برادرم شهادتش را در جمکران گرفت

Ranjbar Brother1شهید شمس الله رنجبر دی ماه 1327 در روستای فراهان (از توابع اراک) به دنیا آمد. سالهای کودکی را با رنج و مشقت و با فقر خانواده گذراند و از نوجوانی به کار مشغول شد. پدرش کارگر بود و زمانی که شمس الله 19 سال بیشتر نداشت از دنیا رفت و به فاصله 8 ماه، مادر خانواده نیز درگذشت. شمس الله که فرزند ارشد خانواده بود سرپرست سه برادر و دو خواهر کوچکترش شد. دو سال بعد وی و سایر اعضای خانواده اش به تهران آمدند. او برای گذراندن زندگی در مکان های مختلفی ازجمله خشک شویی، هتل و رنگ فروشی، مشغول به کار شد.

با شروع جنگ تحمیلی داوطلبانه به جبهه رفت و به پاسداری از اعتقادات و کشورش پرداخت. بعد از بازگشت از جبهه به پیشنهاد باجناقش در مغازه رنگ فروشی که متعلق به یک فرد انقلابی بود مشغول به کار شد. به علت فعالیت های صاحب مغازه چندین بار منافقین آنجا را مورد تهاجم قرار دادند؛ تا اینکه بالاخره صبح روز شنبه 13 شهریورماه 1361 درحالی که شمس الله برای تحویل کلید مغازه به آنجا رفته بود توسط گروهک تروریستی منافقین ترور و به فیض شهادت نائل آمد.

آنچه در ادامه خواهید خواند، حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی شهدای ترور بنیاد هابیلیان در دیدار با برادر این شهید است:

بعضی وقتها اینقدر منازل شهدا دور است که هرچه اصرار می کنیم تا در منزلشان مصاحبه را انجام دهیم، راضی به رنج و مشقتمان نمی شوند و سختی پیمودن راه طولانی را، خود تحمل می کنند و ما میزبانشان هستیم. این بار هم قرار بود ما میزبان برادر یک شهید باشیم. همه چیز مهیا بود؛ فقط مهمانمان نرسیده بود! با کمی تاخیر مصاحبه شروع شد. بدون درنگ خواستیم از شهید برایمان بگوید. آقای رنجبر که انگار بردار کوچکتر شمس الله بود، زندگی برادر بزرگتر را اینگونه برایمان روایت کرد:

«زندگی سختی داشتیم و پدرم کارگر بود. شهید شمس الله حدودا 9سال از من بزرگتر بود. تقریبا 10 ساله بودم که پدر و مادرمون رو به فاصله 8 ماه از دست دادیم. بعد از پدر، همۀ بار مسئولیت زندگی به دوش آقا شمس الله افتاد. دو سال بعد دایی مون ما رو به تهران برد که پیش خودش باشیم. شمس الله اونجا مشغول به کار شد. مدتی کنار دایی و بعد از اون در یک مغازه خشک شویی کارمی کرد. چند وقت بعد به هتلی رفت و مشغول شد. سال 56 برای کار، من رو هم پیش خودش برد.

خیلی عاطفی و مهربان بود؛ همیشه در تمام حرفهامون پردۀ حیایی وجود داشت و من احترامش رو نگه میداشتم. من از 10 سالگی به گونه ای ایشون رو در کسوت پدر دیدم و برای همین برام حرمت خاصی داشت. در کل آدم تودار و جدی ای بود. همین کمی فضا رو سنگین می کرد.

Ranjbar Brother2به تعزیه علاقه خاصی داشت. چند باری شده بود که نذر می کرد و پسرش رو برای تعزیه خونی به روستامون می برد. به چلۀ جمکران اعتقاد زیادی داشت و هر سه شنبه شب به جمکران می رفت. آخرین بار که دیدمش متوجه شدم شب گذشته، چهلمین شب زیارت جمکرانش رو تموم کرده. معتقد بود هر کس 40 بار جمکران بره هر چی از خدا بخواد بهش میده. یک اعتقاد دلی بود. هفته بعد از این چله هم حاجت روا شد.

فعالیت دینی و مذهبی و انقلابیش رو همه جا، حتی در محل کارش که اون زمان هتل بود، با قوت ادامه می داد. به خاطر این موضوع و اینکه محیط هتل با روحیه مذهبیش تناسبی نداشت از اونجا استعفا داد. مدتی بعد عازم جبهه شد. برای او که یک انقلابی فعال بود فضای جبهه خیلی مناسب بود. اینقدر جبهه رو دوست داشت که 2 پسر و دختر 6 ماهه رو می گذاشت و به مهاباد می رفت.

بعد از بازگشت از جبهه به پیشنهاد باجناقش در مغازه رنگ فروشی واقع در وحیدیه تهران مشغول به کار شد. فکر کنید کسی که خودش توی هتل سرپرست بود، اینجا شاگردی می کرد. صاحب مغازه یک فرد انقلابی بود و به خاطر تهدیدات منافقین مدتی سرکار نمی اومد. وقتی از این موضوع مطلع شدم بهش گفتم برگرده هتل. نگران بودم براش اتفاقی بیفته. قبول نمی کرد. با کلی اصرار بالاخره راضی شد.

شنبه هفته بعد رفت کلید رو تحویل بده که مورد هجوم منافقین قرار گرفت و همون جا شهید شد. برای من شکست سخت و سنگینی بود. این بار علاوه بر برادر دوباره پدرم رو از دست دادم! هنوز طعم تلخ اون شکست روحی رو حس می کنم.»

به این قسمت صحبت که رسیدیم «خشم» در کلام آقای رنجبر پیدا بود. سنگینی شهادت برادر را در این خشم کاملا می توانستیم احساس کنیم. با حرارت خاصی ادامه داد:

«همون زمان گفتن دو نفر از منافقین رو گرفتن؛ یکیشون رواعدام کردن و یکیشون هم در طی دستگیری معدوم شده بود.

منافقین باید جواب بدن؛ به چه جرمی برادرم رو کشتن؟ اساس کار این منافق های برادرکش چیه که بی منطق عده ای رو به شهادت می رسونن؟ فقط همین که کسی لباس سپاه به تن داشته باشه یا اینکه ریش داشته باشه؟! تک تک این ملعونین باید از بین برن چون دست هر کدومشون به خون بی گناهی آغشته است. خواسته ما هم همینه.

برادر من که به هدفش رسید مطمئنم شهادتش یک اتفاق نبود. خودش خواسته بود؛ شاید در جمکران.»


    • هیچ نظری یافت نشد

    نظر خود را اضافه کنید

    0
    https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9247570&tmpl=component
    نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

    مطالب پربازدید سایت

    وزیر اطلاعات می‌گوید

    جمشید شارمهد چگونه دستگیر شد؟

    دکتر کبری صالحی‌جاوید، بنیاد هابیلیان

    مشروطه منافق پسند

    یک نماینده مجلس با توجه به دستگیری سرکرده گروهک تندر

    دیگر گروهک‌های تروریستی و منافقین هم ضربه خواهند خورد

    محمد تربت‌زاده، روزنامه قدس

    برق از سر «تندر» پرید

    علی رحمانی، جوان آنلاین

    مسلمانان زیر چکمه مدعیان حقوق بشر

    دکتر مصطفی انتظاری‌هروری، روزنامه صبح‌نو

    حقوق بشر غربی در نقطه پایان

    دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان