احساس کمبود ، فرقان می سازد

Safarنظریه پردازان جامعه شناسی بر این باورند که بازکاوی زمینه های اجتماعی یک رخداد ، از بحث و فحص پیرامون آن رویداد ، اهمیتی پس افزون تر دارد . در واقع با شناخت دقیق فضایی که در آن گروه های فکری و سیاسی سر بر می آورند ، می تواند به هویت واقعی آن نحله ها نزدیک شد و از آنان شناختی منصفانه به کف آورد .

 

در گفت و شنود حاضر ، زمینه های فرهنگی ، سیاسی ظهور فرقان مورد بازبینی قرار گرفته  علل روی آوردن برخی از جوانان آن روزگار به ایده های فرقان گونه مورور شده است . محمد حسین صفار هرندی به رغم آن که بینش دینی مردم این سامان را نسبت به دوره فرقان ، گستره تر و بارورتر می داند ، بر این باور است هنگامی که تولید فکر دینی توسط متولیان اصیل آن جدی گرفته نشود ، احساس فقر فکری ، برخی از جوانان مسلمان را به وام گیری از مکاتب بیگانه وا می دارد ، این خطری است که همواره باید آن را جدی شمرد .

* * * * *

./ فرقان به عنوان یگ گروه معارض با اندیشه اصیل و نیز نظام اسلامی به تاریخ پیوسته     است . اما جریان های فرقان گونه همواره وجود داشته اند و در حال حاضر نیز با جریاناتی از این دست مواجه هستیم . به نظر شما افکار فرقان گونه معمولاً په تیپ از جوانان مذهبی را جذب می کند ؟

_ من معتقدم بستری که منتهی به ظهور یک جریان انحرافی و یا یک جریان فکری و اعتقادی می شود ، مهمتر از خود آن جریان است ، چون در آن بستر و شرایط ویژه آن ، این وقایع روی می دهند و اگر در آینده هم بستر مشابهی فراهم گردد ، لامحاله آن اتفاقات یا چیزی شبیه به آنها روی خواهند داد ، لذا شناسایی زمینه ها مهمتر است .

یکی از زمینه هایی که منجر به این اتفاقات می شود ، فضا و محیط داخل کشور و نیز فضای بین المللی است . محیط اعتقادی سیاسی آن دوره ، متأثر از تفکر مارکسیستی و آن برهه ، دوره بلوغ تفکر چپ در دهه 60 میلادی و یا دهه 40 شمسی است .

آثار این تفکر روی محیط های اجتماعی ما ، به خصوص کسانی که بیشتر در معرض اینگونه اندیشه ها بودند ، یعنی دانشگاهی ها کاملاً مشهود بود . در دهه 40 جوانانی که اصطلاحاً کمی سر و گوششان می جنبید ، اگر می خواستند به سراغ مبارزه بروند ، کاملاً متوجه می شدند که مبارزه در چهارچوب حرکت انقلابی متأثر از چپ تعریف شده است .

معنی این سخن این نیست که جریان دیگری وجود نداشت ، مخصوصاً بعد از 15 خرداد که امام جلوه جانانه ای داشت ، مبارزه از انحصار جریانات مارکسیستی در آمد و تفکر انقلابی اسلامی به عنوان رقیب ، در موازات تفکر انقلابی چپ حرکت خود را آغاز کرد . با این همه در آن روزها ، حتی در میان بچه مسلمان ها هم یک جور خودباختگی در برابر جریان انقلابی چپ وجود داشت .

همان معدود دانشگاه هایی که در تهران و مراکز بعضی استان ها بودند ، چون آن روزها تعداد دانشگاه ها از انگشتان دست تجاوز نمی کرد ، عمدتاً در تسخیر جریان چپ بود و آنها این تفکر را جا انداخته بودند که علم مبارزه و انقلابی گری مساوی است با سوسیالیسم و مارکسیسم و اگر کسی می خواهد مبارزه کند ، حداقل باید کلیات مارکسیسم را بلد باشد و به تحقیق درباره آن روی بیاورد .

وقتی دانشجو وارد چنین محیطی می شد ، به دلیل خالی الذهن بودن از اطلاعات دینی قوی ، تحت تأثیر حرف های پر جاذبه و پرطمطراق جریان چپ قرار می گرفت که از عدالت خواهی و برخورد دو دو تا چهار تا و به اصطلاح تعقلی مارکسیسم ، داد سخن می دادند .

برای چنین فردی اصول دیالکتیک توضیح داده می شد و این که رابطه منظمی بین حوادث جهان وجود دارد و سرانجام او به این نتیجه می رسید که به فرمولی دست پیدا کرده که با آن می تواند همه مسائل دنیا را بفهمد و تحلیل کند !

به صراحت باید گفت پیش در آمد این ماجرا ، بی سوادی است ! یعنی ما بچه مسلمان های جغرافیایی و شناسنامه ای هستیم ، خوشبختانه بعد از انقلاب به دلیل این که حکومت ، مروج و مبلغ دین است ، اطلاعات دینی مردم به صورت عام ، بالا رفته است . ممکن است آن موقع خواصی بودند که اطلاعات مذهبی بیشتر و عمیق تری داشتند ، ولی الان این اطلاعات در سطح جامعه شایع تر است ، یعنی عامه مردم حداقلی از اطلاعات دینی را دارند .

آن موقع فرد با هویت مسلمانی شناسنامه ای خود وارد دانشگاه می شد و در همان مرحله اول در این دام ها که از قبل آماده بودند ، می افتاد . آن روزها به محض این که وارد دانشگاه می شدید ، افرادی بودند که می آمدند و می پرسیدند : " در کدام مدرسه بوده ای ؟ معدلت چند است ؟ " و به تدریج منظور اصلی شان را رو می کردند که اگر می خواهی به تو کمک بشود ، ما هستیم و کمکت می کنیم و راه را به تو نشان می دهیم .

بعد هم می پرسیدند که فلان کتاب را خوانده ای ؟ من این کتاب را دارم و به تو می دهم و بعد کتاب های ابتدایی مارکسیسم را به او می دادند ، از جمله " چگونه انسان غول شد ؟ " که ظاهر جذابی هم داشت . بعد هم کتاب های دیگری از این سنخ را در اختیار فرد می گذاشتند . این تنها به دانشگاه هم منحصر نمی شد ، بلکه بخش عمده فعالیت های اجتماعی هم دست مارکسیست ها بود .

از دهه اول 50 است که بچه مسلمان ها به تدریج هویت مستقلی از جریان چپ پیدا می کنند . انصافاً باید بگوییم نقش شهید مطهری ، دکتر شریعتی و چهره های دیگری در حسینیه ارشاد ، به عنوان پاتوق بچه مسلمان های انقلابی ، قابل انکار نیست . آنها به جوانان مسلمان اعتماد به نفس و هویت اجتماعی می دادند .

این نقش بسیار برجسته است و بدون تردید این برهه را نمی شود از تاریخ تحولات 40 سال اخیر کشور حذف و بدون آن رویدادهای بعدی را تحلیل کرد ، یعنی اگر این مقطع را حذف کنیم ، تحلیل ما قطعاً نقص خواهد داشت . نقش حسینیه ارشاد بسیار برجسته و تأثیر آن مبنایی است .

با این همه سایه بختک وار اندیشه های مارکسیستی ، روی همین بچه مسلمان هایی هم که آمده بودند تا هویت مستقلی را برای خود تعریف کنند و می گفتند ما چرا باید زیر بلیت کمونیست ها باشیم ، افتاد و این جوان ها در مواردی احساس کردند برای این که جلوی مارکسیست ها کم نیاورند ، باید ادای آنها را در بیاورند !

مرحوم استاد مطهری یک زمانی متوجه شد که فضای ماتریالیستی حاکم بر اذهان ، بدجوری دارد دمار از روزگار دانشجویان و نیز جوانان کوچه و بازار ما در می آورد ، اینها دارند دین را آمیخته با حشو و زوائدی می کنند که شبیه به دین خرافه آلود گذشته است . قبلاً برخی از معارف و مظاهر دینی با خرافات و موهومات در آمیخته و حالا با حشو و زوائد مارکسیستی مخلوط شده بود ، همان چیزی که بعدها از آن تعبیر به تفکر التقاطی دینی شد .

به نظر من در این دوره ، فقدان یا کمبود کسانی که اشراف کامل بر مبانی اندیشه دینی داشته باشند ، آسیب های جدی به بار آورد . کسانی را داشتیم که اندیشه مارکسیسم را خوب می شناختند ، اما خودشان دین و ایمان درستی نداشتند . افرادی هم بودند که اسلام سنتی را خوب شناخته بودند ، ولی نسبت آن را با مسائلی که ذهن جوان امروزی را مشغول می کند ، نمی دانستند .

لذا اسلام به عنوان یک ایدئولوژی هنوز درست در اذهان جایگیر نشده بود و صرفاً نوعی ارتباط قلبی مؤمن با خدا و تنظیم کننده زندگی فردی تلقی می شد . از این دوره ، هدایت های امام تربیت نسلی از طلاب جوان آغاز شد که باید به عنوان ایدئولوگ های مذهبی ، این خلاء را پر می کردند و از اسلام به عنوان راهنمای زندگی و جریانی که می تواند برای اداره جامعه ، دستورالعمل داشته باشد ، حرف می زدند .

امام در سال 48 بحث حکومت اسلامی را به عنوان درس مطرح می کنند و تأثیر این رویکرد به تدریج آشکار می شود .

./ جریانات فرقان گونه در هر زمان خود را به جریان فکری مسلط پیوند می زنند . آن روز به مارکسیسم و امروز به لیبرالیسم ، این شیوه شناخته شده ای است . تنها کسی که به شکل جدی از ابتدا به جریان فرقان برخورد کرد ، مرحوم شهید مطهری بودند و دیگران به دلایل گوناگون از رویارویی با آن شانه خالی می کردند .

آیا تسامح با گروه های فرقان گونه منجر به تشدید یارگیری آنها و تخریب هویت نسل جوان نمی شود ؟ آیا تسامح متولیان فکری و فرهنگی نهایتاً منجر به اتحاد این نوع جریانات با هم و ضربه های جبران ناپذیر منتهی نخواهد شد ؟

_ شما در این بحث خیلی پیش آمدید و وارد نتیجه گیری نهایی شدید ، در حالی که به نظر من اگر همان آغاز جریان را دقیقاً تحلیل کنیم ، بسیاری از مسائل روشن می شوند . من معتقدم هنگامی که جامعه ، به ویژه عده ای از بچه مسلمان های انقلابی ، تشنه دریافت فرمول هایی هستند که با استفاده از آنها می خواهند در مقابل رقیب کم نیاورند و بگویند مانیفست ما هم این است و در این طرف دنبال مانیفست می گردد و آن را پیدا نمی کند و دچار احساس کمبود می شود و تصمیم می گیرد از روی دست آنها یک چیزی بنویسد که شرمنده نباشد !

جزوه شناخت حنیف نژاد به نظر من محصول این نوع تفکر است که وقتی آن طرفی ها مانیفست دارند ، خوب است که ما هم یک مانیفست بنویسیم !

./ شهید اول فرقانی ها ....

_ فرقان که ظهورش مال بعدهاست ، با این همه آنها هم معتقد بودند در این راه ، پیشگامانی دارند ، از جمله سران مجاهدین خلق که در سال 44 از نهضتآزادی منشعب شدند و پای  درس های قرآن مرحوم آقای طالقانی می نشستند . البته این تعریضی به تفسیر قرآن آقای طالقانی نیست ، محیط بگونه ای بود که آدم هایی که دنبال حرف های جدید بودند ، از درس های ایشان استفاده می کردند .

فرقانی ها اساساً قصد نداشتند کار عملیاتی بکنند ، یعنی فرقان فقط کار مطالعاتی می کرد و جلساتی به سبک هیئت می گذاشت ، منتهی بحث من در موضوع قبلی است که شما می پرسید چرا دیگر علما و مبارزین ، از هر گروه و دسته ای نمی آیند ، در این قضیه دخالت کنند و فقط آقای مطهری است که اعتراض و انتقاد می کند .

پاسخ من این است که اگر موضوع آنگونه که برای مرحوم مطهری روشن بود ، برای آنها هم روشن شده بود ، یعنی روح قضیه را به همان دقت دریافت کرده بودند ، قاعدتاً آنها هم همین کار را می کردند . خیلی از آنها مبارز و زندان رفته و اهل خطر کردن بودند .

./ یعنی ماهیت این جریان مثلاً برای چهره ای مانند شهید بهشتی یا دیگرانی سنخ ایشان معلوم نشده بود ؟ می دانید که ایشان در این زمینه چندان با شهید مطهری همراه نبودند .

_ مرحوم آقای بهشتی ، خود حضرت آقا ، آقای هاشمی ، مرحوم آقای باهنر ، هر کدام برای خودشان مسیری را تعریف کرده بودند و در قالب همان مسیر تعریف شده جلو می رفتند . برای آنها این موضوع به اندازه آقای مطهری حیاتی نشده بود .

مثلاً حضرت آقا در مشهد درس هایی داشتند و شاگردانی را می پروراندند که در چارچوب نگاه دقیق تفسیری ایشان ، تاریخ اسلام و تاریخ ائمه (ع) را می آموختند . مرحوم آقای مطهری در دانشگاه تهران تدریس می کرد و هم زمان در کلاس بغلی ایشان آریان پور و پور داوود درس می دادند !

اینها می آمدند و مبانی دینی را آشکارا زیر سؤال می بردند ، دانشجویان آنها می آمدند و در راهرو با مرحوم مطهری چالش و گاهی هم نسبت به ایشان فحاشی می کردند ! این چالش برای مرحوم مطهری ملموس تر از دیگران بود ، چون عرصه فعالیت آنها متفاوت بود و چندان مستقیم وارد این چالش ها نشده بودند .

حتی در حسینیه ارشاد ، خود مرحوم مطهری بود که دکتر شریعتی را دعوت کرد ، ولی وقتی به تدریج متوجه شد که انگار دارد مسیر فعالیت های آنجا عوض می شود ، هم در مباحث دکتر و هم در مدیریت حسینیه ، انحراف به وجود آمده ، لذا به میدان آمد که این وضعیت را اصلاح کند ، ولی جریان مقابل غلبه کرد ، ایشان هم قهر کرد و بیرون آمد .

هیچ کس مثل ایشان زخم این ماجراها را نخورده و از نزدیک عمق مسئله را لمس نکرده بود ، از این رو ایشان زودتر از بقیه خبردار شد و تلاش کرد که یک نهضت افشاگری علیه این جریان انحرافی راه بیندازد .

دیگران هم به تدریج این قضیه را فهمیدند، ولی چرا برای ورود به این عرصه احتیاط می کردند؟ نوعی تشخیص و ترجیح مصلحت و ملاحظه بود . مصلحت سنجی مانع از این شده بود که برخی از این بزرگان با این که می دانستند موضوع چیست ، وارد این مصاف بشوند . آنها چنین استدلال می کردند که باید شرایطی که این جوانان را به اینجا کشانده که به یک جریان منحرف گرایش پیدا کنند ، تغییر کند .

اگر محیط تغییر نکند و ما مستقیماً به جنگ چنین جریانی برویم ، ممکن است باعث سوء استفاده رژیم شود ، یعنی ساواک آن را مستمسک قرار بدهد و به جای جنگ انقلابیون با رژیم ، جنگ آنها با یکدیگر ، تحت عنوان دعوای مسلمان ها و مارکسیست ها راه بیفتد ، در حالی که موضوع اصلی جامعه ، مبارزه با رژیم شاه بود و چنین مواجهه ای موضوع اصلی را تحت الشعاع قرار می داد و لذا چنین احتیاطی می کردند .

این که کدام یک از آنها در این ماجرا حق داشتند ، من الان نمی توانم قضاوت کنم و می گویم اگر کسی می خواهد قضاوتی کند ، باید خود را در بحبوحه ماجرا قرار بدهد و ببیند که مثلاً اگر در آن شرایط شهید بهشتی به چنین عرصه ای ورود نکرد ، آیا از سر آسایش طلبی بود یا مصلحت اندیشی ؟ مصلحتی که به شکلی متفاوت برای مرحوم مطهری مطرح بود ، در اینجا دو نوع مصلحت سنجی در مقابل یکدیگر قرار گرفته بودند ، البته من می گویم هر دو حق داشتند .

./ ادراک اولیه جوان از هر مطلبی روی تفکرات بعدی او در آن زمینه ، تأثیر تعیین کننده دارد ، یعنی اگر در کودکی و سپس جوانی مطالبی را بشنود ، بعدها بعید است که حتی با شنیدن خلاف آن از یک منبع معتبر هم تغییری در تفکر خود بدهد .

تعصب اعضای گروه فرقان از همین سنخ بود که هیچ منطقی را نمی پذیرفتند و بر خلاف مجاهدین ، توبه تاکتیکی هم نمی کردند و حاضر بودند به خاطر عقایدشان بمیرند ، لذا قرار دادن نسل جوان در معرض چنین افکاری می تواند آسیب های جدی در پی داشته باشد و بی تفاوتی در چنین شرایطی در واقع کمک به بسط یک جریان انحرافی است .

_ قطعاً بی تفاوتی نسبت به این جریانات جرم و گناه است . سخن من این است که بی تفاوتی نبوده ، بلکه مصلحت اندیشی بود . اولاً فرقان یک گروه محفلی بود و این طور نبود که یک جریان عام و شایع باشد . جلساتی به اسم قرائت و تفسیر قرآن داشتند . خود من هیچ وقت به جلسات اینها نرفتم ، ولی برادرم حاج حمید مدتها به جلسات شان می رفت ، البته بعد از مدتی متوجه شد که لاطائلات اینها چندان با دین سازگار نیست .

خاصیت جریان محفلی این است که به این زودی ها نمی تواند ذهن ها را متوجه خود کند . مرحوم استاد مطهری نه از مقطع فرقان که پیش از آن و در جریان مجاهدین خلق و خود حسینیه ارشاد ، در درگیری هایی که با دکتر شریعتی بر سر موضوعاتی چون توصیفاتش در کتاب " حسین ، وارث آدم " پیدا می کند و می گوید که این یک روضه مارکسیستی است ، این کشمکش ذهنی را آغاز کرده بود ، اما برای دیگران این شرایط فراهم نشد .

مرحوم شهید بهشتی در دهه 40 ، دوره ای را خارج از کشور بود و در چارچوب دیگری به تربیت شاگردان پرداخت . از دید بعضی ها ایشان اتهامات دیگری داشت ، اما شخصیت هایی که در داخل کشور بودند و مواضع شان کاملاً انقلابی بود ، در این جریان موضع مرحوم مطهری را نگرفتند . علت این بود که حوادثی که برای مرحوم مطهری اتفاق افتاده بود ، برای آنها پیش نیامده بود که حساسیتی به آن درجه پیدا کنند .

البته می توانیم بگوییم تیزبینی های خاص یک انسان و علائق شخصی او هم می توانست مؤثر باشد . مرحوم آقای مطهری همیشه علاقه جدی و سنگینی به فلسفه اسلامی داشت و ذهن جوال ایشان در مباحث فلسفی ، به او کمک می کرد که آینده خوانی کند !

مثلاً برداشتی که ایشان در مورد شعار مجاهدین خلق داشت که می گفتند به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران " با دیگران متفاوت بود ، ایشان می گفت این شرک است . ما یعنی کسانی که اعتقاد عمیق اسلامی داشتیم و حاضر هم نبودیم در جایی متهم به شرک بشویم ، این حساسیت را نداشتیم و مسامحتاً می گفتیم خلق قهرمان ایران ، یعنی همان خلق مسلمانی که دنبال خدا هستند .

یعنی " واو  "را به معنای در عرض خدا بودن نمی گرفتیم ، بلکه به معنای در طول او بودن محسوب می کردیم . آدم هایی مانند مرحوم مطهری هستند که می فهمند در اینجا داریم به خلق باج می دهیم و روزی می رسد که باید بین خلق و خدا یکی را انتخاب کنیم و نمی شود هم خدا را بخواهیم و هم خرما را ! ایشان حتی نسبت به تعابیر و کلمات هم حساسیت نشان می دادند .

وقتی ایشان این مطالب را می گفت ، خیلی های دیگر رد می کردند ، منتهی می گفتند نباید با درگیر شدن با این جریان ، جبهه جدیدی را باز کنیم . یک عده دیگر هم می گفتند فرد با ورود در این ماجرا هو می شود و این وضعیت ، تأثیر عملی روی مبارزه می گذارد .

اخیراً به یکی از بزرگان گفته بودند که چرا فلانی را نصیحت نمی کنید ؟ گفته بودند بیشتر از این ، جا ندارد ، چون تا الان به حرف های من گوش داده ، از این بیشتر بگویم ، همین مقدار نفوذ را هم نمی توانم روی او داشته باشم . آن موقع هم بعضی ها می گفتند دکتر شریعتی هنوز که به ما می رسد ، دستی به نشانه همراهی و احترام تکان می دهد ، اگر بخواهیم هر روز به او پیله کنیم ، این وضعیت به هم می ریزد .

به نظرم حضرت امام هم در اوایل انقلاب همین موضع را گرفتند ، یعنی وقتی بحث روشنفکری و حوزوی مطرح شد که می توانست به عنوان یک مانع نگذارد بچه مسلمان های حوزه و دانشگاه وحدت داشته باشند ، امام فرمودند راجع به این مباحث حرفی زده نشود . من معتقدم این مصلحت اندیشی در بسیاری از بزرگان دیگر هم بوده است .

یک عده هم کسانی بودند که اصلاً متوجه موضوع نمی شدند و چنین برداشتی نداشتند ، حتی نسبت به این جریان خوش بینی مفرط هم داشتند ! عده ای هم بودند که اساساً انقلابی نبودند ، یعنی از اسلامی حرف می زدند که کاری به مسائل اجتماعی نداشت . اینها در آن دوران به ولایتی ها معروف بودند و تنها مسئله شان ولایت ائمه معصومین (ع) بود

به دلیل این چند گانگی ها بود که بخشی از انقلابیون نگران بودند که اگر در دل مبارزه ، تضاد با رژیم را تبدیل به تضاد ایدئولوژی اسلامی و مارکسیستی کنیم ، وسیله ای برای شادمانی رژیم فراهم می شود .

ما در اینجا صحبت از قاعدین نمی کنیم ، بلکه از مجاهدین ، یعنی کسانی صحبت می کنیم ، یکی مثل آقای مطهری این طور تشخیص داد که همه هم و غم خود را روی جهاد و سالم سازی فکری بگذارد ، یکی هم مثل دکتر شریعتی جوان هایی را که ممکن بود طعمه جریان های مارکسیستی شوند ، جمع می کرد و به آنها چیزهایی را یاد می داد و کارش هم نفی مارکسیسم نبود ، بلکه اسلامی را به آنها یاد می داد که در برابر تفکر مارکسیستی مسلح شان می کرد و واکسینه می شدند . این هم راهی بود .

./ شواهد نشان می دهد که امام در مقام ایفای نقش رهبری معمولاً سعی می کردند همه گروه ها را نگه دارند . اما در مقام ارجاع فکری ، در همان سال ها هر کسی از مبارزین که  می توانست خود را به نجف برساند و درباره مسائل فکری از امام استفسار کند ، ایشان او را به آقای مطهری ارجاع می دادند . ایشان هم نسبت به اینگونه مسائل حساسیت داشتند ، منتهی ابراز نمی کردند .

_ این ماجرا مربوط به سال 54 به بعد است که سازمان مجاهدین تغییر ایدئولوژی داد . این سازمان تا آن زمان به نوعی از سهم امام هم استفاده می کرد . البته امام از سال 51 نسبت به کارهای اینها بدبین بودند .

تراب حق شناس و حسین روحانی به نجف رفتند و برای امام توضیح دادند که چه می گویند و حرف شان چیست . امام فرمودند اینها سه هفته آمدند و هر روز برای من قرآن و نهج البلاغه خواندند ! من گفتم این حرف ها راه به جایی نخواهد برد ، بروید و موفق هم نمی شوید .

این تیز بینی و در خشت خام دیدن و نگاه حکیمانه امام چیزی است که مرحوم آقای مطهری هم بعدها به آن رسید ، در حالی که مرحوم آقای طالقانی نرسید . مرحوم آقای طالقانی در توصیف اینها به امام نامه نوشت که : " انهم فتیه آمنوا بربهم و زدناهم هدی " ، در حالی که اینها مارکسیست شده بودند .

آقای منتظری هم این جور فکر می کرد ، در حالی که مرحوم آقای مطهری متوجه شده بود و به امام هم گزارش می داد که در داخل چنین انحرافاتی شروع شده است . امام هم به حرف های ایشان صحه می گذاشتند و همه را به آقای مطهری ارجاع می دادند .

./ آیا شما تأکید فرقانی ها را بر بهره گیری از افکار دکتر شریعتی ، صادقانه می دانید یا منافقانه ؟

_ وقتی به ترکیب اینها نگاه می کنید ، به قول شیرازی ها یک مشت جک و جوان بودند و بزرگترین شان که گودرزی باشد ، در آخر عمر 27 – 26 سال بیشتر نداشت ، وگرنه بقیه در سنین سال های اول دانشگاه بودند .

نظر من این است که با قطع و یقین نمی شود گفت اینها از اولی که آمدند ، دنبال افساد و انحراف بودند. انحراف از یک جایی شروع می شود. انحراف در اول مثل یک زاویه بسته است، اضلاع زاویه در ابتدای امر خیلی به هم نزدیکند ، ولی هر چه می گذرد از هم دورتر می شوند . انحرافات فکری غالباً این طورند .

ممکن است شیطانی که بنیان یک اندیشه باطل را می گذارد ، سنجیده این کار را انجام بدهد ، اما آدم هایی که در آن مسیر می آیند ، این طور نباشند . من بسیاری از افرادی را که عضو گروهک ها بودند و بعداً اعدام شدند ، می شناختم .

از همین گروه فرقان ، یکی از افرادی که اعدام شد و الان اسمش یادم نیست ، در دوران دانشجویی امام جماعت دانشگاه ما بود ! نه این که ما در انتخاب او اشتباه کرده باشیم ، بلکه اساساً جنس مسلمانی داشت . این طور نبود که هویت خبیث خود را پنهان کرده باشد ، واقعاً مسلمان بود . تدریجاً در آن وادی افتاد و البته وقتی افتاد دیگر نورانیت قبلی در او دیده نمی شد و چیز دیگری شده بود ، ولی نه این که از ابتدا چنین فردی بوده باشد .

بعضی از منافقینی که جنایت های بسیار بزرگی مرتکب شدند ، متعلق به خانواده های مذهبی بودند و حتی پدر و مادرهای انقلابی طرفدار نهضت امام داشتند و در وقایع نهضت ، استخوان ترکانده بودند . این عده در چنین خانه هایی بزرگ شده و رفقای خود ما بودند .

در مدرسه دوستان صمیمی بودیم ، ارتباطات خانوادگی داشتیم ، بعد یکی شان تبدیل شد به آدمی که بچه های کمیته را به خانه تیمی برد و پوست سر آنها را کند ! اتفاقاً نسل جوان ما اگر ماجرا را به این شکل ببیند ، بیشتر تکان می خورد که هر یک از ما بالقوه مستعد تبدیل شدن به چنین اهریمنی هستیم و اگر دستمان را به جای محکمی بند نکنیم ، هر یک از ما می توانیم طعمه چنین راه پلیدی بشویم .

./ به نظر شما اندیشه شریعتی می تواند پروراننده افرادی چون گروه فرقان باشد یا نه ؟

_ ما در دین مان و از قول بزرگان مان این را داریم که فراورده فکری مثل فراورده خوراکی است، ما هر فراورده ای را در هر موقعیتی نمی توانیم بخوریم ، مثلاً وقتی به قول عوام مزاجی سرد است ، اگر زیادی هندوانه بخورد به هم می ریزد . کسی هم هست که اگر فلان خوراک گرم را بخورد ، همه بدنش کهیر می زند و بیرون می ریزد ، آن غذا که مشکل نداشته ، بلکه این فرد مستعد دریافتش نبوده است .

خوراک فکری هم همین طور است ، بعضی از خوراک های فکری را وقتی به کسی می دهید که استعداد قبولش را ندارد ، او را به هم می ریزد ، لذا معصوم (ع) فرمودند حق نداری پای هر منبری بنشینی . امام صادق (ع) به بعضی از شاگردان شان می فرمودند حق ندارید پای درس فلان کس بروید ، اما در عین حال چند تا شاگرد خاص داشتند و به آنها می فرمودند شما حتماً به همان درس بروید و با مدرس آن بحث هم بکنید .

در این که بعضی از مطالب دکتر شریعتی آمیخته به مسائلی است که بنیاد دینی ندارد و به لحاظ فکری اعوجاج مبنایی دارد ، تردیدی نیست . بخشی از حرف های دکتر به این دلیل محکوم است . این چیزی است که خود دکتر هم به آن رسید و لذا به آقای حکیمی آن وصیتی را گفت که همه می دانند .

مرحوم استاد مطهری و مهندس بازرگان بعد از وفات دکتر شریعتی اطلاعیه ای دادند و در آن گفتند که مسلماً دکتر اشتباهاتی داشت ، یعنی موضوع آن قدر بین بود که حتی این بزرگان هم در آن موقعیت مجبور به ذکرش شدند ، چون نمی شد حرف های دکتر شریعتی را دربست قبول کرد ، برخی از آنها بنیان سست اعتقادی داشت یا ضد تفکر دینی ما بود ، ظاهرش اسلام شناسی ، ولی باطنش جامعه شناسی از منظر تفکر روشنفکرانه بود .

در آن مقطع ، مطالب دکتر شریعتی با این خصوصیات در اختیار کسانی قرار گرفت که هنوز ساخته نشده و مسائل اولیه دین شان را هم بلد نبودند . بعضی از این مطالب برای چنین افرادی بسیار مضر بود . نام کتاب هم اسلام شناسی بود و لذا چنین فردی می گفت عین آن را بر می دارم و خودم را مسلح به تفکر اسلامی می کنم .

این که می گویند : " فلانی در قله اسلام شناسی نشسته ! " و دیگران را به او ارجاع می دهند ، خیلی حرف بزرگی است . کدام اسلام شناسی ؟ تفکر اسلامی منابع و اصولی دارد ، وقتی کسی هیچ یک از این راهها را طی نکرد ، اگر بخواهند او را به عنوان یک مرجع اسلام شناسی بپذیرند ، سر از فرقان در می آورند ، ولی اگر به عنوان یک منبع مطالعاتی در نظر گرفته شود ، مسئله متفاوت خواهد بود .

من کتاب مارکس یا فلان رمان را هم می خوانم ، یکی از هنرهای حضرت امام این بود که کتاب های مختلف را می خواندند ، خودشان می گفتند که من رمان شوهر آهو خانم محمد افغانی را خوانده ام . الان هم واقعاً چیزی نیست که در دائره مطالعات حضرت آقا نگنجد و از آن بهره لازم را نگیرند .

ما نمی توانیم بگوییم یک متن بستر گمراهی اینها شده ، می توانیم بگوییم فکر مشکل داری در زمین غیر مستعدی قرار گرفته و تبدیل به چنین چیزی شده ، وگرنه خیلی ها آن کتاب ها را خواندند و فرقانی هم نشدند ، بلکه بر عکس مرید صد در صد امام شدند . خیلی ها همان حرف ها را خواندند و با دکتر شریعتی برخورد انتقادی کردند ، برای این که یک بنیه قوی اعتقادی داشتند و در خانه هایی بزرگ شده بودند که روی مبانی اعتقادی شان کار شده بود .

./ یک سؤال شخصی به ذهنم رسید ، پدر شما درباره دکتر شریعتی چه فکر می کردند و به سؤالاتی که درباره دکتر از ایشان می شد ، چه پاسخی می دادند ؟

_ من خودم در اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 به حسینیه ارشاد می رفتم . آنجا را به عنوان یک پاتوق فکری پیدا کرده بودم . پای سخنرانی های دکتر شریعتی هم می نشستم . آن موقع در دوره دبیرستان درس می خواندم . یادم هست با دوچرخه از جنوب شهر خودم را به ایستگاه اتوبوس چالهرز ، می رساندم . پدر من نگران شده بود که چطور این قدر با حرارت دنبال این قضیه می روم ؟

ایشان در عین حال در این مسائل بسیار فهیم بود و از طرفی تشخیص هم داده بود که من خیلی هم خالی الذهن نیستم که زود تحت تأثیر حرفی قرار بگیرم ، فقط گاهی از باب نصیحت می گفت این چیزی که شریعتی گفته ، حرف صحیحی نیست و با سند و مدرک به من نشان می داد که در نگاه اعتقادی ما چنین مطلبی موضوعیت ندارد .

./ جزو علمای مخالف سرسخت دکتر شریعتی نبودند ؟

_ خیر ، اصولاً روش ایشان این طور نبود، قبلاً هم با برخی از مخالفت ها از نوع مخالفت هایی که با شریعتی می شد ، مواجه شده بودند . شاید بدانید که ایشان ابتدا توسط مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد تقی بروجردی ، به عنوان امام جماعت مسجد انتخاب شد ، در حالی که کاسب بود و با کت و شلوار رفت و آمد می کرد .

این ماجرا در اوایل دهه 30 پیش آمد و یک عده ناراحت شدند که چطور یک فرد غیر روحانی پیش نماز شده است و سخنرانی هم می کند . مرحوم حاج شیخ به ایشان اقتدا کرد تا به مأمومین بفهماند که به مرحوم ابوی اعتماد و اعتقاد دارد . البته بعدها دستخطی هم برای ایشان نوشت .

 

بنابراین مرحوم ابوی ، موج راه انداختن های این شکلی را خوب می شناخت و دوست نداشت . می گفت باید رفت و نشست و حرف زد و دید که دیگران چه می گویند ، البته بعداً ایشان محور روحانیون جنوب شهر شد . ایشان از بزرگان اجازاتی هم داشت و دیگران می آمدند و امور شرعی خود را با ایشان هماهنگ می کردند .

بعد از انقلاب من برخی اخبار را به ایشان می دادم ، ایشان قبلاً و در دوران نوجوانی ام ارشاد کرده بود که مراقب باش در این دام ها نیفتی . بعد از انقلاب می دیدم با آن که نگاه منصفانه ای نسبت به مسائل دارد ، برخی اطلاعات موثق را ندارد ، می رفتم این اطلاعات را به ایشان می دادم و ایشان با همان دستگاه انصاف و ترازش از این توضیحات جدید استقبال می کرد ، رضوان الله علیه .

./ شما در چهار سال گذشته عملاً سکاندار بخش معظمی از مسائل فرهنگی کشور بودید و طبعاً در جریان وضعیت فرهنگی کشور قرار داشتید و در چهار سال اول ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد ،  جامعه تا حدی با حساسیت های فرهنگی شما آشنا شد که البته در سال آخر ، این حساسیت ها و بهتر بگویم تفاوت نگاه شما با رئیس جمهور ، تا حد زیادی علنی تر شد و در روزهای آخر به اوج خود رسید .

شما با شناختی که از وضعیت فرهنگی و شرایط کشور دارید ، امکان بروز گروه های فرقان گونه را چقدر می بینید ؟ و این گروه ها با ظاهر هر چند مذهبی و متظاهر به بی اعتنایی به مسائل سیاسی ، چقدر می توانند محمل سوء استفاده جریانات ساماندهی شده ای چون حوادث بعد از انتخابات را در جامعه به راه بیندازند ؟

_ البته من اعتقاد دارم که جامعه ما به مراتب رشد یافته تر از جامعه اول انقلاب است . جوانان ما خیلی چیزها می دانند که ما در سن و سال آنها این مقدار اطلاعات نداشتیم . این مسئله مربوط می شود که گسترده شدن سریع نظام اطلاع رسانی و دستیابی به رسانه های مدرن ، ضمن این که خود اینها هم منشاء خطراتی هستند . به قول بقال ها سر تاس را که در همه حبوبات و بقولات فرو ببری و همه را قاتی کنی ، جدا کردنش بسیار دشوار می شود .

این نگرانی وجود دارد ، اما اطلاعات به شکل فراوان به همه می رسد . وقتی آدم مطلع باشد ، انحرافش کمتر می شود و فقط باید روی تصحیح اطلاعات کار کرد و روش درست اطلاع یابی را یاد داد ، از این جهت معتقدم جامعه ای که از لحاظ تعلیمی و تربیتی رو به تعالی می رود ، کمتر در معرض آسیب هایی از آن جنس است .

از آن طرف چون مدیریت جامعه بر مبنای شریعت است و دولت و حکومت ، شأن خود را توسعه شریعت اسلامی می بینند ، این آسیب پذیری کاهش پیدا می کند . اما از سوی دیگر و در درون چنین اتفاقی ، وقتی شما علم دین را بلند کرده اید ، همیشه جامعه استعداد ابتلا به آسیب و آفت انحراف دینی را دارد .

وقتی دین رونق دارد ، دکانداران دروغین هم کارشان رونق می گیرد ، آنها وقتی می بینند دین توانسته این همه دل ها را متوجه خود کند ، می گویند من هم بروم و دست کم ده درصد اینها را جذب کنم !

یک روز در ایامی که در کیهان بودم ، یک نفر آمد و گفت من امام زمان هستم ! بنده خدا خیلی هم بی سواد بود ، ولی رسالت خودش را به ما ابلاغ کرد ! فهمیدم گرفتار است و پرسیدم : چه مشکلی داری ؟ گفت : من که گفتم امام زمان هستم ! گفتم : نه دلت یک غمی دارد ، به من بگو . آن وقت به تو ایمان می آورم !

گفت : من تا چند وقت پیش سر کار بودم و اخراجم کردند . گفتم : به همین دلیل تصمیم گرفتی امام زمان بشوی ؟ گفت : نه ! این مسئله اش جداست . گفتم : اگر وساطت کنم سر کارت برگردی یا یک جایی برایت کار گیر بیاورم ، دست از امام زمان بودن بر می داری ؟ گفت : بله . البته من نتوانستم برایش کاری انجام بدهم ، ولی جلال و جبروتش فرو ریخت !

یک وقتی یکی از مسئولین قوه قضائیه می گفت که ما همین حالا بیش از 40 مدعی امام زمان بودن در زندان اوین داریم ! کجا و کی این ادعاها بالا می گیرد ؟ وقتی که دین رونقی دارد ، وگرنه وقتی در دینداری رونقی نباشد ، طرف چرا بیاید و چنین ادعائی بکند ؟

لذا می بینیم که استعداد و آمادگی اولیه جامعه ما قبول دین و عنصر آسمانی است ، این نکته مثبتی است که هیچ وقت نباید به آن صدمه بزنیم . بعضی ها برای این که دکان آن خرافات و انحرافات را ببندند ، می آیند و با اصل دینداری می جنگند . مثلاً فرقان می گفت جن که در قرآن آمده ، یعنی همان عنصر انقلابی است که مخفی کاری می کند ! در مقابل آنها یک عده ای هر روز بساط جن و جن گیری راه می اندازند. هم آن انحراف است و هم این .

کسانی هستند که تعریف شان از جن ، چیزهایی عجیب و غریبی است . خداوند بسیار صریح و روشن فرموده که همان طور که من انسان را از خاک آفریدم ، جن را هم از آتش آفریدم : » خلق الجان من مارج من النار » ، یعنی جن هم موجودیتی دارد .

اگر ما برای این که نمی توانیم جلوی دیگران بگوییم که جن موجودی است با چنین خصوصیاتی ، بیاییم بگوییم جن موجودی است که پنهان عمل می کند ! و مثلاً میکروب یا عنصر انقلابی ، جن هستند ، چون پنهان عمل می کنند ، آن طرف هم می آید و این تفکر انحرافی را جا می اندازد که جن ها با ما تعامل و هماهنگی ملموس دارند !

از صبح زندگی را با جن شروع می کنند ، می روند توی حمام و می بینند جن سم دارد و بالا و پایین می پرد و مجلس عروسی جن ها بوده ! هم تفکر این جریان ، بی اعتقادی به دین را دامن می زند و هم آن تفکر متهتک که زیر آب هر مقوله غیر محسوس و غیر مشهودی را می زند ، با غیب در می افتد و کل مسائل غیبی را انکار می کند ، هر دوی اینها انحراف  است .

بنابراین مبلغان دینی به جای این که تفسیر خود بنیاد از هستی و مسائل اعتقادی کنند ، باید تفاسیرشان متکی بر بدیهیاتی باشد که مو لای درز آنها نمی رود ، یعنی وحی الهی و آئینی که از ناحیه معصوم (ع) به ما رسیده ، سیره پیامبر و ائمه معصومین و بیان و تقریر رویه زندگی آنها ، به جای این که دینی را اختراع کنیم که خودمان ساخته و قبولش کرده ایم و دلخواه ماست ، باید به اینها ارجاع کنیم .

من معتقدم دیگر چندان کسی دنبال اسلام التقاطی ، مخصوصاً از نوع مارکسیستی آن نمی رود ، الان اسلامی در بورس است که به میل آدم ها حکم کند . عمدتاً می گویند من دلم می خواهد این طور باشد و یک نفر می آید و در مقام استنباط از اسلام ، حکمی را صادر می کند که کار راحت تر شود .

مثلاً می گوید : برای تو مکلف در 9 سالگی سخت است که حکم خدا را اجرا کنی ، من به تو بخشیدم و برو از 13 سالگی شروع کن ! در حکم الله آمده که دختر وقتی به 9 سالگی رسید ، کم کم این تکالیف بر او واجب می شود ، می گوید من دیدم به بچه ها سخت می گذرد ، می گویم بروند از 14 – 13 سالگی شروع کنند ! تبعیت از اهواء به هر شکلی که باشد غلط است . حالا چون جامعه این را می پسندد ، من بشوم عالمی که بر اساس هواء مردم حکم می دهم .

آن یکی بیاید و بگوید چون مردم بزن و بکوب و برقص را دوست دارند ، من می آیم و می گویم چرا می خواهید جلوی خوشی های مردم را بگیرید ؟ بگذارید مردم خوش باشند ، شاد باشند و اباحه گری را در حوزه فرهنگ و بر خلاف موازین دینی شایع می کنیم .

در حکومتی که بر مبنای دین بر پا شده و دارد به نام نایب امام زمان (عج) حکومت می کند ، نمی شود که یک کسی از راه برسد و بگوید بگذارید مردم خوش باشند ، کسی مخالف خوشی نیست ، ولی خوشی ها باید در چارچوب اعتقادات باشند .

خنده و گریه و سوگ و شادی ما باید در چارچوب دین مان باشد . « ان اصلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین » . زندگی ، مرگ ، عبادت و غیر عبادت و معیشت مان اگر در راه خدا نباشد ، همه لحظه های ما بر گمراهی است ، ولی اگر باشد در لحظاتی که کاسبی هم می کنیم ، داریم جهاد می کنیم : « الکاد لعیا له ، کالمجاهد فی سبیل الله » .

دستگاه فکری اسلامی ، چارچوب کاملاً به هم پیوسته ای است که همه چیز سر جای خودش هست . بعضی ها می آیند و به خواسته خودشان می خواهند چیزهایی را بر آن بیفزایند و یا کم کنند . درست مثل ماشینی که درست کار می کند و بخواهیم پیچی را به زور در آن فرو کنیم ، بدیهی است که ماشین از کار می افتد . این یک دستگاه کامل فکری و عملی است ، نیازی ندارد که چیزی به آن اضافه کنیم .


    • هیچ نظری یافت نشد

    نظر خود را اضافه کنید

    0
    https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9212026&tmpl=component
    نظر شما به دست مدیر خواهد رسید