از ورود به عراق تا عملیات مرصاد

قسمت دوم من و سازمان مجاهدین

محمد اکبرین

دوران تمام وقت ورود به انجمن :

بعد از این که تمام وقت شدم با یک خانواده دیگر که از فیلادلفیا به آنجا آمده بودند در یک آپارتمان زندگی می کردیم و برنامه کار روزانه در شهر بستون به این صورت بود که صبح ها فروش نشریه و کمک مالی در خیابان بود و عصرها نیز به درب خانه ها می رفتیم برای جمع آوری کمک مالی .

طی یک سالی که در شهر بوستون مستقر بودم برنامه ما همین بود ، به علاوه برنامه کارهای جمعی که روزانه یک نفر کارهای صنفی مثل پخت و پز و نظافت را انجام می داد و روز یکشنبه نیز کار تعطیل بود و هر کس در اختیار خود بود .

اواخر سال 64 انجمن در بوستون تعطیل شد و ما به واشنگتن منتقل شدیم ، در این شهر نیز مسئولیت من در کار مالی اجتماعی بود که شامل شناسایی محلات پر درامد و چک آنها بود و تهیه نقشه های مسیر هر منطقه برای تیم های مالی اجتماعی .

بعد از سه الی چهار ماه به قسمت تبلیغات منتقل شدم و کارهای پشتیبانی برای تهیه برنامه تلویزیونی که در آمریکا به اسم سیمای آزادی پخش می شد را انجام می دادم ، مثل دکور و تهیه الزامات صحنه و نورپردازی و فیلم برداری و بعد از آن به قسمت ارکان منتقل شدم که مسئولیت ترابری و تهیه و خرید و پشت جمعی با ما بود چون 4 – 5 نفر بودیم .

بعد در سال 66 دوباره کار در قسمت مالی اجتماعی و پشتیبانی را انجام می دادم ، مثل خرید و غیره ، در تابستان 65 همسرم اعلام بریدگی کرد و دیگر وارد کار و فعالیت نشد ، سال 65 با توجه به این که وضعیت حقوقی ما برای اقامت نامشخص بود به ما پیشنهاد شد که درخواست پناهندگی سیاسی بکنیم که این کار را کردیم و اواخر سال 65 با درخواست ما موافقت شد و پاسپورت پناهندگی سیاسی به ما داده شد .

طی این دوران همسرم که دیگر نمی خواست فعالیت سیاسی بکند به شدت روی من فشار می آورد که از انجمن خارج بشویم ، اما از آنجا که با توجه به متأهل بودن من و داشتن یک بچه هزینه ای نزدیک به 4 هزار دلار لازم بود که بخواهیم دوباره یک زندگی جدید را راه بیندازیم ، من موافقت نکردم و او برای این که بتواند مرا منصرف کند شروع به اذیت کردن و فشار آوردن روی من کرد .

به طوری که این فشارها و دعواها یک برنامه روزمره شده بود و از آنجا که به لحاظ روحیه فردی ، قوی نبود حتی حاضر نبود که خودش ادامه تحصیل بدهد یا این که کاری برای خودش شروع کند و این مسائل و مشکلات بیشتر روی خود او تأثیر گذاشته بود .

به طوری که اواخر سال 65 _ 66 تعادل روحی او به هم خورده بود اما از آنجا که این کارها را به صورت یک ریل دائمی اجرا کرده بود من متوجه این عدم تعادل وی نشده بودم و آن را به حساب همان اذیت کردن های وی می گذاشتم .

اواخر سال 65 به او پیشنهاد کردم که برای دیدن برادر و مادرش به اتریش برود تا مقداری از این فضای موجود خارج بشود که وی به این مسئله راضی شد و وقتی که به اتریش رفت ، برای این که او را از این فضایی که داشت و همچنین برای این که جلوی اذیت کردن او را بگیرم به وی زنگ زدم و گفتم :

" به دلیل این که طی این یک سال خیلی اذیت کرده ای و به هیچ وجه حاضر نبودی درست با من زندگی کنی و برای خودت هم زندگی را تلخ کرده ای ، تصمیم گرفتم که به منطقه ( عراق ) بروم و الان آنجا هستم و تا وقتی که حاضر نشوی دست از این کارهایت برداری و یک زندگی عادی برای خودت داشته باشی من آنجا می مانم ، اگر تصمیمت را عوض کنی من بر می گردم."

که وی خیلی عصبانی شد و گفت می خواهد طلاق بگیرد ، ولی من به او گفتم من چنین قصدی ندارم ، بلکه می خواهم برای بهبود شرایط زندگی خودمان تصمیم بگیرد و نه برای جدایی و گفتم که بعداً تماس می گیرم .

بعد از 2 الی 3 روز که با او تماس گرفتم خواهرش که همراه مادرش آمده بود گفت وی به ایران رفته است و این مسئله کاملاً دور از انتظار من بود ، لذا کاری دیگر نمی توانستم بکنم و از آنجا که به دلیل فعالیت های سیاسی که داشتم نمی توانستم به ایران برگردم ، ناچاراً در آمریکا به فعالیت های خودم ادامه دادم .

 

 

 

اعزام به عراق :

بعد از این که همسرم به ایران رفت ، چون کاری نمی توانستم برای برگشت وی انجام بدهم و خودم نیز آمادگی برای برگشت نداشتم ، تصمیم گرفتم به منطقه ( عراق ) بروم و به همین دلیل درخواست کردم که مرا به منطقه بفرستند ، البته همه نفراتی که از شهر قبلی ما بودند یک سال قبل به منطقه اعزام شده بودند .

طی مدتی که درخواست کردم مرا به منطقه بفرستند کماکان کار مالی اجتماعی می کردم و در شهریور سال 66 مرا به منطقه اعزام کردند ، مسیر رفتن به عراق از طریق یوگسلاوی بود ، از آمریکا به یوگسلاوی و از آنجا به عراق رفتم .

همراه من دو نفر دیگر بودند که یکی اسمش مسعود بود و در عملیات مرصاد کشته شد و دیگری که اسم او را فراموش کردم ، ولی بعداً از سازمان برید و به آمریکا برگشت ، هر دو نفر آنها نیز مثل من متأهل بودند که همسران آنها در آمریکا مانده بودند .

از ورود به عراق تا عملیات مرصاد :

بعد از ورود به عراق یک نفر ما را از فرودگاه به بغداد برد به یک پایگاهی که ساختمان مسکونی بود و چون شب بود نمی دانم در کدام شهر عراق رفتیم ، اما یک ساختمان 3 طبقه با اتاق های زیاد ، آن دو نفر دیگر که با من بودند را به احتمال زیاد به قسمت دیگر منتقل کردند که آنها را بعداً در قرارگاه اشرف دیدم .

من دو روز در این پایگاه بودم و از آنجا مرا به شهر کرکوک با پیک فرستادند که در مدرسه کرکوک پروژه ساختمانی و کارهای تأسیساتی را به عهده داشتم ، مسئول کار من در این شهر حسن دادخواه بود ، طی مدتی که در کرکوک بودم اکثر وقت من با کارهای تأسیساتی مدرسه و خوابگاه سپری می شد ، اگر کار کم داشتیم در پایگاه دیگری که نزدیک مرکز شهر بود و پایگاه پشتیبانی بود و آشپزخانه نیز در این پایگاه بود ، کارهای آنجا را انجام می دادم .

در بهمن سال 66 به قرارگاه اشرف منتقل شدیم ، همه مدرسه از کرکوک به اشرف منتقل شد ، علت این کار عدم امنیت و حفاظت مدرسه بود و همچنین تا حد زیادی سازمان نیروهایش را متمرکز می کرد که اکثراً به قرارگاه اشرف می آمدند .

وقتی به قرارگاه اشرف رفتیم ابتدا تیم پروژه مدرسه برای آماده سازی ساختمان مدرسه و گسترش ساختمان ها و تقسیم بندی اتاق ها برای کلاس درس به آنجا رفت ، این کار تا فروردین طول کشید و سپس مدرسه به آنجا منتقل شد ، بعد از انتقال مدرسه کارهای تکمیلی مدرسه انجام می شد که تا اواخر خرداد به طول انجامید .

بعد از این دوره به قسمت پروژه منتقل شدم که در قلعه 500 یا 900 مستقر بودیم و کارهای پروژه ای مربوط به قرارگاه را انجام می دادیم ، مثل ساختن سرویس برای سالن اجتماعات و اجرای پروژه سیستم مرکزی برای سرمایش سالن .

اوایل مرداد بود که قرار شد عملیات مرصاد به اجرا در بیاید ، طی مدتی که من به عراق آمده بودم به دلیل کارهای پروژه ای که انجام می دادم ، مرا برای آموزش های نظامی نفرستاده بودند و در هیچ کدام از عملیات ها نیز شرکت نداشتم .

نشست جمعی برای توجیه کلیه نیروها یک هفته قبل از عملیات انجام شد و گفته شد که جهت به هم زدن این حرکت ایران ( پذیرش قطعنامه ) لازم است که این عملیات انجام شود که مشخص بشود که ما زائیده جنگ نیستیم که با صلح بین ایران و عراق از بین برویم و باید این میزی که برای از بین بردن ما چیده شده است را چپه بکنیم .

من عصر روز قبل از حرکت سازماندهی شدم و به تیپ عذرا طالقانی شدم و چون آموزش نظام ندیده بودم به همین دلیل به عنوان راننده معاون تیپ به اسم حکمت وارد کارهای آماده سازی حرکت شدم .

مأموریت این تیپ گرفتن شهر کرمانشاه و آزاد ساختن زندانیان بود ، نیمه شب دوشنبه به گردنه حسن آباد رسیدیم و به دلیل این که تیپ جلودار نتوانسته بود مسیر را باز کند ، فرمانده تیپ ما دستور حمله داد که به دلیل تراکم نیرو در تنگه و آتش زیاد نشد از این مانع عبور کنیم .

راه حل دیگری برای عبور از تنگه چهار زبر پیدا نکردند و ستون ها پشت تنگه و در حسن آباد متوقف شده بودند ، روز سه شنبه درگیری شدیدی در تنگه به وجود آمد و در یال های تنگه دو نفری دیگری که همراه حکمت با خودروی ما آمده بودند مجروح شدند و به عقب برده شدند .

خودرویی که من راننده آن بودم آتش گرفته بود و به همین دلیل بعدازظهر پیاده به سمت حسن آباد بازگشتیم ، آنجا مجدداً ما را سازماندهی کردند و من کماکان با حکمت بودم و یک خودرو جدید به ما دادند .

صبح چهارشنبه قرار شده بود که ستون ها با سرعت از تنگه عبور کنند که اول صبح حرکت آغاز شد ، با سرعت ستون ها به سمت جلو حرکت کردند ، وقتی ما به داخل تنگه رسیدیم به دلیل حجم بالای آتش مجبور شدیم دور بزنیم و از آنجا خارج بشویم که بعد از خروج از تنگه به فاصله 300 تا 400 متر از تنگه دور شدیم و سپس پیاده به سمت ارتفاع راست حرکت کردیم و بالای ارتفاع رفتیم .

چون نفر همراه حکمت روز قبل مجروح شده بود ، من نفر همراه او بودم و هر کجا که او رفت همراهش می رفتم ، وقتی بالای ارتفاع رسیدیم متوجه شدیم که تیپ به سمت ارتفاع چپ رفته است و ما به ارتفاع سمت راست آمده ایم .

با تماس هایی که او گرفت قرار شد که همانجا بماند و به نفرات دیگری که آنجا بودند محلق شود ، چون او در همان موقعیت بود من در یک نقطه مستقر شدم و قرار شد هر زمان که لازم بود مرا خبر کند که با هم برویم .

به دلیل این که روز سوم بود که من استراحت نکرده بودم و به شدت خسته بودم و نیاز شدیدی به استراحت داشتم ، به خصوص که من راننده هم بودم و در طول مسیر هم استراحتی نکرده بودم ، لذا تصمیم گرفتم همانجا به استراحت بپردازم .

نیروهای زیادی بالای ارتفاع می آمدند و برای حمله به ارتفاع مقابل به آن سمت می رفتند ، من چون لازم بود که در یک محل باشم به او گفتم که بروم از پایین تدارک آب و مهمات و غذا بالا بیاورم که این کار را تا بعدازظهر انجام دادم و نزدیک غروب دیگر نمی توانستم به بالای کوه بروم ، چون تمام کف پای من تاول زده بود ناچاراً در پای ارتفاع در دشت باقی ماندم .

تا نزدیک غروب آفتاب در همانجا بودم که به ما دستور عقب نشینی رسید و چند خودرو خبر آوردند که گفته شده همگی برگردند به حسن آباد ، تا این ساعت یعنی روز سه شنبه و چهار شنبه تعداد زیادی از نفرات کشته و مجروح شده بودند و در دو طرف جاده اجساد نفرات به چشم می خورد که آنها را به پشت جبهه منتقل می کردند .

وقتی که به حسن آباد رسیدیم متوجه شدیم که تمام خودروها را به سمت عراق چرخانده اند ، من چون نمی توانستم درست راه بروم فکر می کردند که مجروح شده ام و مرا در یک خودرو هیوندا که مجروحین در آن سوار شده بودند کردند که در این خودرو به انتظار نشسته بودم که خوابم برده و بعد از سر و صدا بیدار شدم و متوجه شدم که خودرو از میدان آتش عبور کرده است.

بعداً فهمیدم که خودرو ما از کمین سپاه خور هم عبور کرده است ، در این کمین تعداد زیادی از نفرات کشته شدند ، خودرو ما تا ورودی اسلام آباد رسید و آنجا متوقف گردید و سپس پیاده به داخل شهر رفتیم .

چند خودرو دیگر رسیدند که توسط آن خودروها به فرمانداری رسیدیم و آنجا نفراتی که راننده بودند را برای استراحت به یک ساختمان فرستادند که هر وقت لازم بود برای مأموریت آماده باشند.

شهر زیر آتش ، آتش بار بود و هواپیماها نیز دائم حمله می کردند ، حدود 2 الی 3 ساعت بعد ما را خبر کردند ، معلوم شد برای عقب نشینی به سمت کرند می رویم و چون من مسیر را رانندگی کرده بودم و بلد بودم قرار شد که به عنوان راهنما جلو بروم .

وقتی به کرند رسیدیم تعداد زیادی از نفرات به آنجا برگشته بودند و صبح روز پنج شنبه بود خودرو را جلوی فرمانداری نگه داشتم ، چون باک آن سوراخ بود و بنزین کم داشت به دنبال بستن سوراخ باک خودرو بودم که متوجه شدم حکمت مرا صدا می زند ، وی با یک خودرو دیگر به کرند رسیده بود ، سوار بر این خودرو شدم و به سمت مرز حرکت کردیم .

در یک محلی غذا خوردیم ، ایستگاهی بود برای تحویل دهی سلاح و مهمات و خوردن غذا و سپس با یک خودرو دیگر به سمت داخل عراق رفتیم و به ایستگاه پشتیبانی رسیدیم ، آنجا سوار اتوبوس شدیم و به قرارگاه اشرف بازگشتیم .

این وضعیت من بود در این مرحله و طی این چند روز وضعیت روحیه نفرات بسیار بد بود و هر کس را که می دیدی در خود بود ، چون همه فکر می کردیم که باید به تهران می رسیدیم .

در جمع بندی ها گفته شد که اگر نفرات درست جنگیده بودند می توانستیم عبور کنیم و به تهران برسیم و گفته شد که شما نخواستید درست بجنگید ، چون هر کسی به فکر دیگری بود و این وابستگی ها بین زن و شوهرها توان جنگیدن را از شماها گرفته است .

در هیچ کجا گفته نشد که همه این نفرات تابع فرماندهان بودند و هر فرمانی که داده می شد آنها عمل می کردند ، چون سر خود کار نمی کردند و این مسئله در ذهن من اثر گذاشت چرا که قبول نداشتم و اشکال را از شیوه کار و عدم صلاحیت فرماندهان برای اجرای این عملیات می دیدم نه نفرات ، به هر حال این دوران سپری شد و عملیات با 1500 کشته و تعداد زیادی مجروح تمام شد .


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

مطالب پربازدید سایت

دکتر سیدمحسن موسوی‌زاده، بنیاد هابیلیان

مروری بر تاریخچۀ تروریسم دولتی آمریکا

پایگاه دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب

خون‌آوردهای حاج قاسم

محمدهادی ذاکرحسین، عضو هیات علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران

ایران برای ترور سردار سلیمانی به کجا می‌تواند شکایت کند؟

دکتر مصطفی انتظاری‌هروی، بنیاد هابیلیان

افشای ماهیت تروریستی آمریکا، خون‌بهای حاج قاسم

علی رحمانی، بنیاد هابیلیان

داستان دنباله‌دار روباه پیر و تروریسم

بنیاد هابیلیان

شهید اروجعلی شکری

شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
1
تاریخ : 1358/10/01
2
تاریخ : 1358/10/02
3
تاریخ : 1358/10/03
9
تاریخ : 1358/10/09
11
تاریخ : 1358/10/11
14
تاریخ : 1358/10/14
15
تاریخ : 1358/10/15
16
تاریخ : 1358/10/16
18
تاریخ : 1358/10/18
19
تاریخ : 1358/10/19
21
تاریخ : 1358/10/21
22
تاریخ : 1358/10/22
27
دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان