صحبت های غرور آفرین مادر سه شهید

3brother1یادم هست زمانی که همسرم به تمامی فرزندان گفت که باید در عملیات مرصاد حضور داشته باشید حتی دامادها هم رفتند یکی با هواپیما، یکی با اتوبوس و دیگری با قطار.... و من ماندم با چهار خانواده بی سرپرست.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی هابیلیان (خانواده شهدای ترور کشور) به نقل از حیات، کوکب اسکندری مادر سه شهید (شهدای مظفر) سال‌هاست راوی مظلومیت شهدا و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس است. روایتی شیرین از ایثار و شهادت اما تلخ از زبونی دشمن و منافقین کوردل که هزاران جوان ایرانی را قربانی کشورگشایی خود کردند.

مادر شهیدان مظفر در مورد پسرانش می‌گوید: آن‌ها 6 برادر بنام‌های حسین، حسن، علی، رضا، احمد و محمود بودند که با دسترنج حلال شاطر محمد مظفر (همسرم) بزرگ شدند. در سال 57 اوج مبارزات ملت ایران علیه رژیم ستم‌شاهی حسین معلم بود، حسن مدیر فرهنگی دانشگاه ابوریحان، علی مسئول امور تربیتی شهرستان ورامین، رضا طلبه حوزه علمیه که بعدها دادستان ورامین شد و احمد و محمود که دو پسر دوقلو بودند تحصیل می‌کردند.

در دوران انقلاب به فعالیت‌های مبارزاتی خود ادامه دادند تا اینکه انقلاب پیروز شد پس از پیروزی انقلاب «حاج رضا» مبارزات خود را از ایران به لبنان برد و بیش از یک سال هم صدا با مجاهدان مسلمان لبنانی در تمامی مبارزات علیه رژیم صهیونیستی حضور داشت و با از آغاز جنگ تحمیلی به ایران بازگشت.

حسن، رضا و علی قبل از شهادت ازدواج کرده و صاحب فرزند بودند. حاج حسن سه فرزند به نام‌های محمد، مریم و زهرا، حاج علی دو فرزند بنام‌های سپیده و سمانه و حاج رضا یک فرزند به نام حبیب داشت که تمامی خاطرات، آرزوها، اموال، فرزندان، همسر و دلبستگی‌هایشان را برای دفاع از کشور و اسلام به خدا سپردند و عاشقانه به جبهه رفتند. احمد و محمود هم که سن و سالی نداشتند به هر صورتی شده با تغییر تاریخ شناسنامه خود را به جبهه‌ها رساندند.

حتی پدر خانواده خمیر نان را کنار گذاشت و پا به پای جوانان در جبهه‌ها حضور داشت. خود من هم در پادگان علم الهدی اهواز با سایر خواهران بسیجی خدمات پشت جبهه را تأمین می‌کردم.

3brotherیادم هست زمانی که همسرم به تمامی فرزندان گفت که باید در عملیات مرصاد حضور داشته باشید حتی دامادها هم رفتند یکی با هواپیما، یکی با اتوبوس و دیگری با قطار. فقط حسین مانده بود و قرار بود چند روز دیگر با هواپیما برود هرچند که قلبا دوست داشتم همه حضور داشته باشند ولی زمانی که وقت رفتن آخرین فرزندم رسید به حسین گفتم: حسین جان فکر می‌کنم در این عملیات تمام برادرانت شهید شوند تو بمان و نرو. حسین یک نگاه شیرینی به من کرد و گفت: مادر خداحافظ... و من ماندم با چهار خانواده بی سرپرست.

یادم هست که یک شب پدر و مادرم تمام فرزندانشان را به میهمانی دعوت کردند. وقتی که سفره غذا جمع شد پدرم گفت: اگر می‌خواهید نان من حلالتان باشد و از شما راضی باشم باید در عملیات مرصاد حضور داشته باشید.

با اینکه دوست داشتم خودم هم در عملیات نقشی داشته باشم ولی ماندم تا عروس‌های جوان و نوه‌های کوچکم بهانه گیری نکنند و برایشان مادری کنم.

خانم اسکندری می‌گوید: یک روز که داشتم اخبار جنگ را از تلویزیون نگاه می‌کردم اعلام شد: ایران در عملیات مرصاد پیروز شده است. خیلی خوشحال بودم و گریه می‌کردم ولی وقتی تصاویری از خودروهای منفجر شده و اجساد سوخته نشان دادند تنم لرزید گفتم نکند فرزندان من جزو این اجساد باشند و با ذکر حسین (ع) و مظلومیتش در صحرای کربلا خودم را آرام کردم.

فردای آن روز حالم زیاد خوش نبود. برای همین تصمیم گرفتم بروم دکتر. چادرم را سر کردم وقتی درب حیاط را باز کردم دیدم یک ماشین پیکان جلوی خانه توقف کرده است. داخل پیکان تا حاج حسین من را دید از ماشین پیاده شد. هر چند که مادران از سلامت فرزندشان بعد از جنگ خوشحال می‌شوند ولی من بلافاصله گفتم: حسین جان چرا آمدی؟

حسین گفت: مادر جان جنگ تمام شده و ما پیروز شدیم. در حال صحبت کردن بودیم که همسرم هم از ماشین پیاده شد.

شک کرده بودم که چطور این‌ها با هم آمدند. وقتی کنار رفتم تا حسین داخل حیاط شود ناگهان بی اختیار یقه لباس حسین را گرفتم و گفتم: حسین جان جان مادرت نگذار مردم خبر شهادت فرزندانم را به من بگویند اول تو بگو.

حسین گفت: مادر هیچ کس شهید نشده... بعد از چند دقیقه دوباره به حسین گفتم: بگو... حسین گفت: کسی شهید نشده ولی رضا مجروح شده و باید به ملاقاتش برویم.

وقتی حسین این را گفت به چشم‌هایش خیره شدم و گفتم: رضا شهید شده؟ حسین در حالی که دست‌هایم را گرفته بود گفت: بله مادر شهید شده. گفتم بگو علی هم شهید شده؟ گفت بله. گفتم بگو حسن هم شهید شده گفت: بله مادر و آرام آرام به داخل خانه رفتم و نشستم.

حسین گفت: مادر گریه کن. گفتم 35 سال قبل وقتی به زیارت امام حسین (ع) رفتم گفتم: یا سیدالشهدا آیا ما از زن‌های بنی اسد کمتر بودیم که در کربلا یاری‌ات کنیم. آلان جوان دارم تا در راه تو قربانی کنم. بعد سجده کردم و گفتم: یا بانو زینب کبری (س) یا سیدالشهدا (ع) دیدید سر قولم بودم و فرزندانم را در راه تو و خدای تو قربانی کردم.

وقتی حسین خبر شهادت ولی الله قومی یکی از همسایگانمان را داد آن وقت گریستم چون ولی الله مادر نداشت.

3brother2

پنج روز بعد جنازه‌های فرزندان شهیدم را به دانشگاه ابوریحان پاکدشت آوردند. من به همراه همسران و فرزندان شهدا به دانشگاه رفتم. وقتی بالای سر شهدا رسیدم به همسران و فرزندانشان گفتم: اگر گریه کنید نمی‌گذارم روی ماهشان را ببینید. به آن‌ها گفتم عزیزانم شهادتتان مبارک. سلام مرا به مولایم حسین (ع) برسانید.

بعد به بهشت شهدای پاکدشت (ده امام) رفتیم. من خودم وارد قبر شدم و فرزندانم را یکی یکی بوسیدم و در دل خاک به امانت گذاشتم.

مادر شهدای مظفر پس از گذشت 33 سال از انقلاب اسلامی می‌گوید: نسل امروز تعریفی از انقلاب اسلامی، مبارزه و شهادت در راه خدا ندارند و این نیاز به فرهنگ سازی و بازگویی تاریخ انقلاب دارد و وظیفه تمام دستگاه‌های دولتی است.

شهید حسن مظفر

تاریخ تولد : 29/2/34

شغل : کارمند

تاریخ شهادت : 6/5/1367 – عملیات مرصاد

شهید علی مظفر

تاریخ تولد : 5/7/1337

شهرستان : پاکدشت

محل شهادت : منطقه عملیاتی مرصاد

تاریخ شهادت : 6/5/1367

ایشان در طول دفاع مقدس در چندین عملیات حضور چشمگیر داشت و بارها مجروح شد. این شهید بزرگوار که یکی از معروف‌ترین اساتید مراکز تربیت معلم و عضو شورای مرکزی اتحادیه انجمن‌های اسلامی شهرستان پاکدشت بود سرانجام در عملیات ظفرمند مرصاد به آرزوی دیرینه خود که همان شهادت بود رسید.

شهید رضا مظفر

تاریخ تولد : 12/2/1340

تحصیلات : خارج فقه و اصول

مسئولیت : حاکم شرع دادگاه انقلاب مسئولیت اجتماعی

تاریخ شهادت : 6/5/1367

عملیات مرصاد

 


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=10371317&tmpl=component
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
مهر 1359
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
9
تاریخ : 1359/07/09
14
تاریخ : 1359/07/14
16
تاریخ : 1359/07/16
21
تاریخ : 1359/07/21
23
تاریخ : 1359/07/23
25
تاریخ : 1359/07/25