شهادت فاطمه تکمیل‌کننده جنایت‌های منافقین

 

 

شهید فاطمه طالقانی در تیر 1357 در اصفهان متولد شد. پدر و مادرش دانشجو بوده و پدرش به علت فعالیت های انقلابی توسط ساواک دستگیر شده و 5 ماه بعد از تولد فرزندش آزاد شد.

 

شهید طالقانی زمانی که همراه والدینش ساکن شهر ماهشهر در استان خوزستان شده بود در یک واقعه آتش سوزی توسط گروهک تروریستی منافقین در روز سه شنبه مورخ 9تیر1360 در سن سه سالگی به شهادت رسید.

حاشیه نگاری تیم سرگذشت‌پژوهی

 

زمانی که با مادر شهید طالقانی تماس گرفتم گمان نمی‌کردم مادر شهید برای مصاحبه همکاری کند. چرا که منافقین فرزندش را مقابل چشمانش به شهادت رسانده بودند. به یاد آوردن آن خاطرات برای هر مادری سخت است. با این حال خانم طالقانی با روی گشاده از پیشنهاد مصاحبه استقبال کرده و صحبت هایمان بعد از احوال‌پرسی گرم اینگونه پیش رفت:

«من و همسرم سال 1354 ازدواج کردیم. آن زمان هر دو دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بودیم. همسرم فیزیک می‌خواند و من در رشته جامعه شناسی مشغول تحصیل بودم. در آن دوره فعالیت های انقلابی به دانشگاه‌ها هم کشیده شده بود و همسرم که پیرو خط امام خمینی(ره) بود به شدت پیگیر مسائل بود. ایشان در سطح دانشگاه به روشنگری میان دانشجویان می‌پرداخت؛ حتی نماز جماعت مسجد دانشگاه شهید بهشتی را راه‌اندازی کرده بود و خودش پیش‌نماز بود.

 

فعالیت‌ها و روشنگری‌های همسرم در دانشگاه باعث شد گارد دانشگاه نسبت به ما حساس شده و به این ترتیب من و ایشان سال 1356 توسط ساواک دستگیر شدیم. من بعد از 30 ساعت آزاد شدم اما شوهرم مدت زیادی در زندان بود.

 

خبر باردار بودنم را در زندان به او دادم. تمام دورانی که فاطمه را باردار بودم همسرم در زندان ساواک بود و به تنهایی در تظاهرات ها علیه رژیم شرکت می کردم. در یکی از این راهپیمایی ها زمین خوردم و بعد از اینکه خبر به پدرشوهرم رسید ایشان گفتند: «دیگر در این مراسمات شرکت نکن.» البته ایشان بیشتر نگران سلامت مان بودند.

 

در طول دوران بارداری فاطمه چندین مرتبه قرآن را ختم کردم و چله زیارت عاشورا و یاسین برداشته بودم.

 

روزی از ملاقات همسرم باز می گشتم. در راه یکی از اقوام را دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «دوست داری فرزندت دختر باشد یا پسر؟» گفتم: «تفاوتی ندارد.» او اعتقاد داشت فرزند پسر از آن جهت که نام والدینش را زنده نگه می دارد بهتر است؛ اما نظر من این بود که فرزندم اگر دختر خوب و صالحی هم باشد می تواند چنین کند. البته همانطور هم شد و نام فاطمه طالقانی در تاریخ ثبت شد.

 

برای وضع حمل به اصفهان رفتم. تیر 1357 فرزندم به دنیا آمد. مادر شوهرم کامش را با تربت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) بالا داد. فاطمه دختر آرامی بود. بعد از مدتی دوباره به تهران برگشتم. خانه ای اجاره کرده و زندگی دونفری ام با فاطمه شروع شد. با اینکه بزرگ کردن طفلی با آن سن و سال باید سخت باشد اما برای من اصلا اینطور نبود چون معتقد بودم همسرم در راه خدا جهاد کرده و الان که ایشان در زندان هست خدا حمایتم می کند.

 

آبان ماه همان سال همسرم از زندان آزاد شد. با توجه به روحیه انقلابی اش فعالیت هایش را مجددا آغاز کرد و این فعالیت ها بعد از پیروزی انقلاب بیش از پیش افزایش یافت.

 

مدتی بعد از شروع جنگ تحمیلی عازم شهر ماهشهر استان خوزستان شدیم. همسرم مسئول کمیته فرهنگی جهاد سازندگی ماهشهر شده بود.

 

سال 1360 بعد از انفجار حزب جمهوری توسط گروهک تروریستی منافقین، حضرت امام خمینی(ره) در سراسر کشور عزای عمومی اعلام کردند؛ لذا همسرم و جمعی از اعضای جهاد مشغول پیگیری کارهای لازم برای راه اندازی یک راهپیمایی مردمی در سطح ماهشهر بودند. در این بین شبی به خانه آمد و گفت: «تمام کارها انجام شده است و فقط هماهنگی سخنران مانده است.» مشغول صحبت بودیم که دیدم فاطمه در حالی که چادر مشکی مرا سرش کرده بود سمت مان آمد و شروع به صحبت کرد. هر آنچه در مورد بنی صدر از من و پدرش شنیده بود تکرار می کرد! به شوخی به همسرم گفتم: «این هم سخنران! » با اینکه سن و سالی نداشت اما خیلی باهوش بود و روح بزرگی داشت. به یاد دارم زمانی که برای راهپیمایی رفته بودیم فاطمه خسته شده بود. می خواست بغلش کنم؛ اما من آن موقع باردار بودم. با زبان کودکانه گفتم: «مامان اگر بغلت کنم بچه اذیت می شود.» نگاهی کرد و بدون اینکه حرفی بزند به راهش ادامه داد. تا آخر راهپیمایی همرام آمد و کنار مردم شعار می داد.

 

شب که به محل اسکانمان برگشتیم حسابی خسته شده بودیم. آن موقع در کانتینر فرهنگی جهاد سازندگی زندگی می کردیم. تقریبا یک اتاق سه در چهار بود. برای خواب آماده شده بودیم. فاطمه عادت داشت قبل خواب با هم صحبت کنیم. با نگاه منتظرش به من خیره شده بود. گفتم: «مامان امشب خسته ایم بسم الله بگو و بخواب.» قبول کرد. بعد از گفتن بسم‌الله بلافاصله به خواندن سوره توحید مشغول شد. دوباره گفتم فقط بسم الله بگو و بخواب؛ اما این بار هم سوره توحید را خواند و خوابید.

 

نصف شب احساس کردم کسی روی قفل در با چراغ قوه نور انداخته است. خواستم همسرم را بیدار کنم که متوجه رفتنش شدم.

 

اذان صبح بود. همراه همسرم برای اقامه نماز به مسجد رفتیم. بعد از اتمام نماز سر و صدای زیادی به گوش رسید. وقتی از مسجد خارج شدیم دیدم کانتینرمان در شعله های آتش می سوزد. این در حالی بود که فاطمه، پاره تن من در کانتینر خواب بود. خودمان را به آنجا رساندیم. توان انجام هیچ کاری نداشتم. میان جمعیت نشستم. همسرم شوکه شده بود و فقط به شعله ها نگاه می کرد. خطاب به او گفتم: «اگر مردم ایستاده اند و نگاه می کنند بخاطر این است که فرزندشان در آتش نیست!» انگار شوهرم تازه متوجه شده بود! به سمت کانتینر دوید اما مردم اجازه نمیدادند وارد آن شود. شعله های آتش تا ارتفاع 6 متر زبانه می‌کشید. کانتینر می‌سوخت و فاطمه هم در آن. به شعله ها خیره شده بودم احساس می کردم دیگر همه چیز تمام شده و درهای دنیا به رویم بسته شده‌اند. همانطور که نشسته بودم نسیمی آرام صورتم را نوازش کرد. نگاهم به درختانی افتاد که در باد به آرامی تکان می‌خوردند و کم‌کم صدای پرنده‌ها هم به گوش رسید.

 

زندگی در جریان بود! تمام موجودات دنیا مشغول بودند. فقط فاطمه من بود که از ما جدا شده بود!

 

«انا لله و انا الیه راجعون» فاطمه از آن خدا بود و به سوی او نیز بازگشت. دلم آرام شد؛ آرام آرام. دیگر بی تابی نمی کردم. مردم فکر می کردند دچار شوک شده ام چون به هرحال پاره جگرم سوخته بود اما این حادثه برای من عنایت الهی بود.

 

بعد از اینکه آتش خاموش شد و پیکر سوخته فاطمه را از کانتینر خارج کردند اجازه ندادند ببینمش؛ اما بعدها همسرم گفت: «آنقدر پیکر فاطمه داغ بود که هر چه پارچه سفید رویش می انداختند می سوخت و سیاه می شد!» بدن فاطمه را داخل پلاستیک گذاشتند و غسل دادند.

 

روز بعد پیکر فاطمه در ماهشهر روی دست مردم تشییع شد. به آتش کشیدن یک دختر سه ساله در خواب توسط منافقین نه تنها به جگر من که به دل مردم هم آتش زده بود. خودم شنیدم مرد میان سالی شعار می داد: «حسین، حسین،آتش زدن به خیمه ها.»

 

بعد پیکر فاطمه را به اصفهان انتقال دادیم و در آن جا دفن کردیم. من دیگر توان بازگشت به ماهشهر را نداشتم. خاطرات فاطمه در آن شهر بیشتر برایم زنده می‌شد؛ اما همسرم بسیار صبورانه تر با این موضوع برخورد کرد.

 

هیچ وقت صدای فاطمه را از یاد نخواهم برد هنگامی که با لحن بچگانه اش شعار می‌داد:« اگر از آسمان گلوله بارد، اگر از نوک شمشیر خون ببارد، نهضت ما حسینی است، رهبر ما خمینی است»

به نظرم جریان شهادت فاطمه تکمیل کننده جنایت منافقین در بمب‌گذاری در حزب جمهوری بود. این گروهک تروریستی نه تنها مسئولین کشورمان را به شهادت رساندند بلکه از یک طفل سه ساله هم نگذشته و به وحشیانه ترین شکل او را از میان برداشتند. این کار منافقین سندی است بر جانی بودنشان و با هیچ معیاری نمی توان آن ها را از لیست گروهک های تروریستی حذف کرد. لازم نیست ما بگوییم منافقین انسان های بدی هستند. اعمالشان نشان دهنده طینت شان هست. یک کودک سه ساله چه جرمی مرتکب شده بود که باید این طور به شهادت می رسید؟ آن ها هیچ توجیهی ندارند و نمی توانند به این آیه پاسخ دهند: «بای ذنب قتلت»


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

روایت خبرنگار انگلیسی از گردهمایی منافقین در آلبانی

هیچ خبرنگار مستقلی اجازۀ ورود به مراسم منافقین را ندارد

محمد جعفر بگلو؛ مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مروری بر مواضع آیت‌الله طالقانی در مواجهه با گروهک منافقین

دکتر مصطفی انتظاری‌هروی، بنیاد هابیلیان

شعار آمریکایی مبارزه با تروریسم و دم خروس یازدهم سپتامبر!

دکتر سیدمحسن موسوی‌زاده، بنیاد هابیلیان

قرائت منافقانه از حماسه حسینی

مرتضی قهرمانی‌منامن؛ پژوهشگر حوزه قربانیان تروریسم

مقابله با تروریسم نیازمند آلایش افکار و عقاید خشونت‌طلب است

شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/05/01
2
تاریخ : 1358/05/02
5
تاریخ : 1358/05/05
6
تاریخ : 1358/05/06
7
تاریخ : 1358/05/07
8
تاریخ : 1358/05/08
9
تاریخ : 1358/05/09
10
تاریخ : 1358/05/10
12
تاریخ : 1358/05/12
14
تاریخ : 1358/05/14
15
تاریخ : 1358/05/15
16
تاریخ : 1358/05/16
19
تاریخ : 1358/05/19
21
تاریخ : 1358/05/21
22
تاریخ : 1358/05/22
24
تاریخ : 1358/05/24
25
تاریخ : 1358/05/25
26
تاریخ : 1358/05/26
27
تاریخ : 1358/05/27
28
تاریخ : 1358/05/28
29
تاریخ : 1358/05/29
31
تاریخ : 1358/05/31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان