
در جهان معاصر، کودکان و نوجوانان بیش از هر زمان دیگری در معرض خشونتی قرار گرفتهاند که نه تصادفی و فردی، بلکه سازمانیافته، هدفمند و ساختاری است. از عملیاتهای تروریستی و حملات کور علیه مردم عادی گرفته تا جنگ، تهاجم نظامی و اشغال، همواره این کودکاناند که بیپناهترین قربانیان صحنه خشونت میشوند. آنان نه در میدان تصمیمگیری سیاسی حضور دارند و نه در شکلگیری جنگها و نزاعها نقشی ایفا میکنند، اما نخستین کسانیاند که امنیت، خانه، خانواده، آرامش روان و گاه جان خود را از دست میدهند.
روز جهانی کودکان بیگناه قربانی تهاجم، تنها یک مناسبت تقویمی نیست؛ هشداری اخلاقی و انسانی است به جهانی که هنوز نتوانسته از ابتداییترین حقوق کودکان پاسداری کند. این روز، یادآور این واقعیت تلخ است که خشونت علیه کودکان فقط به لحظه مرگ یا جراحت محدود نمیشود. هر کودک قربانی جنگ یا ترور، نشانهای از تخریب یک جهان است؛ جهانی که باید با امنیت، آموزش، بازی، تخیل و امید ساخته میشد، اما بهجای آن با ترس، آوارگی، سوگ و اضطراب احاطه شده است.
در ایران نیز تجربه تاریخی نشان میدهد که کودکان و نوجوانان بارها قربانی مستقیم خشونت سازمانیافته شدهاند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، ۲۱۶۲ کودک و نوجوان ایرانی در نتیجه اقدامات گروهکهای تروریستی به شهادت رسیدهاند؛ آماری تکاندهنده که بهروشنی نشان میدهد ترور در ایران صرفاً یک پدیده امنیتی نبوده، بلکه مستقیماً حیات نسل آینده را هدف گرفته است. این قربانیان فقط اعدادی در یک گزارش نیستند؛ هر کدام روایتی ناتمام از کودکی، خانواده، مدرسه، رؤیا و آیندهاند که با خشونت کور قطع شده است.
این واقعیت تلخ در سالهای اخیر نیز استمرار یافته است. در جنگ ۱۲ روزه با رژیم صهیونیستی، ۳۴ کودک شهید شدند؛ کودکانی که نه سرباز بودند و نه در جبهه نبرد نقشی داشتند، اما آماج خشونتی قرار گرفتند که مرز میان نظامی و غیرنظامی را از میان برداشته است. همچنین در جنگ رمضان با آمریکا و رژیم صهیونیستی، ۲۶۲ کودک و نوجوان به شهادت رسیدند؛ آماری که نشان میدهد در منطق تهاجم و سلطه، کودک نیز از دایره آسیب مصون نمیماند. اینها فقط نمونههایی از رنج کودکان ایرانیاند؛ نمونههایی که باید در حافظه جمعی ما ثبت شوند تا جهان بداند قربانیان ترور و تهاجم، فقط در تیتر خبرها خلاصه نمیشوند.
در میان این مصادیق، یاد شهدای دبستان شجره طیبه میناب نیز اهمیتی ویژه دارد؛ کودکانی که نامشان یادآور این حقیقت است که خشونت، حتی حریم مدرسه را نیز برنمیتابد. مدرسه، در معنای انسانی خود، باید نماد رشد، دانایی، دوستی و آینده باشد. وقتی کودک در چنین فضایی قربانی میشود، تنها جان او از دست نمیرود؛ اعتماد جامعه به امنیت، آموزش و فردا نیز آسیب میبیند. از همین منظر، این حوادث را باید نمونههایی آشکار از تروریسم دولتی آمریکا دانست؛ تروریسمی که با پشتیبانی، طراحی، یا مشروعیتبخشی قدرتهای سلطهگر، زندگی کودکان را به بهای اهداف سیاسی و نظامی نابود میکند.
در برابر این همه رنج، پرسش مهم این است که جامعه چگونه باید از کودکان و نوجوانان خود حمایت کند؟ پاسخ فقط در سازوکارهای امنیتی و حقوقی خلاصه نمیشود. کودکِ آسیبدیده از جنگ و ترور، علاوه بر امنیت، به بازسازی روانی، عاطفی و هویتی نیاز دارد. او باید دوباره احساس کند که دیده میشود، شنیده میشود و میتواند آیندهای متفاوت را تصور کند. اینجاست که نهادهای فرهنگی و تربیتی، نقشی حیاتی پیدا میکنند.
در ایران، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یکی از مهمترین نهادهایی است که میتواند در این مسیر نقشآفرینی کند. کانون، فقط محل امانت کتاب یا برگزاری چند برنامه فرهنگی نیست؛ نهادی است که در طول دههها، به تخیل، خلاقیت، کتابخوانی، هنر، گفتوگو و هویت نسلهای مختلف جان بخشیده است. در شرایطی که خشونت سازمانیافته میکوشد کودک را از درون تهی کند، کانون میتواند به او کمک کند تا بار دیگر خود را بازیابد.
کودکی که ترس را تجربه کرده، نیاز دارد زبان تازهای برای بیان رنج خود پیدا کند. قصه، نقاشی، نمایش، شعر، فیلم و کتاب، ابزارهاییاند که به کودک امکان میدهند تجربه تلخ خود را به بیان تبدیل کند. بسیاری از کودکان آسیبدیده نمیتوانند درباره دردشان مستقیم حرف بزنند، اما میتوانند آن را نقاشی کنند، در قصه بازآفرینی کنند یا در یک نمایش کوتاه به تصویر بکشند. کانون، با اتکا به ظرفیت مربیان، کتابخانهها و فعالیتهای هنری، میتواند این امکان را فراهم کند که کودک از موقعیت «قربانی خاموش» به «روایتگرِ زخم و امید» تبدیل شود.
نقش دیگر کانون، بازسازی حس تعلق و هویت است. خشونت، بهویژه وقتی سازمانیافته و تکرارشونده باشد، کودک را دچار گسست میکند: گسست از حس امنیت، از اعتماد به جهان، و از تصویر روشن آینده. فعالیت فرهنگیِ پیوسته، این گسست را ترمیم میکند. وقتی کودک در یک فضای امن فرهنگی حضور مییابد، کتاب میخواند، اثر هنری خلق میکند، در جمع دیده میشود و مورد احترام قرار میگیرد، بهتدریج دوباره به جهان اعتماد میکند. این اعتماد، بنیان امید است؛ و امید، مهمترین نیروی مقاومت در برابر خشونت است.
از سوی دیگر، کانون میتواند در سطح ملی نیز نقش حافظهساز ایفا کند. جامعهای که قربانیان کودک خود را فراموش کند، در واقع بخشی از وجدان تاریخی خود را از دست داده است. روایت زندگی و شهادت کودکان، ثبت خاطرات آنان، تولید کتاب و آثار هنری درباره آنان، و پیوند دادن این روایتها با آموزش صلح، کرامت انسانی و عدالت، از جمله کارهایی است که میتواند از دل فعالیتهای فرهنگی برآید. این کار نه برای بازتولید اندوه، بلکه برای دفاع از حقیقت و جلوگیری از عادیسازی خشونت ضروری است.
امروز جهان با تناقضی بزرگ روبهروست: قدرتهایی که خود را مدافع حقوق بشر معرفی میکنند، در عمل یا در مقام پشتیبان و توجیهگر خشونت علیه کودکان ظاهر میشوند همچون واقعه تاسف بار اپستین، یا دستکم در برابر آن سکوت میکنند. همین تناقضهاست که ضرورت روایت مستقل و انسانی از رنج کودکان را دوچندان میسازد. ما باید از هر فرصتی برای یادآوری این حقیقت استفاده کنیم که قربانیان کودک، نه حاشیه جنگ و ترور، بلکه متن فاجعهاند.
در نهایت، دفاع از کودکان قربانی خشونت سازمانیافته، فقط وظیفه دولتها یا نهادهای بینالمللی نیست؛ مأموریتی فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی برای همه ماست. اگر ترور و تهاجم، آینده را هدف میگیرند، هر اقدامی برای تقویت تخیل، فرهنگ، هویت و امید در کودکان، شکلی از مقاومت در برابر آن است. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در این مسیر میتواند یکی از اصلیترین تکیهگاهها باشد؛ نهادی برای آنکه کودک ایرانی، حتی پس از تجربه رنج، باز هم بتواند رؤیا ببیند، معنا بسازد و به فردا ایمان داشته باشد.