تمام انرژی‌ام را از نماز شب می‌گیرم

شهید دکتر سیدمحمدابراهیم فقیهی 3دی1326 در شهرستان نی ریز در خانواده ای مذهبی از سلاله پاک حضرت زهرا(س) به دنیا آمد. دوران تحصیل را تا مقطع دبیرستان در نی ریز گذراند. وی از همان دوران جوانی در تامین معاش خانواده پا به پای پدر بزرگوارش وارد عرصه کار شد. بعد از اتمام سربازی در شهر ساوه، سال 1348 در مقطع لیسانس و در رشته ای غیر پزشکی در دانشگاه شیراز پذیرفته شد؛ اما با توجه به قوانین موجود آن برهه در دانشگاه ها، بعد از گذراندن چند ترم تحصیلی رشته اش را تغییر داده و در مقطع پزشکی ِ عمومی ادامه تحصیل داد.

آن زمان که ظلم و جور حاکم زمانه بر هیچ فردی پوشیده نبود، کم کم آرامش از زندگی شهید نیز رخت بر بست و وی را وارد سیل خروشان اعتراضات مردمی علیه شاه مزدور کرد. محیط دانشگاه آن هم دانشگاهی که زیر نظر مستقیم حکومت اداره می‌شد و تمام کادرش اساتیدی آمریکایی و اروپایی بودند، بستر مناسبی برای فعالیت های ضد طاغوت بود. هسته مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه شیراز توسط شهید فقیهی و دوستانش همچون دکتر غلامعلی حدادعادل و دکتر احمد توکلی پایه گذاری شد و فعالیتهای خود را در زمینه مبارزه با رژیم ظالم پهلوی آغاز کرد، اما این آغاز هزینه های سنگینی را در برداشت از جمله 6 ماه اخراج از دانشگاه، دستگیر شدن، زندانی و مورد شکنجه نیروهای دست نشانده آمریکا قرار گرفتن بخش کوچکی از آن بود، اما شهید حسرت شنیدن یک «آخ» را بر دل نیروهای ساواک گذاشت! التیام همه آن هزینه های طاقت فرسا در بهمن ماه1357 پس از سالها تبعید، از نوفل لوشاتوی فرانسه از راه رسید.

شهید فقیهی با پیروزی انقلاب اسلامی در سال1357 وارد دوره دستیاری ارتپدی و جراحی استخوان شد. با شروع جنگ تحمیلی شهید نخستین گروه امداد پزشکی در خوزستان را تشکیل داد و خود نیز به همراه دیگر هم رزمانش به اهواز عزیمت کرد. تشکیل کمیته کمک به عشایر، تشکیل جامعه اسلامی تقوا، راه اندازی انجمن اسلامی پزشکان، راه اندازی و تشکیل صندوق قرض الحسنه، تأسیس شرکت تعاونی در شهرستان نی ریز و چاپ نشریه ای در ساوه، تشکیل جلسات عقیدتی-سیاسی وتدریس، تلاش و پیگیری در راه اندازی و تشکیل شورای برنامه ریزی و نظارت بر امور بهداشت و درمان استان فارس از اقدامات دیگرش بود.

این شهید بزرگوار سرانجام در روز 17مهرماه1360 هنگامی که به همراه پسر هفت ساله اش در حال وارد شدن به منزلش بود، توسط منافقین مورد سوء قصد قرار گرفت و به خواسته قلبی اش که همانا «شهادت»بود، نائل آمد.

سرگذشت پژوهی تیم بنیاد هابیلیان با پسر شهید سیدمحمدابراهیم فقیهی:

مادرم در سن 17 سالگی با پدرم در سال 1352 ازدواج کرد. پدر در طی سالهای قبل از انقلاب نیز فعالیت های انقلابی داشت ، تا آنجا که مدتی از دانشگاه اخراج شد و حتی مورد شکنجه نیروهای ساواک قرار گرفت. مادرم تعریف می‌کرد: «آن زمان که تازه ازدواج کرده بودیم همیشه موقع وضو گرفتن یکی از پاهایش را از من پنهان میکرد. من خیلی کنجکاو شده بودم که علت چیست؟ هر بار سوال می کردم سعی می کرد به نوعی پاسخ ندهد. مدتی بعد گفت در یکی از همین دستگیری ها برای اینکه از ایشان اعتراف بگیرند ناخن پایش را کشیده بودند و با کابل شلاق اش زده بودند. با همه این مسائل ایشان همچنان فعالیت هایش را ادامه می‌داد.»

خیلی از دانشجویان آن دوره در دانشگاه شیراز ضد رژیم شاه فعالیت می‌کردند ولی تفاوتی که پدر با افرادی دیگر داشت در این بود که فعالیت هایش کاملا مرتبط و در راستای اهداف امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی بود. ایشان حتی در محیط دانشگاه علاوه بر تاثیر بر نیروهای مخالف، سعی می‌کرد نیروهای خنثی را جذب کند.

ایشان همیشه به بمب انرژی معروف بود. مدام در حال فعالیت های مختلف به سر می‌برد. یک مرتبه یکی از دوستان از پدرم پرسیده بود: «شما این همه انرژی را از کجا می‌آورید؟» یک شب که با هم در بیمارستان کشیک بودند،پدرم دستش را گرفت و نصف شب به مسجد بیمارستان نمازی شیراز رفتند و مشغول نماز شب شد. بعد از آنکه از مسجد بیرون آمدند، پدرم به او گفت: «من انرژی ام را از نماز شب می گیرم.»

پدرم اهل عمل بود و منتظر نمی‌ماند تا کسی کاری را به او دیکته کند به همین خاطر بلافاصله با شروع جنگ تحمیلی نخستین تیم امداد پزشکی را راه اندازی و در بیمارستان اهواز مستقر شد.

زمانی که پدرم برای مداوای مجروحان در کردستان بود علاوه بر خدمت رسانی در تخصص خودش، مبلغ انقلاب اسلامی شده بود و پیام انقلاب را به مردم آن خطه می‌رساند.

ایشان در تمام این دوران در کنار فعالیت های انقلابی مشغول خودسازی نیز بود. تلاش می‌‌‌کرد از نظر دینی خودش را آنطور که مورد رضایت خدا است بسازد. به همین خاطر بیشترین تحول روحی پدرم در سال 1358 که سفر حج رفته بود به وجود آمد. به نقل از دایی‌ام، پدر بعد از سفر حج به ایشان گفت: «من جوابم را از مادرم حضرت زهرا(س) گرفتم.»

مادرم می‌گفت که پدر بعد از سفر حج دیگر آن فرد با تعلقات دنیوی نبود و آرام و قرار نداشت گویی در این دنیا نبود.

ایشان به خاطر عقیده اش حاضر بود جانش را هم بدهد؛ یکی از دوستان ایشان تعریف کرد:« یک روز در اتاق عمل و زمانی که در حال جراحی بودند به یکباره متوجه شدند رنگ صورت دکتر فقیهی سفید شده ولی نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده است. زمانیکه عمل به اتمام رسید بلافاصله غش کرد و به زمین افتاد. در این زمان متوجه شدند پدرم دچار عقرب زدگی شده بود ولی با این حال کارش را به پایان رسانده بود.»

در زمان جنگ بیمارستان سعدی شیراز خدمات پزشکی زیادی برای مجروحان جنگی داشت. به همین جهت منافقین اعلام کرده بودند: «هر دکتری در اتاق عمل بیمارستان شیراز حضور پیدا کند، او را می‌کشند.» خیلی از پزشکان بخاطر ترسی که ایجاد شده بود در بیمارستان حضور پیدا نمی‌کردند و حال مجروحانی که به بیمارستان منتقل می‌شدند هر لحظه وخیم تر می‌شد و تعدادی از مجروحان به علت نبودن پزشک به شهادت رسیدند. در این شرایط که منافقین تا پشت در اتاق عمل بیمارستان را تیراندازی می‌کردند،پدرم سه روز تمام به همراه یک تکنسین بیهوشی در اتاق عمل بیمارستان سعدی مشغول مداوای مجروحان شد و حتی به خودش سوند وصل کرد تا حتی لحظه ای اتاق عمل را ترک نکند و این 72 ساعت را تنها با چند بیسکویت و نوشابه گذراند. این کار ایشان باعث شده بود تا آن جو رعب و وحشت بشکند و پزشکان دیگر نیز همراه شوند.

من زمان شهادت پدرم 7 سال داشتم و تازه به دبستان می‌رفتم. ساعت یک ظهر بود و در کوچه مشغول بازی بودم که درب خانه بسته شد. چون می دانستم پدرم ساعت یک ظهر برای استراحت و صرف ناهار به منزل می‌آید، منتظر ماندم تا ایشان برسد و با هم به خانه برویم. از سر کوچه پدرم را دیدم که به سمت خانه می‌آمد وقتی به او رسیدم با خوشحالی گفتم: «بابا من امروز دیکته ام را بیست گرفته ام.» پدرم دستی به سرم کشید و نگاهم کرد. من در فاصله یک متری ایشان ایستاده بودم و منتظر بودم ایشان در منزل را باز کند که ناگهان صدای وحشتناکی شنیدم .آن لحظه متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد و فقط دیدم پدرم دستش را به سمت گردنش برد و به حالت افتادن به سمت راست خودش متمایل شد. این صداهای وحشتناک همچنان ادامه داشت و ظاهرا 6 یا 7 مرتبه شلیک کرده بودند که یک تیر کنار قلب اصابت کرده بود و 6 تیر دیگر را هم در بیمارستان در آوردند.

آن چیزی که از شهادت پدرم در خاطرم هست دو جمله است که هنوز طنینش در گوشم به صدا در می‌آید. ایشان در لحظه شهادت با صدای بلندی گفت: «یا اباالفضل» و در آخرین لحظه که به زمین افتاد با صدای بلندی گفت: « لا اله الا الله» و بعد از آن خاموش شد.

با صدای شنیدن تیراندازی، مادرم و همسایه ها به کوچه آمدند؛ اما مردم آنقدر بهت زده بودند که وقتی مادرم دستش را زیر سر پدرم برد و دستش پر خون شد، خون ها را به سمت مردم پاشید تا مردم به خودشان بیایند و پدرم را به بیمارستان برسانند. زمانی که ایشان را به بیمارستان رسانند دیگر فرصتی برای محیا کردن اتاق عمل نبود و در همان جا سرپای پزشکان بیمارستان با کارد سینه اش را شکافتند تا با دست ماساژ قلبی بدهند؛ اما وقتی قلب را برداشتند که ماساژ بدهند متوجه شدند تیری به ریشه آئورت قلب اصابت کرده است و اصلا در این قلب خونی وجود ندارد که ماساژ قلبی بدهند و به این شکل پدرم به شهادت رسید.

به واسطه شهادت پدرم، مقام خانواده شهید به ما لطف و اعطا شد و این بزرگترین هدیه ای است که خدا می تواند برای کسی داشته باشد.

زمانی که قاتل را دستگیر کردند و روزی که قرار بود حکم اعدام اجرا شود، من و خانواده به عنوان اولیای دم نیز حضور پیدا کردیم .از قاتل پدرم پرسیدم: «چرا دکتر فقیهی را شهید کردی ؟» گفت: «من از خانواده عذرخواهی می‌کنم که شما را از نعمت داشتن پدر محروم کردم ولی عقیده‌‌ام بود و باید می‌زدم و از این بابت پشیمان نیستم!» منافقین به این شکل افراد را شست و شوی مغزی داده بودند و گفته بودند که تو قرار است یک آدم امپریالیست و سرمایه دار را از بین ببری و اگر این فرد را بکُشی کشور آباد می‌شود و به بهشت می‌روی! اما در حال حاضر این ما هستیم که ادامه راه این افراد را می‌بینیم که در دامان چه جنایتکارانی افتاده اند.

 

  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید