روح الله خیلی سریع به قله رسید!

شهید فریبرز کرمی سال 1338 در کرمانشاه به دنیا آمد. خانواده اش متموّل و ثروتمند بودند. فرزند دوم خانواده و پسری آرام و مهربان بود. از همان کودکی به کارهای فنی و برقی علاقۀ خاصی داشت. پس از آشنایی با یکی از انقلابیون کرمانشاه فصل جدیدی از زندگیش آغاز شد و جذب فعالیت های انقلابی شد. بعد از اینکه تحصیلاتش را با نمرات عالی در هنرستان به اتمام رساند برای ادامۀ تحصیل در رشته برق راهی آمریکا شد. درآمریکا عضو انجمن اسلامی دانشگاه شد و به دلیل درگیری های سیاسی با هواداران منافقین در آنجا به زندان افتاد و پس از مدتی آزاد شد. هنوز 6 ماه تا پایات تحصیلاتش در آمریکا باقی مانده بود که با آغاز جنگ تحمیلی به ایران بازگشت.

فریبرز که از مدت ها قبل اسمش را به «روح الله» تغییر داده بود، در ایران همچنان به فعالیت های مختلف سیاسی خود از جمله حضور فعال در کیهان سیاسی ادامه داد. هم زمان با بچه های سپاه تهران برای حفظ امنیت شهر همکاری می کرد. روز برگزاری دومین انتخابات ریاست جمهوری (انتخاب شهید رجایی) وقتی که با دوستانش برای سرکشی به صندوق های اخذ رای رفته بودند مورد حمله منافقین قرار گرفته و بعد از گذشت دو روز از این حمله تروریستی و بر اثر شدت جراحات وارده، در روز 21 ماه مبارک رمضان دعوت الهی را لبیک گفت و به شهادت رسید.

حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان از دیدار با خانواده شهید فریبرز کرمی:

مثل همیشه رفتیم سراغ خانواده یکی از شهدای ترور تا چند کلامی مهمان شان باشیم، اما این بار قدری متفاوت بود. همیشه ما مهمان بودیم و خانواده شهدا میزبان، اما این دفعه سعادتی نصیبمان شد که میزبان برادر شهید فریبرز کرمی، آقای هرمز کرمی باشیم. و این هردو برای ما شیرین بود، چه میزبان باشیم و چه مهمان. می گفت پدر و مادر پیرش در کرمانشاه هستند و اگر هم تهران بودند توان صحبت نداشتند و از طرفی نمی خواهم شما را به زحمت بیندازم و خودم خدمتتان می رسم. فکرمان را بر روی حرفایی که باید می زدیم متمرکز کردیم. سر ساعت مقرر، برارد شهید منتظرمان نشسته بود. حال مساعدی نداشت می گفت: من هنوز حق روح الله را ادا نکرده ام! همین کافی بود که باب سخن آغاز شود:

«روح الله (فریبرز) سه سال از من کوچکتر بود. ما قبل از اینکه برادر باشیم، با هم دوست بودیم. بچۀ آروم و سر به زیری بود و شیطنتی نداشت. تنها سرگرمی نوجوانی ما همون بازی فوتبالی بود که همه پسرها مشغولش هستن. روزهای زندگی برای ما که وضع مالی خوبی داشتیم به خوشی و بطالت می گذشت تا اینکه من با سید محمدسعید جعفری (از بزرگان انقلابی و مذهبی کرمانشاه) آشنا شدم، روح الله هم به واسطه من با این فرد آشنا شد. این مرد زندگی من و روح الله رو از این رو به اون رو کرد. انگار که به مُرده روح دوباره ای دمیده باشن. هر روز چیزای جدیدی از ایشون یاد می گرفتیم. هنوز قرآن کوچیکی که اولین بار بهم داد رو دارم.

با روح الله پای منبر فخرالدین حجازی که از شاگردای آقا سید محمد سعید بود زیاد می رفتیم. دیگه سروکار روح الله با کتاب های شهید مطهری افتاده بود. هنرستانش که تموم شد تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به آمریکا بره. سفر به آمریکا عقایدش رو محکم تر از قبل کرد. توی انجمن اسلامی دانشگاه عضو بود و در دل آمریکا با هواداران منافقین مبارزه می کرد. به خاطر همین درگیری های سیاسی مدت کوتاهی دستگیر و بعد هم آزاد شد.

جنگ تازه شروع شده بود که روح الله به من زنگ زد؛ گفت: «می خوام بیام ایران» گفتم: «6 ماه دیگه بیشتر نمونده درست تموم بشه، اینم بخون بعد بیا.» گفت: «6 ماه دیگه شاید دیگه از کشورم چیزی نمونده باشه، من باید الان بیام.» وطن و آرمانش اونقدر مهم بود که تمام امکاناتش تو آمریکا رو رها کرد و به ایران برگشت.

این سفر از روح الله یه مرد ساخته بود. با اینکه 21 سال بیشتر نداشت، مثل یه مرد 40 ساله فکر می کرد و حرف می زد. چون زبان انگلیسی رو خوب مسلط بود توی کیهان سیاسی و وزارت خارجه مشغول مترجمی شد. هنوز یک ماهی از برگشتش نگذشته بود که زمزمه های ازدواجش شروع شد. بابام گفت: تو هنوز بچه ای! اما اون اصرار داشت که این اتفاق بیفته. می گفت باید نصف دینم کامل شه. بالاخره دختری که با عقاید و خواسته هاش همخوانی داشته باشه براش پیدا کردیم و قرار عقد رو گذاشتن. خطبه عقدش رو امام خمینی (ره) خوند. فکر میکنم با 5 سکه، درست یادم نیس. امام دستی به سر روح الله کشیدن و راهنمایی هاشون رو به زوج کردن. قرار شد بعد از ماه مبارک رمضان عروسی بگیرن.

شب قبل از شهادتش من و خانمم رفتیه بودیم خونش. پدرم براش یک آپارتمان خریده بود. وقتی رسیدیم داشت با خانمش حرف می زد. فکر کنم حدود نیم ساعت یا یک ساعت داشت صحبت می کرد. فردای اون روز انتخابات ریاست جمهوری شهید رجایی بود. روح الله با ماشین پیکان به همراه 4 نفر از دوستاش وقتی برای سرکشی به صندوق های اخذ رای حرکت کرده بودن مورد سوءقصد منافقین قرار می گیرن. 3 نفرشون همون جا شهید میشن اما روح الله سخت مجروح میشه.

با منزل ما تماس گرفتن و گفتن برادرت با موتور تصادف کرده! پاشو بیا بیمارستان. همونجا دلم شور افتاد. به مادرم هم زنگ زدم و گفتم بیایید تهران. مادرم که انگار دلش گواهی بد می داد پرسید چیزی شده؟ من اما نمی تونستم حدس خودم رو بگم گفتم نه بابا دستو پاش شکسته پاشید بیاید خوبه.

رفتم بیمارستان. پیکر نحیفش روی تخت، نیمه جان افتاده بود و سرش حسابی باد کرده بود. دو روزی توی بیمارستان تلاش کردن تا زنده نگهش دارن اما فایده ای نداشت. روز 21 ماه رمضان بود. دم در اتاقش بودم که صدای خستۀ نفس هاش برای همیشه قطع شد.

شهادت روح الله روی خانواده ما خیلی تاثیر گذاشت به خصوص روی پدرم. بابا می گفتن تازه الان دارم به حرفای روح الله فکر می کنم. روح الله زیاد با پدرم سر مال و پول و ... بحث می کرد. مثلا می گفت کی تاحالا پول و مالش رو با خودش برده اون دنیا؟ باید همه رو بذاریم و بریم! بابا یک تعمیرگاه بزرگ ماشین داشت. بعد از شهادت روح الله اون رو به سپاه داد. گفت این سهم روح الله ِ.

بعد از دو-سه سال اومدن خونمون گفتن عوامل ترور رو دستگیر کردیم. فلان روز موعد اعدامشونه. اگر خواستین بیاین. من رفتم اما بقیه خانواده نیومدن. اون منافقین به سزای عملشون توی این دنیا رسیدن. روح الله راهی رو که باید می رفت، رفت و خیلی سریع به قله رسید. این ماییم که اینجا زمینگیر شدیم.

برادر شهید خیلی شیرین و شیوا حرف میزد و ما هنوز پُر از شور شنیدن بودیم اما دیگر وقتی باقی نمانده بود. برادر شهید که خداحافظی کرد و رفت، تازه داشتیم به حرفهایش فکر می کردیم. شاید این تصور همیشگی که شهدا از دل خانواده های معمولی و مستضعف بیرون آمده بودند در ذهنمان بهم خورده بود. روح الله شهید را در ذهنمان مرور می کردیم که در اوج مشکلات اقتصادی مردم، زندگی آرامی داشت اما روح ناآرام و حقیقت جویش او را حتی در دوران تحصیل در آمریکا که می توانست برایش تبدیل به عیش و نوش و خوشگذرانی شود، رها نکرد و برای آرمانش به وطن برگشت و خدا نیز اجر این ایثارش را با شهادت داد ...


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

مهدی عسکری، بنیاد هابیلیان

دعوای دشمنان فراری

گزارش میدل ایست آی دربارۀ تحرکات اخیر منافقین در آمریکا:

منافقین؛ از لیست تروریستی تا راهروهای کنگره!

قرارگاه قدس سپاه اعلام کرد

شهادت دو پاسدار در مرز سراوان

دکتر سیدمحسن موسوی‌زاده، بنیاد هابیلیان

منافقین از بحران نان می‌خورند!

دکتر سیدمحسن موسوی‌زاده

مروری بر پیشینه گروهک منافقین

شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
4
تاریخ : 1358/04/04
5
تاریخ : 1358/04/05
10
تاریخ : 1358/04/10
12
تاریخ : 1358/04/12
16
تاریخ : 1358/04/16
20
تاریخ : 1358/04/20
24
تاریخ : 1358/04/24
26
تاریخ : 1358/04/26
27
تاریخ : 1358/04/27
29
تاریخ : 1358/04/29
30
تاریخ : 1358/04/30
31
تاریخ : 1358/04/31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان