خون شهدای ترور برای منافقین روسیاهی به بار آورد

شهید مجید احمدزاده 10 آذرماه سال 1341 چشم به جهان گشود و دوران کودکی را در محیط مذهبی خانواده پشت سر گذاشت. چند سالی را به مدرسه رفت و به علت علاقه فراوان به امور فنی، درس را رها و به مکانیکی پرداخت و در اندک مدتی استاد کاری ماهر شد. 14 ساله بود که امواج خروشان انقلاب اسلامی بالا گرفت و او نیز که از کودکی عشق وافر به اسلام یافته بود، در نهضت انقلاب، فعالانه وارد شد و در این راه دست از کار نیز کشید.

پس از پیروزی انقلاب به کمیته‌ پیوست. با آغاز جنگ تحمیلی داوطلب اعزام به جبهه شد و پس از طی دوره آموزش نظامی، عازم جبهه سوسنگرد شد. پس از اتمام مأموریت به تهران بازگشت و به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و به دلیلی توان و تخصص فنی، در پادگان ولی‌عصر(عج) در قسمت تعمیرگاه اتومبیل به کار پرداخت. گرچه علاوه بر خدمت در پادگان ولی‌عصر(عج) با چند کمیته نیز همکاری داشت، لیکن از هیچ کدام حاضر نبود حقوق دریافت کند و با همان حقوقی

هم که از کار مکانیکی خارج از محیط کار به دست می‌آورد، مستمندان را یاری می‌کرد.

مجید احمدزاده 6 مرداد 1360 در حالی که از خیابان میرداماد می‌گذشت، مورد حمله دو تن از منافقین تروریست قرار گرفت و به شهادت رسید. مزار وی در بهشت زهرا تهران، قطعه 24، ردیف 88، شماره 1 واقع است.

 آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگویی است با خواهر شهید مجید احمدزاده اردبیلی:

«من حوریه احمدزاده خواهر شهید مجید احمدزاده هستم. ما در یک خانواده مذهبی و کاملا معمولی، در منطقه پایین شهر زندگی می کردیم. 5 فرزند بودیم، 2برادر و سه خواهر. برادر شهیدم، فرزند دوم و همچنین پسر دوم خانواده بود.

مرحوم پدرم از پرسنل ژاندارمری بودند. مادرم نیز خانه دار بود. خانه مان در بالای شهر نبود اما از رفاه نسبی که پدرمان فراهم کرده بود برخوردار بودیم.

زمانی که انقلاب شد من 13 ساله شده بودم و برادر شهیدم 16 سال داشت. من خیلی از مسائل انقلاب را درک نمی کردم فقط در حد اینکه در مدرسه شورش و جنب و جوشی بین بچه ها بپا می شد. اما مجید مانند دیگر بچه های هم سن و سالش در محل به تظاهرات می پرداختند و پیگیر روند انقلاب بودند. پدر هم  با این کارش مخالفتی نداشت. پدرم اصولا مسائل کاری اش را به منزل نمی آورد، بخاطر شخصیت و دیسیپلین خاص خودن آدم حرافی نبود خصوصا راجع به کارش، و اینکه در خصوص مسائل بیرونی صحبت نمی کردند و ما بیشتر مسائل را از تلویزیون و جریاناتی که در مدرسه می افتاد دنبال می کردم اما پدرم بخار شرایط اعتقادی­ای که داشت احساس می کردیم که ایشان دارند با روند انقلاب پیش می روند.

هرچه مجید بزرگتر می شد فعالیت‌هایش بیشتر و نگاهش واضح تر می شد. با افراد بیشتری مراوده داشت و به افراد فقیر نزدیکتر بود و این داستان ادامه پیدا کرد تا پیروزی انقلاب. بعد از پیروزی انقلاب فعالیت‌های برادرم تغییر کرد. او در چندین ارگان مانند مبارزه با مواد مخدر، بعضی از کلانتری ها و ... خدمت داوطلبانه می کرد، بعد از آن همزمان با شروع جنگ وارد سپاه شد که گاها به جبهه اعزام میشد و ما اصلا متوجه نمی شدیم و بدون اطلاع ما و دیگران این کار را انجام می داد. چون ایشان به بیدار ماندن و کشیک دادن در شب های قبل و بعد از انقلاب عادت کرده بود از این رو نبود چند روزه اش به چشم خانواده نمی آمد. بعدها می شنیدیم مثلا برای سه روز به جبهه سوسنگرد رفته. زمانی بود که پایش دچار مشکل شده بود و کمی لنگ می زد، ما فکر می کردیم لابد زمین خورده اما مدت‌ها بعد فهمیدیم این جراحت بر اثر تیرخوردن در جبهه بوده و اصلا به ما حرفی نمیزد چون اصولا اهل خودنمایی، تظاهر و حرافی نبود.

وقتی خبر شهادت برادرم را به ما دادند، کمی آمادگی آن را داشتیم چرا که فعالیت های او گسترده بود و هرچند از این فعالیت ها زیاد باخبر نبودیم و بسیاری از فعالیت هایش را تازه بعد از شهادتش متوجه شدیم، اما بالاخره این حجم فعالیت می توانست در آن روزگار زمینه کینه منافقین و ترور وی توسط آن ها را فراهم آورد. آن روز به خبر ترورهای هر روز منافقین عادت کرده بودیم. چندی قبل از شهادت مجید بواسطه تلفن تهدیدآمیزی که به منزل ما شده بود، احساس خطر می کردیم و اصلا فکر نمی کردیم که این خطر تا این اندازه جدی باشد که برادرم را از ما بگیرد.

روزی تلفن خانه به صدا درآمد. فردی آن طرف خط نام تک تک افراد خانواده را برد و ما را تهدید کرد. همه ترسیده بودیم چون تلفن غیرمعمولی بود و کسی آمادگی یک همچین تهدیدی را نداشت. بعد از آن تلفن پدرم سعی داشت تا از برادرم بیشتر مراقبت کند و مجید نیز بخاطر رعایت حال پدرم در ساعات رفت و آمدش کمی دقت می کرد اما عملا وظیفه اش را نیز انجام می داد و خیلی از فعالیت هایش بعد از شهادت به گوش ما رسید.

بعد از شهادت برادرم نیز دوباره تهدید شدیم چون برادر دیگرم که یک سال از مجید بزرگتر بودند به محل ترور برادرمان رفته بود و از جهت کنجکاوی و روشن شدن ماجرا، از کسانی که در زمان ترور در محل حضور داشته بودند پرس و جو کرده بود. بعد از مدتی منافقین دوباره به منزل ما زنگ زدند و اعلام کردند زیاد پیگیر ترور نشوید، همانطور که داغ آن را به دلت گذاشتیم، داغ این یکی را هم به دلت می گذاریم! این حرف ها به پدرم گفته شد.

ماجرای شهادت مجید هم اینگونه بود که شب 26 ماه رمضان سال 60 بود و برای افطار مهمان داشتیم. مجید هر چند ساعت یکبار می آمد و خودش را نشان می داد که اگر در منزل کار و یا خریدی داشتیم انجام دهد. مجید بعد از خرید میوه اطلاع داد که باید بروم، در همان ایام در یکی از سینماهای میدان انقلاب بمب گذاری شده بود و انفجار صورت گرفته بود، ایشان گفت من باید برای پیگیری ماجرا بروم. بعد از گذاشتن میوه ها درمنزل با موتورسیکلتی که داشت به محل حادثه رفت اما در راه، دو موتورسوار به وی نزدیک شده و وی را به با شلیک گلوله به شهادت رساندند. آن موقع ما خبردار نشدیم. مجید شب به منزل نیامده بود و همه ما نگران شده بودیم. یادم هست مادرم قبل از بیدار کردن اعضای خانواده جهت خوردن سحری به خواندن قرآن مشغول بود. می گفت هر صفحه از قرآن را که ورق می زدم احساس می کردم مجید به طرفی افتاده! پدرم نیز که در خواب بود ناگهان با فریادی بلند از خواب بیدار شد و رو به مادرم گفت مجید را زدند! از آنجایی که پدر من فرد بسیار عاطفی بود، شهادت پسرش در خواب به او الهام شده بود. تا فردا خبری از برادرم نشد و پدرم پیگیر شد تا اینکه به ما اعلام شد پسرتان تیر خورده و در بیمارستان است. پدرم به بیمارستان رفت و موقعی که به منزل برگشت به  دیواری تکیه زد، مادرم سوال پرسید که چی شد؟ پدرم گفت شهید شده؛ پدرم را به پزشکی قانونی برده بودند و او پیکر خون‌آلود فرزندش را مشاده کرده بود.

بعد از 33 سال هنوز حالم این است (در حال گریه) اما آن موقع خیلی بدتر بودم. در واقع خانواده ما قربانی تروریسم شده. اینطور نیست که ما فقط یک فرد را از دست داده باشیم. این حادثه تاثیر عمیقی بر روح و روان همه ما گذاشت. همین که می بینید من بعد از 33 سال دچار احساسات، هیجان می شوم و نمی توانم خودم را کنترل کنم بخاطر اینست که این ترور تاثیر بدی روی همه ما گذاشت خصوصا اینکه ما بعد از ترور درگیر تهدیدات زیادی بودیم به همین علت همه مان دچار افسردگی، پریشان حالی و کمبودهای شدید عاطفی شدیم.

همینطور که هنوز بعد از این همه سال خون برادرم برای من تازه است و هنوز با یادآوری آن جریان حالم دگرگون می شود فکر می کنم آن تاثیری که باید روی اجتماع، نسل و بقیه گذاشته است. خون شهدای ترور برای منافقین روسیاهی به بار آورد و برای ما سعادت و افتخار و خون همین شهیدان است که امروز دستگیر جوانان ماست.


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/08/01
2
تاریخ : 1358/08/02
3
تاریخ : 1358/08/03
4
تاریخ : 1358/08/04
6
تاریخ : 1358/08/06
7
تاریخ : 1358/08/07
8
تاریخ : 1358/08/08
10
تاریخ : 1358/08/10
11
تاریخ : 1358/08/11
12
تاریخ : 1358/08/12
13
تاریخ : 1358/08/13
15
تاریخ : 1358/08/15
20
تاریخ : 1358/08/20
21
تاریخ : 1358/08/21
22
تاریخ : 1358/08/22
24
تاریخ : 1358/08/24
25
تاریخ : 1358/08/25
26
تاریخ : 1358/08/26
27
تاریخ : 1358/08/27
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان