ترومای انباشته در قربانیان ترور

Ghavidelheydaridr

حادثه تروریستی ممکن است در چند دقیقه پایان یابد، اما برای قربانیان آن، پایان حادثه الزاماً به معنای پایان تجربه تروماتیک نیست. آنچه در لحظه‌ای کوتاه رخ داده، گاه سال‌ها در حافظه، روابط خانوادگی، تحصیل، خواب، احساس امنیت و حتی تصمیم‌های مهم زندگی باقی می‌ماند. این مسئله در مناطقی که حوادث خشونت‌آمیز به صورت مکرر رخ می‌دهند، پیچیده‌تر نیز می‌شود. در چنین شرایطی، فرد تنها با یک واقعه مواجه نیست؛ تجربه‌های حل‌نشده گذشته با حادثه تازه درهم می‌آمیزند و چیزی شکل می‌گیرد که می‌توان آن را «ترومای انباشته» نامید. تجربه سال‌های کار بالینی در سیستان و بلوچستان نشان می‌دهد که برای فهم پیامدهای ترور، توجه به همین انباشت اهمیت زیادی دارد.

یکی از نخستین نکاتی که در مواجهه با قربانیان باید مورد توجه قرار گیرد، این است که آسیب روانی الزاماً محدود به کسانی نیست که مستقیماً در محل حادثه حضور داشته‌اند. کودک یا بزرگسالی ممکن است صحنه را از نزدیک ندیده باشد، اما تصاویر منتشرشده، روایت‌های مکرر اطرافیان یا شنیدن جزئیات حادثه نیز برای او تجربه‌ای آسیب‌زا ایجاد کند. در برخی از مواردی که در سیستان و بلوچستان با آنها مواجه بوده‌ایم، کودک در زمان حادثه سن بسیار کمی داشته، اما آنچه بعدها از خانواده شنیده یا در تلفن همراه و فضای مجازی دیده، احساس ناامنی و اضطراب را در او زنده نگه داشته است. اختلال خواب، نگرانی مداوم درباره مرگ والدین، کاهش تمرکز و افت تحصیلی از جمله مسائلی بوده که در چنین کودکانی مشاهده شده است.

موضوع زمانی دشوارتر می‌شود که یک حادثه روی تجربه‌های پیشین بنشیند. در مناطقی که خشونت و ناامنی تکرار می‌شود، هر واقعه تازه ممکن است خاطره حادثه قبلی را فعال کند. وقتی فشارهای اقتصادی و اجتماعی نیز به این وضعیت افزوده شود، سوگ‌ها فرصت حل‌شدن پیدا نمی‌کنند و فرد با لایه‌هایی از اضطراب، ترس و فقدان مواجه می‌شود. در چنین شرایطی، ممکن است یک صدای بلند، یک تصویر یا حتی یک موقعیت روزمره، خاطره‌ای را زنده کند که سال‌ها از آن گذشته است. این همان نقطه‌ای است که «سوگ پیچیده» و «ترومای انباشته» معنا پیدا می‌کند؛ یعنی حادثه‌ای که از نظر زمانی تمام شده، اما از نظر روانی هنوز در زندگی فرد حضور دارد.

یکی از پیامدهای مهم این وضعیت، آسیب دیدن احساس امنیت بنیادی است. والد و روان‌شناس معمولاً می‌کوشند به کودک اطمینان بدهند که جهان پیرامون او قابل اعتماد است؛ خانه، مدرسه و محیط اجتماعی باید برای او مکان‌هایی نسبتاً امن باشند. اما وقتی کودک بارها با اخبار خشونت، مرگ، انفجار یا ترور مواجه می‌شود، این پیام با تجربه واقعی او تعارض پیدا می‌کند. در چنین وضعیتی ممکن است کودک به تدریج به این نتیجه برسد که نه فقط یک مکان خاص، بلکه اساساً جهان جای قابل اعتمادی نیست. این احساس ناامنی می‌تواند بر اضطراب جدایی، حضور در مدرسه، روابط اجتماعی و شکل‌گیری شخصیت او تأثیر بگذارد. گاه حتی بدون تجربه مستقیم حادثه، شنیدن مکرر صداها و روایت‌های تهدیدآمیز کافی است تا این احساس در ذهن کودک تثبیت شود.

ترومای فردی را نیز نمی‌توان جدا از خانواده دید. تجربه بالینی نشان داده است که شدت علائم اعضای خانواده می‌تواند با یکدیگر ارتباط پیدا کند؛ مادری که هنوز درگیر اضطراب و سوگ حل‌نشده است، ناخواسته بخشی از این ناامنی را به کودک منتقل می‌کند و در مقابل، آشفتگی کودک نیز بر وضعیت روانی والد اثر می‌گذارد. به همین دلیل، وقتی از قربانی ترور سخن می‌گوییم، تمرکز صرف بر یک فرد کافی نیست. خانواده یک نظام به‌هم‌پیوسته است و اگر تجربه تروماتیک در آن پردازش نشود، آثارش می‌تواند در روابط، تربیت فرزندان و حتی نسل بعدی باقی بماند. در سخنرانی نیز بر همین «انتقال بین‌نسلی سوگ‌های حل‌نشده» تأکید شد؛ مسئله‌ای که در مناطق درگیر حوادث مکرر اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

ماندگاری تروما همیشه نیز به شکل آشکار دیده نمی‌شود. بعضی افراد به دلیل جایگاه اجتماعی یا شغلی خود می‌آموزند که نشانه‌های آسیب را پنهان کنند. نمونه‌ای که در تجربه بالینی با آن مواجه شدیم، فرمانده‌ای بود که سال‌ها خود را موظف می‌دانست «قوی» بماند و از بیان مشکلش پرهیز می‌کرد، اما در عمل با کابوس‌های تکرارشونده و یادآوری‌های مداوم حادثه زندگی می‌کرد. این پنهان‌سازی ممکن است مدتی ظاهراً موفق باشد، اما به معنای حل‌شدن مسئله نیست. فرد می‌تواند در ظاهر به فعالیت عادی ادامه دهد و در عین حال، بخشی از تجربه تروماتیک همچنان در خواب، روابط یا واکنش‌های روزمره او حضور داشته باشد.

مسئله دیگری که نباید از نظر دور بماند، بازگشت آسیب در مراحل مختلف زندگی است. کودکی که پس از یک حادثه ظاهراً توانسته به زندگی عادی بازگردد، ممکن است در نوجوانی یا در موقعیت‌های جدید دوباره با همان تجربه مواجه شود. تغییرات رشدی، ورود به روابط عاطفی، ازدواج یا مسئولیت‌های تازه می‌توانند معنای حادثه گذشته را برای فرد تغییر دهند و بخش‌هایی از آن را دوباره فعال کنند. به همین دلیل، درمان تروما را نمی‌توان به چند جلسه مداخله در روزها و هفته‌های نخست محدود کرد. در برخی موارد، آنچه اهمیت دارد پیگیری طولانی‌مدت و توجه به نقاط عطف زندگی است؛ زیرا تجربه‌ای که در یک سن تحمل شده، ممکن است در مرحله دیگری از رشد معنای تازه‌ای پیدا کند.

در کنار این ماندگاری، مسئله «سوگ حل‌نشده» نیز اهمیت زیادی دارد. بعضی افراد پس از فقدان ناگهانی فرصت یا توان گریه‌کردن، عزاداری و پذیرش واقعیت را پیدا نمی‌کنند. ظاهر آرام چنین فردی نباید با سلامت روان اشتباه گرفته شود. ممکن است سال‌ها بعد همچنان تصویر حادثه به همان وضوح روز نخست در ذهن او باقی مانده باشد. در چنین مواردی، درمان به معنای پاک‌کردن خاطره نیست؛ روان‌شناس تلاش می‌کند فرد بتواند با آنچه رخ داده روبه‌رو شود، احساسات خود را بیان کند و تجربه‌ای را که در بخشی از زندگی او متوقف شده، به جریان طبیعی زندگی بازگرداند. سخنرانی نیز بر اهمیت بیان احساسات، پذیرش و طی‌کردن فرایند سوگ تأکید داشت.

همین پیچیدگی نشان می‌دهد که نمی‌توان برای همه قربانیان یک نسخه واحد تجویز کرد. تفاوت‌های فردی، ساختار خانواده، سن، سابقه آسیب، میزان مواجهه با حادثه و منابع حمایتی هر فرد متفاوت است. حتی نحوه نگه داشتن یادگارهای فرد از دست‌رفته می‌تواند از یک خانواده تا خانواده دیگر فرق داشته باشد. آنچه برای یک نفر تسکین‌دهنده است، ممکن است برای دیگری آزاردهنده باشد. بنابراین نقش مداخله حرفه‌ای نه تحمیل یک الگوی ثابت، بلکه شناخت شرایط هر فرد و خانواده و کمک به آنها برای طی‌کردن مسیر مناسب خودشان است.

از سوی دیگر، در مناطقی که خطر وقوع حوادث امنیتی وجود دارد، نمی‌توان هر بار پس از حادثه از نقطه صفر آغاز کرد. نیازمند تیم‌های تخصصی بومی، آموزش‌دیده و آماده مداخله هستیم؛ تیم‌هایی که از قبل بدانند در ساعات و روزهای نخست چه اقداماتی ضروری است و چه خانواده‌هایی باید در اولویت ارزیابی قرار گیرند. طراحی یک بسته حمایتی سلامت روان، ایجاد نظام غربالگری و پیگیری خانواده‌های آسیب‌دیده می‌تواند از مزمن‌شدن بسیاری از مشکلات جلوگیری کند. تجربه سیستان و بلوچستان نشان داده است که محدودیت‌های امنیتی گاه حتی حضور روان‌شناس در منطقه را دشوار می‌کند؛ به همین دلیل، وجود نیروهای آموزش‌دیده بومی یک ضرورت است، نه یک امکان جانبی.

در این میان، ظرفیت‌های فرهنگی، پیوندهای خانوادگی و منابع معنوی نیز نباید نادیده گرفته شوند. این عوامل برای بسیاری از افراد می‌توانند به احساس تعلق، امید و تحمل بهتر رنج کمک کنند، اما نباید آنها را جایگزین درمان تخصصی دانست. معنویت، خانواده و انسجام اجتماعی زمانی بیشترین اثر را دارند که در کنار مداخله حرفه‌ای قرار گیرند. آنچه اهمیت دارد، ساختن شبکه‌ای از حمایت است که هم تفاوت‌های فردی را ببیند، هم فرهنگ جامعه را بشناسد و هم از دانش روان‌شناختی برای جلوگیری از مزمن‌شدن آسیب استفاده کند.

در نهایت، شاید مهم‌ترین نکته این باشد که سیاست حمایت از قربانیان ترور نباید با پایان عملیات امدادی یا فروکش‌کردن پوشش خبری پایان یابد. تروما تقویم رسانه‌ای را نمی‌شناسد. ممکن است حادثه‌ای از تیتر اخبار کنار برود، اما برای فردی که آن را تجربه کرده، سال‌ها بعد همچنان زنده باشد؛ در خواب، در اضطراب فرزندش، در تصمیم به ازدواج یا در ترس از بیرون رفتن از خانه. اگر این تجربه‌ها به‌موقع شناسایی و درمان نشوند، می‌توانند روی یکدیگر انباشته شوند و از فرد به خانواده و از خانواده به نسل بعد منتقل شوند. رسیدگی به قربانیان ترور، از این منظر، نه یک اقدام کوتاه‌مدت پس از بحران، بلکه فرایندی مستمر برای جلوگیری از تبدیل یک حادثه به زخمی ماندگار در زندگی فرد و جامعه است.

* مدیر مرکز روانشناسی «بهارا» در زاهدان