از كتاب خاطرات آیت الله یزدی - صفحات 486-500

 

سازمان مجاهدین که امروزه آنها را به نام منافقین می شناسیم دارای هسته اولیه ای بود که از افراد متدین و پاک که دارای قصد خالص بودند و انگیزه حمایت از اسلام داشتند ، تشکیل شد .

مع الاسف به تدریج رگه هایی از انحراف در این تشکیلات به وجود آمده و گسترش آن خصوصاً بعد از شهادت اعضای اصلی سازمان سبب شد که به باطل گرایش یابد ، ظاهراً میان افراد رده اول سازمان اختلافاتی در زمینه های مختلف از جمله آرم سازمان و جملاتی که برای گنجاندن در آن پیش بینی شده بود در گرفت و ما گزارش این اختلافات را دورادور می شنیدیم .

در جلساتی هم که ما در قم داشتیم ، افرادی بودند که با این سازمان ارتباط داشتند و از طریق آنها هم در جریان تحولات سازمان قرار می گرفتیم ، در واقع در آن مقطع تاریخی هدف اصلی براندازی رژیم بود و تمام افرادی که با رژیم شاه خرده حسابی داشتند در طیف مبارزه قرار گرفته بودند و شاید برخی از افراد ساده اندیش گمان می کردند که حضرت امام این همه طرفدار دارند در حالی که به قول معروف بغض معاویه بود که ایجاد وحدت کرده بود و نه حب علی (ع) .

منافقین در اولین فرصتی که احساس کردند آبشان با روحانیت مدعی حکومت در یک جو نمی رود ، دانستند که چه کلاه گشادی بر سرشان رفته است ، لذا در اولین فرصت به جمع آوری و اختفای سلاح های متعلق به این ملت پرداختند تا روزی اگر لازم شد آن را علیه همین ملت به کار گیرند که همین طور هم شد .

در بحبوحه پیروزی انقلاب در شهر قم تنها مرکزی که سلاح های به یغما رفته از پادگان ها و کلانتری ها را تحویل می گرفت ، منزل ما بود ، چندین بار به خاطر دارم که زیر زمین و یکی از اتاق های منزل از این اسلحه ها پر شد .

در همان اوان که هنوز حضرت امام به قم تشریف نیاورده بودند به بنده اطلاع دادند که آقایان مجاهدین مقدار زیادی سلاح جمع آوری کرده و در جایی مخفی کرده اند ، من یکی از افراد این گروهک را فرا خواندم و در راهروی منزلمان با او به طور خصوصی ملاقات کردم و هدف سازمان مجاهدین را از جمع آوری و اختفای سلاح جویا شدم .

در خلال جواب هایی که آن شخص به من داد ، پی بردم که آنها قصد دارند راه خودشان را از راه امام و روحانیت جدا کنند ، صحبت ما با آن عضو سازمان نیمه کاره ماند و قرار شد بقیه صحبت ها را به جلسه دیگر و این بار در محل انبار مهمات آقایان موکول کنیم .

بعد از این که حضرت امام به قم تشریف آوردند پس از یک هفته که از اقامت ایشان در قم گذشت ، مصمم شدند که به بازدید از شخصیت هایی بروند که مناسب تشخیص می دادند .

یک شب اطلاع دادند که امام به منزل ما می آیند ، من هم با دوستان هماهنگ کردم تا آنها هم حضور داشته باشند و حتی راجع به مسائل کشور هم به بحث و تبادل نظر بپردازیم .

ما اطلاع داشتیم که حضرت امام دوست دارند که در جلسات دوستانه و بازدیدهای این چنینی هم راجع به مسائل مهم صحبت شود ، ما هم بنا گذاشتیم که بحث سازمان مجاهدین را پیش بکشیم و نظر امام را در این مورد جویا شویم و بر اساس آن اتخاذ تصمیم کنیم .

طبق توافق به عمل آمده قرار شد که آقای حسینی فرزند آیت الله نورالدین شیرازی ابتدا مسئله را در جلسه و در حضور امام عنوان کند تا مسیر بحث تعیین شود ، حتی از پیش بنا شد که تعدادی از کتاب های منتشر شده توسط منافقین به جلسه آورده شود تا عنداللزوم مورد استشهاد قرار گیرد .

شب هنگام حضرت امام به منزل ما تشریف آوردند ، در آن ایام ما در منزل آقای اشراقی در خیابان دور شهر اقامت داشتیم ، وقتی جلسه بازدید شکلی طبیعی خود را پیدا کرد و دوستان که تنی چند از آنها از اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه بودند ، جمع شدند آقای حسینی برنامه از پیش تعیین شده خود را شروع کرد .

امام در پاسخ فرمودند : " من اعضای مجاهدین را می شناسم و با مواضع آنها آشنایی دارم و کتاب هایشان را هم خوانده ام ، اما تا زمانی که اینها دست به اسلحه نبرده اند ، با آنها کاری نداریم ."

یکی از افراد شرکت کنند در جلسه گفت : " حضرتعالی می فرمایید کتاب های آنها را خوانده اید ، آیا اینها خطرشان از منافقین صدر اسلام بیشتر نیست ؟ " بعد از این گروه برای اولین بار با تعبیر منافقین یاد کرد .

امام مجدداً فرمودند : " من این طور نیست که اینها را نشناسم ، ولی تا آنها سلاح را برای جنگ با ما از رو نبسته اند با آنها کاری نداریم ."

یکی دیگر از اعضای جلسه گفت : " یعنی شما واقعاً از جانب اینها در حال حاضر احساس خطر نمی کنید ؟ "

امام بار دیگر همان جمله خود را تکرار کردند و در واقع به سیره جدشان امیرالمؤمنین در مورد خوارج عمل کردند ، بعد از آن دیگر اجازه ندادند که در آن جلسه بحث مزبور ادامه پیدا کند و جلسه به سمت احوالپرسی معمولی سوق پیدا کرد .

چند روز بعد از این ماجرا بنده آن عضو منافقین را به نام حسین اشراقی که با من صحبت کرده بود ملاقات کردم که به دفتر حضرت امام آمد ، در آن مقطع آقای محتشمی مسئول دفتر حضرت امام بود ، دفتر مزبور روبروی منزل امام قرار داشت .

بنده از حضور آن عضو سازمان منافقین در دفتر امام احساس نگرانی کردم و در اولین ملاقات با امام موضوع را به اطلاع ایشان رساندم و گفتم که به نظر من به هیچ عنوان صلاح نیست که پای این شخص گر چه با شما نسبت فامیلی دارد ، به دفتر شما باز شود .

امام بی درنگ آقای شیخ حسن صانعی را صدا کردند و دستور دادند که از این به بعد ورود این شخص به دفتر ممنوع است ، آقای صانعی در قسمت حیاط کوچک منزل امام در یکی از اتاق ها میزی گذاشته بود و می نشست و به امور محوله رسیدگی می کرد .

چند روز بعد از این ماجرا که یک روز صبح زود برای انجام کاری به دفتر امام رفتم ، مجدداً چشمم به حسین اشراقی افتاد ، دوباره به خدمت امام رفتم و ماجرا را عرض کردم و گفتم که افراد دفتر به فرمایش شما عمل نکردند و باز هم به این شخص که عضویتش در سازمان مجاهدین حداقل برای من قطعی است اجازه داده اند که به دفتر شما بیاید .

حضرت امام این بار با لحن تندتری به آقای صانعی گفتند : " مگر من نگفته بودم که حسینی دیگر در اینجا پیدایش نشود ؟ آقای یزدی می گوید که من او را مجدداً در دفتر دیده ام ."

آقای صانعی وقتی دید که قضیه جدی است با دستپاچگی گفت : " بسیار خوب ! من قضیه را پیگیری می کنم ."

بعدها دانستم که اینها طرح تروری را ریخته بودند که با امدادهای الهی این توطئه خنثی شد که بعداً تفصیل آن را عرض خواهم کرد .

ممکن است این سؤال در برخی از اذهان وجود داشته باشد که با وجود این که سازمان مجاهدین در سال 54 رسماً اعلام کردند که مرام ما مارکسیست است چگونه برخی از آقایان حتی بعد از پیروزی انقلاب بر این باور بودند که با این افراد باید با نرمی و ملاطفت برخورد کرد ؟

به طور اجمال در پاسخ می توان گفت که آقایان فرض را بر این گذاشته بودند که بسیاری از جوانانی که جذب این سازمان شده اند ، مبانی عمیق و دقیق این تشکیلات را نمی دانند و تنها بر اساس احساسات و میل به ماجراجویی و یا در خوشبینانه ترین وجه آن ، شوق به این که در شمار مجاهدین در آیند و طبق وعده الهی بر قاعدین برتری یابند ، پای آنان را به این تشکیلات باز کرده بود .

فراموش نکنید که رهبران فکری سازمان مجاهدین اجازه نمی دادند که اعضای رده پایی سازمان در جریان همه مسائل قرار گیرند و از تمام ریزه کاریهای سازمان سر در آورند ، مگر آن که به هسته اصلی تشکیلات نزدیک باشند .

بنده خود سراغ دارم جوانان متدین و نماز خوان و اهل روزه ای را که از خانواده های با دیانت هم برخاسته بودند روی انگیزه های صحیح به این گروه گرویده بودند و خانواده آنها هم از این که فرزندشان در مسیر جهاد فی سبیل الله است ممانعتی نمی کردند بلکه حتی تشویق هم می نمودند .

تا این که بعد از مدت ها که از این عضویت بد عاقبت گذشت ، از این جوانان خواسته می شد که اقدامات خاصی انجام دهند و آن وقت بود که بعد مخفی ماجرا خودش را نشان می داد و معمولاً هم کار از کار گذشته بود .

برای نمونه خانواده ای را می شناختم که از بعد مذهبی در مرتبه بالایی بودند ، من با این خانواده در یکی از تبعیدگاه ها آشنا شدم و بعد از آن مطلع شدم که به مشهد کوچ کرده اند و در آنجا به زندگی آبرومندانه ای مشغولند .

فرزند آنها هم کاملاً در خط مسائل مذهبی و در بند انجام فرایض و مستحبات بود و والدین او هم کاملاً از این امر راضی بودند .

تا این که یک بار احساس کردند که او شب هنگام اندکی دیرتر از موعد معمول به خانه می آید و صبح ها هم که برای خرید نان از خانه خارج می شود با تأخیر باز می گردد .

بعداً معلوم شد که او به عضویت سازمان مجاهدین در آمده و در اوقات یاد شده مأموریت هایی را که از سوی سازمان به او محول شده انجام می دهد ، مشهد شهری بود که منافقین در آن فعالیت چشمگیری داشتند و از نفوذ زیادی برخوردار بودند .

به هر تقدیر جوان مزبور در یک عملیات مسلحانه گروهی که برای ضربه زدن به نظام اسلامی از سوی سازمان طراحی شده بود ، دستگیر شد ، سرنوشتی که هرگز والدین آن جوان انتظارش را نداشتند .

اشاره به جوانان اغوا شده در وصیت نامه امام :

حضرت امام همان گونه که اطلاع دارید در وصیت نامه سیاسی _ الهی خود به جوانان اغوا شده توسط منافقین خطاب کرده ، قریب به این مضمون را نوشته اند که شما این نصایح پدرانه را در زمان حیات من نمی خوانید ، بنابراین شائبه این که من به خاطر منافع شخصی خود می خواهم شما را به دامن اسلام و روحانیت باز گردانم ، وجود ندارد و تنها خیرخواهی من برای شما باقی می ماند .

به هر تقدیر گمان نمی کنم هیچ یک از آقایانی که در آن عصر و زمان از جوانان اغوا شده توسط سازمان منافقین حمایت می کردند به هدف دفاع از مبانی عقیدتی و سیاسی این سازمان دست به این کار می زدند .

قاطعانه ترین فتوای امام در مورد این گروه اعلام این امر بود که حتی اگر یک عضو در شاخه فرهنگی این تشکیلات فعالیت کند و به فرض اعلامیه ها و منشورات آنها را توزیع نماید ، محارب محسوب می شود و در حکم همان کسی است که با سلاح گرم و سرد به مبارزه رو در رو با نظام اسلامی برخاسته باشد .

بعد از اعلام این فتوا آن دسته از علمایی که همچنان به اصلاح هواداران این سازمان چشم دوخته بودند ، قطع امید کردند و از جانبداری دست برداشتند ، ضمناً برخی از روحانیون در این خصوص سماجت نشان دادند و از قبل این مسئله آسیب شدیدی به آبرو و شخصیت آنها وارد شد .

که من پیش از این خاطره ای را در مورد جمعیت مؤتلفه اسلامی و موضع گیری صریح آنها در قبال مرحوم آقای طالقانی بیان کردم که به این بحث هم می توان مربوط باشد .

جدا شدن سفره منافقین :

سازمان مجاهدین با آن که در ابتدا به مقدار زیادی توانست خودش را در میان قشر جوان و طالب مبارزه جا بیندازد ، مع الوصف به دلیل داشتن برخی افکار و آرای انحرافی از قبیل " هدف وسیله را توجیه می کند " که در عمل مشکلات فراوانی را به وجود می آورد ، منفور شد .

به گونه ای که حتی در زندان ستم شاهی بی درنگ پس از این که مرزبندی های خودش را نشان داد ، افراد مذهبی سفره خود را از سفره آنها جدا کردند و از آنان کناره جویی نمودند .

در زندان ها مرسوم است که افراد یک بند برای این که ایام پر ملال زندان را به گونه ای سپری کنند که کمتر به آنها فشار بیاید ، حتی المقدور سعی می کنند که برای خود مصاحب یا مصاحبانی پیدا کنند .

دوستان زندان کارهای داخل بند را مشترکاً انجام می دهند ، در سفره پهن کردن ، غذا خوردن ، جمع کردن ظروف و شستن آنها و دیگر امور با هم تقسیم کار می کنند و اوقات را به این ترتیب برای خود تحمل پذیر می کنند .

این زندگی مشترک میان قشر مذهبی و افراد گروهک منافقین هم تا مدت ها بر قرار بود ، تا این که در یک مقطع معینی معلوم شد که این افراد دارای تفکر مارکسیستی هستند ، اینجا بود که تعدادی از فضلای روحانی که در زندان به سر می بردند و در بسیاری موارد در تصمیم گیری ها حالت خط دهی داشتند ، به این باور رسیدند که اتحاد با مجاهدین به سود اسلام و انقلاب نیست و باید مرزها تفکیک شود .

این جدایی در زندان کمیته تهران شروع شد ، البته بعضی ها معتقد بودند که باید جدایی ها را به بعد از پیروزی انقلاب موکول کرد و در مقطع تخریب و رویارویی با طاغوتی همچون محمدرضا با آن سابقه و اقتدار چندین و چند ساله که کوچکترین غفلت ممکن است حرکت انقلاب را به کلی متوقف کند یا دست کم به تأخیر بیندازد ، بهتر است از ناپایدارترین وحدت ها و همدلی ها هم استفاده شود .

متقابلاً برخی از شاگردان حضرت امام عنوان می کردند که ما نه لزوماً برای پیروزی بلکه به انگیزه تقرب و جلب رضایت الهی مبارزه می کنیم و بر این اساس باید از ابتدا درست و اصولی و منطبق با موازین صحیح دینی گام برداریم و خود را مدیون افراد شبه ناک نکنیم .

این بحث و اختلاف سلیقه و عقیده حتی در بیرون زندان ها نیز در جریان بود ، در مقطعی که تعدادی از فضلا و شخصیت های انقلاب به اقصی نقاط این مرز و بوم تبعید شدند ، وقتی به دید و بازدید یکدیگر می رفتند ، یکی از صحبت هایی که در خلال دیدارها انجام می شد ، همین بحث بود که استفاده از زور بازوی افرادی که هرگز تا به انتها آب ما با آنها از یک جو نخواهد رفت ، چه حکمی دارد ؟

دیدگاه حضرت امام :

در این میان هنوز دیدگاه حضرت امام به عنوان فصل الخطاب انقلاب به گوش ما نرسیده بود و لذا علما و روحانیون طراز اول انقلاب به خودشان اجازه می دادند که در این مورد نظر فردی خود را ابراز کنند .

مدتی بعد دیدگاه امام هم به اطلاع ما رسید ، امام هم بر این باور بود که کمک گرفتن از افرادی که دارای تفکر غیر مذهبی هستند صحیح نیست ، البته اگر خود آنها پیش قدم شوند که کاری برای کشور انجام دهند ما ممانعت نمی کنیم ، اما خود هرگز از آنها کمک نمی خواهیم و هیچگونه تسامح در این رابطه به سود اسلام و مسلمین نیست .

بحث استعانت از افراد غیر مذهبی حتی تا بعد از پیروزی انقلاب هم ادامه داشت و برخی از متفکرین و تئوریسن های انقلاب صلاح نمی دانستند که با این گروه ها و دستجات با تبری و قهر برخورد شود ، چرا که اینها هر چه باشند انسانند و قاعده " لعله یتذکر او یخشی " در مورد آنها صادق است .

متقابلاً اندیشمندانی بودند که به این باور رسیده بودند که منافقین هدایت ناپذیرند و هرگونه تلاش برای به راه آوردن آنها آب در هاون کوفتن است و قاعده " انک لا تهدی من احببت " در مورد آنان صادق تر است .

این طرز تفکر دوم از بعضی جهات صائب تر بود ، چرا که ارتباط عمیق و ناگسستنی مجاهدین به مارکسیسم برای همه حتی رژیم شاه واضح و مبرهن بود و از همین رو رژیم عنوان مارکسیست های اسلامی را برای کوبیدن بر سر انقلاب و انقلابیون علم کرد و به دفعات مورد استفاده قرار داد .

بی شک گروه هایی همچون منافقین بودند که این سوژه ها را به دست رژیم پهلوی می دادند .

تسخیر دفتر امور زنان قم توسط منافقین :

منافقین در اوج درگیری های انقلاب مراکز زیادی را در قم و دیگر شهرها به تصرف خود درآوردند ، از جمله در قم مرکز امور زنان و در تهران مهدیه مرحوم کافی را تسخیر کردند .

در مقام واکنش به اقدامات خود سرانه منافقین در قم از جمله اشغال دفتر امور زنان من پیشنهاد دادم که جلسه ای در مکان همان دفتر تشکیل دهیم و با افراد سازمان صحبت کنیم و ببینیم حرف حسابشان چیست ؟

رؤسای سازمان حاضر شدند و مادر شهید حنیف نژاد که یکی از شهدای اولیه سازمان بود هم برای رونق دادن به جلسه آنان حضور یافت ، به خاطر دارم که جلسه در سالن بزرگی ترتیب یافت .

قسمتی از سالن را با دکور و ظاهر سازی به صورت بیمارستان و محل استراحت مجروحین درآورده بودند و در گوشه دیگر جلسه مان را ترتیب دادیم ، جلسه را من افتتاح کردم .

در خلال صحبت بحث حالت مشاجره لفظی به خود گرفت و مادر شهید حنیف نژاد یک طرف قضیه بود ، من در نهایت به او خطاب کردم و گفتم : " پاسخ مرا بدهید ! آیا آرم سازمان شما مقدس تر است یا اصول اسلام ؟ "

پاسخ داد : " آرم سازمان مجاهدین ! "

گفتم : " پس ما دیگر بحثی با شما نداریم ."

و برخاستم و به حاج غلام که فردی بزن بهادر بود و پیش از این راجع به او توضیح دادم گفتم : " این ساختمان را باید از چنگ این جماعت در آوری و هر چه سلاح در اختیار آنهاست را به بیت المال باز گردانی ! "

حاج غلام هم شبانه با نوچه هایش وارد عمل شد و تمام آنها را تار و مار کرد و ساختمان امور زنان را به دامن انقلاب باز گرداند و تنی چند از افراد سازمان را بازداشت کرد و تحویل مقامات قضایی داد .

خوشبختانه به این دلیل که من در آن مقطع از اختیارات تام و تمامی در قم برخوردار بودم کسی جرأت نداشت در مقابل تصمیمات قاطعی که می گرفتیم مقاومت کند .

در این زمان به من اطلاع دادند که منافقین در همان فاصله ای که من با یکی از اعضای آنها بگو مگو داشتم و آنها شصتشان خبردار شده بود که ممکن است مرکزشان را به تصرف در آوریم ، از فرصت استفاده کرده و بخشی از مهمات و سلاح های به یغما برده را به محل امن دیگری منتقل کرده اند .

من به دوستانم عرض کردم که ما باید تا آنجا که می توانیم اسلحه های اینها را که متعلق به اموال عمومی است از چنگ شان در آوریم و نگذاریم که در قم با خیال آسوده پایگاه درست کنند .

خوشبختانه در برخورد نظامی و خشن با این افراد منافق طینت قم از دیگر شهرها پیشی گرفت و الگوی مناسب را در اختیار دیگر بلاد نهاد ، در مدت اقامت امام در قم دوستان ما به خانه تیمی این گروهک نیز حمله بردند و در مجموع قم را برای اقامت آنان ناامن نمودند .

تسخیر مهدیه تهران توسط سازمان منافقین :

در اوائل پیروزی انقلاب که بحث خبرگان قانون اساسی مطرح بود ما به طور موقت به تهران آمدیم تا از نزدیک شاهد اوضاع باشیم ، در همان اوان اطلاع پیدا کردیم که منافقین مهدیه تهران را اشغال کرده اند و محیط باز آنجا را برای جمع آوری سلاح و مهمات اختصاص داده اند .

مهدیه جای معتبر و مقدسی بود که پیش از آن مرکز برگزاری جلسات مذهبی و انقلابی بود ، حتی هنگامی که حضرت امام به ایران مراجعت فرمودند و صحبت محل اسکان ایشان در روزهای اقامت در تهران مطرح شد یکی از جاهایی که برای این منظور پیشنهاد شد ، مهدیه بود . وجه آن ، وسعت این مکان و امکانات خوب و مهیای آن بود .

به هر تقدیر این مکان با آن سابقه و لاحقه به ناحق در اختیار سازمان مجاهدین قرار گرفته بود و دلسوزان انقلاب از این امر خون دل می خوردند و کسی توان باز پس گیری آن را نداشت .

قضیه به همین منوال ادامه پیدا کرد تا این که مرحوم آقای ایروانی که از روحانیون محترم و در رأس روحانیت غرب تهران بود ، به همراه افراد مسلحی که در اختیار داشت و برای خودشان کمیته مستقل و اختیاراتی داشتند وارد عمل شدند و مهدیه را از لوث وجود منافقین پاک کردند ، حتی مقادیری سلاح و مهمات در این مکان انبار شده بود که به بیت المال باز گردانده شد .

طرح خانه های استیجاری در مجلس برای مقابله با منافقین :

منافقین پس از آن که در اعمال خودسرانه و خودکامه خود توفیقی به دست نیاوردند به لانه های تیمی و زیر زمینی پناه بردند و دست به انجام ترورهای کور زدند ، نظام برای مقابله با آنان طرح بسیار دقیق و جالبی را طراحی کرد و در مجلس شورای اسلامی به تصویب رساند .

این طرح راجع به خانه های استیجاری بود و طی آن آمده بود : " هیچ صاحبخانه ای در تهران حق ندارد خانه اش را در اختیار مستأجر قرار دهد ، مگر این که قبلاً او را شناسایی کند و تضمین دهد که از ناحیه او خطری متوجه نظام و منافع ملی نیست ."

این طرح به مقدار زیادی جلوی فعالیت های سازمان منافقین را در تهران گرفت و آنها نتوانستند از راه اجاره کردن ساختمان به تشکیل خانه های تیمی اقدام کنند و کم کم احساس خطر کردند که در داخل این مرز و بوم مکان مناسبی برای ادامه فعالیت آنان نیست و باید به خارج از مرزها بیندیشند و روی آن سرمایه گذاری کنند .

سوء قصد به جان حقیر :

بعد از این ماجرا یک شب حدود ساعت یک بعد از نیمه شب زنگ منزل ما به صدا در آمد ، همین جا عرض کنم که عادت بنده این بوده و هست که اگر خودم در منزل باشم و کسی در بزند خودم مستقیماً پشت در می روم و در را باز می کنم .

اما استثنائاً در آن شب این کار را نکردم ، گویی نیرویی به من می گفت که نباید در را باز کنم ، بنابر این آیفون را برداشتم و پرسیدم : " کیست ؟ " صدایی که از پشت آیفون آمد شبیه صدای همان فردی بود که من با او درگیری لفظی پیدا کرده بودم و از امام هم خواستم که از ورودش به دفترشان جلوگیری کند .

فرد مزبور از من خواست که دو سه دقیقه دم در بیایم ، من گفتم : " این موقع شب که وقت صحبت نیست ." آن شخص همچنان اصرار داشت که مرا حضوری ملاقات کند و من هم هر چه بیشتر اصرار او را می دیدم ، قاطع تر می شدم که این پیشنهاد را نپذیرم .

خانواده ما با توجه به این که در ایام هنوز قضیه ترور شخصیت ها باب نشده بود چندان ذهنیت آن را نداشتند که از رفتن من به دم در منزل جلوگیری کنند و تنها گمان می کردند که من به دلیل نامناسب بودن زمان ملاقات به آن شخص جواب رد می دهم ، لذا وقتی اصرار او و انکار مرا دیدند ، گفتند : " اگر ولی کن نیست ، شما رهایش کن ."

من هم چنین کردم ، صبح روز بعد به من اطلاع دادند که آقای اشراقی به اتفاق یک فرد دیگر در حالی که مسلح بودند مقابل منزل شما آمدند و ما به چشم خود دیدیم که در حال گفتگو با آیفون منزل شما هستند .

من برایم مسلم شد که توطئه تروری در کار بوده است ، منتهی با کمک و امدادهای حضرت حق ما از این نقشه ترور جان سالم بدر بردیم .

یک خاطره دیگر هم از منافقین و توطئه سوء قصد در ذهن دارم که آن را برای شما نقل می کنم ، فصل تابستان بود و ما برای خواب به حیاط خانه رفتیم ، حاج آقای مدنی هم همراه ما بود .

در جوار منزلی که ما اقامت داشتیم ، منزل آقای بهشتی سیدالمحدثین قرار داشت که دختر و داماد ایشان هم در شمار منافقین درجه یک بودند و هنوز هم هستند ، البته در آن مقطع منافقین هنوز در ایران پایگاه و جایگاه داشتند و عمده تشکیلات شان در داخل ایران بود .

پسر آقای بهشتی همین سیدالمحدثینی است که بعد از مسعود رجوی شخص دوم سیاسی این سازمان محسوب می شود .

در آن شب که ما در آن منزل در جوار منزل سیدالمحدثین اقامت داشتیم آنها طرح سوء قصد به ما را ریخته بودند که از طریق دیوار خودشان را به محل سکنای ما برسانند و اقدام مسلحانه شان را به رهبری سیدالمحدثین انجام دهند .

بنده هم در آن مقطع مسلح نبودم و اساساً تا قبل از این که نماینده مجلس شوم دستم به اسلحه نخورده بود ، در واقع برای خیلی ها سلاح تهیه کرده بودم ولی خودم اسلحه به دست نگرفته بودم .

ظاهراً فرد سوء قصد کننده به بالای دیوار می رود و نگاهی به داخل حیاط منزل می اندازد و می بیند که بچه های ما خوابیده اند ، ولی من با اراده الهی در آن وقت منزل نبودم در آن زمان تابستان بود و به علت گرمی هوا ما شبها در حیاط می خوابیدیم .

او جایش را عوض می کند تا بلکه مرا ببیند ، در همین احوال بچه های ما متوجه می شوند و سر و صدا راه می اندازند ، او هم به بالای پشت بام ما می رود ، لازم به ذکر است که بام آنها نسبت به بام ما مرتفع تر بود ، چون در آن مقطع هنوز طبقه دوم ساختمان ما ساخته نشده بود ، این در واقع همان بامی بود که امام بالای آن تشریف می آوردند و به ابراز احساسات مردم پاسخ می گفتند .

به هر تقدیر فرد سوء قصد کننده از طریق راه پله های منزل ما موفق می شود که خودش را به کوچه برساند ، در همین احوال حاج آقای مدنی که صحبتش را کردم او را در حالی که مسلح بوده می بیند و تعقیبش می کند و او هم پا به فرار می گذارد .

منافقین این شیوه ناعادلانه را در حذف فیزیکی شخصیت های ما پی گرفتند و از روزی که سلاح را از رو بستند و رو در روی نظام اسلامی ایستادند کلام حضرت امام معنا پیدا کرد و حجت بر منافقین تمام شد .

و نظام هم در مقام تدافع از ارزش های خویش که مجانی به دست نیاورده بود تا بخواهد مجانی از کف بدهد ، به مقابله رسمی و نظامی با آنان همت گماشت و گر چه خسارات مالی و جانی بی شماری پرداخت ، ولی پیروز میدان شد .

در ضمن نهایتاً امام اینگونه فتوا دادند که اگر فردی در شاخه فرهنگی سازمان به اصطلاح مجاهدین فعالیت کند و سلاح هم به دست نگیرد ، محارب محسوب می شود .

همان گونه که اطلاع دارید سرنوشت منافقین به آنجا منتهی شد که دچار پراکندگی شدند و سرانجام به دامن حکومت عفلقی صدام افتادند تا بلکه چند صباحی بتوانند به حیات ننگین خود ادامه دهند .

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید