
نشست تخصصی «کودکان در سایه ترور: واکاوی ترومای روانشناختی و راهکارهای حمایتی» روز سهشنبه ۱۱آذر۱۴۰۳ با همکاری بنیاد هابیلیان و دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد در تالار دکتر کوهستانی این دانشکده برگزار گردید. در این نشست که با دبیری دکتر محمدباقر راحتحق همراه بود، سیدمحمدجواد هاشمینژاد، دبیرکل بنیاد هابیلیان؛ دکتر سیدامیر امینیزدی، استاد گروه روانشناسی مشاوره و تربیتی دانشگاه فردوسی مشهد؛ و دکتر فاطمه آذرخرداد، روانشناس و مشاور، سخنرانی کردند.
دکتر راحتحق، روانشناس خانواده، در آغاز، ضمن خوشامدگویی و تقدیر از حضار، ریاست دانشکده و مهمانان ویژه، هدف نشست را «بررسی وضعیت کودکان آسیبدیده در سایه پدیده ترور» همزمان با روز جهانی کودک عنوان کرد. وی با تشکر ویژه از بنیاد هابیلیان و دبیرکل آن (آقای هاشمینژاد)، بر نقش بیبدیل خانواده در رشد شخصیتی کودکان تأکید نمود و اشاره کرد که ۸۵ درصد رشد شخصیت کودک در بستر خانواده شکل میگیرد.
دبیر نشست سپس به چالشهای کودکان آسیبدیده از ترور پرداخت: «این کودکان علاوه بر تجربه تروما و سوگ، با مشکلات امنیت و سلامت روان مواجه میشوند که در صورت عدم حمایت صحیح، به اختلالات شخصیتی و پیامدهای منفی برای فرد و جامعه میانجامد.»
در ادامه، دبیر نشست با اشاره به همدلی عمیق با اعضای بنیاد هابیلیان—که بسیاری از آنان خود از خانوادههای آسیبدیده هستند—بر ضرورت تبدیل این درد مشترک به دانش و اقدام عملی تأکید کرد. ایشان ساختار نشست را در سه محور کلیدی «تحلیل روانشناختی، مداخلات بالینی و ارائه راهکارهای حمایتی» ترسیم نمود و با تقدیر ویژه از مدیرکل بنیاد، آقای هاشمینژاد، به عنوان فرزند یکی از شهدای ترور، این گردهمایی را هدیهای معنوی به همه قربانیان دانست و بحث را برای ارائه مطالب تخصصی آماده ساخت.

هاشمینژاد: استمداد از روانشناسان برای درمان زخمهای روانی کودکان قربانی ترور
سیدمحمدجواد هاشمینژاد، دبیرکل بنیاد هابیلیان، به عنوان سخنران افتتاحیه نشست، با ارائه تحلیلی جامع از ابعاد جهانی و داخلی پدیده تروریسم و پیامدهای ویرانگر آن بر کودکان، بر ضرورت تحول در پاسخ جامعه جهانی و داخلی از «رویکرد صرفاً امنیتی» به «پاسخ حقوقی-حمایتی جامع» تأکید کرد و از نخبگان علمی و نهادهای حمایتی برای پیوستن به یک برنامه عمل مشترک دعوت کرد.
نقد غفلت جهانی و خلاء پروتکلها در قبال قربانیان کودک
هاشمینژاد با نقد سلطه «رویکرد صرفاً امنیتی» و غفلت از پیامدهای درازمدت روانی-اجتماعی ترور، هشدار داد که این پدیده به عاملی برای «تخریب سرمایه اجتماعی و فروپاشی تابآوری جامعه» تبدیل شده است. او با اشاره به کاستیهای نظام بینالمللی در تدوین «پروتکلهای عملیاتی برای مداخلات روانی-اجتماعی و بازتوانی جوامع آسیبدیده»، بر لزوم ایجاد پلی میان سه حوزه دیپلماسی، حقوق بینالملل و علوم روانشناختی تأکید نمود.
