32 سال از ترور پدرم گذشته و تبعات آن هنوز باقی است

شهید قربان اطاعتی در سال 1321 در يکي از روستاهای اطراف ساوه در خانواده ای مذهبي به دنيا آمد. به خاطر فقر مالی خانواده، از تحصيل محروم ماند ولی با اصرار و پافشاری توانست خواندن قرآن را در مکتب‌خانه فراگيرد. 12 ساله بود که مادرش را از دست داد و ناچار شد برای امرار معاش راهی تهران شود. در یک کارخانه مشغول به کار شد و به خاطر علاقه ای که به تحصیل داشت شبانه به مدرسه می رفت و در این شرایط چندین سال درس خواند. پس از پايان خدمت سربازی به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به عنوان مستخدم مدرسه مشغول به کار شد و با درآمدی اندک تشکیل خانواده داد و علاوه بر تأمین زندگی خود از پدر و برادر و خواهر کوچکترش نگهداری می کرد. در جریان انقلاب اسلامی فعال بود و پس از پيروزی انقلاب در بسيج مسجد باب الحوائج فعالیت می‌کرد. روز 8 ارديبهشت 61 در حالی که سوار بر اتومبیل میخواست حجت‌الاسلام سمرقندی را که عازم جبهه های نبرد بود به فرودگاه ببرد، مورد حمله سه نفر از منافقين قرار گرفت و منافقين (طبق اعترافات بعدی خودشان) فقط بخاطر وجود يک فرد ملبس به لباس روحانیت به اتومبيل آن‌ها نزديک شده و ایشان را بي‌رحمانه به رگبار گلوله بسته و شهید قربان اطاعتی بر اثر اصابت سه گلوله به کتف چپ و جمجمه به شهادت رسید.

آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگویی است با دختر شهید قربان اطاعتی:

من فرشته اطاعتی فرزند شهید قربان اطاعتی هستم. خانواده ما کاملاً مذهبی بود و پدرم اعتقاد زیادی به دین و مذهب داشت و بچه هایش را هم به همان سمت پرورش می داد. پدرم اهل رفتن به مسجد و هیات بود. در زمان گذشته که کمتر به حجاب اهمیت داده می شد مادر من همیشه چادر به سر داشت. ما در مجموع 7 بچه بودیم. من و تمام بچه ها قبل از رسیدن به سن تکلیف خواندن نماز و قرآن را از پدر و مادر آموختیم. دائم سفارش می کرد که خوب درس بخوانیم، می‌گفت سعی کنید گناه نکنید و همواره بیاد خدا باشید. مادر من بعد از شهادت پدرم همین روال را دنبال کردند.

چون پدرم در محیط آموزشی مشغول بکار بوده و کارمند آموزش و پرورش بود بعد از شهادت شهیدان رجایی و باهنر خیلی تحت تاثیر قرار گرفتند چراکه علاقه قلبی به انقلاب و رهبری داشت و و از حامیان پروپاقرص انقلاب بود. وقتی فعالیت و ترورهای منافقین در اوایل انقلاب را می دید بسیار ناراحت می شد و همیشه در منزل حرف می زد و می‌گفت دلیل کار اینها نمی‌دانم چیست؟ زن و بچه مردم در خطر هستند و منافقین ذهن مردم را خراب می‌کنند و به بیراهه می‌کشانند. هرکاری برای مردم از دستش بر می آمد انجام می داد. با شروع جنگ دائم می‌گفت باید بروم، داخل کشور وضعیت ناهنجار شده، وضع خوب نیست و به نوعی خودش را با شرایط سیاسی کشور وفق داده بود.

بعدازظهرها در برنامه‌های مسجد فعالیت داشت. همچنین با امام جماعت مسجدمان رفاقت زیادی داشت که ماجرای ترورشان هم از همانجا شروع می‌شود. روزی روحانی مسجد عازم جبهه بوده که پدرم تصمیم می‌گیرد او را به فرودگاه برساند. پدرم بعد از اقامه نماز صبح به مادرم می گویند صبحانه را آماده کن، من بعد از رساندن حاج آقا به فرودگاه برمی گردم. سوار ماشین شده و به‌سمت فرودگاه در حال حرکت بودند که سه تروریست به تعقیب آنان می پردازند. در خیابان فاطمی حوالی بیمارستان امام خمینی که می رسند در مسیر خلوتی گیر آن سه نفر می افتند، بدین گونه که یک نفر سوار بر موتور جلوی ماشین می ایستد و تیری بطرف پدرم شلیک می کند که به کتف سمت چپش اصابت می کند، تیر بعدی مستقیم به سرش برخورد می کند که همان پشت فرمان شهید می شوند. با از دست دادن کنترل ماشین و انحراف و ایستادن آن، آن روحانی را هم به گلوله می بندند و او هم شهید می شود.

بعد از نماز صبح مادرم با آماده کردن صبحانه منتظر پدرم بود که برگردد اما بین ساعت 8 تا 9 صبح بود که خبر شهادت پدرم را به ما رساندند. مادرم با شنیدن این خبر شوکه شده بودچرا که اصلاً انتظار چنین خبری را نداشتیم. به‌همین‌خاطر اقوام نزدیک رفتند و با دیدن پیکر پدرم شهادت وی را تایید کردند. مادرم چنان متاثر شده بود که تا 7 روز همچنان در شوک به سر می‌برد. نه حرف می‌زد و نه گریه می‌کرد. بعد از گذشتن چند روز که مراسم تمام شد و اطرافمان خلوت شد تازه متوجه شدیم که چه اتفاقی افتاده، حتی خود من که در آن زمان شش سال بیشتر نداشتم متوجه کلمه شهید نمی‌شدم و منتظر برگشتن پدرم بودم.

در حدود 32 سال است که پدر من شهید شده و تبعات آن هرگز از یاد و خاطره ما بیرون نرفته است. نقش و جایگاه پدر از ارکان مهم و اساسی خانواده است که هیچ وقت این جایگاه از بین نمی رود ولی مادرم خیلی تلاش کرد تا در نبود پدرم کمبود وجود او را احساس نکنیم. بعد از شهادت پدرم بیشتر بار زندگی بر روی دوش مادرم افتاد و باید چندین بچه را با روحیات مختلف کنترل و با هر یک به مدل خاصی رفتار می کرد. تا جایی‌که در توانش بود نیازهای ما را برآورده می کرد. بخاطر تاثیر بد روحی که شهادت پدرم بر ما داشت اگر می خواستیم در مورد نبود پدر حرفی بزنیم طوری رفتار می‌کرد تا زود فراموش کنیم و بحث عوض شود.

خواهر کوچک من در هنگام شهادت پدرم 2 ساله بود و هر وقت که صدای زنگ منزل به صدا در می آمد، دوان دوان خودش را به جلوی در می رساند و فکر می کرد الان پدر آمده است؛ حال شما ببینید که در آن لحظات مادر من چه زجری می کشید. برادر دیگر من دو ماهه و من شش ساله بودم. ما هم نمی توانستیم این واقعه و ضایعه دردناک را فراموش کنیم اما این مسائل انسانها را مقاوم و محکم می کند. در ظاهر با اتفاق افتادن این ترور خانواده ای نابسامان می شود ولی در حقیقت این طور نیست زیرا ما اعتقاداتمان نسبت به خدا، اسلام، انقلاب، رهبر و کشورمان بیشتر شد.

اگر دقت کنید متوجه میشوید که خیلی از افرادی که ترور شدند جزو رجال سیاسی مملکت نبودند، 200 نفر از آنها جزو رجال سیاسی بودند اما بقیه اقشار جزو افراد عادی مملکت بودند مانند کسانیکه در همین کوچه و بازار مشاهده می‌کنیم از جمله پدر من که توسط منافقین شهید شدند. همچنین از تمام قومیت‌ها به دست منافقین شهید شدند اعم از کرد، لر، عرب، فارس، بلوچ و ... که خیلی از آنها از افراد عادی بودند. شهدا مظلومانه رفتند و هم خانواده هایشان مظلوم واقع شدند، ولی ان‌شاءالله که اینها مظلوم نمانند و شهدای ما بخوبی یاد شوند، جانبازان عزیز بخوبی یاد شوند و از مظلومیت خارج شوند تا خون و هدفشان روی زمین نماند و مردم واقعا بتوانند اینها را درک کنند و ببینند که شهدا چه کار کردند و ادامه دهنده راه اینها باشند و خونشان پایمال نشود.


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

Previous MonthNext Month
اردیبهشت 1358
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
6
9
10
11
تاریخ : 1358/02/11
19
تاریخ : 1358/02/19
27
31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان