پسر را به‌جای پدر کشتیم

اعترافات بهرام برناس درباره تروریستی شهید سید محسن میر شریفی

اهداف سه گانه این عملیات تروریستی عبارت بود از : 1- ترور مرد مسن فوق الذکر 2- سرقت اموال نقدی وی 3- به آتش کشیدن مغازه و اسباب و اثاثیه مغازه اش تسلیحات ما عبارت بودند از مسلسل یوزی، رولور، نارنجک و بمب (ترنج) (که در اختیار من قرار داشت) و کلت 45، نارنجک و بمب (ترنج) و کوکتل مولوتف ( که در اختیار جعفر هادیان فرد دیگر این فرد تروریستی قرار داشت).

زمان ترور این فرد ساعت 30/5 الی 6 بعد از ظهر در نظر گرفته شده بود. طبق برنامه ارائه شده به سمت محل مسکوت که واقع در خیابان رسالت چهارراه مجیدیه بود، با یک موتور سرقتی 125 هوندا حرکت کردیم. پس از رسیدن به محل مزبور موتور را پارک نموده و به سمت سمساری حرکت کردیم. جوانی با پیراهن سفید در مقابل درب سمساری مشغول صحبت با شخصی دیگر که سوار بر موتور رکسی بود توجه ما را به خود جلب کرد. جعفر گفت «آنها را به داخل مغازه می‌کشیم و به وضعشان رسیدگی می‌کنیم» این صحبت وی بر اساس همان طرح کلی بود که مسئول ما به ما داده بود که چنانچه در مغازه یا اطراف آن با اشخاص دیگری مواجه شدید آنها را نیز با خشونت وادار به تسلیم نموده و ضمن بازرسی و بازجویی کوتاه چند دقیقه ای که از آنها به عمل می‌آورید در صورت وجود ظن نسبت به انها (که حزب اللهی باشند) آنها را نیز ترور می‌نمائید و وجود یک عکس از امام یا دیگر مقامات جمهوری اسلامی و مدارکی از این قبیل جهت ترور آنها کافی است و می‌توان به آن اکتفا کرد.

معهذا جعفر جلو و من با فاصله ای حدوداً یک متر و نیم به دنبال او به سمت سمساری می‌رفتیم. من زیپ ساک خود را که مسلسل یوزی در آن قرار داشت باز کردم و دست خود را داخل ساک بردم. جعفر نیز پاکتی را که محتوی کوکتل مولوتف بود به زمین گذاشت و به سمت جوان مزبور رفت. و در یک آن کلت خود را کشیده و فریاد زد « بی حرکت » که جوان مزبور به محض مشاهده سلاح او دست وی را می‌گیرد، جوان موتور سوار با مشاهده این صحنه فرار می‌نمای و موتور را در صحنه باقی می‌گذارد. من مسلسل را در این زمان از ساک بیرون آورده و کاملا آماده ایستاده بودم و منتظر فرصتی بودم تا جعفر و جوان مزبور از یکدیگر جدا شوند و من وی را مورد حمله قرار دهم اما جعفر و فرد مزبود شدیدا به یکدیگر چسبیده بودند. در این کشمکش جوان مزبور (که همان شهید سید محسن میر شریفی بود) همچنان که دست جعفر را گرفته بود مطالبی را بیان می‌کرد که به دلیل فاصله من با او برایم واضح و رسا نبود اما ظاهراً حرفی مانند نزن یا شلیک نکن و یا از این قبیل بود که جعفر فرصت نداد و 2 تیر به او شلیک کرد که وی بر روی زانوان خود فرو افتاد، لکه‌های قرمز خون بر روی سینه اش نمایان شد که جعفر خود را از او کنار کشید. در این حال من بلافاصله چند قدمی جلو آمده و در حالیکه هنوز دست شهید محسن میر شریفی در دست جعفر قرار داشت، رگباری به سمت وی گشودم که به سینه و پهلوی وی اصابت کرده و موجب افتادن وی بر روی زمین شدئ. پیراهن سفید وی کاملا غرق در خون بود و سرخی آن بیش از سفیدی پیراهن شده بود. از این در گیری غیر منتظره سخت به وحشت افتادیم. و از طرفی صدای گلوله ها که در پیاده رو خیابان رسالت پیچیده بود و توجه مردم و میوه فروشی هایی که در آن حوالی مشغول فروش میوه بودن را جلب کرده بود موجب شد تا ما تصمیم بگیریم هرچه سریع تر محل را ترک نمائیم. به هر حال در حالت آماده بر اساس رهنمودهای مسئولمان و جزوه‌های آموزشی که قبلا در اختیارمان قرار گرفته بود مبنی بر آماده بودن برای سرکوب هرگونه حرکت اعتراضی، حاضر برای شلیک به سمت هر گونه حرکت جانبی شده بودم و در همین حالت بطرف موتور رفته و بی آنکه متوجه شویم وسائل آتش سوزی (کوکتل) را در محل باقی گذارده ایم سوار موتور شدیم.

جعفر مشغول روشن کردن موتور بود که من متوجه حضور شخصی در پشت موتور در پیاده رو شدم که به ما نگاه می‌کرد. وی را تهدید کردم که در صورتی که از محل همین حالا دور نشود او را خواهم کشت اما وی قدمی جلو گذاشت و مجدداً ایستاد و به ما زل زد. مسلسل را در ساک گذارده و سلاح کمری خود (رولور) را در آورده و مجددا به طرف فرد مورد نظر گرفتم و مجددا تهدیدش نمودم که موتور روشن شده بود و به راه افتاده بودیم. در هنگام فرار ملاحضه نمودیم که تعدادی از مردم در ان طرف بلوار رسالت به سمت شهید محسن میر شریفی در حال دویدن هستند. معهذا پس از بازگشت به خانه تیمی و شرح جریان ترور شدیدا به ما انتقاد شد که چرا مغازه را به آتش نکشیده ایم؟ و چرا اموال داخل سمساری را به سرقت نبرده ایم و از همه مهمتر (به تعبیر مسئولمان) چرا فردی را که صرفا به ما زل زده بود ترور ننموده بودیم. به هر حال این ترور صورت گرفت بی آنکه هویت شهید محسن میر شریفی برای ما عیان باشد و بی آنکه اساساً رابطه ما بین شهید و صاحب مغازه که مورد نظر ما بود برای ما روشن باشد. بعدها و پس از دستگیری تازه برای من مشخص شد که نام شهید محسن میر شریفی و پسر صاحب مغازه سمساری بوده است که برادرش نیز در جبهه شهید شده بود و خود نیز در کمیته انقلاب اسلامی کار می‌نموده است و چند روز دیگر قرار بوده است تا ازدواج نماید. در اطلاعیه ای که منافقین به این مناسبت (ترور شهید محسن میر شریفی) انتشار داده بودند از شهید میر شریفی بی آنکه نام برده شود به عنوان عنصر سرکوبگر و ضد خلقی یاد شده بود، حتی در همان اطلاعیه هیچگونه اشاره ای به شهید و رابطه اش با سمساری و صاحب سمساری نشده اشت چرا که اساساً هیچگونه اخبار و اطلاعی ما از هویت شهید نداشتیم و تنها و تنها بر اساس خط داده شده از طرف سازمان به جهت مقاومت شهید میر شریفی در مقابل ما به شهادت رسیده بود و مورد حمله قرار گرفته بود.

پسر را به‌جای پدر کشتیم

اعترافات حسین عباسی درباره ترور شهید زکی پور

نام: حسین عباسی

نام مستعار : عماد، فریدون

نامبرده در سال 1358 به گروهک جنایتکار منافقین پیوسته در این سال مسئول تیمهای دانش آموزی و محلات گروهک فوق بوده است. وی در سال 1359 به عنوان پیک شهرستان رودسر فعالیت کرده و در اردیبهشت 60 نیز فرماندهی تظاهرات ضد انقلابی  منافقین را بر عهده داشته است. نامبرده در شهریور 1360 وارد تیمهای تروریستی منافقین در جنگلهای رامسر، رودسر و هشت پر طوالش شده و در جنایت این گروهک که منجر به شهادت سه نفر گردید فعالانه شرکت می‌نماید و در بهمن 1362 دستگیر می شود.

اعترافات: انگیزه ترور این بود که ما حدود دو شب متوالی برای ترور یک حزب اللهی به نام پرویز زکی پور در کنار منزل مسکونی اش به کمین نشستیم و از او خبری نشد با فرمانده مان صحبت کردیم و گفتیم که اگر پسرش را دیدیم و او را ترور کنیم چه می‌شود؟ گفت او حزب اللهی است، گفتم تازگی به انجمن اسلامی پیوسته و ثبت نام کرده گفت اگر پدرش را ندیدید پسرش را بزنید. ما پس از دو شب در شب سوم، یک ماه پس از جنایت روستای بی بالان، آن برادر هنگام پائین آمدن از پلکان منزلش، با شلیک یک تیر که توسط سیروس حسن نژاد انجام گرفت پس از 4 روز به شهادت رسید. پس از شلیک تیر و صدای (وای مادر) آن برادر شهید، برادر کوچکش به بیرون آمد و با گفتن الله اکبر، الله اکبر و پدرش هم تکبیر می‌گفت و در همان لحظه چندین تیر به طرف ما شلیک کرد که ما متواری شدیم. لازم به تذکر است که من یک سه راهی به طرف منزلش پرتاب کردم که به تنه یک درخت گرفت و به داخل جوی اب افتاد و منفجر شد .

اعترافات حسین عباسی درباره ترور شهید حسین کشاورز (عضو انجمن اسلامی روستای گلدشت)

حدود دو ماه بعد از جنایت رحیم آباد واحد ما تصمیم گرفت که در روستای گلدشت در مسجد این روستا به افراد انجمن اسلامی حمله کرده و آنها را به شهادت برساند. شناسایی این جنایت را من کرده بودم و تاریخ آن سال 60، ماه حدوداً آذر. طرح آن به این صورت بود که در هنگام ماه محرم هر شب جلسات مذهبی بوده و مراسم عزاداری و نوحه خوانی و . . . بوده و ما در پایگاهمان که بودیم شبها صدای این مراسم را از بلندگوی مسجد می‌شنیدیم. و قرار بر این شد که پس از اتمام نماز جماعت، بعد از بیرون آمدن مردم از مسجد و درحالیکه بطرف خانه هایشان می‌روند، به چند نفر از برادران حزب اللهی حمله کرده و آنها را به شهادت برسانیم. البته این طرح پیش از ماه محرم بود.

طرح دوم: قرار بر این شد که چون عصر روزهای یکشنبه در مسجد گلدشت اعضای انجمن اسلامی جلسه دارند، ما تصمیم گرفتیم که در یکی از این جلسات به آنها حمله کرده و آنها را به شهادت برسانیم. چون می‌دانستیم که مسلح نیستند. هنوز پایگاهی وجود نداشت. ما با دو سلاح ژ-3 و یک نارنجک و یک کلت حدود دو شب یعنی روزهای یکشنبه می‌آمدیم و بعد از یک یا دو ساعت کمین کردن این طرح هم لغو شد و در همان ایام بود که ماه محرم فرا رسیده ما از دوم ماه محرم هر شب برای شناسایی به دور و اطراف مسجد گلدشت می‌آمدیم. نحوه تردد ما هم به این صورت بود که پس از غروب شدن از  باغات چائی و مزرعه شالیکاری و بطور کلی از راههایی می‌رفتیم که با کسی برخورد نداشته باشیم و یا اینکه خط ما لو نرود حدود 5 شب متوالی حرکت می‌کردیم و ساعت‌های حدود 8 تا 9 به محل سوژه می‌رسیدیم و در کنار باغ پرتقالی که در 40 تا 50 متری مسجد فاصله داشت به کمین می‌نشستیم. در شبهای سوم و چهارم کاملا جو منطقه به دستمان آمده بود که مثلا آیا از طرف سپاه رودسر به مسجد می‌آیند یا نه و یا اینکه چه افرادی در مسجد هستند و بخصوص افراد حزب اللهی و آن افرادی را که مورد نظر ما بود. در شب هفتم بود که ما به محل رسیدیم و بازهم در همان باغ پرتقال به کمین نشستیم که از روستائی هیئت سینه زنی به مسجد گلدشت آمده بودند و پس از رفتن این هیئت و پایان گرفتن جلسه عزاداری در مسجد ما چند نفر از افراد حزب اللهی را دیدیم که در مسجد هستند. چون ما در تاریکی بودیم و آنها در روشنائی، دقیقا همانهایی که در مسجد بودند می‌دیدیم. ساعت 11 شب بود که بلندگوی مسجد اشکال فنی داشت و یکی از برادران حزب اللهی در حال درست کردن آن بود. در آن موقع فقط 5 تا 7 نفر از افراد فعال انجمن در مسجد بودند که آخر همه به خانه هایشان می‌رفتند و ما چون کاملا جو محل را می‌دانستیم و من و میر قاسمی و علی جامع و بهزاد مهرپور به طرف مسجد حرکت کردیم و از داخل جوی آبی که از کنار مسجد می‌گذشت به حدود 20 متری مسجد رسیدیم و از آنجا دیدیم که برادر کشاورز در کفش کن با یکی دیگر از برادران حزب اللهی مشغول صحبت کردن می‌باشد. قرار بر این بود که میر قاسمی به برادر کشاورز حمله کند و من به برادر دیگری. چون برادر کشاورز را از دور دیده بودیم که در کفش کن مشغول صحبت کردن می‌باشد و در آن لحظه ای که ما یعنی 4 نفر در آن جوی آب بودیم قرار بر این شد که بهزاد و علی به مسجد نیایند چون احتیاجی به آنها نبود و آنها هم حدود هزار متری از محل فاصله گرفتند و در آنجا منتظر ما بودند که بعد از جنایت به آنها وصل شدیم. من و میر قاسمی با دو سلاح ژ- 3 بطرف مسجد حرکت کردیم و از پشت کتابخانه و از آنجا به قسمت غربی مسجد که آبدارخانه مسجد کفشکن می‌باشد رفته و در آن لحظه حدود 4 متری یعنی پشت دیوار مسجد با آنها فاصله داشتیم که من  سریع بطرف  آن برادر رفته و سه تیر شلیک کردم. او فورا در همان حال دست روی سینه اش گذاشت و نشست و بعد از من میر قاسمی یک تیر به سرش شلیک کرد. من ندیدم ولی خودش می‌گفت که شهید کشاورز به سرش تیر زده بودند. دو دقیقه بعد یکی از حزب اللهی ها از پشت بلند گوی مسجد صدا زد که حسین کشاورز شهید شد که این مسئله برایم خیلی عجیب بود درصودتی که آنها می‌دانستند ما در همانجا هستیم و آنها سلاحی هم نداشتند. در لحظه ای که من تیراندازی کردم 3 تن از برادران حزب اللهی هم بودند که من در همان لحظه فرار کردم و به علت ترسیدن، چون اولین جنایت و اولین بار تیراندازی می‌کردم، یک خشاب فشنگ هم در محل جنایت جا گذاشتم و بعد از آن به پایگاه رسیدیم. در فردای آن روز فردی که برای ما غذا می‌آورد گفت فردی را که شهید کرده اید تاثیر خوبی روی مردم نگذاشت و بخصوص تیری را که به سرش زده اید مردم دیده اند و گفته اند اینها چه قبلهایی دارند که به این وضع شهید می‌کنند.

رفتار تیم ترور که من هم یکی از آنها بودم به این صورت بود که می‌خواستیم بطرف مسجد برویم میرقاسمی با عکس العملی که داشت نشان می‌داد که حاضر نیست بیاید ولی فرمانده ما بهزاد مهرپور با چند بار صحبت کردن او را وادار به رفتن کرد و مسئله ای که قابل توجه است این بود که در هنگام عملیات یا حرکت بطرف محل عملیات بخصوص هنگام تیراندازی اینقدر ترس و دلهره به ما غلبه می‌کرد که حتی یکبار هم که شده یک بنام خدا هم نمی گفتیم و یا اینقدر ترس حاکم بود که میرقاسمی تفنگ را بصورت عمودی گرفته بود و یک تیر هم از بغل پایش در می‌رود و فقط چند سانت با پایش فاصله داشت.

تبلیغات سازمان : رادیو منافقین پس از شهادت این برادر او را یکی از جاسوسان و عناصری معرفی کرد که در سرکوب مردم و لو دادن هوادارانش شرکت داشته، در صورتی که ما او را می‌شناختیم که فردی بود مذهبی و بخصوص در رابطه با منکرات نسبت به افراد فاسد جبهه گیری کرده بود و عناصری که بعد از شهادت او خوشحال بودند همین عناصر بودند و خانواده‌های منافقین.

کارنامۀ سیاه (64)


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

جدیدترین مطالب

رضا عابدی‌گناباد؛ دکترا سیاست‌گذاری فرهنگی از دانشگاه بین‌المللی امام رضا(ع) مشهد و مدرس دانشگاه

انگلستان، از آشوبگری و جاسوسی تا حمایت از اقدامات تروریستی

دکتر مصطفی انتظاری‌هروی، بنیاد هابیلیان

نشانه‌های تروریستی‌سازی فضای منطقۀ غرب آسیا

شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/10/01
2
تاریخ : 1358/10/02
3
تاریخ : 1358/10/03
9
تاریخ : 1358/10/09
11
تاریخ : 1358/10/11
14
تاریخ : 1358/10/14
15
تاریخ : 1358/10/15
16
تاریخ : 1358/10/16
18
تاریخ : 1358/10/18
19
تاریخ : 1358/10/19
21
تاریخ : 1358/10/21
22
تاریخ : 1358/10/22
27
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان