کومله‌ها جنازه بی‌سر همسرم را تحویل ندادند

Shaohada Terrorبه گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی هابیلیان به نقل از شهدای ایران؛ زنی با موهای سفید با سنگ ریزه‌های کنار یک قبر خلوت کرده و دستش را به آرامی روی نوشته‌های قبر می‌کشد، دوست ندارم خلوتش را برهم بزنم اما بسیار مشتاقم که کنارش بنشینم و حکایت حادثه‌های تلخ و شیرینی را که در گذشته داشته، به رشته تحریر درآورم.

از فریده صبوری می‌گویم. مادری مقتدر که در شهرستان ملارد زندگی می‌کند. اهل مریوان است و در همان روزهای ابتدایی جنگ همسرش به دست کوموله‌ها به شهادت می‌رسد. اما جنایت‌کاران منافق فکر نمی‌کردند با به شهادت رساندن همسر این بزرگ زن تاریخ ایران استوارتر از همیشه هر سه فرزندش را به ادامه راه همسرش تشویق می‌کند. سه فرزندی که دوتن از آنها به شهادت رسیدند و یکی از آنان هم اکنون جانباز قطع نخاع است.

خانم صبوری در یکی از بخش‌های شهریار شهرستان ملارد و خیابانی به نام دکتر حسابی و کوچه‌ای به نام شهید صبوری زندگی می‌کند. همه‌ی اهل محل او را به خوش اخلاقی و صبوری می‌شناسند و همیشه آرزوی سلامتی برای این مادر مهربان دارند.

روزهای خوب مریوان

صبوری از روزهایی می‌گوید که در مریوان زندگی خوش و بی دردسری را داشتند و به همراه سه پسر و همسرش روزهای خوبی را طی می‌کردند. همیشه آرزو داشت پسرانش را در دانشگاه ببیند. برای هرکدامشان یک شغل از روی علاقه خودش انتخاب کرده بود، دوست داشت محمد پسر اولش دکتر شود و در سن پیری برای مادر طبیب باشد، علی پسر دومش مهندس باشد و برای مادر مایه افتخار و حسین پسر سومش معلم باشد و به بی سوادان درس بیاموزد.

اما نشد. خودش می گوید: وقتی به کشور شما یک دیوانه‌ی از خدا بی خبر حمله کند شما چه می‌کنید؟ می‌گویید می‌خواهم پسرانم را به دانشگاه بفرستم و به آرزوهایم برسم؟ این را کسی می‌گوید که متعلق به این کشور نباشد، مسلمان نباشد.

با یک حس زیبا و غرورآمیز و پیروزمندانه ادامه می‌دهد: به خدا اگر ده بار دیگر هم جنگ شود و من همین سه پسر که چه عرض کنم اگر فقط یک پسر هم داشتم خودم آن را به جبهه می‌بردم که حساب صدام از خدا بی‌خبر و رفقایش را برسد.

منافقین همسرم را سر بریدند

از این که یک مادر که دو پسر و همسرش را در جنگ از دست داده و دوباره هم آن را در صورت تکرار ادامه می‌دهد و حالا بعد از گذشت چندین سال از این اتفاقات، مقتدرانه صحبت می‌کند به فکری عمیق فرو می‌روم که با صدای او به خودم می‌آیم.

این مادر مهربان و صبور ادامه می‌دهد: قبل از جنگ که منافقین به مرزهای کردستان حمله کردند همسرم را در راهی دیده بودند و در جا سرش را بریده بودند. وقتی به من و بچه‌هایم خبر دادند باورمان نمی‌شد که یک انسان چنین کاری کند، اما اتفاقی بود که افتاده بود. پسرانم خیلی بهم ریخته بودند تا حدی که می‌خواستند خودشان به این منافقین درسی فراموش نشدنی بدهند. آنها حتی جنازه همسرم، حسین‌مراد را به ما تحویل ندادند.

بافتن کلاه و شال و جوراب و دستکش برای جبهه

پسرانم از همان‌جا راه خود را انتخاب کردند و من هم همراهیشان می‌کردم چرا که خون پدرشان به ناحق ریخته شده بود. در همین موقع جنگ شروع شد و پسرانم خون پدرشان را به خدا سپردند و با نیت و هدف دیگری به میدان جبهه‌ها عازم شدند.

پسر بزرگم از همان ابتدا وارد بسیج شد و به میدان جنگ رفت و پسرم دومم وارد سپاه شد اما پسر سومم با دوستانش بدون هیچ عضویتی وارد جنگ شد.

دو سال از جنگ گذشته بود و مردم کشورمان روزهای سختی را پشت سر می‌گذاشتند. من بی کار ننشستم و به همراه زنان محله‌ی خود برای فرزندانمان در جبهه هر چیزی که می‌توانستیم بسته بندی می‌کردیم  و برایشان می‌فرستادیم. خیلی از خانم‌ها در طول سال فقط  بافتنی می‌بافتند کلاه و شال و جوراب و دستکش.

می‌دانستم محمد شهید شده است

فرودین سال 62 بود که پسر دوم و سومم غیر منتظره به منزل آمدند و من دیدم که می خواهند به من چیزی بگویند اما نمیدانند چگونه سر صحبت را باز کنند به آنها گفتم اگر می خواهید خبر شهادت محمد را به من بدهید نیازی نیست من می دانستم که شهید می‌شود شما هم بهتر است بروید و راهش را ادامه دهید.

پسرانم را راهی جبهه کردم و ساعت ها در منزل برای از دست دادن فرزند بزرگم اشک ریختم. وقتی به خود آمدم که همسایه نزدیکم محلا‌خانم آب در دهانم می ریخت و متوجه ‌می‌شدم که از حال رفته‌ام. وقتی به هوش آمدم همسایه‌ها بالای سرم بودند و در حال گریه کردن بودند. خیلی آرام بلند شدم و صورت خیس خود را با گوشه چادرم خشک کردم و رو به همسایه ها گفتم من از حضرت زینب(س) و خانم زهرا‌(س) نه مهم‌ترم نه عزیزتر. بلند شید بریم سر کارهایمان. بچه‌های ما در جبهه‌ها منتظر بسته‌های ما هستند.

در تاریخ 4‌مرداد‌1364 بود که شبش خواب دیدم فرزند کوچکم می‌گوید مامان من محمد را پیدا کرده‌ام می‌روم که بیارمش. از خواب بلند شدم و مطمئن شدم که حسینم را نیز شهید کرده‌اند. صبح که از خواب بلند شدم لباس مشکی بر تن کردم و به منزلی که بسته‌بندی‌ها را در آنجا انجام می‌دادیم رفتم. همسایه‌ها گفتند چرا مشکی پوشیده گفتم امروز خبر شهادت حسین را برایم می‌آورند.

هرگز نمی‌خواستم برای از دست دادن فرزندانم گریه‌ام را ببینند

همسایه‌ها به گریه افتادند و من را در آغوش کشیدند برایم خیلی سخت بود اما هرگز دوست نداشتم  برای از دست دادن فرزندانم گریه‌ام را ببینند رو به همسایه‌ها گفتم زیارت عاشورا بخوانیم که ان‌شاء‌الله با مولایم حسین محشور شوند.

آخر زیارت عاشورا بود که زنگ منزل همسایه به صدا درآمد و دیدم که یکی از رفقای پسر کوچکم آمده و با اشک در چشمانش می‌خواهد مرا متوجه شهادت حسین کند. گفتم پسرم برو و نگذار سلاح فرزندانم بر زمین بماند. حرفم تمام نشده بود که گفت خاله فریده باید با من به بیمارستان بیایی.

متوجه شدم که پسر دومم هم مجروح شده. به بیمارستان رسیدم دیدم که علی بیهوش است از پرستاران در آنجا پرسیدم کی پسرم مرخص می شود، گفتند پسرتان قطع نخاع شده و باید مدتی در اینجا بماند نمی‌دانم چرا اما در آنجا به یاد حضرت عباس(ع) افتادم و شروع به گریه کردن کردم.

اشک مجالش نمی‌دهد و کمی صبر می‌کنم و تنها حرف او این می‌شود: من شرمنده حضرت زینب(س) هستم که نتوانستم بیشتر از این در راه حسین(ع) قدم بردارم.


    • هیچ نظری یافت نشد

    نظر خود را اضافه کنید

    0
    https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9246968&tmpl=component
    نظر شما به دست مدیر خواهد رسید