ضدانقلاب نمی‌داند که نظام ما همانند شهید قشقایی را در جای‌جای خود پرورش داده است

عبارت «شهدای هسته ای» را که بشنوی، ناخودآگاه ذهنت به چند اسم آشنا متبادر می شود. شهید علیمحمدی، شهید شهریاری، شهید رضایی نژاد و شهید احمدی روشن. اما در این میان کسی هست که نامش را بعضی ها با اکراه و بعضی دیگر با احتیاط بر زبان می آورند. کسی که او را «دانشمند هسته ای» نمی دانیم اما می دانیم که جانش را سپر بلا کرد تا «دانشمندی هسته ای» آسیب نبیند. می گویند محافظش بود، راننده اش بود، همکارش بود، اما بیشتر که دقت کنی میبینی دوستش بود، برادرش بود.

آخر کار هم این دو برادر با هم و در کنار هم به شهادت رسیدند. ساعت 8:30 صبح روز 21 دی ماه 1390. راهشان یکی بود. هدفشان هم یکی بود. یکی برای دستیبابی به قله های تکنولوژی هسته ای تلاش می کرد و دیگری برای حفاظت از این تلاش. پس بی انصافیست اگر نام شهید احمدی روشن را بیاوریم ولی اسمی از «شهید رضا قشقایی فرد» نبریم. شیوه ای که تا امروز «حاج رحیم احمدی روشن» پدر مصطفای شهید آن را به خوبی جا انداخته است.

و اما قشقایی ... متولد 1357 و پرورش یافته شهرستان ری است. در خانواده‏‌ای متدین و سختکوش پرورش یافته است. دوران جدی زندگی ‏اش را با کارگری آغاز کرد. همزمان با درس و کار، مسئول فرهنگی پایگاه بسیج مسجد محله‏ شان بود. در نهایت کارمند سازمان انرژی اتمی شد. پس از آشنایی با شهید احمدی روشن، فصل جدیدی از زندگی‏ اش رقم خورد. شهید احمدی روشن وقتی وی را به پدرش معرفی کرد، گفت: «من که برادر نداشتم، این داداش رضا از این به بعد داداش منه، همون طور که با من راحت هستید، از این به بعد با آقا رضا هم راحت باشید.»

به مناسبت دومین سالگرد شهادت شهید قشقایی مهمان خانواده اش بودیم. ابتدا که با همسر شهید تماس گرفتیم گفت در این دو سال تا توانسته مصاحبه نکرده است! این روزها هم مشغول آماده کردن مقدمات سالگرد همسرش است. اما وقتی گفتیم قرار است شهیدتان را بیشتر بشناسیم و بشناسانیم، با اصرار ما قبول کرد. قرارمان شد منزل پدر شهید.

سر کوچه که رسیدیم بنر بزرگی از عکس شهید که یادآور دومین سالگرد عروجش بود، توجهمان را جلب کرد. قدم زدن در کوچه ای که روزی قدمگاه لحظه لحظه های او بوده است احساس عجیب و شیرینی داشت.

هرچند تمام تلاشمان را کرده بودیم که بدقولی نکنیم اما با تاخیر نیم ساعته ای به منزل شهید رسیدیم. درب خانه که باز می شود، مادر شهید با لبخند و سلام پذیرایمان می شود. لبخندی که عرق شرم بر پیشانی ما می نشاند. خانه ای ساده و کوچک اما پر از صمیمیت و حال و هوای پسر شهید خانواده!

هر جای خانه را که نگاه کردیم با عکس شهید تزیین شده است؛ دیوار، روی مبل و حتی پیشخوان آشپزخانه. حاج خانم بعد از نشستن ما یکراست به آشپزخانه میرود و هرچه اصرار می کنیم که خودش را به زحمت بیندازد، او بیشتر از هر چیزی به پذیرایی از مهمانانش مصمم است. از طرفی هم باید صبر میکردیم تا خانم علیکاهی، همسر شهید که خانه شان دو کوچه با پدر شهید فاصله دارد از راه برسند. در این فاصله از حال پدر شهید؛ که قرار بود ایشان هم در جمع مان باشند جویا شدیم و وقتی شنیدیم: «هستند ولی کمی ناخوش احوال» دیگر سوالی نپرسیدیم.

مادر شهید که از پس ماموریت «پذیرایی از مهمان» به خوبی برآمده بود به جمع ما پیوست و بعد از اینکه از ایشان خواستیم از «آقا رضا» برایمان بگویند، همین سوال بس بود که خود حاج خانم همه چیز را تمام و کمال برایمان شرح دهند.

«رضا سال 57 با پیروزی انقلاب بعد از 4 دختر به دنیا اومد و حسابی عزیز شد. پدرش فردی به شدت انقلابی بود. دوران مدرسه رو مثل همه بچه ها گذروند. بعد از گرفتن دیپلم رفت سنندج برای خدمت سربازی. اون موقع ها وقتی بر میگشت خونه با تاکسیِ پدرش کار می کرد. حلال و حروم خیلی براش مهم بود. یک روز چندتا سکه برای من آورد، گفت: مامان اینا رو بنداز صدقات. گفتم اینا چیه؟ گفت: توی ماشین پیداشون کردم. گفتم: خب شاید مال خودت باشه پسرم. گفت: نه، ممکنه برای مسافر بوده باشه، بندازی صندوق بهتره. بعد از مدتی به پیشنهاد یکی از دوستاش یه کارگاه کابینت سازی زدن. درآمدش بد نبود. اما بعد مدتی اومد گفت: مامان تمام دستگاه ها رو فروختم. من که جا خورده بودم، گفتم: برای چی؟! گفت: اینجا برای من نمی صرفه! برای کسی خوبه که راحت بتونه به مردم دروغ بگه!

بچه آروم و مهربونی بود. روی حرف و من و پدرش حرف نمی زد. بعد از سربازی بهش گفتیم دیگه باید زن بگیری. با اینکه تا حدی مخالف بود اما قبول کرد. دیگه قسمت شد و ازدواج کرد. زندگی خوبی داشت. دامادم یک بار برای کاری می رفت نطنز. از اونجایی که رضا هم هنوز بیکار بود باهاش رفت. اونجا متوجه میشه که سایت نطنز نیاز به راننده دارن. با پیگیری هایی که کرد بالاخره اونجا مشغول به کار شد و شد راننده شهید احمدی روشن. اولش فقط توی تهران بود، اما بعدها هرازگاهی دو،سه روز می رفت نطنز و برمی گشت. من همیشه براش نگران بودم که نکنه توی این راه تصادف کنه. هر وقتی که بهش زنگ می زدم و می گفت تهرانم یه نفس راحتی می کشیدم، اما خب چه می دونستم که ...».

بغض دیگر به حاج خانم مجال حرف زدن نداد. برای همین رفتیم سراغ خانم علیکاهی. ایشان هم چشمهایشان پر از اشک شده اما ادامه صحبت را به عهده گرفتند:

«باهاش زندگی خیلی خوبی داشتم. برام به تمام معنا یه تکیه گاه بود. همیشه هر جا کم می آوردم پشتم به رضا گرم بود. اخلاقش بی نهایت عالی بود و فوق العاده هم گذشت داشت. همیشه آخر نمازش دو،سه دقیقه ای سجده شو طولانی می کرد و یک جمله می گفت: خدایا عمر من رو با عزت و مرگم رو با عزت قرار بده. هرکار میکرد «إن شاءالله» از دهنش نمیفتاد. بهش که زنگ می زدم کجایی، می گفت ان شاءالله فلان موقع می رسم خونه.

تو کارش خیلی جدی بود اما هر وقت که می اومد خونه تمام مسائل کاری و خستگی هاشو پشت در می گذاشت و وارد می شد. حتی یه وقتایی که من از کارش می پرسیدم جوابی بهم نمی داد که خدای ناکرده نگران نشم. این اواخر صحبتاش با آقای احمدی روشن مقداری بیشتر منو حساس و نگران میکرد. هر جا که می رفتن با هم بودن.

رضا آرزوی شهادت رو داشت. وقتایی که به بهشت زهرا می رفتیم، می گفت: یعنی میشه ما هم شهید شیم؟ رضا به آرزوش رسید».

حاج خانم که حالا دوباره سرحال آمده است ادامه داد:

«وقتی که آقای رضایی نژاد رو ترور کردن من نگران شدم. چون آقای احمدی روشن خیلی فعال بود. به رضا گفتم: دیگه نرو مادر، ممکنه شهیدتون کنن. رضا هم همینو به احمدی روشن گفته بود. بعدا اومد گفت: مامان حاجی-به احمدی روشن می گفت حاجی- گفت: من هر جا برم تو رو هم با خودم می برم!

اون روزی که زنگ زدن و گفتن تصادف کرده، انگار دنیا روی سرم خراب شد. گفتن احمدی روشن همون جا شهید شده اما رضا رو بردن بیمارستان رسالت. دیگه حالم دست خودم نبود. رفتم بیمارستان. تا فهمیدن من مادرشم من رو بردن طبقات بالا. با هزار التماس گذاشتن که ببینمش. رضا درحالی که یه طرف بدنش کامل باندپیچی شده بود بی جون روی تخت افتاده بود. از هر کسی می پرسیدم حالش چطوره می گفتن برو از دکترش بپرس. منم رفتم دنبال دکتر که اذان رو گفتن. گفتم خب نمازمو می خونم بعد میرم دنبال کارای رضا. بعد نماز دیگه نذاشتن ببینمش و من رو به زور بردن خونه که دیدم دور و بر خونه رو سیاهی زده بودن.»

خیلی دوست داشتیم «محمدحسین» پسر 12 ساله اش را هم ببینیم، اما نشد. می گویند محمدحسین روزی که برای دیدار با رهبر معظم انقلاب رفته بودند جملاتی را با با بیان کودکانه خودش نوشته و برای آقا خوانده است: «از شهادت پدرم، یک احساس خوب نسبت به این موضوع دارم و یک احساس بد. احساس خوبم به خاطر این است که پدرم شهید شده و جای خوبی پیش خدا دارد و من به او افتخار می‌کنم و احساس بدم برای این است که بابا دیگر پیشم نیست و خیلی دلم برایش تنگ می‌شود. بابا همیشه مرا صبح‌ها به کودکستان می‌برد و در طول راه با من بازی‌ هم می‌کرد؛ گاهی دنبال می‌دوید اما من همیشه از او جلوتر بودم. این برای من خیلی لذت‌ داشت که پدرم با من بازی می‌کرد.

پدرم همیشه با اینکه مشغله کاری‌اش زیاد بود اما روز تولدم را که هفتم فروردین است فراموش نمی‌کرد و همیشه هدیه‌ای برای من می‌خرید و مرا خوشحال می‌کرد. اگر هم فراموش می‌کرد حتماً یک جوری جبران می‌کرد و خاطره این مهربانی‌هایش را هرگز فراموش نمی‌کنم. با اینکه گاهی شیطنت‌های کودکانه هم می‌کردم اما او هرگز عصبانی نمی‌شد و همیشه به من توصیه می‌کرد که در انتخاب دوستانت خیلی دقت کن»

مادر شهید حرفهایش را اینگونه تمام کرد که : «من فقط می خوام بدونم تروریست ها به چه جرمی بچه منو کشتن! مگه چکار کرده بود؟  فقط داشت به مملکتش خدمت می کرد. ولی بدونن که با این کارا به هیچ کدوم از اهدافشون نمی رسن. رضای من رفت ولی رضاهای دیگه ای هستن که پا جای پای اون ها میذارن. ضدانقلاب نمی‌داند که نظام ما همانند شهید قشقایی را در جای‌جای خود پرورش داده است»

بقیه حرف ها در «هق هق» حاج خانم گم شد و ماهم بیشتر نپرسیدیم. بعد از خداحافظی بازهم وارد همان کوچه شدیم. اما نگاهمان قدری متفاوت بود. این بار کوچه را با خاطراتی که شنیده ایم، دقیق تر می نگریم. تمام آن خاطرات برایمان مرور می شود و جای جای آن کوچه احساسش می کنیم. نمی دانیم بر دل خانواده اش چه می گذرد اما همینقدر میشود دانست که یاد و داغ شهیدشان هر روز برایشان زنده است و جاری ...


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/05/01
2
تاریخ : 1358/05/02
5
تاریخ : 1358/05/05
6
تاریخ : 1358/05/06
7
تاریخ : 1358/05/07
8
تاریخ : 1358/05/08
9
تاریخ : 1358/05/09
10
تاریخ : 1358/05/10
12
تاریخ : 1358/05/12
14
تاریخ : 1358/05/14
15
تاریخ : 1358/05/15
16
تاریخ : 1358/05/16
19
تاریخ : 1358/05/19
21
تاریخ : 1358/05/21
22
تاریخ : 1358/05/22
24
تاریخ : 1358/05/24
25
تاریخ : 1358/05/25
26
تاریخ : 1358/05/26
27
تاریخ : 1358/05/27
28
تاریخ : 1358/05/28
29
تاریخ : 1358/05/29
31
تاریخ : 1358/05/31
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان