منافقی که به کشور خودش خیانت کرده است، در کشور بیگانه خدمت نمی کند!

منافقی که به کشور خودش خیانت کرده است، درکشور بیگانه خدمت نمی کند!

جانباز علیرضا دست باز در سال 1302 و در اراک متولد شد. تحصیلاتش را تا مقطع ششم ابتدایی ادامه داد. وی در ایام جوانی به تهران آمد و در مغازه ای به فروشندگی پرداخت.

در دهه 50 که سودای مکتب امام خمینی(ره) به گوش جهانیان رسید علیرضا همچون سایر مردم به قیام علیه شاه برخاست.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، منافقین چهره خبیث خود را نشان داده و برخلاف نامشان که "مجاهد خلق" بود، به جان مردم مظلوم و بی دفاع افتادند. جانباز دست باز نیز که ظلم منافقین برایش غیر قابل تحمل بود به مبارزه با آنها پرداخت و بارها تهدید به مرگ شد ولی مرگ مانعی برای هدف والایش نشد. تا آنکه سرانجام در سال 24آبان1363 زمانی که برای گرفتن یکی از منافقین اقدام کرده بود، نارنجکی که در دست فرد منافق بود منفجر شد و علاوه بر ترکش های زیادی که به بدنش اصابت کرد، از ناحیه دو دست به شدت مجروح شد. به این ترتیب به تشخیص پزشکان دو دستش از مچ قطع گردید و نام «جانباز» در جهت حفظ آرمان های اسلام، برازنده قامت بلندش شد.

حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان (خانواده17000 شهید ترور کشور) با جانباز علیرضا دست باز:

برای هماهنگی مصاحبه با حاج آقا تماس گرفتم، بوق تلفن ثانیه های آخرش را می نواخت که ایشان به سختی آن را برداشته و پاسخ داد. مصاحبه در منزلشان هماهنگ شد.کوچه محل زندگیشان مزین به نام فرزند شهیدش است. وقتی مقابل درب خانه رسیدم با آنکه خانه ای آپارتمانی بود؛ اما حاج آقا به رسم مهمان نوازی تا جلوی در به استقبال آمدند.

بعد از آماده کردن وسایل، بدون مقدمه سراغ اصل مطلب رفتم و حاج آقا زندگیش را اینطور برایم تعریف کرد:

«قبل از انقلاب منزل ما در دروازه غار بود، هیئت و مراسمات مذهبی داشتیم. در خاطرم هست که روبروی منزل مان دو مغازه عرق فروشی وجود داشت، با دوستانم جمع شدیم و آن مغازه را تعطیل کردیم.

مدتی بعد در همان مناطق یک سینما تاسیس کرده بودند و از آنجایی که من و سه نفر از دوستانم به دلیل فسادی که در سینما بود مخالف راه اندازی آن بودیم، به همین دلیل ما را به سازمان امنیت شهر ری بردند.

زمانی که نهضت مردم شروع شد من هم به نوبه خودم در تظاهرات ها شرکت کردم. بعد از انقلاب اسلامی، زمانی که منافقین روی دیگر خودشان را نشان دادند و به عملیات های مسلحانه روی آوردند من هم مانند سایر مردم به مقابله با آن ها برخاستم.

حدود سال 1360 یک شب که برای نماز به مسجد رفته بودم منافقین سراغم آمدند و گفتند: «حاج آقا اینجا دیگر جای شما نیست که نماز بخوانید.» وقتی علت را پرسیدم در جوابم گفتند: « مسجد برای جوان ها است!» آن ها حتی روحانی خاص خودشان را هم آورده بودند و سعی می کردند اعتقاداتشان را به مردم القا کنند؛ اما من و تعدادی از مردم محل به ایشان اجازه ادامه فعالیت ندادیم و بالاخره پایشان از مسجد جامع خزانه بریده شد.

بعد از آن منافقین در ابتدای خیابان محل سکونتمان کتاب فروشی باز کرده بودند. من و هم محله ای ها جمع شدیم و با صاحب مغازه تماس گرفتیم و به او گفتیم: «آقای فلانی، شما طرفدار منافقین هستی؟» صاحب مغازه گفت: «استغفرالله ،من منافق نیستم.» به او گفتیم: «پس چرا مغازه ات را به منافقین داده ای تا در آن دختر و پسر جمع شوند و بنا بگذارند بر کف زدن و شوخی و خنده؟» و به این شکل صاحب کتابفروشی با ما همراه شد و توانستیم مغازه را از دست منافقین بگیریم.

مدت زیادی نگذشت که منافقین تلفن زدند و گفتند: «ما این هفته ترورت می کنیم.» چند مرتبه دیگر نیز تماس گرفته و تهدید کردند. پسرم تلفن را برداشته بود و به او گفته بودند: «پنج شنبه پدرت را ترور می کنیم.» اما پسرم به من نگفت، تا آنکه روز پنج شنبه منافقین اول به فلکه رفتند و یک بزاز را ترور کردند. بعد از آن به تعاونی که در محلمان دایر کرده بودیم آمدند و سراغ مرا گرفتند وقتی متوجه شدند من آنجا نیستم از آنجا رفتند و در راه تیر هوایی شلیک کردند.

چند نفر از مردم که او را شناسایی کرده بودند دستگیرش کرده و در حال کتک زدنش بودند. در این لحظه دیدم آن فرد منافق نشست و از کمربندش وسیله ای جدا کرد. در دلم گفتم یا می خواهد اسلحه اش را پر کند و یا در بین مردم نارنجک بیندازد. به سرعت خودم را به او رساندم و بر روی زمین درازش دادم.دستش را باز کردم تا ببینم چه چیزی در دستش پنهان کرده که متوجه نارنجک شدم .تصمیم داشتم آن را از دستش بگیرم تا منافق را زنده دستگیر کنیم؛ اما در همین لحظه نارنجک منفجر شد. زمانی که دستانم را بالا آوردم، دیدم دستهایم قطع و ریش ریش شده است. ترکش های خمپاره به 35 نفر دیگر نیز اصابت کرده و آن ها را نیز مجروح کرده بود.

مردم بلافاصله ما را به بیمارستان رسانند. 14 ساعت در اتاق عمل بودم و تقریبا 15 روز در بیمارستان بستری بودم تا آنکه مرخص شدم.

یک هفته ای از مرخص شدنم از بیمارستان نگذشته بود که بار دیگر کسی تلفن زد و تهدید کرد. مدتی بعد عده ای از منافقین دستگیر شدند و مرا برای صحبت با آن ها بردند. به آن ها گفتم: «شما بچه مسلمان هستید؟» آنها هم گفتند: «بله، به ما از خارج از کشور دستور می دادند که چه کسی را ترور کنیم.» در جوابشان گفتم: « زمانی که به شما گفتند فردی را ترور کنی، شما نباید بپرسی این آدم چه کاره است و اصلا چه گناهی مرتکب شده است که باید ترور شود؟» آن ها که جوابی برای این حرف نداشتند بعد از آن جلسه محاکمه شدند.

منافقین دین ندارند. کشورهایی که پناهگاه منافقین و سرکرده هایشان شده اند و از آنها حمایت می کنند خیال خامی دارند، آیا منافقی که به کشور خودش خیانت کرده است، در کشور بیگانه خدمت میکند؟»

 


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/05/01
2
تاریخ : 1358/05/02
5
تاریخ : 1358/05/05
6
تاریخ : 1358/05/06
7
تاریخ : 1358/05/07
8
تاریخ : 1358/05/08
9
تاریخ : 1358/05/09
10
تاریخ : 1358/05/10
12
تاریخ : 1358/05/12
14
تاریخ : 1358/05/14
15
تاریخ : 1358/05/15
16
تاریخ : 1358/05/16
19
تاریخ : 1358/05/19
21
تاریخ : 1358/05/21
22
تاریخ : 1358/05/22
24
تاریخ : 1358/05/24
25
تاریخ : 1358/05/25
26
تاریخ : 1358/05/26
27
تاریخ : 1358/05/27
28
تاریخ : 1358/05/28
29
تاریخ : 1358/05/29
31
تاریخ : 1358/05/31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان