عامل ترور پدرم ‌گفت من اینقدر ترور انجام داده‌ام که جزئیات را بخاطر ندارم

شهید علي محمدی نصرآبادی اول آذر ماه سال 1319 در نصرآباد پيشکوه يزد در يک خانواده مذهبي به دنيا آمد. پدرش آسيابان روستا بود و او نيز بخاطر شرایط بد اقتصادی خانواده از دوران کودکي در آسياب به پدرس کمک می‌کرد.

بخاطر اوضاع وخیم کشاورزي ايران و کم شدن زمینه کار آسیابانی، در حالي که نتوانسته بود بيش از چهار کلاس درس بخواند در سال 1335 با خانواده اش به تهران نقل مکان نمود. در تهران حدود 10 سال را با حقوقي ناچيز به کارگري پرداخت و در سال 1346 خانواده تشکیل داد.

از جواني فردي مذهبي و دوستدار خاندان عصمت و طهارت بود و به روحانيت و به خصوص حضرت امام خميني(ره) احترامي خاص مي‌گذاشت و در سال 1342 با قلبي مالامال از اندوه، تبعيد رهبر و مرجع تقليدش را نظاره‌گر بود و از همان زمان نفرتي عميق نسبت به رژيم منحوس پهلوي در او پيدا شد که در سال‌هاي بعد به صورت حضور فعالانه‌اش در نهضت اسلامي تبلور عملي يافت. در سال‌هاي 1355 و 1356 فعالانه به نهضت شکوهمند اسلامي پيوست و ضمن پخش اعلاميه‌هاي حضرت امام(ره) و حضور در مجالس و محافل مبارزاتي گام به گام همراه با انقلاب و امت شهيدپرور به پيش رفت و در پيروزي انقلاب به سهم خود تلاش کرد و ثمره آن را در استقرار نظام جمهوري اسلامي با عشق و علاقه شاهد بود.
پس از پيروزي انقلاب و به خصوص از سال 1359 به بعد با آشنايي به ماهيت ليبرال‌هاي غرب‌گرا و گروهک‌هاي وابسته به مبارزه فرهنگی با آن‌ها برخاست و از هيچ کوششي براي افشاء چهره کريه آن‌ها دريغ ننمود. انساني متدين و متعهد بود و اکثر نمازهاي يوميه را در مسجد به جماعت برگزار مي‌کرد و در کارهاي خير و کمک به هم‌نوعان در بذل جان و مال کوتاهي نمي‌کرد. شهید نصرآبادي به علت فعاليت‌هاي اسلامي و اعتقاد عميقش به ولايت فقيه و استمرار راه انبياء از طرف منافقين مورد تهدید قرار گرفته بود و اين تروریست ها قصد آن داشتند تا او را به شهادت برسانند. در روز چهارشنبه 10 شهريورماه سال 1361 حدود ساعت 9 صبح دو نفر از تروريست‌هاي وابسته به گروهک منافقين به مغازه الکتريکي او در خيابان ستارخان تهران وارد شده و پس از درخواست جنس هنگامي که علي مشغول تهیه خواسته آن‌ها بود از پشت به وي حمله کرده و او را روي زمين خوابانده و پس از سرقت اندک موجودي مغازه در کمال شقاوت، او را در مقابل ديدگان پسر 12 ساله‌اش به ضرب گلوله به شهادت رساندند و پس از سرقت موتور او، از صحنه گريختند.

 

آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگویی است با دختر شهید علي محمدی نصرآبادی:

 

من طاهره محمدی نصرآبادی، فرزند پنجم شهید علی محمدی نصرآبادی هستم. در یک خانواده مومن و مذهبی و انقلابی رشد کردم. پدرومادرم دخترعمو و پسرعمو بودند که اصالتاً یزدی هستند. چهار خواهر و دو برادر هستیم و از وضع مالی خوبی برخوردار بودیم. خانه ما در منطقه ستارخان بود و پدرم دو دربند مغازه الکتریکی در میدان توحید واقع در خیابان ستارخان داشت. آن زمان که تازه ماشین های خارجی وارد شده بود، پدر هم یک شورلت آمریکایی خرید که با آن مسافرت زیاد می رفتیم. پدرم فردی مومن و مسجدی بودند و قبل از انقلاب در تمام تظاهرات شرکت داشتند تا اینکه انقلاب پیروز شد. مادرم می گفت حتی وقتی پدرم میخواست به تنهایی تظاهرات برود، من هم شماها را برمیداشتم و پشت سرش به تظاهرات می رفتم. همین فضا تا بعد از پیروزی انقلاب در خانواده ما پایدار ماند. پس از پیروزی انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی عموهای من با شروع جنگ به جبهه رفتند اما پدرم به جبهه نرفت و در پشت جبهه ها و مساجد خدمت می کرد. پدرم روز 9 شهریور61 در عروسی پسرعمویم به ترور تهدید شد. همان شب عده ای قصد بهم ریختن عروسی و تیراندازی را داشتند که با وجود مهمان‌های زیاد از این کار پشیمان شده و برگشتند. با اینکه من 5 ساله بودم اما خوب بیاد دارم صبح فردای عروسی که کادوی عروس را بردیم درب منزلشان، پدرم با برادر 12 ساله ام به مغازه رفتند. طبق گفته برادرم که شاهد ماجرا بود، منافقین راس ساعت 9 صبح وارد مغازه شده و پدرم را با اسلحه تهدید می کنند. سپس دخلشان را خالی کرده، کلیدهای موتور و مغازه را می گیرند. سپس اعلام می کنند که اگر سروصدایی نداشته باشی به پسرت کاری نداریم. بعد ایشان را کف مغازه خوابانده و با شلیک سه گلوله به شهادت می رسانند که تیر آخر به سرشان اصابت می کند. وقتی برادرم را به منزل آوردند خیلی ترسیده بود، بعد از این اتفاق در منزلمان رفت و آمد زیادی به راه افتاده بود. همه گریه و زاری می کردند. عمویم قرآنی آورد و به مادرم گفت به این کتاب قسمت می دهم تا صبرکنی. می گفتند پدرم شهید شده اما درک این کلمه برای من سخت بود تا به مرور زمان توانستم بفمهمم شهید یعنی چه. تازه متوجه شدم که دیگر پدرم نیست! من وابستگی زیادی به او داشتم و خیلی برای من سخت بود. عمویم من را شب‌ها به خانه خودشان می برد تا مادرم کمتر از بی تابی های من اذیت شود. مادرم همیشه می گوید 5 تا بچه ام یک طرف و تو یک طرف. این قضیه حتی تا زمان ازدواج هم برای من سخت و دردناک بود. اوایل درک درستی نداشتم اما کم کم برایم شرایط اینقدر سخت شد که از مادر جدا نمی شدم و فکر می کردم که مادرم هم اگر برود دیگر برنمی گردد، وابستگی زیادی به مادرم داشتم.

دو سال بعد از اینکه پدرم به شهادت رسید، عاملان ترور وی دستگیر شدند. ما به زندان اوین رفتیم تا با آنها روبرو شویم. با دیدن قاتل پدرم شرایط سختی در همه ما ظاهر شد. قاتل را برادرم شناسایی کرده بود. عموی من از نظر ظاهر خیلی به پدرم شباهت دارد. در هنگام روبرو شدن آن منافق با عمویم به او گفته بود من که تو را ترور کردم! عمویم گفت لعنت خدا بر تو، برادرم را شهید کردی. قاتل می گفت من اینقدر ترور انجام داده ام که جزئیات آن ها را اصلا یادم نیست. اصلا یادم نیست پسر کوچکی هم در مغازه حضور داشته. حتی وی از سرنوشت موتور پدرم هم چیزی به یاد نداشت. به یاد دارم قاتل چهره کریهی داشت و بعد از مدتی محاکمه و اعدام شد.

پدر من دومین شهید در محله بود. اولین نفر در جبهه شهید شده بود که جوانی 19 ساله بود، ولی پدر من چون شهید ترور بود و 6 تا بچه هم داشت واقعا سخت بود به دلیل اینکه شهید ترور مظلوم ترین شهید محسوب می شود. می دانید که اولین شهید ترور حضرت علی بودند چون ایشان را نتوانستند در جبهه از پای بیاندازند مجبور به ترور ایشان شدند. در واقع بعضی از شهدای ترور در جهت امرار معاش از منزل خارج می شوند، برای کسب روزی حلال می روند و ناخواسته مواجه می شوند با قضیه ترور که از همه سخت تر وضعیت خانواده های آنهاست. من در این 37 سال آب شدن مادرم را دیدم که خیلی سختی کشیدند.

شهادت افتخار است اما برای بعضی افراد خانواده سخت است. در زمان جنگ یک مدتی موشک باران ایران زیاد شده بود که مادرم ما را برد به شهرستان پیش دیگر اقوام و در همانجا به تحصیل پرداختم. روزی در مدرسه سر توپ بازی بحثمان شده بود که یکی از  بچه ها گفت: این بابا نداره توپ را به او بدهید؛ بعد از این حرف سه روز مدرسه نرفتم و فقط گریه می کردم که چرا به من گفت من بابا ندارم، بابای من هست ... و واقعا شهدا زنده اند چون من در تمام لحظات زندگی ام حضور پدرم را احساس کردم.

نام قبلی منافقین، مجاهدین خلق بود که از انقلاب سهم خواهی داشتند، مناسب دولتی می خواستند. وقتی از راه دین و اسلام جدا شدند، حضرت امام اینها را طرد کرد و آنها شدند منافق. وقتی دیدند کاری از دستشان برنمی آید برای ایجاد رعب و وحشت مردم، سران نظام را به شهادت می رساندند و بعد از آن هم شروع کردند به ترورهای خیابانی. پدر من هم به دلیل اینکه عکس امام را در مغازه شان نصب کرده بودند توسط منافقین به شهادت می رسند. حتی اعلامیه ای که بعد از سالها دیدم که توسط منافقین چاپ شده بود، اعلام داشتند که حاجی علی محمدی مزدور رژیم بخاطر داشتن عکس امام محکوم به مرگ می شود! این جمله عین عبارت آن اعلامیه بود. سران منافقین فقط می خواستند ترور کنند و برایشان فرقی نمی کرد که شما منصب دولتی دارید یا از مردم عادی هستید. پدر من فرد عادی بود در جامعه، نه نظامی بود نه سیاسی، نه دولتی و فقط مسجد می رفتند.


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/07/01
2
تاریخ : 1358/07/02
4
تاریخ : 1358/07/04
6
تاریخ : 1358/07/06
7
تاریخ : 1358/07/07
9
تاریخ : 1358/07/09
10
تاریخ : 1358/07/10
11
تاریخ : 1358/07/11
13
تاریخ : 1358/07/13
14
تاریخ : 1358/07/14
15
تاریخ : 1358/07/15
16
تاریخ : 1358/07/16
17
تاریخ : 1358/07/17
18
تاریخ : 1358/07/18
20
تاریخ : 1358/07/20
21
تاریخ : 1358/07/21
22
تاریخ : 1358/07/22
23
تاریخ : 1358/07/23
24
تاریخ : 1358/07/24
25
تاریخ : 1358/07/25
26
تاریخ : 1358/07/26
27
تاریخ : 1358/07/27
28
تاریخ : 1358/07/28
29
تاریخ : 1358/07/29
30
تاریخ : 1358/07/30
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان