
در ادامه سلسله دیدارهای صمیمانه با خانوادههای شهدای ترور، سید محمدجواد هاشمینژاد، دبیرکل بنیاد هابیلیان، به خانه شهید علی محمد صانعی رفت تا در کنار بازماندگان این شهید والامقام، یاد و خاطره او را گرامی بدارد. فضای این دیدار، سرشار از صفا و معنویت بود؛ گویی روح بلند شهید، بر جمع حاضر سایه افکنده بود.
هاشمینژاد در آغاز این ملاقات به خانواده شهید تسلیت گفت و از مقام والای شهدا در نزد پروردگار سخن به میان آورد. او با اشاره به فرهنگ ناب ایثار و شهادت، تأکید کرد: شهدا، چراغهای روشنگری هستند که راه هدایت را به ما نشان میدهند. خون پاکشان، درخت اسلام را آبیاری کرده و این مسیر، تا همیشه زنده و پویا خواهد ماند.
عرفان صانعی فرزند ارشد شهید صانعی در ادامه از پدرش گفت: پدرم 56 سال داشت. رانندهی اتوبوس بود. همیشه در جاده. خطهای مختلف را میرفت: تهران-قم، دربستی کار میکرد. مردی سختکوش، خستگیناپذیر و مسئولیتپذیر بود. آدمی بود که هیچگاه صدایش را بلند نمیکرد، با کسی بد حرف نمیزد، بد کسی را هم نمیخواست.
دوست داشت با هم مغازهای بزنیم، بازنشسته شود و کار خودمان را داشته باشیم. اما نشد. زود رفت. هیچکدام از همکارانش باور نمیکردند که چنین اتفاقی برای پدرم افتاده باشد. تا آخر فکر میکردند شوخی میکنم. اینقدر آدم خوبی بود که کسی تصورش را نمیکرد که اینقدر زود او را از دست بدهیم.

اصرار داشتیم به سفر نرود ولی او مسئولیتپذیر بود
اصرار داشتیم به سفر نرود. تهران ناامن بود، جنگ بود. اما او گفت: نمیتوانم در خانه بمانم. خبری نیست، فقط تهران است. در جاده که کاری انجام نمیدهم. رفت. تقدیر این بود. میتوانست نرود، اما رفت. داشتم برای امتحان دانشگاه میرفتم. در لحظهی آخر خداحافظی کردیم. همان خداحافظی آخر بود. میخواست برود، مسافران را سوار کند. روز 25خرداد او را دیدم. فردای آن روز در 26خرداد شهید شد.
در جاده بود که این حادثه اتفاق افتاد. از مشهد به قم مسافر برده بود. در بازگشت، در اتوبان قم-تهران. وقتی که یک پهپاد به یکی از اتوبوسها در جاده برخورد کرد. پدرم پیاده شد به سمت حادثه برای کمک رفت. همکارانش هم آنجا بودند. یک تریلی حامل سوخت آنجا بود. پهپاد دوم به تریلی خورد. انفجار مهیبی رخ داد. پدرم همانجا، در نزدیکیهای انفجار بود که شهید شد.
کمکرانندهی پدرم به من زنگ زد. گفت: انگار موشکی جلوی ماشین خورده. اول نگفت شهید شده. گفت: دست و پایش زخمی شده، اورژانس او را به بیمارستان میبرد. خودت را به تهران برسان. من و مادرم و عمویم و شوهرخالهام راه افتادیم به سمت تهران. در راه، راننده دوباره زنگ زد. گفت: برگردید. اینجا شلوغ است، موشکباران است. کاری از دستتان برنمیآید. بعد گفت: پدرت شهید شد. به مادرم نگفتم. در سبزوار برایشان تاکسی گرفتم تا به مشهد برگردند. من و شوهرخالهام به راهمان ادامه دادیم.
تا آخرین لحظه دنبال زندهاش بودم
تهران را نمیشناختیم. چند بیمارستان را گشتیم، زخمیهای حادثه را دیدیم، اما پدرم را نیافتیم. به پزشکی قانونی رفتیم. جنازههای بسیاری را دیدیم، اما او نبود. بالاخره در بیمارستانی در رباطکریم گفتند: جنازهای هست، بدون مدارک، بدون گوشی. رفتیم برای شناسایی. وقتی پارچه را از روی صورتش کنار زدند، پدرم را دیدم و نتوانستم تحمل کنم و اشکهایم جاری شد. تا آخرین لحظه دنبال زندهاش بودم. هفت بیمارستان را گشتم. اما او دیگر نبود.
دنیا برایم تاریک شد
باور نمیکردم. وقتی جنازهاش را دیدم، دنیا برایم تاریک شد. صورتش سالم بود، سفید و آرام. فقط پشت دستها و شکمش سوخته بود. دلیل مرگ، خونریزی داخلی بود. آمادگی نداشتیم. پدر، سالم، سرحال، پرانرژی... هیچکس فکر نمیکرد چنین اتفاقی بیفتد. من در جوانی، در 21 سالگی، تکیهگاهم را از دست دادم.
پدر من فقط یک رانندهی اتوبوس بود
اگر این حملات در آمریکای شمالی یا اروپا اتفاق میافتاد، واکنشها متفاوت بود. رسانهها بیتفاوت بودند. اگر ایران هزاران کشته میداد، باز هم همین بود. اگر سازمانهای مدافع حقوق بشر درست عمل میکردند، اینهمه غیرنظامی کشته نمیشدند. اسرائیل ادعا میکند غیرنظامیها را هدف نمیگیرد. اما پدر من، یک رانندهی اتوبوس، یک غیرنظامی، شهید شد. در همین استان، کودکان یازده دوازدهساله شهید شدند. این رژیم حتی به کودکان رحم نکرد.
در ادامه همسر شهید نیز خاطراتی از همسرش را بازگو کرد: خوشبرخوردی با مردم، از نشانههای آشکار شوهرم بود. صبوری و اخلاق نیکو، چنان در وجودش ریشه دوانده بود که هر کسی او را میشناخت، زبان به ستایش میگشود. در خانه، با بچهها، با مسافران، و در میان جمعی که سالها همراهیشان کرده بود، همیشه همان مرد مهربان و استوار باقی ماند. رانندهای بود که بیست سال مسافران را به مقصد میرساند، بیآنکه حتی یک بار خستگی یا ناراحتی را بر چهرهاش بنشاند. زائران امام رضا(ع) از رفتار گرمش میگفتند، و همکارانش با حسرت یادآوری میکردند: بیست سال با او کار کردیم، اما حتی یک بار هم ندیدیم که با کسی تند برخورد کند.

آرزوهایی که بر باد رفت
قرار بود با عرفان، پسرم، کسبوکاری کوچک راه بیندازد. دوست داشت پس از بازنشستگی، کنار هم مغازهای داشته باشند و روزهای پیری را با خاطرات شیرین بگذراند. همیشه میگفت: هرچه بچهها بخواهند، برایشان فراهم میکنم. تا آخرین روز، به این وعده وفادار ماند. اما تقدیر، فرصت تحقق آن رویاها را از او گرفت. در ایام اربعین، همیشه در مهران بود. گاهی حتی به خانه نمیرسید. من به ترمینال میرفتم، فقط برای دیدنش، حتی اگر چند دقیقهای بیشتر نبود. او دوباره مسافران را سوار میکرد و به سفر میرفت. این بار، اما، سفرش بیبازگشت بود.
تماس تلخ اورژانس
آن شب، همکارش به پسرم زنگ زد. هنوز چیزی نگفته بودند، فقط خبری از یک حادثه بود. با عجله به سمت تهران رفتیم، اما در سبزوار گفتند برگردیم. اورژانس قم امیدواری داد: گفت بیشتر زخمی هستند، شاید بعضی را به تهران منتقل کنند. اما تقدیر، حکم دیگری نوشته بود. وقتی عرفان گفت پدرم شهید شده، دنیا پیش چشمانم تاریک شد.
روزی که شهید شد، گویی شهر به سوگ نشست. دهها گروه از دوستان، همکاران و کسانی که حتی نامشان را نمیدانستیم، به تشییع پیکرش آمدند. همه از مردی میگفتند که زندگیاش را با مهربانی آمیخته بود.
سفرهای که همیشه یکی کم دارد
روز شهادتش، باورنکردنی بود. هنوز هم نیست. دخترم هر شب کنار سفره مینشیند و زمزمه میکند: بابا فقط به سفر رفته، برمیگردد... گویی منتظر است در باز شود و او، با آن لبخند همیشگی، قدم به خانه بگذارد.
پدر و مادری که دو بار سوختند
پدر و مادر شوهرم، غمدیدهترین مردم دنیا هستند. چند سال پیش، دختر جوانشان را از دست دادند. حالا هم پسرشان را. قلب پیرشان تاب این همه درد را ندارد.
گناه نابخشودنی
تنها گناه همسرم رانندگی بود. سازمانهای بینالمللی هم همیشه، جانب ظالم را گرفتهاند. اسرائیل دروغ گفت ما با غیرنظامیان کاری نداریم. اما شوهرم، آن راننده سادهدل، قربانی همین دروغ شد. حالا من، با دل شکسته، باید بار این مصیبت را تا پایان عمر به دوش بکشم. از مسئولین میخواهیم امنیت کشور را برقرار کنند، تا دیگر هیچ مادری اشک نریزد. ما که داغدار شدهایم، میدانیم از دست دادن عزیز چه تلخ است.