همه تکیه‌گاه دختر، پدرش است...!

بنیاد هابیلیان(خانواده شهدای ترور کشور) در راستای رسالت خود مبنی بر پیگیری وضیعت خانواده شهدای مظلوم ترور اقدام به ایجاد واحد سرگذشت پژوهی کرده است. این واحد، با بازدید منظم از خانواده محترم شهدا در فضایی عاطفی به جمع‌آوری خاطرات خانواده شهید از نحوه زندگی، کار و چرایی شهادت شهید می‌پردازد.

این هفته میهمان خانواده معلم شهید «حاج حسین آستانه‌پرست» بودیم:

شهید حاج حسین آستانه پرست در سال 1303 هجری شمسی در شهر مقدس مشهد در خانواده ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود. دوران تحصیل را از ابتدایی تا متوسطه و سپس در رشته الهیات دانشگاه مشهد گذراند و با اخذ مدرک فوق لیسانس فارغ التحصیل گردید و در آموزش و پرورش استخدام و به شغل مقدس معلمی مفتخر شد. تمام همتش را به اشاعه علوم دینی و آشنا نمودن قشر جوان با دین مبین اسلام صرف کرد که این امر با توجه به خفقان موجود از طرف رژیم شاهنشاهی با تمام فشارهای وارده توسط ایشان ادامه یافت.
شدت علاقه وی به شغل مقدسش به حدی بود که حتی پس از بازنشستگی هم به صورت افتخاری به ادامه کار پرداخته و فعالیتهای خود را قوت بخشید. خدمات شهید در جهت ارشاد و ترویج علوم دینی در میان جوانان و سایر کمکهای اجتماعی، مادی و معنوی با توجه به فشارهای نظام ستم شاهی را می توان اینگونه برشمرد:

1 . تدریس و تفسیر قرآن مجید در مسجد الحمید و مهدیه مشهد.
2 . برپایی جلسات سخنرانی و برگزاری مراسم دعای ندبه، کمیل، توسل و سمات و ارشاد مردم به آشنایی بیشتر با مذهب شیعه و افشای ظلمهای تحمیل شده به مردم توسط حکومت شاهنشاهی.

3 . جذب کمکهای مردمی به خصوص از متمکنین شهر در جهت کمک به مستمندان به صورت نامشهود.
4. بنیان گذار و مؤسس خیریه انصارالقائم (عج) جهت  کمک به نیازمندان که همچنان این موسسه  فعالیت می نماید.
5 . جزء نیروهای مؤثر در جریان پیروزی انقلاب و از افراد بسیار فعال در جهت آگاهی مردم برای شرکت فعالانه در ایجاد حرکتهای مردمی علیه رژیم.
6 . روشنگری جوانان حزب اللهی و معتقد شیعه در مقابل تبلیغات منافقین که بعد از پیروزی انقلاب فعالیتهای زیادی در مشهد داشتند. در آن دوره هر کسی قادر به شناسایی نیت پلید آنان نبود.
روز چهارشنبه 31 مردادماه 1360 بدست یکی از عوامل گروهک تروریستی منافقین به نام ناصر حاج آقاجانی، مقابل درب منزل به درجه رفیع شهادت نائل آمده و دعوت حق را لبیک گفت.

حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان از دیدار با خانواده شهید آستانه پرست:

هوا خیلی سرد بود تا آدرس را پیدا کردیم سریع زنگ طبقه اول را فشردیم. پله ها را یکی یکی بالا رفتیم و در چوبی تیره رنگی به رویمان باز شد. گویی خوش آمدگویی گرم صاحب خانه سردی هوا را از یادمان برد!

وارد پذیرایی شدیم. روی شومینه عکس 2 شهید بود: شهید حسین آستانه پرست و شهید جواد آستانه پرست.

جواد خیلی جوان بود و با همه جوانی‌اش خود را به غافله شهدا رسانده بود. شهید عملیات مرصاد بود.

و اما، حاج حسین آستانه پرست ...

دختر شهید: « آقا جون می گفت زمان بچگیش وضع مالی خانواده شان اصلا خوب نبود. خیلی سختی کشیدن اما همون که بود حلال بود ...

آن اوایل ما هم وضع مالی خوبی نداشتیم. خونه مون فقط یک اتاق داشت. شش تا بچه بودیم. به غیر از من بقیه پسر بودن. خودتون تصور کنید یک اتاق با 5 تا پسر بچه که فاصله سنی شان 2 سال به 2 سال باشه چطور میشه!

زمان حکومت پهلوی بود. آقاجون بخاطر شرایط خاص مدارس اجازه نداد مدرسه برم. خودش به من درس داد. فوق لیسانس الهیات داشت. قبل انقلاب اکثر اوقات کلاس داشت و برای مردم روشنگری می کرد. استاد اخلاق بود. خیلی مقید بود و اهل تقوا. شاگرد زیاد داشت. بعد انقلاب هم همین طور بود. دبیر آموزش و پرورش بود. بعد از ساعت کاری مدرسه اش جاهای مختلفی می رفت. بیشتر با جوان ها سرو کله می زد. رفت و آمد منزلمان زیاد بود به کار مردم رسیدگی می کرد. با همه مشغله ای که داشت از خودش غافل نبود. یادمه تو همون عالم بچگی یک شب که از خواب بیدار شدم، دیدم آقاجون سر سجاده و رو به قبله ایستاده و یک چیزی روی صورتش گرفته و گریه می کنه ...

3-2 شب بعد هم همین ماجرا تکرار شد. خیلی کنجکاو شده بودم. به خودم جرات دادم و یک شب یواشکی نگاه کردم. دیدم داره نماز می خونه و یک بطری کوچک گرفته روی صورتش و اشکاشو جمع می کنه. بعدتر ها اون شیشه رو شب های قدر و روزهای محرم هم دستش دیدم. آخرین دفعه ای که اون شیشه رو دیدم روی سینه آقاجون بود توی قبر. وصیت خودش بود ...

خیلی به مامانم احترام می گذاشت. بهتره بگم با همه اعضای خانواده اینطور بود؛ حتی زمان هایی که خطایی از ما سر می زد به رومون نمی آورد. وقت مناسبی که می رسید میگفت: « باباجون بیا کارت دارم.» بعد می گفت: « من متوجه شدم شما فلان کار اشتباه رو انجام دادی. اگه بهت می گم این کار خطاست برا اینه که... .»

رابطه اش با سادات متفاوت بود. می گفت: «اینها ذریه حضرت زهرا(س) هستند. باید خیلی حواسمون باشه.»زمانی که ازدواج کردم چون همسرم سید بود آقاجون خیلی سفارش ایشون رو می کرد.

آقاجونم تو همه چی ظریف بود. حواسش به ریز و درشت کارهاش بود. هفته آخر، قبل از شهادتش به همه بچه ها گفت بریم پیشش. اول ازمون قول گرفت سرو صدا راه نیندازیم و وسط حرفهاش نپریم، بعد گفت: «بچه ها من یک هفته دیگه بیشتر پیشتون نیستم... .»

دلم خیلی گرفت. شما که بهتر می دونی همه تکیه گاه دختر پدرشه.

به داداش ها سپردم حواسشون خیلی به بابا باشه ...

روز 31 مرداد ماه سال 60 بود. همه خونه آقاجون بودیم و مهمون داشتیم. آقاجون سرش درد می کرد. رفت خوابید و گفت اگه کسی کارش داشت صدایش نزنیم. مدت زیادی نگذشته بود که جوانی آمد دم در و گفت باید بسته ای به آقاجون بده. هرچه گفتیم نمیشه قبول نکرد. می گفت باید حتما به خودشون بدم. به ناچار آقاجون رو بیدار کردیم. داداشم پشت سر آقاجون رفت. من اومدم داخل خونه ...

یکدفعه صدای شلیک گلوله شنیدم... . دنیا روی سرم خراب شد... .دویدم سمت حیاط. آقاجون افتاده بود وسط حیاط و از گلوش خون میزد بیرون... . بردیمشون بیمارستان، اما 2-3 روز بیشتر طول نکشید. آقاجونم شهید شد... .

منافقین قبل از شهادت، آقاجون رو تهدید کرده بودن؛ حتی روی دیوار مدرسه ای که می رفت حرف های زشتی خطاب به ایشون نوشته بودن؛ اما این راه برای بابا روشن بود. آقاجونم دل از دنیا بریده بود... .

دلم می خواد منافق ها جواب بدن، مگه آقاجونم چکار کرده بود که شهیدش کردن؟؟؟


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/08/01
2
تاریخ : 1358/08/02
3
تاریخ : 1358/08/03
4
تاریخ : 1358/08/04
6
تاریخ : 1358/08/06
7
تاریخ : 1358/08/07
8
تاریخ : 1358/08/08
10
تاریخ : 1358/08/10
11
تاریخ : 1358/08/11
12
تاریخ : 1358/08/12
13
تاریخ : 1358/08/13
15
تاریخ : 1358/08/15
20
تاریخ : 1358/08/20
21
تاریخ : 1358/08/21
22
تاریخ : 1358/08/22
24
تاریخ : 1358/08/24
25
تاریخ : 1358/08/25
26
تاریخ : 1358/08/26
27
تاریخ : 1358/08/27
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان