یک امشب را که مهمان شمایم/ خدا داند که فردا شب کجایم

حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان از دیدار با خانواده شهید قربان اکبری گنداب:

مثل همیشه با بچه ها قرار دیدار را هماهنگ کردیم و همه سروقت رسیدیم دم در منزل شهید. همسر شهید در را برایمان باز کرد. خیلی ساده و صمیمی بود. وارد منزلشان شدیم. همرزم و پسر شهید هم بودند. هر کدام گوشه ای نشستیم و صحبت آغاز شد. همسر شهید روایتش را اینگونه شروع کرد:

« هر دومون از اهالی روستای گندآب، از توابع شهرستان فریمان بودیم. پدر قربان کشاورز بود و چهار بچه داشت. من از دوران کودکیش زیاد اطلاعی ندارم فقط همین قدر می دونم که قربان هم مثل بقیه بچه های روستا ادامه تحصیل نداد و پا به پای پدرش  تو زمین کشاورزی کار می کرد.

وقتی ازدواج کردیم هنوز انقلاب نشده بود. توی روستا هم خبر چندانی نبود. گاهی اوقات بعضی از افرادی که بین شهر و روستا در رفت و آمد بودن خبر انقلاب رو می آوردن. قربان پیگیر این خبرها بود.

وقتی جنگ تحمیلی شروع شد خیلی دلش می خواست بره جبهه؛ اما مادرش اجازه نمی داد. از طرفی واقعا شرایطش هم مهیا نبود. پدر و مادرش خیلی پیر بودن و مراقبت از اون ها به عهده قربان بود.

سال63 پدر و مادرش با فاصله کمتر از یک ماه از دنیا رفتن. اواخر همون سال رفت جبهه، کردستان. جایی که گروهک های ضدانقلاب علیه جمهوری اسلامی فعالیت می کردن و هر روز ترور و بمب گذاری و حمله مسلحانه بود.

5 ماه اونجا بود و من اصلا از فعالیت هاش تو جبهه اطلاع نداشتم برای همین امروز از همرزمش دعوت کردم بیاد.»

ادامه روایت را همرزم شهید ادامه داد:

« من قبل از جبهه با قربان دوست بودم. باهم همسایه بودیم. خوب می شناختمش. قربان سواد آن چنانی نداشت اما می تونست قرآن بخونه. انس زیادی با قرآن و نماز داشت. من رو واقعا جذب خودش کرده بود؛ اینقدر که تو جبهه همه جا همراهش بودم. اونجا مسئولیت ما نگهبانی و تامین جاده ها بود. گروهک های تروریستی مزدور منطقه رو ناامن کرده بودن و برای تردد مردم باید جاده ها رو تأمین می کردیم. اون مدتی که جبهه بود باهم بودیم. در تمام این مدت فقط یک بار رفت مرخصی. گفت:« می خوام برم خونه به وضع خانواده سرو سامان بدم و حلالیت بطلبم. سریع بر می گردم.»

هنوز نرفته برگشت.

بیستم تیر 1364 بود. توی یکی از پایگاه های منطقه بودیم؛ بیست کیلومتری سنندج. هوا تاریک شده بود. قربان گفت:« می خوام برم غسل شهادت کنم.» از شنیدن این حرف تعجب کردم. قربان هیچ وقت از این حرف ها نمی زد. از طرفی شرایط خاصی توی پایگاه داشتیم. فاصله مون از شهر باعث شده بود حداقل استفاده رو از آب داشته باشیم.

وقتی برگشت احساس کردم تغییر کرده. کنارم نشست و به لهجه خودمون یک شعر خوند:« عزیزم قدر مهمان را بدانید/ یک امشب را که مهمان شمایم/ خدا داند که فردا شب کجایم» رفتارش خیلی عجیب بود. فکرم رو درگیر کرده بود. مدتی نگذشت که کومله ها (گروهک تروریستی کومله) حمله کردن. تو اون درگیری قربان شهید شد.

قبل از رفتنمون به کردستان فکر می کردم گروهک ها و منافقین، خود مردم کردستان هستن؛ اما وقتی رفتم اونجا تازه متوجه شدم منافقین خائنن و نه تنها ما، که حتی مردم کردستان هم به خونشون تشنه اند.»


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/05/01
2
تاریخ : 1358/05/02
5
تاریخ : 1358/05/05
6
تاریخ : 1358/05/06
7
تاریخ : 1358/05/07
8
تاریخ : 1358/05/08
9
تاریخ : 1358/05/09
10
تاریخ : 1358/05/10
12
تاریخ : 1358/05/12
14
تاریخ : 1358/05/14
15
تاریخ : 1358/05/15
16
تاریخ : 1358/05/16
19
تاریخ : 1358/05/19
21
تاریخ : 1358/05/21
22
تاریخ : 1358/05/22
24
تاریخ : 1358/05/24
25
تاریخ : 1358/05/25
26
تاریخ : 1358/05/26
27
تاریخ : 1358/05/27
28
تاریخ : 1358/05/28
29
تاریخ : 1358/05/29
31
تاریخ : 1358/05/31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان