می‌خواهم با چهره‌ای خونین خدا را ملاقات کنم!

بنیاد هابیلیان(خانواده شهدای ترور کشور) در راستای رسالت خود مبنی بر پیگیری وضیعت خانواده شهدای مظلوم ترور اقدام به ایجاد واحد سرگذشت پژوهی کرده است. این واحد، با بازدید منظم از خانواده محترم شهدا در فضایی عاطفی به جمع‌آوری خاطرات خانواده شهید از نحوه زندگی، کار و چرایی شهادت می‌پردازد. این هفته، میهمان خانواده شهید «آیت الله حاج سید محمد تقی حسینی طباطبایی» بودیم:

شهید آیت الله حاج سید محمد تقی حسینی طباطبایی سال 1307 در خانواده ای روحانی در یکی از روستاهای شهرستان زابل دیده به جهان گشود. پس از طی دوران طفولیت به جهت عشق و علاقه وصف ناپذیری که به تحصیل و یادگیری علم و دانش داشت راهی مکتب خانه که در آن زمان مرسوم بود شد و پس از فراگیری خواندن و نوشتن به شهر زابل سفر نمود. این اولین سفر روحانی آن بزرگوار بود.

شهید طباطبایی بسیار خوش ذوق و مبتکر و خوش قریحه بود و از این رو گاهی به سرودن شعر به زبانهای فارسی و عربی نیز می پرداخت. از آثار بجای مانده ایشان می توان از تألیف و ترجمه منطق منظوم «منتهی المیزان» و «منتهی المقال» و جزوه ای به زبان عربی در مدح حضرت علی (علیه السلام) نام برد.
پس از فراگیری علوم حوزوی در پی درخواست مردم سیستان جهت ارشاد و راهنمایی آنان راهی شهرستان زابل گردید و بنا به دستور مرحوم آیت الله حکیم، مسجد و مدرسه ای علمیه در این شهر تأسیس نمود و ثمره این زحمات تربیت طلابی بود که در حال حاضر از خدمتگزاران صدیق نظام مقدس جمهوری اسلامی در پست های حساس قضاوت و مدیریت نهادها و ارگانهای انقلاب اسلامی و تدریس در دانشگاه ها و مدارس هستند. سال 1342 به قیام امام خمینی (قدس سره) پیوست و سخنرانی ها و بیانیه های امام راحل که بوسیله تلفن به ایشان مخابره می گردید ضبط و پیاده و تکثیر می شد و در اختیار مردم قرار میگرفت که در این راه شکنجه و آزار بسیاری از سوی رژیم پهلوی و ساواک دید.

در سال 1353 ساواک به منزل شخصی و مسجد و مدرسه ایشان هجوم آورد و چون بهانه ای نداشتند، ایشان را دستگیر کرده و به کمیته امنیت تهران برده و پس از مدتی به زندان منتقل و مدت یک سال را در زندان سپری کرد اما بعد از آزادی از زندان، دوباره راه انقلاب را ادامه داد.

در جریان پیروزی انقلاب اسلامی اقدام به تشکیل سپاه پاسداران و کمیته انقلاب اسلامی و دادگاه انقلاب کردند. در سال 1359 به عنوان کاندیدای مجلس مطرح شده و با انتخاب مردم به مجلس راه یافت و سرانجام در میدان مبارزه با خطوط انحرافی و ضد انقلاب در هفتم تیرماه سال 1360 به همراه شهید آیت الله بهشتی و بیش از هفتاد و دو تن از بهترین یاران امام و انقلاب اسلامی در فاجعه جانسوز انفجار تروریستی دفتر حزب جمهوری اسلامی بدست یکی از منافقین به شهادت رسید.

حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان از دیدار با خانواده شهید آیت الله سید محمدتقی حسینی طباطبائی:

خیلی معطل شدیم تا همه بچه های تیم مان جمع شدند. آدرس را راحت پیدا کردیم و بعد از دق الباب وارد حیاط شدیم. ظواهر نشان می داد مشغول بنایی هستند. کلی پله بالا رفتیم تا به در ورودی خانه رسیدیم. دختر شهید به استقبالمان آمده بود. محبت خاصی داشت. با خوشرویی هدایت مان کرد داخل منزل.

عکس امام خمینی(قدس سره) و مقام معظم رهبری (حفظه الله) رو به روی در ورودی پذیرایی نصب شده بود و کمی آن طرف تر عکس شهید و مقام معظم رهبری (حفظه الله) که در کنار هم نشسته بودند. پایین این عکس هم تختی بود که همسر شهید روی آن نشسته بود. سن و سال شان زیاد بود و چهره آرام و مهربانی داشتند.

سرصحبت را باز کردیم و دل دادیم به روایت حاج خانم.

همسر شهید: « سال 1307 در روستای چلینگ زابل دنیا اومد. پدرش عالم و روحانی بود. از طرفی مادرش هم به تربیت بچه ها خیلی اهمیت می داد. باهم فامیل بودیم و پدر من هم روحانی بود. رفت و آمد زیادی داشتیم ولی ما دخترها در جمع نامحرم حاضر نمی شدیم. مخصوصا اون زمان ها که خانه ها اندرونی هم داشت؛ برای همین من شناختی از ایشان نداشتم.

محمدتقی خیلی بچه درس خوانی بود. بزرگتر که شد رفت حوزه علمیه.

سال 1340 ازدواج کردیم. چند سال بعد از ازدواج مون مبارزات علیه رژیم پررنگ شد. حاج آقا هم خیلی فعال بود. به خاطر همین فعالیتها می گفت بریم مشهد زندگی کنیم. من قبول نمی کردم. سختم بود. چند تا بچه کوچک داشتم از طرفی همه کس و کارمون زابل بودن. محمدتقی وقتی دید من موافقت نمی کنم کارهاشو طوری تنظیم کرد که زابل بمونیم. فعالیت های انقلابی حاج آقا دیگه خیلی زیاد شده بود. اونقدر که سال53 ساواک دستگیرش کرد و 1سال زندان اوین بود.

وقتی انقلاب پیروز شد و مجلس شورای اسلامی تشکیل شد حاج آقا به عنوان نماینده مردم زابل وارد مجلس شد. ماهم مجبور شدیم ساکن تهران بشیم ولی رفت و آمدمون به زابل زیاد بود؛ به هر حال پدرو مادرمون اونجا بودن.

بعد انقلاب فکر می کردم سر حاج آقا خلوت تر میشه اما اصلا اینطور نبود. روز و شب دیگه براش نمونده بود. زمان خوابش نهایتا 4 ساعت بود. با همه مشغله ای که داشت از حال و درس بچه ها غافل نبود. ما هشت تا بچه داشتیم. محمدتقی برای همه شون وقت می گذاشت؛ مخصوصا برای دختر ها. علاوه بر اینکه به درس خوندن سفارش می کرد، برای فعالیت های دیگه هم مشوق بچه ها بود. یادمه دختر بزرگم زمان انقلاب تا جایی که می تونست پا به پای پدرش فعالیت می کرد. باهم نوارهای امام رو گوش می دادن و پیاده سازی می کردن تا به دست مردم برسونن.

کار زیاد از فکر محرومین غافلش نکرده بود. اینقدر به قشر مستضعف اهمیت میداد که میخواست خونه مون رو بفروشه و پولشو به مردم بده. آخه اوایل انقلاب وضع مالی مردم خیلی خراب بود. واقعا عده ای به نون شب محتاج بودن؛ خصوصا زابل که بعد این همه سال هنوز هم رنگ محرومیت کاملا از این شهر نرفته. حالا شما فرض کنید سال57-58 چه اوضاعی داشت.

همه این ها به کنار، اون چیزی که دلمو خیلی می سوزوند تهمت هایی بود که به حاج آقا می زدن؛ مثلا می گفتن دست نشانده اجنبی هاست و از خارج براش پول می فرستن و...

بارها بهش گفتم: «حاج آقا از خودت رفع اتهام کن.» همیشه جوابش این بود: «نه، نیازی نیست، روزی تاریخ خواهد گفت ما چه خدمتی به اسلام و به مردم کردیم. ما به مردم خیانت نمی کنیم. ما همین جا توی همین کشور هستیم، با همین مردم، همین جا هم میمیریم. ما مردم مون رو تنها نمیذاریم.»

هربار که صحبت از مرگ می شد می گفت: «از خدا می خوام توی بستر نمیرم. می خوام طوری برم ملاقاتش که شرمنده نشم. می خوام با چهره ای خونین خدا رو ملاقات کنم. دعا کنید که حاجت روا بشم.»

روز انفجار دفتر حزب جمهوری، برادرم خبر شهادتشو برام آورد. اول می گفت زخمی شده اما بعد دیدم داره رادیو و تلویزیون رو جمع می کنه. بهم گفت: «تا بهتون خبر ندادم اخبار گوش نکنین.» منم واقعا نگران بودم تا اینکه همسر شهید مطهری (رحمت الله علیه) با یک جعبه شیرینی اومد خونه مون. دیگه همه چی دستگیرم شد. لازم نبود بهم خبر شهادتشو بدن. دیگه خودم می دونستم چه خبره.

خدا مزد زحماتشو بهش داد. از طرفی خوشحال بودم که به آرزوش رسیده از طرفی مثل کسی بودم که آتش درونش شعله می کشید. واقعا از رفتنش می سوختم. با رفتن شوهرم فکر می کردم معلمم رو از دست دادم. آخه محمدتقی تو زندگی من حقیقتا معلم بود. تنهایی خیلی سخت بود. اگر عنایت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) نبود واقعا قالب تهی می کردم.

به هرحال مصیبتی که بر سرمون اومد عنایتی بود از جانب خداوند به ما. من شکایتی به درگاه خدا ندارم چون لطف ائمه (علیهم السلام) رو دیدم. با این حال از شهادت حاج آقا سوختم.

منافقین که قصد داشتن جمهوری اسلامی رو فلج کنن توی انفجار دفتر حزب جمهوری بسیاری از این افراد خدمتگزار و سالم رو کشتن. تنها من نبودم که شوهرمو از دست دادم. همه مردم کشور توی داغ ما سهیم شدن، اما وقتی سرپرست انسان از دست بره نمی دونید زندگی چقدر مشکل می شه.»


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

جدیدترین مطالب

شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
4
تاریخ : 1358/04/04
5
تاریخ : 1358/04/05
10
تاریخ : 1358/04/10
12
تاریخ : 1358/04/12
16
تاریخ : 1358/04/16
20
تاریخ : 1358/04/20
24
تاریخ : 1358/04/24
26
تاریخ : 1358/04/26
27
تاریخ : 1358/04/27
29
تاریخ : 1358/04/29
30
تاریخ : 1358/04/30
31
تاریخ : 1358/04/31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان