درباره کتاب گمشده‌ی مزار شریف

به محض اینکه چشمم به اولین آیه از صفحه سمت راست افتاد، گویی هاتفی از عالم غیب خبری موثق را به گوش جانم خواند:

«وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا» ...

« وقتی جنگ شروع شد، بارها پیش می آمد که حاجی برای چند ماه می رفت ماموریت و بیرجند نمی آمد؛ اما همیشه با نامه و تلفن از آن ها خبر می گرفت و کم و کاستی هایشان را برطرف می کرد. جالب اینجا بود که بچه ها از دوری حاجی خیلی بی تابی می کردند و دائم چشم به راهش بودند. عاقبت کاظم دانشگاه تربیت معلم قبول شد و مدتی بعد به عنوان یک معلم نمونه برگشت بیرجند؛ عفت و معصومه هم زیر نظر حاجی و با کمک او ازدواج کردند. بعد از شهادتش یک روز یکی از فامیل ها آمد خانه ما. گفت: چند روز پیش که رفته بودم سر مزار شهید ناصری، صحنه عجیبی دیدم. پرسیدم: چه صحنه ای؟ گفت: یه مرد و دو تا زن جوون اومده بودن سر مزار اون خدا بیامرز و همچین گریه می کردن و هق هق می زدن که همه رو به حیرت انداخته بودن و عجیب تر این بود که گاهی هم از کنار قبر خاک بر می داشتن و می ریختن سرشون!

با نشانه هایی که فامیلمان داد، فهمیدم آن ها همان کاظم و عفت و معصومه بودند؛ بچه های ناتنی حاجی! »

...

« تمام خبرگزاری ها روی یک نقطه اشتراک پیدا کرده بودند و آن این که طالبان همه دیپلمات ها و کارکنان ما را توی کنسولگری اسیر کرده است. بودن یا نبودن ناصری بین آن ها هنوز تایید نشده بود... دائم توی اتاق قدم می زدم و می رفتم و می آمدم. مانده بودم چکار کنم. خیلی سخت است که آدم در مسئله ای درمانده شود و دستش به هیچ جا بند نباشد. تو یکی از دفعاتی که می رفتم و می آمدم، یکدفعه چشمم افتاد به قرآنی که روی طاقچه بود... قرآن را برداشتم. رو به قبله ایستادم. قلب نگران و دل پریشان، حال توسل را داده بود؛ چندتا صلوات فرستادم. به نیت باخبر شدن از احوال حاجی، لای قرآن را باز کردم. به محض اینکه چشمم به اولین آیه از صفحه سمت راست افتاد، گویی هاتفی از عالم غیب خبری موثق را به گوش جانم خواند:

«وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا» ... »

...

« یک واحد کوچک از طالبان به شمول چندتن از ملیشه های گروه ضدشیعی سپاه صحابه پاکستان، به فرماندهی ملادوست محمد، وارد کنسولگری ایران در مزارشریف شدند و یازده دیپلمات ایرانی را به همراه یک خبرنگار در یک جا جمع کرده و سپس تیرباران نمودند ... در آغاز طالبان از سرنوشت دیپلمات ها اظهار بی اطلاعی می کرد؛ اما با بالا گرفتن اعتراضات بین المللی و افزایش خشم ایران، آنان پذیرفتند که دیپلمات ها توسط گروه های غیر مسئول به قتل رسیده اند.

شواهد معتبر حاکی از آن است که ملا دوست محمد درباره سرنوشت دیپلمات ها با ملاعمر از طریق بیسیم صحبت نموده و وی دستور قتل آنان را صادر نموده است.»

 

بخش هایی که خواندید قسمتی از متن کتاب گمشده‌ی مزار شریف به نویسندگی سعید عاکف است. کتابی که انتشارات کتابستان در سال 1397 آن را به چاپ رسانده است. این کتاب از آغاز زندگی شهید ترور محمدناصر ناصری تا دوران شهادتشان را دربر می گیرد و خواننده را قدم به قدم با روحیات و ابعاد شخصیتی گوناگون این شهید بزرگوار آشنا می کند. سعید عاکف نویسنده نام آشنای حوزه دفاع مقدس بازهم توانسته به مانند سایر تالیفاتش نثری روان و خوشخوان را برای خواننده عرضه کند. در واقع یکی از محاسن این کتاب بیان خاطرات اشخاص گوناگون از شهید بزرگوار است که جامعیت اثر را نسبت به سایر آثار بالاتر می برد.

 

 

 


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید بخش یادداشت

علیرضا محمدی، روزنامه جوان

فروغ جاویدانی که غروبی زودرس داشت

دکتر سیدمحسن موسوی‌زاده، بنیاد هابیلیان

پسامرصاد

محسن محمدی، روزنامه جوان

منافقین در سینما

دکتر مصطفی انتظاری‌هروی، بنیاد هابیلیان

اتحاد تروریسم و دولت‌های متحجر برای سرکوب اسلام انقلابی

دکتر مصطفی مطهری، بنیاد هابیلیان

فرهنگ مرصاد باید به یک مدل فکری نظام مند تبدیل شود

فهیمه آقاخانی؛ مرکز اسناد انقلاب اسلامی

واکاوی ریشه نفاق در پیشینۀ گروهک منافقین

شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/05/01
2
تاریخ : 1358/05/02
5
تاریخ : 1358/05/05
6
تاریخ : 1358/05/06
7
تاریخ : 1358/05/07
8
تاریخ : 1358/05/08
9
تاریخ : 1358/05/09
10
تاریخ : 1358/05/10
12
تاریخ : 1358/05/12
14
تاریخ : 1358/05/14
15
تاریخ : 1358/05/15
16
تاریخ : 1358/05/16
19
تاریخ : 1358/05/19
21
تاریخ : 1358/05/21
22
تاریخ : 1358/05/22
24
تاریخ : 1358/05/24
25
تاریخ : 1358/05/25
26
تاریخ : 1358/05/26
27
تاریخ : 1358/05/27
28
تاریخ : 1358/05/28
29
تاریخ : 1358/05/29
31
تاریخ : 1358/05/31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان