چندین بار خواب شهادتش را دیده بود

شهید ابوالفضل پناهی 14 فروردین ماه 1346در شهر مشهد متولد شد. فرزند ششم خانواده بود. پدرش کارمند شهرداری بود و مادرش خانه دار. همزمان با تحصیلات دبستان و راهنمایی، روزها به تحصیل علوم حوزوی مشغول بود. بعد از اتمام سال سوم راهنمایی برای گذراندن دوره آموزشی بسیج اعزام شد. تیرماه 1362 برای دفع حملات گروهک های تروریستی ضدانقلاب به مناطق غرب کشور اعزام شد. شهریورماه همان سال بود که توسط تروریست های کومله به شهادت رسید.

حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان است در دیدار با خانواده شهید ابوالفضل پناهی:

اندکی با تاخیر رسیدیم. خیلی نگران بودیم که مبادا خانواده شهید این تاخیر را به حساب بی احترامی یا بدقولی بگذارند. هزار فکر و خیال در سرمان می گذشت و مشغول جمله بندی بودیم که چطور عذرخواهی کنیم. وارد حیاط کوچک منزل با حوض سیمانی کنار آن شدیم. صاحبخانه مثل خانه اش باصفا بود و با روی گشاده از ما استقبال کرد. بعد از کمی صحبت با خواهر شهید و یک پذیرایی خودمانی، برادر بزرگ شهید روایت شنیدنی اش را اینگونه شروع کرد:

«مادرم قبل از تولد شهید خواب دیده بود که اسم بچه رو باید ابوالفضل بذاره. وقتی بچه به دنیا اومد و متوجه شد پسره طبق خوابش عمل کرد. بزرگ شدن ابوالفضل مثل همه بچه ها خیلی سریع گذشت. من که پسر بزرگتر بودم و مدام بیرون از خونه، زیاد متوجه بزرگ شدنش نشدم. وقتی چشم باز کردم دیدم داداشم کنار من، توی مغازه الکتریکی کار می کنه؛ البته وقت های بیکاریش می اومد پیش من. زمان انقلاب ابوالفضل بچه بود برای همین فعالیت خاصی نداشت؛ اما بعد انقلاب که فهمیده تر شده بود گاهی شبها برای گشت های شب و ایست و بازرسی می رفتیم. زبان نرمی داشت و با مردم خیلی خوب برخورد می کرد.

اوایل انقلاب وضع مالی مردم زیاد تعریفی نداشت. بعضی وقت ها برای کارهای برقی به خانه مردم می رفت، اما مزد دریافت نمی کرد. وقتی از او می پرسیدم چقدرگرفتی؟ می گفت:«من کار میکنم برای رضای خدا، فعلا به پولش احتیاجی ندارم.»

خیلی به بزرگترها احترام می گذاشت. مظلوم بود و مهربان. وقتی رفتار و افکار غیر منطقی از کسی می دید سعی می کرد او را با آرامش متقاعد کند که این فکر اشتباه است.

همیشه دوست داشت دکتر شود. به درس خیلی علاقه داشت؛ حتی جبهه را هم زمانی رفت که امتحاناتش تمام شده بود. به نوعی تعطیلات تابستانش را به جبهه رفت. می گفت: «بعد امتحانام میرم تا نگین از درس فرار کردم.» همه معلم های مدرسه از او تعریف می کردند. معاون مدرسه می گفت: «این بچه خیلی توی مدرسه خیلی به ما کمک میکنه.»

همسایه ها هم خیلی دوستش داشتند. هر وقت کنار پنجره می نشست و می دید کسی در کوچه در دستش سطل آب بود یا ظرف نفت، می رفت و به او کمک میکرد.

در همین محله که شما آمدید زندگی می کردیم. ابوالفضل دوستان زیادی پیدا کرده بود. اغلب خانواده دوستانش از لحاظ حجاب، وضعیت مناسبی نداشتند؛ اما ابوالفضل طوری با آنها رفتار کرده بود که بخاطر تأثیر رفتار ابوالفضل حجابشان را رعایت می کردند. این برخوردهای ابوالفضل بزرگتر از سنش به نظر می رسید. گاهی اوقات هم من و خواهرم که هر دو از او بزرگتر بودیم را نصیحت می کرد.

آنقدردر محله او را قبول داشتند که با وجود اینکه تازه مکلف شده بود، گاهی اوقات به عنوان امام جماعت پشت سرش نماز می خواندند، این را یکی از دوستان نزدیکش برای من تعریف کرد.»

برادر شهید کمی مکث کرد. صحبت هایش آنقدر دلنشین و ملموس بود که کاملا مجذوب شده بودیم. راست میگویند «هرچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.» از مادر شهید خواستیم از شهیدش برایمان بگوید، گفت: «همیشه نماز شب می خواند. رفتن به جبهه را برای خودش واجب می دانست و می گفت: «اگر ما نریم مملکتمون دست بیگانه ها میفته. ما باید بریم و دفاع کنیم.» چندین بار خواب شهادتش را دیده بود.

یک دفعه تعریف کرد: «خواب دیدم یک نفر بهم گفت: ببین همه دوستات جبهه رفتن ولی تو نرفتی.» من هم به او گفتم: مادرم اجازه نمیده.» وقتی خواب را برایم تعریف کرد گفتم: «مادر من مانعت نمی شم. میخواهی بری، برو. هر چی صلاحه!»

عضو بسیج بود و در آنجا دوره های آموزشی نظامی دیده بود. بعد از امتحان های خرداد سال سوم راهنمایی برای دوره تکمیلی آموزشی 15 روزه به پادگان بسیج، در انتهای خیابان نخریسی مشهد رفت و در تیر ماه به مناطق غرب اعزام شد. شهریورماه بود که خبر شهادتش را آوردند؛ اما نگفتند چطور به شهادت رسیده است. وقتی پیکرش را آوردند 8 روز گذشته بود؛ اما به محض اینکه درِ تابوت باز شد بوی عطر فضا را پر کرد.

این بچه ها رفتند تا مملکت و ناموسشان را حفظ کنند. ما همیشه افتخار میکنیم که اینگونه شهیدانی داده ایم. اما کومله ها چه چیزی برای گفتن دارند جز ترور و خیانت؟

در مراسم چهلم یکی از دوستانش جریان شهادتش را برایمان اینطور تعریف کرد: «ما پنج یا شش نفر بودیم که برای محافظت از منطقه ای مأمور شده بودیم. در آن منطقه برکه آبی هم بود. بعد از ظهر روز ششم شهریورماه 62 بود. اون روز تروریست های کومله ها در آن منطقه کمین کرده بودند به ما حمله کرده و همه را شهید کردند. من سریع داخل برکه رفتم و مخفی شدم. تروریست ها همه را کشتند و دوباره بالای سر پیکر شهدا آمدند و وحشیانه به همه تیرخلاصی زدند.»

 


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

دکتر نواب محمدی‌، بنیاد هابیلیان

صید ماهی گندیدۀ منافقین از آب گل‌آلود سیل

محمدمهدی حسین‌پور، بنیاد هابیلیان

ترس نقاط (کانون) شورشی از مردم یا نیروهای امنیتی؟

دکتر مصطفی مطهری؛ بنیاد هابیلیان

منافقین و ماجرای تخم مرغ ها و سبد بلایای طبیعی

نماینده کلیمیان ایران

منافقین فرزندان خلف استالین هستند

دکتر نواب محمدی‌، بنیاد هابیلیان

آمریکا روزی از گاو شیرده‌اش انتقام خواهد گرفت

علی رحمانی، بنیاد هابیلیان

بیانیه سراسر عجز و چاپلوسی

جدیدترین مطالب

دکتر مصطفی انتظاری‌هروی، بنیاد هابیلیان

پیام هوشمندانه یک انتصاب

تلاش وزارت خارجه آمریکا برای مبری‌کردن خود از ارتباط با منافقین

آیا ماه‌عسل منافقین به پایان رسیده است؟

محمد حسین‌زاده، بنیاد هابیلیان

دوئل منافقین با سلطنت‌طلب‌ها

علی رحمانی، بنیاد هابیلیان

بیانیه سراسر عجز و چاپلوسی

دکتر نواب محمدی‌، بنیاد هابیلیان

صید ماهی گندیدۀ منافقین از آب گل‌آلود سیل

محمدمهدی حسین‌پور، بنیاد هابیلیان

ترس نقاط (کانون) شورشی از مردم یا نیروهای امنیتی؟

نماینده کلیمیان ایران

منافقین فرزندان خلف استالین هستند

Previous MonthNext Month
اردیبهشت 1358
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
6
9
10
11
تاریخ : 1358/02/11
19
تاریخ : 1358/02/19
27
31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان