
آرزوی هر پدر و مادری این است که رشد، بالندگی و سعادت فرزندانش را ببیند و متقابلاً فرزندان در طول مراحل زندگی به دست محبت پدر و مادر و بودن آنها به عنوان پشتوانهای معنوی نیاز دارند. اما گاهی سایهی شوم ترور با ویران کردن این آرزوها، داغ حسرت را تا ابد بر دلهای پاک فرزندان میگذارد و آنها را از نعمت پدر و مادر محروم میکند. گاهی اوقات افرادی بیشتر در معرض این تهدیدات و ترورها قرار دارند و خانوادههای آنها با دلهرهای ناتمام روز و شب خود را سپری میکنند و این دلهرهها روزی به نقطهی فراق میرسند و آرزوهایی که بر باد میروند. یکی از این خانوادهها، خانواده شهید محمدرضا سندی است. شهید محمدرضا سندی یکی از کارکنان فرماندهی انتظامی شهرستان خاش بود که در تاریخ 5اسفند1403 بهطور ناجوانمردانهای هدف گلوله تروریستهای مسلح قرار گرفت و به شهادت رسید. حاصل زندگی مشترک این شهید عزیز سه فرزند به نامهای نجمه، آیه و محمدصالح است. آنچه در ادامه میخوانید روایت همسری است از دلتنگی و زندگی با خاطرات شهیدی که عاشق کارش بود و از خانوادهاش میخواست از کوتاهی احتمالی او در حق خانواده بگذرند ولی از او نخواهند در کارش کم بگذارد.
همسر شهید سندی صحبتهای خود را اینگونه آغاز کرد: ایشان مردی بسیار شریف و مهربان و خیلی خوش اخلاق و خانوادهدوست بود. هر چه که من از این شهید بزرگوار بگویم باز هم کم است. اینقدر که ایشان مهربان بودند. الان که نیستند واقعاً خیلی جای خالیشان هم برای من و هم برای بچهها احساس میشود. خیلی زود ما را تنها گذاشتند و رفتند. من هنوز نبودشان را باور نکردم. شهید خیلی خاطرات خوب برای ما گذاشت و رفت. واقعاً با خاطرات زندگی کردن سخت است و این که دیگر قرار نیست هیچ وقت او را ببینیم.
خانم علوی در ادامه ازخودگذشتگی شهید سندی را بهعنوان مهمترین شاخصهی اخلاقی او دانست و گفت: خیلی از خودگذشته و صبور بود. هیچ وقت من از این مرد بداخلاقی ندیدم. همیشه وقتی من از یک جایی ناراحت بودم، سنگ صبورم بود. همیشه با حرفهایش آرامم میکرد. خیلی برای من و بچهها وقت میگذاشت. خیلی وقتها من از دستش ناراحت میشدم، میگفتم اینقدر به سر کار میروی ما هم در زندگی حقی داریم. همیشه میگفت: «خانم حقالناس چیزی است که گردن آدم میماند و نمیتوانی در آن دنیا از آن قسر در بروی. میدانم تو مرا میبخشی، ولی بقیه معلوم نیست من را ببخشند. میدانم برای شما کوتاهی کردم. میدانم که برای شما کم گذاشتم؛ ولی هیچ وقت از من نخواهید که کاری کنم که کار مردم به تعویق بیافتد». خیلی مرد شریفی بود. دنبال این بود که گره از کار مردم باز کند. هیچ وقت خودش را نمیدید. شاید در این چند سالی که با هم زندگی کردیم، هیچوقت این مرد از کارش ننالید. هیچ وقت اعتراضی نداشت. همیشه با عشق کار میکرد. یادم هست وقتی به خواستگاری من آمده بود، گفت: «من خیلی به کارم وابستهام. خیلی کارم را دوست دارم. هیچوقت از من به دل نگیری اگر در زندگی کم گذاشتم.» کاش یک بار دیگر میتوانستم او را ببینم. خیلی همدیگر را دوست داشتیم و همیشه میگفت: دوست ندارم هیچوقت از دستت بدهم. همیشه میگفت تو برای من از بچهها عزیزتری. همیشه از استراحتش میزد برای اینکه من را خوشحال کند. همیشه دنبال این بود که من خوشحال و راضی باشم.
وی در پاسخ به این سؤال که آیا از ایشان نخواستید که بهدلیل ناامنی کارش را رها کند، گفت: نه من تا حالا پیش نیامده بود؛ ولی اطرافیان مثل پدر و مادر خودشان و پدر و مادر بنده خیلی میگفتند که بهخاطر شرایط ناامنی در استان سیستانوبلوچستان به همسرتان بگویید که این کار را رها کند. همیشه میگفت: «من از این کار هم که بیرون بیایم، هر جا که باشی آن چیزی که قرار است اتفاق بیافتد، اتفاق میافتد. چه بهتر که آدم با شهادت از این دنیا برود». همیشه میگفتم دوست داری شهید شوی؟ میگفت: «دوست دارم در این دنیا باشم و به شما برسم و دوست ندارم به این زودی شما را تنها بگذارم. بهموقعش در مورد شهادت هم صحبت میکنیم». شاید در خلوت خودش این درخواست را داشته؛ چون هیچوقت نمیخواست من ناراحت باشم و استرس داشته باشم.
شاید اینطوری به من میگفت که من در کنارتان هستم و فلان... . ولی مطمئنم که آقامحمد یک چیزی از خدا خواسته بود که شهادت نصیبش شد. شهادت هم چیزی است که نصیب هر کسی نمیشود. باید شهید زندگی کنی که بخواهی به شهادت برسی و ایشون واقعاً شهید زندگی کرد. همیشه گمنام بود. هیچوقت از خودش تعریف نمیکرد. همیشه میگفت دوست ندارم کسی بداند من چه کاری میکنم. همیشه مخلصانه کار میکرد. هر وقتی یک نفر از همکارانش شهید میشد، خیلی حالش بد و منقلب میشد. من ناگهان میرفتم در اتاق و میدیدم فیلمهای ترور دوستان شهیدش را نگاه میکند و آرام آرام گریه میکرد. نمیدانم چرا؟ ولی خیلی برای ایشان خوشحالم و برای خودم و بچهها ناراحت. ناراحت از اینکه تنهایم گذاشت و رفت و تنهایی خیلی سخت است.
همسر شهید محمدرضا سندی روز حادثه و خبر ترور همسرش را اینگونه روایت کرد: من و آقامحمد خیلی به هم وابسته بودیم. مثل یک روح بودیم در دو بدن. حدود یک ماه قبل از شهادت آقامحمد بهشدت از ناحیه قلب احساس ناراحتی میکردم. قضیه را با شهید در میان گذاشتم. گفت: «خانم اینها از استرسی است که شما میکشید». دقیقاً روز شهادت که ایشان از خانه به بیرون رفت، من مشغول انجام یک کاری بودم، همان درد شدیدی که در آن یک ماه قلب من را آزار میداد در یک لحظه قلبم تیر کشید و خیلی من را اذیت کرد. بلافاصله بعد از آن صدای رگبار شنیدم. سراسیمه به سمت بچهها دویدم و گفتم نجمه جان بابا کجاست؟ گفت: «بابا رفته و هنوز نیامده». همان لحظه انگار به من الهام شد، گفتم بابایت را شهید کردند.
بسته به شرایط خاش که همیشه آنجا درگیری و صدای تیر و رگبار بود، دختر بزرگم گفت مامان خیلی خودت را اذیت نکن. این چیزی است که همیشه اینجا اتفاق میافتد. خیلی ناراحت نباش مامان. گفتم نه این رگبار امشب مثل همیشه نبود. به نجمه جان گفتم که با بابا تماس بگیر، ببینم زنگ میخورد یا نه. وقتی شماره را گرفت در دسترس نبود. گفتم نجمه جان بابایت را شهید کردند. مدام شماره شهید را میگرفت ولی در دسترس نبود. دیگر نفهمیدم چه کار کردم. سراسیمه به سمت در دویدم. میخواستم بروم و کوچه را ببینم. دیدم شهید وقتی به بیرون رفته بود در را قفل کرده بود و من نتواستم بروم. در آن لحظه واقعاً نمیدانستم چه کار کنم. به یک نفر از همسایهها زنگ زدم و گفتم فقط خودت را برسان. آنها در نهایت آمدند و به هر سختی بود در را باز کردند. دیدم اشک در چشمانشان جمع شده است و یک چیزی را از من پنهان میکنند. به آنها گفتم مطمئنم برای محمد جان اتفاقی افتاده است. گفتند نه، هیچی نشده. گفتم، درست است که ندیدم ولی حسم به من دروغ نمیگوید.
سراسیمه به سمت بیمارستان رفتیم. در آنجا شهید را به بیمارستان منتقل کرده بودند. در آن موقع خودم در بخش اورژانس بیمارستان خاش شاغل بودم. پیش همکارانم رفتم در بخشی که مریضهای بدحال را میبریم و احیا انجام میدهیم. دیدم اتاق خالی است. از هر کدام از همکاران میپرسیدم، سرشان پایین بود و چیزی نمیگفتند که همسرم شهید شده است. خیلی حال بدی بود. بدترین شب زندگیام بود. تا اینکه یک نفر به سمت آمبولانس اشاره کرد. من پای راه رفتن نداشتم. آمبولانس را به سمت سردخانهی بیمارستان بردند. من هم راه افتادم ولی مدام به زمین میخوردم. انگار قدمهای من به جایی نمیرسید. وقتی رسیدم ایشان را به محوطه سردخانه برده بودند. بالای سرشان ایستادم. دیدم خیلی راحت خوابیده و چشمانش باز بود. رفتم چشمانشان را بستم و دست کشیدم روی صورتش و گفتم آقا کجا رفتی؟ خیلی شب بدی بود.
خانم علوی خطاب به سایر همسران شهدای ترور گفت: فقط صبر کنند تا بتوانند بچههایشان را به سر و سامان برسانند. و اینکه در آن دنیا شرمندهی شهیدشان نباشند. امیدوارم که خدا به آنها قوت دهد. صبر و توانایی بدهد تا بتوانند به نحو احسن این دستهگلها را به سر و سامان برسانند. با بی قراری و بیتابی ما، دشمن شاد میشود و میخندد و ما باید کاری کنیم که دشمن این آرزو را به خواب ببیند. بتوانیم پیروی راه این شهدا باشیم و بتوانیم مثل آنها شهید زندگی کنیم. انشاءالله خدا روزی ما را شهادت قرار دهد.
وی در ادامه به عوامل پشت پردهی این حوادث دردناک در استان سیستان و بلوچستان گفت: من فکر میکنم اینها کارهای جیرهخوارانی است که برای تفرقهاندازی اجیر شدهاند. از قدیم گفتهاند: تفرقه بینداز و حکومت کن. همسر من که مدافع امنیت بود، نگفته بود من فقط مدافع امنیت تشیع هستم، نه چنین چیزی نگفت. اینها همه حرفهایی است که عدهای میخواهند بین شیعه و سنی تفرقه بیاندازند و میخواهند این اتحاد و یکرنگی را از هم بپاشانند، چنین حرفهایی میزنند. ما شیعه و تسنن باید بیدار و آگاه باشیم. مطمئناً هم الان همینطوری است. آگاهی مردم خیلی بیشتر شده است. ما هر چه داریم برای همه است. چه شیعه و چه سنی. از همه اینها که بگذریم، ما همه انسانیم. من خودم در بیمارستان، واقعاً خالصانه خدمت کردم.
خدا بهتر شاهد و گواه است که هروقت مریض بدحال میآوردند، نگاه نمیکردیم که شیعه است یا سنی؛ کارش را به نحو احسن انجام میدادیم. خیلی زندگی خوشی در کنار اهل تسنن در شهرستان خاش داشتیم. خیلی با هم رفت و آمد داشتیم. خیلی با هم خوب بودیم. این قضیه خیلی پیش پا افتاده است که آدم بخواهد با این حرفها آن نیتی را که در دل آدمهاست عوض کند. ما اهل تسنن و تشیع باید در کنار همدیگر، امنیت را بسازیم. نباید بگذاریم دشمن در امنیت ما دخالت داشته باشد. آنها اگر مرد عمل هستند امنیت کشورهای خودشان را درست کنند.
کشورهای خودشان فاجعه است و امنیتی ندارند؛ ولی کشور ما خدا را شکر دست در دست هم دادیم و توانستیم این کشور را سرپا نگه داریم. این امنیت، هدیه انقلاب ماست. مردم ما انقلاب کردند تا ما این امنیت و سربلندی را داشته باشیم. من این را میدانم که نه شیعه و نه سنی یک وجب از خاکمان را به هیچ کدام از این خودفروختهها نخواهند داد.
وی در پایان خطاب به مردم سیستان و بلوچستان گفت: مردم آگاه باشند و نگذارند کسی برای آنها تصمیم بگیرد. تصمیمگیرندهی واقعی خود مردم سیستان و بلوچستان و فراتر برویم کشورمان است. ما خودمان میتوانیم از امنیت خودمان دفاع کنیم. میتوانیم استقلال خودمان را در کنار هم داشته باشیم. از آنها میخواهم هیچوقت تن به خواستههای بیگانه ندهند. از قدیم بیگانه همیشه میخواسته در کشور ما دخالت کند. ما نباید این اجازه را به آنها بدهیم.