعضی آشکار و بعضی پنهان‌اند. کودکی که دوستش را از دست داده، خواهری که دیگر حاضر نیست به مدرسه برود، مادری که از ترس فرزندش را از خانه بیرون نمی‌فرستد و دانش‌آموزی که احساس می‌کند حق نداشته زنده بماند، همگی به شکلی درون همان حادثه زندگی می‌کنند. سیاست حمایت روان‌شناختی پس از ترور نیز باید همین گستردگی را ببیند؛ نه فقط درمان زخمی که دیده می‌شود، بلکه شناسایی حلقه‌هایی که ممکن است ماه‌ها و سال‌ها پس از پایان خبر حادثه همچنان به زندگی خود ادامه دهند.

* عضو هیأت‌علمی دانشگاه فردوسی مشهد