آمار، الگوها و روایتهای تلخ ترور کودکان در ایران
سپس سخنران با انتقال بحث به ایران، آمارهای هولناکی را برشمرد: بر اساس پژوهشهای بنیاد هابیلیان، ۲۱۶۲ کودک و نوجوان زیر ۱۷ سال در چهار دهه گذشته قربانی ترور شدهاند. پیش از این، وی به آمار حدودی ۵۰۰ کودک زیر ۱۲ سال و با تعریف گستردهتر، حدود ۲۰۰۰ کودک زیر ۱۸ سال نیز اشاره کرده بود. او دو الگوی غالب را تشریح کرد: «بمبگذاریهای کور در اماکن عمومی» و «حملات هدفمند با قربانی کردن تمام اعضای خانه». تحلیل او از این الگو گویا و تکاندهنده بود: «این رویکرد، آشکارا از کودکان به عنوان اهداف یا حداقل به عنوان «خسارت جانبی پذیرفتهشده» در محاسبات تروریستها پرده برمیدارد.»
جزئیات این فاجعه شامل اوج آمار در دهه ۶۰ (۱۷۵۰ مورد)، تمرکز در استانهای مرزی کردستان (۴۷۴ شهید) و آذربایجان غربی (۳۹۸ شهید)، شهادت ۱۱۵ کودک زیر ۵ سال و بیشترین تلفات در رده سنی ۱۷ سال (۷۱۶ شهید) است. گروههای کومله، دمکرات و منافقین به ترتیب با ۸۹۲، ۳۸۵ و ۲۷۵ شهید کودک، مسئول اصلی این جنایتها معرفی شدند. او با نام بردن از کوچکترین شهید (ثنا پردل، دو ماهه) و یکی از آخرین شهدا (محمدمهدی ایرانمنش، سیزده ساله)، و روایت داستان کودکانی چون طاها (پنج ساله محروم از خواب)، امیرعلی (سیزده ساله عزادار هشت عزیز)، امیرمهدی و آرش (کوچکترین جانبازان)، رقیه، یگانه و آرتین (محروم از آغوش والدین)، راستین (دو ساله جنگنده با مرگ) و زهرا (کودک اصابتخورده در آغوش مادر)، هشدار داد که نتیجه، تنها اعداد نیست، بلکه «ایجاد نسلی از کودکان بازمانده با زخمهایی عمیق و نامرئی» است که اگر درمان نشوند، به بحرانهای روانی-اجتماعی پیچیدهتری بدل خواهند شد.
تشریح زخمهای نامرئی: از اختلال استرس پس از سانحه تا فروپاشی عرصههای رشد
هاشمینژاد برای توصیف این زخمها، به زبان تخصصی روانشناسی توسل جست و «اختلال استرس پس از سانحه» را شایعترین آسیب برشمرد که با کابوس، مرور خاطره و اضطراب دائمی همراه است و زندگی کودکان را در ترس از مدرسه و تنهایی فلج میکند. به گفته او، کودکان با یک «سوگ پیچیده و حلنشده» نیز دست به گریبانند.

این ترومای عمیق، تمامی عرصههای رشد کودک—از رفتاری (پرخاشگری، وابستگی بیمارگونه) و شناختی (آسیب حافظه و تمرکز) تا اجتماعی (انزوا، بیاعتمادی، خشم)—را تحتالشعاع قرار میدهد و در مواردی میتواند به عاملی برای «جذب شدن به چرخه خشونت» تبدیل شود. او با طرح این پرسش کلیدی که «چگونه میتوان دانش روانشناختی را به پروتکلهای عملیاتی تبدیل کرد که نه در کتابها، که در زندگی روزمره این کودکان و خانوادههایشان جاری شود؟»، بحث را به سوی راه حل پیش برد.
پاسخ پیشنهادی: ائتلاف سهضلعی و سنگبنای برنامه عمل ملی
در مواجهه با این چالش، دبیرکل بنیاد هابیلیان رسالت این نهاد را «پل ارتباطی میان درد میدان و دانش دانشگاه» و «تبدیل رنج به موتور محرکی برای تولید راهکارهای بومی و عملی» عنوان کرد. راه حل عملی او، تشکیل یک «ائتلاف درمانی سهضلعی» متشکل از خانوادههای قربانی (صاحبان درد و تجربه)، متخصصان روانشناسی (دارندگان دانش مداخله) و نهادهای سیاستگذار و حمایتی (تسهیلگران اجرا) است.
وی برگزاری این نشست با دانشگاه فردوسی را «نخستین سنگ بنای یک همکاری استراتژیک» خواند و ابراز امیدواری کرد که خروجی آن، فراتر از تبادل نظر، به «تدوین سرفصلهای یک برنامه عمل مشترک» برای آموزش متخصصان آگاه، حمایت از خانوادهها و نهایتاً التیام زخم نسل قربانی ترور بینجامد. هاشمینژاد در پایان، با اعلام آمادگی کامل بنیاد هابیلیان برای قرار دادن تجربه میدانی خود در خدمت این هدف، از همه ظرفیتهای علمی برای همکاری در «ساختن آیندهای امنتر برای فرزندان این سرزمین» دعوت به عمل آورد. دعوتی که پایان سخنرانی او بود، اما شاید آغاز حرکتی جمعی برای مواجهه با یکی از عمیقترین زخمهای جامعه ایرانی.
در ادامه و در پاسخ به سخنان آقای هاشمینژاد که این نشست را «سنگ بنای یک همکاری استراتژیک» و مقدمهای برای «تدوین برنامه عمل مشترک» خواندند، دکتر راحتحق با بیان نقش تخصصی خود به عنوان روانشناس، بر ضرورت نگاه سیستمی به خانواده در مواجهه با چنین بحرانهایی تأکید کرد. وی با این توضیح که هر عضو خانواده نقشی منحصربهفرد و تأثیرگذار بر کلیت سیستم دارد، امیدوار بود که این گردهمایی همان «استارتی» باشد که منجر به تعیین اقدامات عملی مشخص شود.
دکتر راحتحق سپس با اشاره به دغدغه اصلی جامعه روانشناسی برای «خوب شدن حال مردم»، این بحران خاص را فراتر از یک وظیفه حرفهای، یک «وظیفه انسانی» برای متخصصان این حوزه برشمرد. در خاتمه و برای ورود به بحث تخصصی، ایشان با یادآوری اینکه در موارد پیچیده، فرزندان خانوادههای آسیبدیده را به دکتر امینیزدی به عنوان مرجع علمی ارجاع میدهند، از ایشان برای ارائه سخنرانی دعوت کردند و با درود بر پیامبر اسلام(ص)، صحنه را برای آغاز بخش علمی نشست آماده نمودند.
امینیزدی: نقد پارادایم رفلکس و ارائه چارچوب معناسازی فعال در ترومای کودکان ترور
امینیزدی سخنانش را با ابراز امیدواری به همکاریهای مؤثرتر نهادهای علمی با مؤسساتی مانند بنیاد هابیلیان آغاز کرد و بلافاصله با صداقت علمی به یک کمبود اشاره نمود: «حقیقتاً من ندیدم که به طور ویژه، با توجه به بحث تروریسم، یک مطالعه روانشناختی صورت گرفته باشد، یافتههایش چاپ شده باشد و بعد به عنوان دادهای که اختصاصاً روی این موضوع است، ما بتوانیم به آن دسترسی داشته باشیم و دربارهاش صحبت کنیم.» او سپس راه حل موقت را در استفاده از چارچوب علمی موجود دانست: «لذا میتوانیم از دانش عمومی موجود در زمینه کودک، مانند آسیب، تروما، اختلال پس از سانحه، به عنوان داده علمی استفاده کنیم. چون در هر صورت، ترور یک جور خشونت است که به عوارضی میانجامد، از جمله تروما.»
مروری بر آنچه علم رایج میگوید: تغییرات مغز و فروپاشی تنظیم هیجانی
وی سپس به مرور فشردهای از یافتههای رایج روانشناسی و عصبشناسی درباره تروما پرداخت. او از تغییرات در ساختار مغز گفت: افزایش فعالیت در آمیگدال که مرکز پردازش ترس است، اختلال در هیپوکمپ که با حافظه هیجانی مرتبط است و تغییر در قشر پیشپیشانی. از برهمخوردن تعادل سیستم عصبی خودکار گفت که منجر به هجوم دائمی علائم افسردگی و اضطراب میشود. از تخریب «پلاستیسیتی» یا انعطافپذیری مغز گفت که همان قابلیت یادگیری و رشد است. و از تکهتکه شدن خاطرات به جای ثبت منسجم آنها که فرد را در دام واکنشهای ناخواسته قرار میدهد.
نقد یک پارادایم حاکم: کودک به مثابه یک «دستگاه ریاکشن»
سپس، دکتر امینیزدی نقد جدی خود را بر این پارادایم رایج مطرح ساخت. او گفت در این نگاه رایج، کودک قربانی، موجودی منفعل تصور میشود که مانند یک دستگاه «ریاکشن» یا واکنشدهنده خودکار عمل میکند: محرک (خشونت) را دریافت و خروجی (اختلال) را تولید میکند. او این نگاه را با تشبیه به رفلکس شرح داد: «دقیقاً مثل رفلکس در نظر بگیرید. شما اگر به زانویتان ضربه بزنید، ریاکشن، رفلکسی عمل میکند و شما انگار حق انتخابی ندارید، یک واکنش اتوماتیک میاد بالا. »
ارائه یک لنز جدید: کودک به مثابه «معناساز فعال»
اما او با این تصویر منفعلانه به شدت مخالف بود و چارچوب جایگزین خود را معرفی کرد: «اما من مایلم بهجای یک نگاه ریاکشن... تعبیری داشته باشیم که کودک پاسخ را به جایی که واکنش نشان بدهد، پاسخ را میسازد. در این جریان «فعال» است.» این «فعال بودن» کودک، سنگ بنای نظریه او با عنوان «نگاه ساختارگرا» یا «کانستراکشن» بود. پذیرش این لنز، به گفته او، رنگ تشخیص و درمان بالینی را کاملاً تغییر میدهد.
تبیین مدل کارکرد مغز: «دستگاه پیشبینیکننده معناساز»
برای توضیح این دیدگاه، او مدلی سادهشده اما قدرتمند از مغز ارائه داد. از نگاه او، مغز یک «دستگاه پیشبینیکننده معناساز» است. کار این دستگاه پیچیده، حفظ بقا و سازگاری ما با محیط از طریق یک فرآیند پنج مرحلهای است: دریافت اطلاعات حسی، شبیهسازی موقعیت بر اساس تجربیات گذشته، پیشبینی آنچه احتمالاً رخ خواهد داد، ساخت یک تفسیر یا «معنا» از آن پیشبینی، و در نهایت هدایت فرد به عملی سازگارانه. او این فرآیند را با مثالی ملموس و روزمره تشریح کرد: «مثلاً شما الان اگر در خیابان دارید رانندگی میکنید، یک توپ بیاید وسط خیابان. ... مغز شما باید این حسها را پردازش کند، بعد در این پردازش یک معنا تولید کند، یک تفسیر بسازد، بعد آن تفسیر راهنمایی میکند ما را که چگونه عمل کنیم...» این عملیات پیچیده در کسری از ثانیه اتفاق میافتد. اگر دستگاه سالم باشد، درک درست و رفتار سازگارانه حاصل میشود و اگر مختل باشد، ادراک تحریف شده و رفتار ناسازگارانه (اختلال) پدید میآید.
تروما چگونه این دستگاه هوشمند را «هک» و تخریب میکند؟
سپس دکتر امینیزدی به هسته اصلی سخنرانی خود پرداخت و شرح داد که ترومای ناشی از حوادثی مانند ترور، چگونه این دستگاه پیشبینیکننده هوشمند را به شکلی بنیادین «هک»، تحریف و تخریب میکند. اولین و مهمترین مکانیسم، ایجاد یک «سوگیری توجه» بیمارگونه است. او توضیح داد که پس از ترومای شدید، مغز کودک مانند یک رادار معیوب عمل میکند که فقط اهداف خطرناک را نشان میدهد. ذهن کودک به طور خودکار تنها روی محرکهای مرتبط با تهدید – یک صدا، یک بو، یک چهره خاص، یک رنگ لباس آشنا – قفل میشود و میلیونها محرک بیخطر دیگر را نادیده میگیرد. این سوگیری، دادههای ابتدایی تحریفشدهای را به سیستم پیشبینیکننده میدهد.
از سوگیری توجه تا تولید «پیشبینیهای فاجعهبار»
سیستم پیشبینیکننده که حالا بانک اطلاعاتی و حافظهاش آکنده از خاطره آن خشونت هولناک است، با دریافت این دادههای به ظاهر خطرناک، بلافاصله دست به کار میشود. بر اساس آن الگوی تروماتیک گذشته، شروع به تولید «پیشبینیهای فاجعهبار و فاجعهآمیز» میکند. این پیشبینیها عبارتند از: «این صدا یعنی باز هم کسی میآید تا آسیب بزند»، «این چهره یعنی خطر حمله قریبالوقوع»، «این بو یعنی باز آن صحنه تکرار میشود». این پیشبینیها واقعیت موجود نیستند، بلکه برآمده از آن الگوی معیوب پردازش هستند.
تجربه هیجانات منفی شدید و رفتارهای اجتنابی
این پیشبینیهای فاجعهبار، بلافاصله بار هیجانی سنگینی را به فرد تحمیل میکنند. ترس شدید، اضطراب فلجکننده، وحشت و احساس درماندگی، پیامد مستقیم این پیشبینیهای ذهنی هستند. سپس، این هیجانات قوی، فرد را به سمت رفتارهای پاتولوژیک سوق میدهند: فرار، انزوا، اجتناب از موقعیتها، پرخاشگری دفاعی یا حتی فلج شدن (فریز). کودک برای بقا و بر اساس معنایی که ساخته، دست به این عمل میزند.

شکلگیری تدریجی یک «عینک بدبینانه» یا «لنز سیاه» ثابت
دکتر امینیزدی تأکید کرد که مشکل اینجا تمام نمیشود. تکرار مکرر این چرخه معیوب – سوگیری توجه، پیشبینی فاجعه، واکنش ترس – به تدریج و به آرامی باعث شکلگیری یک «عینک بدبینانه» یا «لنز سیاه» ثابت در ذهن کودک میشود. جهان از پشت این عینک، دیگر جای امن و قابل اعتمادی نیست. او توضیح داد: «آرام آرام این کودک که یکسره دنیایش دنیای خطر است، دنیای ناامنی است، دنیای ترس است و این هیجانات داره میاد بالا، شروع میکنه دیدگاه او را در مورد دنیا و در مورد آدمها سیاهکردن... از آنجا به بعد او نگاهی دارد که دنیا جای بدی است، دنیا جای خطرناکی است، همه آدمها مهاجمند.» این نگاه کلی و فراگیر، به تمام جنبههای زندگی تسری مییابد.
تخریب تصویر خود: از «من دوستداشتنیام» به «من بیارزشم»
این لنز منفی، حتی به قلمرو درون فرد نیز حمله میبرد و تصویر فرد از خودش را مخدوش میسازد. کودک به جای درک خود به عنوان فردی ارزشمند، شروع به ساختن این معنا میکند: «من آدم بیارزشیام! دوستداشتنی نیستم، تنهاام، در خطرام، هیچکس به من کمک نمیکند.» این تصویر مخدوش از خود، به نوبه خود به عنوان دادهای جدید وارد سیستم پیشبینیکننده میشود و چرخه شوم را تقویت میکند.
مخربترین آسیب: قفل شدن توانایی «اصلاح و یادگیری»
شاید یکی از عمیقترین و مخربترین آسیبها، از نظر این روانشناس، تخریب «قابلیت اصلاحپذیری» یا همان پلاستیسیتی سالم مغز باشد. در حالت عادی، اگر پیشبینی ما با واقعیت جور درنیاید، مغز سالم میتواند خطای خود را ببیند، از آن بازخورد بگیرد، پیشبینی خود را اصلاح کند و مدل ذهنیاش را به روز کند. این همان اساس یادگیری است. اما تروما این قابلیت حیاتی را نیز خدشهدار میسازد. او تأکید کرد: «یعنی این فرد انگار این نحوه لنزی که پیدا کرده قفل میشود. هر چه هم شواهد دیگری برایش فراهم میکنند از خوبی آدمها، این که همه بد نیستند، این مرز قابل تغییر نیست، این عینک لنزش را عوض نمیکند... برای همین است که تروما سختجان است، اثر طولانی بر زندگی فرد دارد.» او حتی اشاره کرد که بسیاری از مشکلات هیجانی ما بزرگسالان نیز ریشه در ترومای حلنشده کودکی دارد.
راه برونرفت و هدف درمان: بازسازی دستگاه تخریبشده
اما راه برونرفت از این زندان ذهنی محکم چیست؟ دکتر امینیزدی پاسخ را در «بازسازی آن دستگاه تخریبشده پیشبینیکننده» دانست. هدف درمان، تنها کاهش علائم اضطراب نیست، بلکه جایگزینی آن عینک بدبینانه قفلشده با یک نگاه «واقعبینانه» و «منعطف» است. نگاهی که بپذیرد در دنیا هم خوبی هست هم بدی، هم افراد قابل اعتماد هستند هم غیرقابل اعتماد؛ نگاهی که بتواند موقعیتها را بر اساس شواهد جدید ارزیابی کند و در صورت لزوم، پیشبینی خود را اصلاح نماید. این یعنی بازگرداندن آن توانایی اساسی یادگیری به فرد.
کلید طلایی درمان: «ارتباط ایمن» بستری برای بازسازی
او تأکید کرد که کلید دستیابی به این هدف دشوار، چیزی جز «ارتباط» نیست. به ویژه ایجاد یک «رابطه ایمن» – سرشار از اعتماد، گرمی، احترام و عشق غیرشرطی. کودک باید در بستری امن، چه در خانواده، چه در رابطه درمانی با روانشناس، امکان تجربه دوباره اعتماد و امنیت را پیدا کند. این رابطه، پادزهر آن رابطه خشونتباری است که باعث تروما شده است.
تکنیک حیاتی در دل رابطه: «همتنظیمی» یا «کورگولیشن»
در دل این رابطه ایمن، یک تکنیک حیاتی به نام «همتنظیمی» یا «کورگولیشن» معنا پیدا میکند. دکتر امینیزدی این مفهوم را به زیبایی تشریح کرد: یعنی فرد بزرگسال (درمانگر، والد، مربی) با استفاده از سیستم عصبی آرام و تنظیمشده خود، مانند یک آتشنشانی یا باران آرامبخش، به خاموش کردن آتش سیستم عصبی بههمریخته، هراسان و فوقبیدار کودک کمک میکند. این کار نه با حرف، که با ابزارهای غیرکلامی و هیجانی محقق میشود.
همتنظیمی در عمل: آغوش، نگاه، صدا و حضور آرام
او مثال زد: «یک دست گذاشتن روی شانه کودک، یک همدلی ساده، یک توضیح، گفتن این جمله که اگر میخواهی من با تو میآیم، نگران نباش مامانت را میتوانیم زنگ بزنیم با او صحبت کنی.» این رفتارها – یک آغوش امن، یک نگاه مهربان و بدون قضاوت، یک تن صدای آرام و یک حضور مطمئن – پیامهای حیاتی را مستقیم به مغز کودک منتقل میکنند: «اینجا امن است»، «تنها نیستی»، «مراقب تو هستم»، «تو دیده میشوی و درک میشوی.»
اصل بنیادین: امنیت، پادزهر ترس است
امینیزدی با بیانی تأکیدآمیز یک اصل بنیادین را مطرح کرد: «هر چه آن اضطراب، خشم و حیات منفی برود بالا، پادزهرش امنیت است. موقعی میتوانیم آنها را تغییر بدهیم که این فرد را از آن حالت خارج کنیم، به ساحل امنیت برسانیم.» او هشدار داد که تا زمانی که کودک در حالت «قفلشدگی عصبی» ناشی از ترس و ناامنی قرار دارد، ارائه استدلالهای منطقی، بحث کردن، قسم خوردن یا آوردن شواهد متقابل، کاملاً بیفایده و گاه حتی مخرب است. مغز در آن حالت به بخشهای ابتدایی خود رجوع کرده و قادر به پردازش منطق پیچیده نیست. کودک باید ابتدا امنیت را در کالبد یک رابطه انسانی زنده و قابل لمس تجربه کند.
جمعبندی: خشت اول تغییر
به گفته او، ایجاد این رابطه امن و همتنظیمگر، «خشت اول تغییر» است. این رابطه، بستر ضروری و غیرقابل اغماضی است که هر مداخله درمانی دیگری (گفتگو، بازیدرمانی، بازسازی شناختی و ...) باید بر روی آن بنا شود. بدون این بستر امن، سایر تلاشها بر بنیانی سست استوار خواهند بود.
سخنرانی دکتر امینیزدی، که با جزئیات و مثالهای ملموس همراه بود، پنجرهای نو به روی درک رنج خاموش کودکان قربانی ترور گشود. تحلیل او نشان داد که آسیب، تنها یک واکنش شیمیایی در مغز نیست، بلکه یک فرآیند فعال روانی است که در آن کودک دنیایی معنایی میسازد که او را در خود محبوس کرده است. راه نجات نیز از گذر از همین دروازه معناسازی مجدد و در پناه یک رابطه انسانی امن میگذرد. این نگاه، هم عمق فاجعه را نشان میدهد و هم مسیری امیدبخش برای یاریرسانی ترسیم میکند.

آذرخرداد: ارائه نقشه راه سهسطحی مداخله بالینی برای کودکان قربانی ترور
دکتر آذرخرداد سخنانش را با موضوع «جهان ناامن برای کودکان» آغاز کرد و تأکید نمود درک کودکان از پدیدههایی چون ترور، جنگ و خشونت با بزرگسالان متفاوت و عمیقتر است. وی با اشاره به تجربه شخصی خود در تولید محتوا برای کاهش آسیبهای روانی جنگ ۱۲ روزه، گفت اولین دغدغه تیم، وضعیت کودکان بود.
پیامدهای ماندگار ترومای کودکی
این روانشناس با اشاره به نظریه اریکسون، توضیح داد که بنیان رشد کودک بر «اعتماد» استوار است و تجربه ناامنی ناشی از ترور میتواند این اساس را متزلزل کند. به گفته وی، نشانههای روانشناختی تروما در کودکان شامل کابوسهای شبانه (۸۴ درصد)، پرخاشگری، گوشهگیری، افسردگی (۵۵ درصد) و اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) با شیوع ۳۵ تا ۷۹ درصد است. وی هشدار داد که آمار اختلالات روانی در مناطق جنگزده گاه به بالای ۹۰ درصد میرسد و این رقم برای کودکان قطعاً بالاتر است.
آسیبهای بلندمدت: از اختلال یادگیری تا چرخه خشونت
آذرخرداد به پیامدهای بلندمدت تأکید کرد و افزود: «این تأثیرات مقطعی نیستند. اختلال در حافظه و یادگیری (۱۵ درصد)، اختلالات اضطرابی (۳۰ تا ۷۰ درصد)، افزایش چشمگیر افسردگی (۳.۵ برابر)، اعتیاد (۴ برابر) و نرخ خودکشی (۱۲ برابر میانگین جهانی) از تبعات این ترومای عمیق است.» به گفته وی، این شرایط میتواند چرخه خشونت را تا بزرگسالی ادامه دهد و سازگاری فرد را مختل کند.
روایتهایی از زخمهای ناپیدا
این مدرس دانشگاه با بیان اینکه حتی درخواست مصاحبه از برخی آسیبدیدگان با مقاومت و امتناع مواجه شده، این خود را نشانهای از «آسیب بلندمدت، عدم ابراز وجود و فقدان جرأتمندی» دانست. وی سپس به بازگویی روایتهای تلخی از کودکان آسیبدیده پرداخت و گفت: «عمه دو کودک کشتهشده در انفجار حسینیه شیراز میگفت: «بچهها آن شب مشغول بازی بودند. ناگهان دود همه جا را گرفت. حالا بعد از ده سال، آن نوجوان هر بار با شنیدن صدای انفجار میلرزد و آرزو میکند بتواند آن لحظات را فراموش کند.» این نشان میدهد ترور، حافظه و هویت کودک را نیز نشانه میگیرد.» وی همچنین به روایت کودکی اشاره کرد که صدای بمب را همچنان در سرش میشنود و جوانی که میگوید: «تروریسم نه تنها زندگی را میگیرد، بلکه کودکی را هم نابود میکند.»
تلفات کودکان و یادآوری نسل گذشته
سخنران نشست با اشاره به آمار تلفات جنگ ۱۲ روزه که در آن از ۲۱۲ نفر تلفات، ۳۰ نفر کودک بودند، هشدار داد: «این یک تراژدی تکرارشونده است. کودکان نسل جنگ هشت ساله نیز با کابوس آژیر، شبادراری و اضطراب جدایی بزرگ شدند و زخمهای آن نسل، تا امروز باقی است.»
موفقیت ظاهری در برابر کمبودهای بنیادین
دکتر آذرخرداد با نقدی بر وضعیت موجود هشدار داد که حتی در موارد موفقیتهای تحصیلی و اجتماعی بازماندگان، فقدان مهارتهای پایهای مانند «عزت نفس، جرأتورزی، ابراز وجود و ارتباطات اجتماعی» میتواند پابرجا باشد. وی تأکید کرد: «اگر این مهارتها نباشد، موفقیت ظاهری چه فایدهای دارد؟ پر کردن این خلأ باید در اولویت نهادهای حمایتی قرار گیرد.»
راهکارهای سهسطحی مداخله و یک روش نوین
سخنران نشست، راهکارها را بر اساس پروتکلهای بینالمللی در سه سطح تشریح کرد:
۱. مداخلات فوری (۷۲ ساعت اول): تأمین امنیت، حمایت عاطفی، نوازش و بازگشت به روتین زندگی عادی که بیشترین تأثیر را در کاهش تروما دارد.
۲. مداخلات تخصصی: استفاده از درمانهایی مانند درمان شناختی-رفتاری متمرکز بر تروما (TF-CBT) برای بیان هیجانات، تغییر افکار ناسازگار، مواجهه تدریجی و آموزش مهارتها.
۳. مداخلات بلندمدت: بهرهگیری از روشهایی مانند حساسیتزدایی و بازپردازش از طریق حرکات چشم (EMDR) که با تأثیر مستقیم بر ساختار مغز، در پردازش خاطرات آسیبزا بسیار مؤثر است، همچنین بازی درمانی، هنردرمانی و مهمتر از همه، تأمین حمایت اجتماعی پایدار از سوی خانواده و جامعه برای جلوگیری از رهاسازی فرد.
تطبیق راهکارها با فرهنگ بومی
وی همچنین افزود: «حتی در طراحی پروتکلهای بینالمللی توسط هوش مصنوعی، به تفاوتهای فرهنگی توجه شده است. برای نمونه، در پروتکل پیشنهادی برای کودکان ایرانی، به جای «حیوان درمانی»، بر «معنویت درمانی، دعا درمانی و استفاده از مفاهیم ارزشی» تأکید شده است. این یعنی راهکارها باید با بافت فرهنگی جامعه ما همخوانی داشته باشند.»
پیشگیری: کلید طلایی کاهش آسیب
دکتر آذرخرداد در پایان، بر پیشگیری به عنوان مؤثرترین راهکار تأکید کرد و گفت: «پاسخ در تربیت و معنابخشی پیش از وقوع بحران است.» وی توضیح داد که بر اساس نظریههای دلبستگی و معنادرمانی، کودکی که از دلبستگی ایمن برخوردار بوده و زندگی برایش معنا یافته باشد، حتی در شرایط سخت، تابآوری بسیار بیشتری خواهد داشت. بنابراین سرمایهگذاری بر فرزندپروری صحیح و معنادهی به زندگی کودکان، پایدارترین راه کاهش آسیبهای ناشی از ترور است.