گفتگو با برادر ِ شهید اسدالله زاده

بسم الله الرحمن الرحیم

* ضمن تشکر از قبول زحمت ، لطفاً به عنوان برادر شهید جواد اسدالله زاده مختصری از زندگینامه و فعالیتهای ایشان را بیان بفرمائید .

 

 

 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

شهدا شمع محفل بشریتند.

شهید جواد اسدالله زاده از دوران کودکی و از بدو طفولیت به جهت این که در خانواده مذهبی رشد پیدا کرده وبا اخلاق مذهبی تربیت شده بود ، از همان کودکی در مجالس مذهبی شرکت می کرد. منجمله در دوره قرآنی که از سال 41 برپا بود، شرکت می کرد و روحیه قرآنی داشت.تعریف می کنند، آنقدر به این دوره قرآن علاقه مند بود که در یک شب شدیداً برفی،که حتی قاری قرآن هم نتوانسته بود شرکت کند، از شدت علاقه ای که ایشان داشت این جوان در این مجلس شرکت کرده بود و خود این مقدمه ای بود در جهت تربیت مذهبی و رشد روحیه مذهبی ایشان. در دوران دبیرستان و ابتدایی به همین منوال تربیت شد و بزرگ شد تا اینکه در دانشگاه تهران در رشته اقتصاد قبول شد و در این مدت با حضور در دانشگاه و شرکت در جلسات مذهبی، منجمله جلسات استاد شهید مطهری و شهید دکتر شریعتی مبارزاتش را شروع کرد و جلساتی را درحسینیه ارشاد داشتند، در همین راستا در برنامه های سیاسی آن زمان هم شرکت کرد و مبارزات اولیه خودش را آغاز و بعد از اینکه دروسش به اتمام رسید، دوران سربازی را تمام کرد و برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفت. در دورانی که در خارج از کشور بودند همراه با دوستانشان در جلسات انجمن های اسلامی شرکت می کردند که نهایتاً منجر به تشکیل انجمن اسلامی آمریکا و کانادا توسط ایشان شد و در مجموعه فعالیت های سیاسی که آنجا انجام می دادند، اولین تظاهرات بدون نقاب ضد رژیم شاهنشاهی را ایشان رهبری و اداره کرد. ضمن این که جلسات مختلفی را با ایرانیان مقیم آمریکا داشتند که در همین رابطه خوب است خاطره ای خدمتنتان عرض کنم. البته این خاطره حدوداً چهار پنج سال بعد از شهادت ایشان از طریقی به ما رسید. قضیه به این منوال بود که عموی بنده تعریف می کنند که یک روز یکی از بازاری های آن زمان، ایشان همسری داشتند که از طرف ایشان رعایت اصول مذهبی و اخلاقی درست صورت نمی گرفت و نهایتاً منجر به جدایی این آقا و خانم شده بود. بعد از مدتها که ایشان به آمریکا مراجعه می کند در جلساتی که ایرانی ها دور هم جمع شده بودند، اتفاقی خانمش را می بیند. آنجا که می بیند تعجب می کند که چطور مدت مدیدی را ایشان در ایران در مشهد الرضا بود، بارها به ایشان گفته می شد که تو همسایه و مجاور امام رضا (ع) هستی، تغییر رفتار بده، تغییر فکر بده ، اثری در ایشان نگذاشته بود، چطور آمده در قلب کفر و فساد اینگونه تغییر وضعیت داده و محجبه شده است. مراجعه می کند به ایشان و علتش را جویا می شود. این خانم ایشان را به جلسه ای دعوت می کند که بیا برویم و آنجا مشخص می شود علت این تغییراتی که در من ایجاد شده چیست. بعد از آن که در آن جلسه شرکت می کنند و وقتی جلسه تمام می شود، ایشان سخنران را دعوت می کند و بعد از آشنایی می گوید ایشان( شهید اسدا...زاده) باعث شد که تغییرات عقیدتی و فکری و رفتاری در من ایجاد شود. فعالیتهایشان به هر حال و در هر کجا بودند مثمر ثمر بوده است. یعنی کارهایی که انجام می دادند در انجمن اسلامی همراه با دیگر دوستانشان و نیروهای مذهبی و حتی نیروهایی که شاید اعتقادی هم نداشتند اثرات مثبتی روی جریان فعالیتهای سیاسی و مذهبی داشت. با توجه به اینکه انقلاب اسلامی در سال 57 نزدیک پیروز شدنش بود، ایشان همراه با همرزمانش در آمریکا بیکار ننشسته بودند و فعالیتهایی را داشتند همراه با مبارزات مردم مسلمان. حدوداً نزدیکی های آبان و آذر 57 بود که ایشان درسش را نیمه کاره می گذارد و می آید به فرانسه خدمت امام(ره) و مدتی را خدمت امام(ره) بودند تا اینکه ایشان تصمیم می گیرند به ایران تشریف بیاورند. با توجه به اینکه امام(ره) دستور دادند هیچ کس همراهشان نیاید، ایشان همراه یکی از برادران روحانی جهت عزیمت به ایران می روند به سوریه و در سفارت ایران در سوریه، پرچم جمهوری اسلامی را برپا می کنند و بعد به ایران می آیند . در جریان تظاهرات ملت پیروز ایران شرکت می کنند و تا اینکه به حمدلله و به برکت خون شهدا انقلاب اسلامی پیروز شد. ایشان در مشهد همراه با شهید هاشمی نژاد در جهت برپایی حزب جمهوری اسلامی فعالیتهایی را انجام دادند، منجمله انجمن اسلامی دانش آموزان خراسان را تشکیل دادند و نقطه شروع فعالیتهای دانش آموزان در ارتباط با انجمن های اسلامی توسط ایشان انجام گرفت . بعد از انقلاب اولین مسئولیت ایشان ، مدیر عامل صندوق ضمانت صادرات وزارت بازرگانی بود. ایشان به تهران رفت و در همان سال هم ازدواج کردند و با حزب جمهوری اسلامی مرکز تهران ارتباط داشتند و در تشکیلات حزب جمهوری اسلامی در کنار شهید بهشتی مبارزات سیاسی و انقلابی شان را ادامه می دادند. ایشان علاقه بسیاری به شهید بهشتی داشتند. بعد از مدتی ایشان در زمان دولت شهید رجایی مسئولیت مدیر عاملی سیلوی کل کشور به ایشان واگذار می کنند و بعد به عنوان وزیر بازرگانی مشغول به کارشدند. در مدتی که ایشان به عنوان معاون وزیر بازرگانی بودند، یکی از فعالیتهای چشمگیرشان این بود که اقدام کردند به تأسیس چهار مرکز تهیه و توزیع کالا کردند که این مراکز کنترل واردات و صادرات کالا را عهده دار بودند و به این گونه نقش خودشان را در اقتصاد مملکت و توزیع عادلانه ایفا می کردند. طبق روال معمول روزهای یکشنبه ایشان همراه با دیگر همرزمانشان در حزب جمهوری تشکیل جلسه می دادند و جلسات توسط شهید بهشتی اداره می شد، در یکی از این جلسات که بعد از خلع بنی صدر خائن صورت گرفته بود و ایشان شرکت می کنند، فردی خائن و منافق به نام کلاهی، عامل نفوذی منافقین بمب گذاری می کند که منجر به شهادت شهید بهشتی و هفتاد و دو تن از یاران ایشان می شود.

*ایشان تا چه سالی در مشهد بودند؟

 

 

 

ایشان دوران ابتدایی و متوسطه را در مشهد بودند و بعد از اینکه دوران متوسطه شان تمام شد مراجعه کردند به تهران در رشته اقتصاد در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شدند. بعد از انقلاب هم که آمدند به مشهد و روز پیروزی انقلاب مشهد بودند. بعد از پیروزی انقلاب حزب جمهوری اسلامی آن موقع در آخر خیابان آخوند خراسانی جهاد سازندگی سابق آنجا شروع کرد به فعالیت، همراه با شهید کامیاب، شهید هاشمی نژاد، حضرت آیه الله طبسی و... فعالیت هایشان را انجام دادند و اوایل سال 59 مراجعه کردند به تهران و مسئولیت های اجرایی ایشان از آن سال شروع شد. زمانی که در مشهد حضور داشتند فعالیت گروهک ها هم بود منجمله یک خاطره ای خدمتتان عرض بکنم. ما حدوداً ساعتهای یک یا دو بعدازظهر بود که از محل کار پدرمان مراجعه می کردیم به منزل، آن زمان هم ما جوانها به هر حال با توجه به حرکات زیرکانه ضدانقلابی گروههایی مثل منافقین، چریک های فدایی ،توده ای ها، به هر حال ما هم یک گوشه ای از فعالیتهای اجتماعی را داشتیم. در برگشت از محل کار با اخوی بزرگترم گفتیم سری می زنیم به دانشکده علوم در خیابان اسرار. آنجا که مراجعه کردیم، دیدیم یک تعدادی از این توده ای ها و چریک های فدایی دور هم جمع شدند و هنوز فکر می کنم یک هفته از پیروزی انقلاب یا 15 روز از پیروزی انقلاب بیشتر نگذشته بود. آنجا که مراجعه کردیم، دیدیم اینها دور هم جمع شدند و شهر را تقسیم کردند که به صورت گروهی بروند و مردم را بکشانند به تظاهرات و به هر حال امنیت را در شهر از بین ببرند. ما این صحنه را که دیدیم، اتفاقا یکی دو نفر از آنها از آشنایان و همسایه ها بودند که می شناختیم، اینها از گروههای توده ای و چریک های فدایی خیلی مخالف اسلام و مخالف انقلاب بودند. آمدیم منزل و مسئله را که با شهید مطرح کردیم، ایشان بلافاصله از جا بلند شد ،به هر حال چهارتا برادر بلند شدیم . آن زمان کمیته ای به نام کمیته اسلامی تشکیل نشده بود. یک مجموعه ای بود در دبیرستان شریعتی که تعدادی از برادران آنجا کمیته ای را تشکیل داده بودند، آنجا مراجعه کردیم و قضیه را مطرح کردیم، منجمله آقای صابری فر بودند، آقای اسدی مدیر کل بعدی آموزش و پرورش بودند و مسئله را که با ایشان مطرح کردیم، اینها ما را مأموریت دادند که گروهی که رفتند به طلاب ما برویم و کارهای آنها را افشاء کنیم و نگذاریم جریان خاصی را راه بیندازند. به هر حال رفتیم و با توجه به تجربه ای که شهید اسدالله زاده در خارج از کشور در بحث با نیروهای چپ داشت ، حرکات آنها را خنثی کردیم. برای ما یکی دو بار تعریف کرده بود که ما در بحثهایی که با اینها داشتیم می نشستیم تا پاسی از شب و زمینه های اقتصادی و سیاسی با اینها بحث می کردیم و نهایتاً کم می آوردند و جا را خالی می کردند، ایشان گفت فقط و فقط شعار بدهید "حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله" و هیچ چیز دیگری نگوئید. ما هم چهار پنج نفری شروع کردیم و اتفاقاً در مسیری که می آمدیم پسر عموی یکی از این سردمدارهای سفت و سخت منافقین در خراسان به نام صبوری که از شاندیز دیدیم و ایشان هم همراه ما آمد.اینها که ما چهار نفر را دیدند گفتند اینها ضد انقلاب هستند و به مرحله ای رساندند که می خواستند به ما هجوم بیاورند. بعد از این که به مردم فهماندیم که اینها منافق و توده ای هستند ،حرکات آنها افشاء شد و نهایتاً یک جریانی که شاید منجر می شد به بهم پاشیدگی کل شهر مشهد و توسط اینها سازماندهی شده بود، به همراه شهید ما توانستیم که این جریان را خنثی کنیم. به هر حال فعالیتهای ایشان تا قبل از اینکه بروند به تهران در زمینه های تشکیل انجمن اسلامی دانش آموزان بود و تشکیل حزب جمهوری اسلامی که جلسات مختلفی را با دانش آموزان داشت، من جمله شهید حکمت که از فعالان آن زمان انجمن اسلامی دانش آموزان بود و دو سه نفر دیگر از عزیزان بودند ، یعنی هسته انجمن اسلامی دانش آموزان را ایشان تشکیل داد، همراه با عزیزانی بودند چهار پنج نفرشان در جنگ تحمیلی به درجه رفیع شهادت رسیدند و الحمدلله چند نفر از این برادران وعزیزان حضور دارند و همان نتیجه فعالیتهایشان در انجمن اسلامی دارد ثمر می بخشد و فعالیت می کنند. این مدتی که در مشهد بودند بیشتر کارشان در زمینه های سیاسی و فرهنگی بود و کار اجرایی خاصی نداشتند.

* تحلیل ایشان راجع به ماهیت گروهک ها چه بود و نظرشان راجع به این ها چه بود؟

همانطور که خدمتتان عرض کردم، ایشان در خارج از کشور هم که بود با گروههای چپی با توجه به آن تز اقتصادی که داشتند و نظریاتی در زمینه اقتصاد اسلامی داشتند و در این زمینه هم کار کرده بودند،بحثهای زیادی داشتند. بعد از انقلاب هم یادم است خانم ایشان تعریف می کنند آن زمان آقای نوربخش در وزارت اقتصاد و دارایی بود، خیلی مواقع بود که در زمینه اقتصاد اسلامی به ایشان مراجعه می کرد .ایشان می گفت در بحثهایی که در خارج کشور دارشتیم با نیروهای کمونیست و نیروهای منافق ، اینها نیروهایی هستند که با توجه به اعتقاداتشان طبیعی است که مخالف با اسلام باشند و به خصوص بعد از پیروزی انقلاب اینها از موقعیت محیط باز سیاسی انقلاب استفاده می کنند ( همانطور که دیدیم منافقین نیروهای خیلی پاکی را با روشهای تبلیغات خاص سیاسی کشیدند سمت خودشان). قاعدتاً ایشان نسبت به اینها همانطور که در خارج از کشور کار فکری می کرد، اینجا هم نقش خودش را ایفا می کرد و معتقد بود که اینها نیروهایی هستند که ریشه و بنیادی ندارند و با جو و شانتاژ می خواهند جریان انقلاب اسلامی را به انحراف بکشانند. الحمدلله با فعالیتهای افرادی مثل شهید اسدالله زاده و دیگران نتوانستند راهشان را ادامه بدهند و نهایتاً هم دیدیم که مستأصل شدند و اقدام به کار تروریستی و به شهادت رساندن مظلومانه 72 نفر در حزب جمهوری اسلامی کردند.

در ارتباط با روشی که اینها در پیش گرفتند، باید گفت وقتی انسان در ارتباط با یک ایده فکری، دلیل و منطق روشن و قاطع داشته باشد،به جای اسلحه کشیدن پای میز مذاکره می نشیند و مطلبش را عنوان می کند. اینها پوچ بودن ایده شان حتی برای خودشان هم محرز است، ولی مثل کبک سرشان را زیر برف می کنند. اینها همه سرمنشاء از این می گیرد که اینها یک سری هواهای نفسانی است که به هر حال کشیده می شوند به سمت یک اعتقاداتی که پوچ است و آن هم برای همه مشخص است. برای خودشان هم مشخص است. روی این جهت فعالیتهایی که انجام می دهند زمانی که می بینند به نتیجه نمی رسد، نهایتاً اقدام به ترور می کنند. همانطور که ما در جریان منافقین دیدیم. از قبل از انقلاب بنده یادم است مردم ما مدت زیادی را در اختناق رژیم شاهنشاهی به سر بردند و از لحاظ دید سیاسی هم اجازه نمی دادند که فرهنگ سیاسی جامعه رشد بکند. به این جهت بعد از انقلاب اسلامی تقریباً می شود گفت که یک فضای باز سیاسی شکل گرفت و قاعدتاً وقتی توده مردم اطلاعات کافی لازم در ارتباط با مسائل حتی مذهبی و فرهنگی و سیاسی نداشته باشد، چه بسا جریاناتی که حرکت بکنند شاید یک عده بدون اطلاعات جذب بشوند، این همان موقعیتی بود که منافقین قصد داشتند از آن سوء استفاده بکنند. آن زمان جوانها با توجه به اینکه جوان استقلال طلب است و بدنبال این است که مستقل باشد و آنچه که نیروهای ضدانقلاب به خصوص منافقین و کمونیست ها عمل می کردند، روی این بعد حساس جوانها دست گذاشته بودند و از این طریق اینها را جذب خودشان می کردند و وقتی هم که جذب می شدند به یک سری حرکات خاص اینها را می کشاندند سمت خودشان و اینها راهم در خلائی قرار می دادند که با دیگران هم ارتباط برقرار نکنند. منجمله من یادم است همان سال اواخر سال 58 بود اتفاقاً ما توسط یکی از دوستها برخورد کردیم به یکی از گروههای مائوئیست که سردمدار اینها از کانادا آمده بود و یک جریانی را راه انداخته بود. ما رفتیم داخل اینها ببینیم چکار می کنند و دیدیم حتی چند تا از بچه های مذهبی هم درون اینها هستند. می خواهم این را بگویم که با حرکات منافقانه ای که اینها انجام می دادند، حتی یک تعداد بچه مسلمان را هم می کشاندند به سمت خودشان. قاعدتاً این جریان جریان باطلی است و فعالیت می کند. زمانی که می بینند به نتیجه نمی رسند،مثل منافقین دست به اقدام تروریستی می زنند. در مورد همین کلاهی نفوذی و خائن یکی از برادرهای حزب به شهید موسوی که روحانی جوانی بود گفته بود که احتمالاً وضع فکری اش و وضع عقیدتی اش خراب است اما ایشان به جهت این که نیرو از اسلام و از انقلاب زده نشود، ، گفته بود باشد شاید بتوانیم درستش کنیم .اما آخر سر با هدایت منافقین باعث شد که 72 تن از یاران صدیق انقلاب را از دست بدهیم ، به هر حال وقتی دیدند در یک کار سیاسی و منطقی هیچ کاری از دستشان بر نمی آید، اقدام به ترور کردند و در حقیقت پوچ بودن اعتقاداتشان را با این عمل به همه مردم ثابت کردند که همان زمان هم من یادم است جریان شهید بهشتی که واقعاً یکی از مظلوم ترین نیروهای انقلاب بود اتفاق افتاد، یکی از نزدیکان ما تا قبل از جریان هفت تیر یک سری اعتقادات خاصی داشت، بعد از اینکه این جریان هفت تیر اتفاق افتاد واقعاً اثرات مثبتی گذاشت و در واقع اگر می خواست انقلاب سرمایه گذاری کند روی شناساندن منافقین و ضدانقلاب به مردم، بنی صدر و امثالهم فکر نمی کنم به این راحتی می توانست، ولی با توجه به این حرکت این کوردلان باعث شد که به هر حال دست اینها رو شود و تروری که انجام دادند و به هر حال انقلاب با خون این عزیزان جان دوباره ای بگیرد. و خلاصه مطلب این است که آنها با توجه به اعتقادات پوچ و مقطعی شان به هر حال راه به جایی نمی برند و نهایتاً منجر می شود به خشونتهایی که دستشان برای ملت رو می شود.

 


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
اسفند 1359
جمعه شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه