خاطرات بازمانده (2)

Masihemohajeri

- لطفا در مورد حوادث تروریستی تیرماه 1360 که در یکی از آن‌ها شخصاً حضور داشتید، توضیح دهید.

در انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی قرار بر این بود که همه‌ی اعضای مؤسس را به شهادت برسانند. منتها در روز ششم تیر فکر کردند که یک لقمه ی آماده ای وجود دارد که باید به سراغ آن رفت و در روز هفتم تیر هم به سراغ مابقی اعضا. این بود که روز ششم تیر به سراغ حضرت آیت‌الله خامنه ای رفتند. در روز هفتم تیر هم با برنامه‌هایی که از قبل چیده بودند، به سراغ بقیه آمدند. در این روز هم دو نفر دیگر از اعضای مؤسس حزب- آقایان هاشمی و باهنر- جان سالم به‌دربردند.

در آن زمان در دفتر حزب دو جلسه برگزار می‌شد. جلسه‌ی اول نشست شورای مرکزی حزب بود. این جلسه قبل از اذان مغرب تشکیل ‌شد. جلسه‌ی دوم که بعد از اذان بود، مرکب از اعضای شورای مرکزی حزب، بعضی از مدیران حزب و برخی مدیران دستگاه های مختلف کشور و سه قوه بود. بمب هم در همین جلسه منفجر شد. در آن جلسه ی اول، آقای هاشمی و باهنر حضور داشتند. قبل از این که جلسه تمام بشود، آقای هاشمی به دلیل قراری که با سیداحمدآقای خمینی داشتند، جلسه را ترک كردند. جلسه‌ی شورای مرکزی که تمام شد، نماز مغرب و عشا به امامت آقای بهشتی برگزار شد.

چند نفر از بچه های سپاه آمده بودند تا از آقای باهنر جهت سخن‌رانی در جبهه‌ها خواهش کنند. از من هم خواسته بودند که کمکشان کنم. به همین دلیل بنده و آقای صادق اسلامی -که آن موقع سرپرست وزارت بازرگانی بودند- هم ماندیم تا ایشان را راضی کنیم که موفق هم شدیم. در این لحظه متوجه شدیم که نماز مغرب و عشاء تمام شد و آقای بهشتی هم به طرف جلسه رفتند. ما هم به آقای باهنر گفتیم که شما اینجا نماز بخوانید تا ما هم با شما نمازمان را بخوانیم و بعد از آن به جلسه برویم. پس از پایان نماز، بچه های سپاه خداحافظی کردند و ما هم به طرف جلسه حرکت کردیم. نزدیک های سالن جلسه که رسیدیم، آقای علی درخشان که از اعضای مرکزی حزب بودند و در این فاجعه به شهادت رسیدند، از داخل سالن بیرون آمدند و مستقیم آمدند و دستشان را روی شانه ی آقای باهنر گذاشتند. به ایشان گفتند که آقا شما نیایید. ما و آقای باهنر پرسیدیم چرا؟ گفتند که شما از چشم های پر خونتان مشخص است که خسته اید. صبح زود هم که با شما جلسه داریم، شما بروید استراحت کنید تا فردا به جلسه برسید. آقای باهنر هم خیلی خوب استقبال کردند و از خدا خواسته برگشتند. البته چون بعضی آمدند تا با ایشان صحبت کنند و تا ماشین آماده‌ی حرکت شود، این انفجار صورت گرفت؛ یعنی قبل از این که ایشان از حیاط حزب خارج شوند. لذا مدیریت بحران آن شب به عهده ایشان بود.

من از تقریر این واقعه می‌خواهم این نتیجه را بگیرم که آن شب قرار بود که همه ی اعضای مؤسس حزب و عده‌ی دیگری از بین بروند.

 

- مجروحیت شما به چه صورت بود؟

بعد از این که آقای باهنر از ما جدا شدند، ما هم به داخل جلسه رفتیم و در همان ردیف آخر نشستیم. آقای جواد سرافراز- از شهدای هفتم تیر- کنار دیوار نشسته بودند که من رفتم بغل دست ایشان بنشینم. ایشان به دلیل این‌ که خیلی مؤدب و محترم بودند، به من تعارف کردند و من را به اصرار سر جای خودشان نشاندند؛ یعنی کنار دیوار. هنگام انفجار تکه ای از دیوار جدا شده بود و سقف هم پاییین آمده بود. یک تکه از سقف آمد که نوک آن به آقای سرافراز گرفت و ایشان را شهید کرد. سر دیگر این تکه به دیوار گرفت و من بین این تکه سقف و دیوار و زیر آوار ماندم. علت این که بنده شهید نشدم، همین بود. البته قسمت چپ صورتم مورد اصابت ترکش قرار گرفت.

بعد از مدتی که به هوش آمدم و به بیمارستان منتقل شدم، چشم چپم را تخلیه کردند و آن قسمت های جراحت‌دیده کم کم ترمیم شد. چند نفر دیگر هم مثل آقایان نجفی، قمشه ای و کیاوش و... زنده ماندند.

 

- بمب را کجا گذاشته بودند؟

بمب را جاسازی کرده بودند توی میزی که آقای بهشتی پشت آن میز نشسته بودند.

 

- بنابراین بیشترین آسیب را آقای بهشتی دیده بودند؟

بله قاعدتاً. در همان لحظات اول انفجار آقای بهشتی شهید شدند. کسانی هم که در پزشکی قانونی آقای بهشتی را دیدند و ما از آنها خواهش کردیم که برای ما بگویند که چه دیدند، گفتند که یک پا و یک دست آقای بهشتی قطع شده بود. شکم و سینه ی ایشان هم کاملاً متلاشی بود. این نشان می دهد که بمب با شکم و پا و این‌ها برابر بوده و موجب شهادت ایشان در همان لحظه‌ی انفجار شده است.

 

- کلاهی (بمب‌گذار) را آن روز دیده بودید؟

کلاهی را آن روز ندیدم. ما یک دفتر سیاسی در طبقه‌ی هفتم ساختمان روزنامه جمهوری اسلامی واقع در خیابان سعدی داشتیم. رئیس دفتر سیاسی طبق مقررات حزب، دبیر کل حزب بود؛ یعنی آقای بهشتی. دبیر دفتر سیاسی، آقای مهندس میرحسین موسوی بود و اعضای دفتر سیاسیِ هر سال، مؤسسان حزب بودند به اضافه ی چند نفر از اعضای شورای مرکزی که بنده بودم و آقای زورق(از اعضای روزنامه) و آقای محمدرضای بهشتی و آقای میرمحمدی که همه از اعضای دفتر سیاسی حزب بودیم. اگر کس دیگر ی هم بود، الان بنده به خاطر ندارم. ما در آن‌جا بحث می کردیم و مسائل را تحلیل می کردیم و می‌نوشتیم. تحلیل های سیاسی را مسئول تشکیلات تهران، شهید جواد مالکی از شهدای هفت تیر، از ما می‌گرفت و در داخل حزب و به صورت تشکیلاتی توزیع می كرد. این محمدرضا کلاهی در تشکیلات تهران کار می کرد که به دفتر می آمد و واسطه‌ی بین تشکیلات تهران و دفتر سیاسی بود. تحلیل‌ها را از ما تحویل می گرفت و آنها را در تشکیلات توزیع می کرد. ما آن‌جا او را زیاد دیده بودیم.

آن روز هم کلاهی تحلیل روز دفتر سیاسی را از دفتر آقای مالکی برداشت و درون کارتن گذاشت. ظاهراً زیر این تحلیل ها و در کف کارتن بمب را جاسازی کرده و به بهانه ی گذاشتن تحلیل ها به روی میزها بمب را قبل از ورود افراد به جلسه به داخل برد و جاسازی کرد. کسانی هم که نگهبان حزب بودند، به دلیل اهمیت ندادن زیاد به مسائل امنیتی در آن روزها و نیز علاقه‌ی خود نگهبان‌ها به خواندن تحلیل‌ها، تا آخر این کارتن را نگشتند و فقط روی آن را نگاه کردند. ضمن این ‌که کلاهی را هم می‌شناختند.

 

- شما خودتان خبر ترور آقا را کجا شنیدید و عکس العمل خودتان پس از شنیدن خبر چه بود؟ فضای درون حزب پس از شنیدن خبر چگونه بود؟

من در دفتر سیاسی حزب بودم که این خبر را شنیدم. ایشان در مسجد ابوذر بین نماز ظهر و عصر سخن‌رانی داشتند. ضبط صوت كه منفجر شده بود و ایشان را به بیمارستان منتقل كرده بودند، ما هم در همان لحظات باخبر شدیم. سعی ما بر این بود که ایشان را ببینیم، ولی به دلائل مختلف و از جمله هجوم زیاد جمعیت و مسائل امنیتی، بنا را بر این گذاشتند که جز افراد خاص دیگر عیادتی وجود نداشته باشد. لذا از جمع حزب آقای بهشتی رفتند. آقای هاشمی رفسنجانی آن روز در رفسنجان بودند و به مجرد شنیدن این مسئله کارشان را نیمه تمام گذاشتند و تا فردا صبح خودشان را به تهران رساندند. ولی آن روز آقای بهشتی به دیدنشان رفتند.

ما منتظر بودیم که آقای بهشتی برگردند و از ایشان حال آقا را بپرسیم. آقای بهشتی که برگشتند، من به دفتر حزب تلفن زدم و حال آقا را جویا شدم. یادم هست که من احوال را که پرسیدم، ایشان گفتند که الحمدلله از خطر گذشته است. یک جمله ای من یادم هست که در آن صحبتم گفتم و ایشان هم جوابی دادند که در ذهن من همیشه باقی مانده است. من پرسیدم که این بمب به کجا اصابت کرده است و طرف های مثلاً گلو و این‌جاها چطور است؟ آقای بهشتی هم که آدم باهوشی بود، خیلی زود مطلب را گرفت و گفت که آقای مهاجری مطمئن باشید که ایشان می توانند سخنرانی کنند. چون‌ ایشان خطیب جمعه بودند و خوش‌بیان هم بودند، ایشان متوجه منظور من شد که آیا امام جمعه داریم یا نه؟

- ظاهراً اولین سؤالی هم که خود آیت‌الله خامنه‌ای پس از به هوش آمدن داشتند، همین بوده که آیا مغز و زبان من کار می کند؟

برای ما هم خیلی مهم بود که آقای بهشتی هم خیلی سریع متوجه سؤال من شدند و گفتند شما راحت و خاطرجمع باشید که ایشان می‌توانند سخن‌رانی کنند و ما خیلی خوشحال شدیم. این مربوط به لحظات پس از انفجار است، ولی خب تا فردا در فضای حزب هم خبر اول همین ترور بود. همه از هم‌دیگر می پرسیدند و مرتب جویای احوال بودند. افرادی هم که می توانستند کاری انجام دهند، دنبال می کردند. مراقبت‌ها به‌خصوص از آن روز خیلی بیشتر شده بود تا دوباره در جریان بیمارستان حادثه ای پیش نیاید.

در جلسه‌ی شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و نیز جلسه‌ی هیأت اجرایی حرف اول و خبر اول همین مسئله بود. من یادم هست که همه‌ی آقایان خاطر جمع شدیم که خطر گذشته است. البته مجروحیت و بعد هم دوره‌ی نقاهت که مدت ها ادامه داشت و لابد همان تقدیر الهی بود که این اتفاق در ششم تیر بیفتد تا در جلسه‌ی هفتم تیر حضور نداشته باشند و هم اکنون همه از برکات وجودی ایشان استفاده کنند.

 

- ایشان به واسطه‌ی حضور فعال در حزب، عملاً کجاها تأثیرگذار بودند؟ مثلاً یک نمونه از آن در مجلس و بر علیه بنی صدر بود یا خطبه های نماز جمعه‌ی ایشان. اما یکی از فعالیت‌های مهم آقا در آن زمان، حضور مؤثر و مداوم و طولانی و خیلی منظم در دانشگاه ها بود که ظاهراً بیشتر از طرف حزب تشریف می بردند و صحبت می کردند. اما خیلی راجع به این حضورها صحبت نشده است. تحلیل شما راجع به این نقش های مختلف چیست؟

در مورد تأثیر آقا نمی‌شود این‌قدر ایشان را در حزب محدود کرد. ایشان به هر حال یک چهره ی مبارز سابقه دار و از اعضای هیئت مؤسس حزب بودند. شناخته شده بودند و قوی؛ هم در خطابه و هم در مسائل علمی. همین به طور طبیعی نشان می‌دهد كه ایشان تأثیراتی فراتر از دیگران داشتند. در تقسیم کاری هم که در حزب شده بود، کارهای بخش تبلیغات و فرهنگ و انتشارات به عهده ی ایشان بود.

اما در جاهای مختلف تأثیرات مختلفی داشتند که یکی از همان ها مطلبی بود که شما در مورد دانشگاه گفتید. جریان دانشگاه این بود که ایشان به دلیل سابقه ی مبارزاتی و هم این که یک روحانی روشن‌فکر بودند، در دانشگاه ها خیلی جا باز کرده بودند. عمده ی کار ایشان در دانشگاه هم مبارزه با تحریفاتی بود که گروه‌های ضد انقلاب به وجود می‌آوردند. ایشان در این زمینه روشن‌گری می‌کردند که خیلی هم مؤثر بود، ولی کار بسیار مؤثرتر ایشان در دانشگاه ها خنثی کردن تبلیغات خیلی زیاد منافقین به‌خصوص علیه شهید بهشتی بود.

شما اگر به سخن‌رانی ها و سؤال و جواب های ایشان در دانشگاه ها مراجعه کنید، این نكته کاملاً مشهود است. دشمن به‌شدت سرمایه گذاری کرده بود كه آقای بهشتی را ترور شخصیت کند و این البته تا هفتم تیر نیز ادامه یافت و موفق هم بود. به همین دلیل حتی امام بعد از فاجعه‌ی هفتم تیر گفتند که آقای بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد. آن کسی که در دانشگاه ها با این موج مقابله می کرد، حضرت آقای خامنه‌ای بودند که کار بسیار بزرگی هم بود. ایشان در آن زمان یک توجه خاصی به دانشگاه ها داشتند و این را الان هم می بینیم. بعد از رهبری هم ایشان برای دانشگاه ها خیلی کار کردند و خیلی سرمایه گذاری می کنند. این چیزی نیست که مربوط به رهبری باشد؛ از همان سال های پیروزی و اول انقلاب هم ایشان این توجه را داشتند.

در خصوص عدم کفایت بنی صدر هم ایشان مؤثرترین فرد در مجلس بودند. البته این یک عقبه ای دارد که من برایتان می گویم. همان دفتر سیاسی که توضیح دادم، در این زمینه بسیار مؤثر بود. ایشان به ما گفتند که شما مطالب مربوط به تخلفات و انحرافات بنی صدر را مشخص و جمع آوری کنید تا من در سخن‌رانی ام از آنها استفاده کنم. ما نیز در دفتر سیاسی این کار را انجام دادیم و آن مطالب را به ایشان تحویل دادیم؛ سخنرانی ایشان بسیار کارساز، مستند و قوی بود. اگر به محتوای آن روز در اولین دوره‌ی مجلس شورای اسلامی مراجعه كنید و مسئله‌ی عدم کفایت بنی صدر را ببینید، متوجه می‌شوید که مؤثرترین و مهم ترین فرد برای جلب نظر، ایشان بودند. همین هم باعث شد که عدم کفایت بنی‌صدر با آراء بسیار بالا تصویب شود. چند نفری از نهضت آزادی بودند که فقط مخالفت کردند. ولی صحبت‌های آقا مستدل و منطقی بود و روی مواردی انگشت گذاشته بودند که خیلی تأثیر داشت. البته در مجلس غیر از بحث عدم کفایت بنی‌صدر هم ایشان کلاً نقش مؤثری داشتند.

 

- آقا در آن سال‌ها برای سخن‌رانی به شهرستان‌ها هم می‌رفتند. دلیل این کار و نیز تأثیر آن چه بود؟

سخنرانی های ایشان در شهرستان ها نیز خیلی روشن‌گر و مؤثر بود. شما به اقتضای سنتان در این سال ها زندگی می کنید كه واقعاً سال‌های راحت نظام جمهوری اسلامی است. سال های پنجاه و هشت و پنجاه و نه و شصت، سال های بسیار سختی بود. دشمنان تا زمانی که دانشگاه ها تعطیل نشده بود، برای ضدیت با خط امام و همراهان امام و در واقع با انقلاب اسلامی، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کردند؛ همین طور احزاب و جمعیت ها و به‌خصوص منافقین و به‌وسیله‌ی نشریات و روزنامه‌ها و کتاب هایی که منتشر می شد در خارج از تهران و شهرستان ها کارهای بسیار زیادی می‌کردند. خب این کارها ایجاب می کرد که افرادی مرتب به شهرستان ها بروند تا ضمن سخن‌رانی روشن‌گری کنند.

یکی از کارهای بزرگ آقا علاوه بر دانشگاه ها حضور فعال و مداوم ایشان در شهرستان ها جهت روشن‌گری بود. ایشان به دلیل این که سخن‌رانی ماهر و خطیبی توانا و ادیب بودند، می توانستند از عهده‌ی این کار برآیند و از امام و انقلاب و خط امام در مقابل توطئه‌ها دفاع کنند. این هم یکی از کارهای بزرگ ایشان بود.

 

-تقریباً دو ماه بعد از جریان هفتم تیر، ماجرای هشتم شهریور رخ داد که باز هم دبیر کل حزب به شهادت رسید. نقش آقا به عنوان دبیر کل جدید در تداوم و تنظیم سیاست‌ها و امور حزب چه بود؟

حزب جمهوری اسلامی تا پایان عمر خود سه دبیر کل داشت؛ آقای بهشتی، آقای باهنر و آخری هم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای. وقتی که آقای باهنر به شهادت رسیدند، اتفاق نظر در جلسه‌ی شورای مرکزی حزب بر این بود که ایشان دبیر کل بشوند. علتش هم این بود که همه معتقد به قدرت سازمان‌دهی ایشان و حفظ این تشکیلات بودند. البته ایشان فرصت و امکان این را نداشتند که از همه ی توان خودشان برای این کار استفاده کنند. علتش هم این بود که حضور مؤسسین حزب در دفتر مرکزی حزب -به دلیل مشغله‌ی زیاد و مسائل امنیتی- کم‌رنگ شده بود. به همین جهت افرادی را به عنوان قائم مقام انتخاب می‌کردند تا کارها را انجام دهند، افرادی که در عمل فاصله‌ی زیادی با آنها داشتند.

بعد از این که آقای رجائی به شهادت رسیدند، در شورای مرکزی حزب، شهید هاشمی نژاد که از مشهد آمده بودند، پیشنهاد کرد که آقای خامنه‌ای به عنوان رئیس جمهور نام‌زد شوند. جلسه هم در دفتر آقای هاشمی رفسنجانی و در مجلس تشکیل شد. خب این پیشنهاد پذیرفته شد و همه هم قبول کردند. آقای هاشمی خدمت امام رفتند و نظر را دادند. امام هم که تا آن وقت معتقد بودند که رئیس جمهور یک غیر روحانی باشد، بعد از این که این اتفاقات افتاد، دیگر از آن نظر برگشتند و گفتند که ایشان نام‌زد بشوند.

انتخابات برگزار شد و ایشان رئیس جمهور شدند. خود ریاست جمهوری کارهای زیادی داشت. حال ایشان هم خیلی مناسب نبود و به هر حال تا مدت ها ایشان دچار نقاهت بودند. مسائل حفاظتی و مسائل جنگ هم بود. شما همه ی این‌ها را در نظر بگیرید. به طور طبیعی مشکلات زیادی وجود داشت. با این حال ارکان حزب کار خودشان را انجام می‌دادند، ولی خب آن مسائلی که قبلاً اشاره کردم، پیش آمد که دیگر بنا شد با نظر امام، فعالیت حزب متوقف شود و همان طور که نظر امام بود، توقف حزب در واقع به حفظ اعتبار و موقعیت باقیماندگان مؤسسین حزب انجامید که قطعاً بهره ی بیشتری برای اصل انقلاب و نظام داشت.


مهر 1359
جمعه شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه
9
تاریخ : 1359/07/09
14
تاریخ : 1359/07/14
16
تاریخ : 1359/07/16
21
تاریخ : 1359/07/21
23
تاریخ : 1359/07/23
25
تاریخ : 1359/07/25