تبدیل آدمها به ربات

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد علی ریاحی هستم. من قبل از اینکه سازمان را بشناسم، هدفم این بود که به یک کشور خارجی بروم و یک زندگی خوبی برای خودم درست کنم. طبق تبلیغاتی که هوادارها و سمپاتهای گروهک تروریستی می کردند، مسعود رجوی و مریم رجوی را به ماه رسانده بودند.اما همین مسعود رجوی کسی بود که می خواست همه را زیر پای خودش له کند. قدرت طلب بود و یک تور پهن کرده بود که متأسفانه من شخصاً گیر کردم در این تور و به دام آنها افتادم. هدف مسعود رجوی هم فقط قدرت طلبی بود و هیچ هدفی به غیر از این نداشت.

 

 

Riahy

 

من را به صورت قاچاق از کشور پاکستان توسط هوادارانی که داشتند، با پاسپورت قلابی به بغداد فرستادند. به محض رسیدنم به بغداد، مواجه شدم با یک سری موضوعاتی که اصلاً انتظارش را نداشتم از قبیل لباس نظامی. قبل از آن می گفتند در چنین تشکیلاتی باید شش ماه آموزش زبان ببینی و بعد بروی به خارج و با در آمد و حقوق بالا و فلان... متأسفانه چنین چیزی نبود. بعد از رسیدن فقط مواجه شدم با یک دست لباس نظامی و یک دست پوتین که بالاجبار باید آن را می پوشیدم و از آن تاریخ به بعد گفتند شما اگر پیش ما نمانید، به عنوان مزدور وزارت اطلاعات ما اسمتان را در روزنامه ها می زنیم و تحویل زندان ابوغریب که زندان معروف صدام حسین است، که اخیراً هم رسوایی آمریکا در آنجا به بار آمد.

در نهایت مسعود رجوی قبل از جنگ عراق و آمریکا خودش فرار کرد و رفت. به این نمی گویند رهبری! مسعود رجوی فاسد و سرمنشاء همه فسادها در کمپ اشرف بود، در اشرف که ما بودیم، 4 ردیف سیم خاردار داشت که همه ما را در آنجا محبوس کرده بود. من یازده ما آنجا بودم در طول یازده ما هیچگونه اخبار خارجی به ما نمی رسید. همه اخبارها دست ساز خودشان بود. رسانه ها نمی آمدند آنجا، مجله و روزنامه به ما نمی رسید، تلویزیونی هم که خودشان داشتند به اسم سیمای ملی مقاومت و دست ساخته خودشان بود، اخبار داخلی خودشان بود. الان چیزی که مورد بحث است در واقع هدفی است که اینها داشتند، هدف قلابی که اینها داشتند، اینها به ظاهر طوری وانمود می کردند که ما می خواهیم ایران را آزاد کنیم، آزادی به چه معنا؟ آزادی به چه بهایی؟ بله ما بیکاری در جامعه داریم، اقتصاد ما در جامعه شاید مقداری بالا و پائین باشد، ولی ما هم بر یک اساسی باید در کشورمان زندگی کنیم، رهبر داریم، رئیس جمهور داریم و همه را خودمان انتخاب می کنیم. در سال 81 که آمریکا به عراق حمله کرد، حامل یک پیامی بود که می خواست برای مردم عراق دموکراسی بیاورد و از دیکتاتوری صدام دستش را کوتاه کند، ولی متأسفانه شما خودتان شاهد این جریانات بودید به عنوان یک خبرنگار همه تان می دانید و دیدید در رسانه های گروهی و خبری اکثراً می نوشتند و اعلام می کردند که مردم بیگناه را در شهر فلوجه، در داخل مسجد می کشت. پس این دموکراسی نیست که آمریکا برای ملت عراق آورده بود. الان این گروهک تروریستی دارد با آمریکا همکاری می کند، در صورتی که موقعی که من در یازده ماهی که در کمپ اشرف بودم، همیشه بحثشان این بود که ما با آمریکا ضد هستیم، ما یکی از دشمنان سرسخت امپریالیست هستیم. شما که دشمن سرسخت امپریالست هستید، پس چرا توان هسته ای که ما تازه به آن دست پیدا کردیم و حق مسلم ماست و حق هر کشوری است که توان اقتصادی و سیاسی داشته باشد، به عنوان یک شهروند من دارم اعلام می کنم آیا این حق من نیست که دولت من از همه امکانات بهره مند شود؟ دولت را ملت انتخاب می کند، دولت من صنعت نفت را ملی کرد، الان نفت در کشور من زیاد است، گازوئیل و نفت و مواد نفتی، این توان هسته ای که به ما دادند، اورانیوم غنی شده که دارند می دهند در نطنز و بوشهر و شهرستانهایی که ما داریم، این گروه تروریستی دارند با آمریکا همکاری می کنند می گویند که ایران می خواهد کلاهک هسته ای بسازد و به اسرائیل حمله کند. ولی این گروهک با ترفندی که دارد، الان خودش را می خواهد با آمریکا شانه به شانه جلو برود فقط برای اهداف شومش در صورتی که آنها از هم پاشیده و به عنوان یک گروه تروریستی در دنیا معروف شدند.

موقعی که من را گول می زدند ، متوجه این نشدم که یگ گروهی است که می خواهد فقط نفر از ایران خارج کند. می گفت هدف ما این است که فقط می خواهیم نفرات را از ایران خارج کنیم. حالا سیاسی باشند یا نباشند، یا حتی معتاد باشند، من فقط می خواهم نفرات را از جمهوری اسلامی کم کنم. هدف دیگری ندارم، حاضرم با خرج و هزینه خودم او را به کشورهای خارجی بفرستم، من هم فکر کردم حرفشان درست است، چون با ایران دشمن هستند، می خواهند نفر کم کنند، پس من را هم کم می کند و می فرستد کشورهای خارجی. در فکر این نبودم که بروم آنجا واقعاً به جای آب به سراب می رسم، تشنه لب رفتم به جای اینکه به چشمه برسم و آبی ببینم به سراب رسیدم و آنجا بود که به آگاهی و اشراف رسیدم و مسئله برای من روشن شد و این پیام را به همه جوانها می دهم که گول چنین حرفهایی را نخورند. هیچ گروه و حزب و کشوری حاضر نیست به مفت کسی را بپذیرد یا ببرد و از خودش خرج کند و او را به کشوری دیگر بفرستد. این یک خیال واهی و پوچ است و باید انسان این را به خودش بقبولاند.

علت این که من رفتم این بود که از لحاظ مالی در تنگنا بودم. در همین گیر و دار بودیم که تبلیغ سازمان را شنیدم. این که کسانی که مثلاً در ایران بیکارند یا کار هم می کنند، اشکالی ندارد ما آنها را به یک کشور خارجی می فرستیم برای خودشان سرمایه گذاری کنند، کار کنند، من هم این فرصت را غنیمت شمردم. یک کسی که مخالف جمهوری اسلامی است، وقتی می رود آنجا، سازمان با او این نوع برخوردها را می کند تازه قدر ایران را می فهمد، تازه می فهمد در ایران چه خبر بود.

خانواده هایی که بچه هایشان الان در آن فرقه هستند، باید بدانند من نوعی که یازده ماه در آن گروه بودم چه زجرهایی را کشیدم چه شکنجه هایی را دیدم. افرادی را من به عنوان شکنجه گر اسم می برم نادر رفیع نژاد کسی بود که اصلاً رحم و مروت نداشت، در زندان ابوغریب 1300 نفر را کشته بود از اسرای ایرانی را خودش آمار می داد و می گفت من 1300 نفر از اسرای ایرانی را کشتم به خاطر اینکه قبول نکردند در تشکیلات من بیایند. شما هم اگر حرف زیادی بزنی، به عنوان مزدور معرفی می شوید و ما شما را می کشیم.

سعید نقاش بود، نعمت علیایی بود، حمید آراسته بود، مجید بود، یک زنی بود به نام سهیلا که مسئول همه اینها بود و بالاسر اینها بود. خودش می گفت من یازده تا شوهر داشتم! من همان روز اول درخواست انصراف دادم گفت باید بروی زندان ابوغریب، زمان صدام بود، زمان صدام هم شکنجه می کردند و من می ترسیدم و گفتم اشکالی ندارد. با بچه هایی که با ما یک کمی صمیمی تر شده بودند، با آنها تصمیم گرفتیم که چند مدتی بمانیم و بعد فرار کنیم. یعنی راهکاری را پیدا کنیم و فرار کنیم. متأسفانه دیگر نشد یازده ماه ماندیم و جنگ شد. جنگ آمریکا و عراق در واقع به نفع ما شد.

سازمان مجاهدین یک تشکیلات خیلی ضعیف است. فقط با زور پیش می رود. یعنی خود نیروها توانایی های شخصی و ذهنی فوق العاده ای اصلاً نداشتند. کسی که وارد این گروهک تروریستی شد، به یک آدم آهنی یا ربات تبدیل می شود که به هر صورت مسئولین آن بخواهند، کوکش کنند به همان صورت پیش می رود. برای انتحاری بفرستند می رود. برای هر کاری که بخواهند، می رود. چون اختیار دست خودش نیست، شستشوی مغزی می شود. یعنی کل افکاری که در طول چند سال در مغزش مانده، می ریزند بیرون و افکار و ایدئولوژی و تفکر غلط خودشان را در مغز او می کنند و او هم مثل یک آدم آهنی هیچ اختیاری از خودش ندارد. به هر صورت که سوقش بدهند می رود. چون اراده خود فرد نیست و این اراده از طرف مقامات بالا صادر می شود.

من از همان روز اول به ماهیت پلید سازمان پی بردم. سازمانی که در شب اول به من می گوید باید بازدید بدنی بشوی، در شب اولی که من وارد بغداد شدم به من می گوید باید لباس نظامی بپوشی، گفتم من لباس نظامی نمی پوشم. من به عنوان یک شهروند ایرانی آمدم، شما در نشریه هایتان به هوادارهایتان گفتید نفرات ایرانی را بیاورید ما بفرستیم خارج. من آمدم که بروم خارج. من نیامدم لباس نظامی بپوشم. اگر قرار بر پوشیدن لباس نظامی بود، من می رفتم در ایران یک نیروی نظامی می شدم و برای ملتم خدمت می کردم. از این رو ماهیتشان برای من روشن شد. حتی شب اول قصد فرار داشتم با توجه به این که در دوران صدام بود، صدام هم از اینها خیلی حمایت می کرد، صدام خودش چهار تا لشکر داشت لشکر پنجمش لشکر منافقین بود که در کردکشی شرکت داشت و کل شمال عراق در اختیار اینها بود که هیچ کسی هم نمی توانست فرار کند، الا کسانی که واقعاً دیگر خیلی خیلی نزدیک بودند به مسئولین بالا و اختیار تام داشتند با خودرو می توانستند بیرون بروند ، آنها می توانستند فرار کنند. ولی ما نمی توانستیم. ما داخل چهار دیواری حبس بودیم. هر شب هم یک دادگاه داشتیم، روز کار می کردیم شب هم دادگاه به اسم عملیات جاری. شما نکرده های خودت را در شب در بین سیصد نفر باید بخوانی. من امروز یک کارهای فرض کن بدی را انجام دادم. به فلان رفیقم توهین کردم، فلان رفیق به من توهین کرده.حتی ظرف غذایی که نشستم، حتی برای همان هم من باید یک نامه بنویسم، دادگاهی بشوم و بگویم آقای رئیس محکمه! از گناه من، از تقصیر من بگذر که من ظرفم را نشستم. دموکراسی این نیست، ظلم است. اینها در واقع می خواهند یک کسانی را پرورش بدهند مثل یک مرده متحرک به هر صورت که سوقشان بدهند، بروند. یعنی هیچ اراده و اختیار و آگاهی از خودشان نداشته باشند، مثل یک حیوانی که هیچ اختیاری ندارد فقط از دور همان حسی که دارد برای غذا خوردن و ... باید به همان صورت در بیاید.

بعد از این که از چنگال این گروهک هم خلاص شدم به کمپ آمریکایی ها رفتم و مدت 18 ماه آنجا بودم ،روزی هم که آمدیم بعد از هجده ماه، پنجاه دلار به عنوان هدیه به ما داد. در صورتی که از 30 ژوئن به این سمت سازمان ملل برای هر نفر ما 250 دلار در نظر گرفته بود. این 250 دلار به اعضایی که در خود گروهک بودند، تعلق می گرفت و به آنها ماهیانه پرداخت می کردند، ولی به ما پرداخت نشد.

 


  • هیچ نظری یافت نشد

نظر خود را اضافه کنید

0
https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9606924&tmpl=component
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
مهر 1359
شنبه 1 شنبه 2 شنبه 3 شنبه 4 شنبه 5 شنبه جمعه
9
تاریخ : 1359/07/09
14
تاریخ : 1359/07/14
16
تاریخ : 1359/07/16
21
تاریخ : 1359/07/21
23
تاریخ : 1359/07/23
25
تاریخ : 1359/07/25