اصرار می کرد برای شهادتش دعا کنم

Javdanikhaleghi Mother1بنیاد هابیلیان(خانواده شهدای ترور کشور) در راستای رسالت خود مبنی بر پیگیری وضیعت خانواده شهدای مظلوم ترور اقدام به ایجاد واحد سرگذشت پژوهی کرده است. این واحد، با بازدید منظم از خانواده محترم شهدا در فضایی عاطفی به جمع‌آوری خاطرات خانواده شهید از نحوه زندگی، کار و چرایی شهادت می‌پردازد. این هفته، میهمان خانواده شهید «حمیدرضا جاودانی خالقی» بودیم:


سال 1343 به دنیا آمد. تقریبا همان ایامی که از امام پرسیدند که به چه پشتوانه ای قیام کردی؟ و امام پاسخ داد: «سربازان من در گهواره ها هستند». مثل خیلی از بچه های آن دوران درس خواند و دیپلمه شد. همان روزهایی که انقلاب داشت به ثمر می نشست او نیز به صف مبارزان پیوست. اندکی پس از پیروزی انقلاب عضو سپاه شد. وقتی غائله شورشهای مسلحانه کردستان شروع شد به همراه شهید کاوه برای درگیری با گروه های تروریستی کومله و دموکرات عازم آنجا شد. چندین ماه را در نبرد سپری کرد و اول تیرماه 1363 وقتی با یکی از تیم های کمین کومله درگیر شدند زخمی شد و تروریست های کومله با شلیک تیر خلاصی به سرش، وی را به آرزویش «شهادت» رساندند.

 

حاشیه نگاری تیم سرگذشت پژوهی بنیاد هابیلیان از دیدار با خانواده شهید حمیدرضا جاودانی خالقی:

این بار انتظار نکشیدیم. همه باهم بودیم منتهی آدرس را پیدا نمی کردیم! چند چهارراه بالا و پایین رفتیم؛کلی دور زدیم و دوباره برگشتیم سر جای اولمان. گشتن فایده نداشت. با مادر شهید تماس گرفتیم. گفتند سرجایمان بمانیم تا بیایند دنبالمان. دری که کنارش ایستاده بودیم باز شد! و خانمی با چادر رنگی بیرون آمد.

وارد حیاط شدیم چند پله بالا رفتیم و به سمت اتاق نشیمن هدایت شدیم. گوشه ای نشستیم. خانه شان خیلی ساده بود و قدیمی و دوست داشتنی. عکس شهید روی تاقچه بود. لباس سپاه به تن داشت.

حاج خانم اول صحبت نمی کرد. می گفت: «چیزی به یاد ندارم.» تجربه ثابت کرده بود کافیست موضوعی مطرح شود آن وقت دیگر فرصت سوال پرسیدن هم پیدا نمی کنیم. گاهی لازم است از تجربیات استفاده کرد!

« حمیدرضا 18 آذر 1343 دنیا اومد. تو همین مشهد. بچه سومم بود. ما حمید صداش می زدیم. پدرش نانوا بود؛ الان دیگه بازنشسته شده. حمید حدودا 3 ساله بود که برادر دیگه اش دنیا اومد. کلا سه تا برادر بودن و دوتا خواهر. برادرها خیلی هوای هم رو داشتن. حمید خیلی بچه شلوغ و پر جنب و جوش بود. فقط کافی بود یک لحظه ازش چشم برداری.

Javdanikhaleghi Mother

وقتی رفت مدرسه همین وضع بود؛ اما چون مودب بود و با معلماش با احترام برخورد می کرد کسی چیزی بهش نمی گفت. بچه درس خونی بود. وقتی می اومد خونه اول مشق هاشو می نوشت بعد لباس هاشو در می آورد. گاهی هم بعد مدرسه همراه باباش می رفت در مغازه؛ به ایشون خیلی احترام میگذاشت.

دوران نوجوانی حمید با انقلاب همراه شده بود؛ البته پسرم فعالیت خاصی نداشت. مثل بقیه جوونها تو راهپیمایی ها شرکت می کرد. با پیروزی انقلاب وارد بسیج شد. از اون به بعد خیلی تغییر کرد. دیگه ما کمتر تو خونه می دیدیمش. صبح ها می رفت مدرسه و بعد از مدرسه بسیج. حتی گاهی شب ها هم خونه نمی اومد. بعدتر ها متوجه شدم مسئول تحویل اسلحه شده. گاهی هم برای ایست و بازرسی می رفت.

 

وقتی جنگ شروع شد مسئول اعزام نیرو بود. کمی که گذشت با محمود کاوه آشنا شد. ورد زبونش شده بود: «میخوام برم جبهه.» اجازه نمی دادم. بهش گفتم: «بشین درستو بخون. مملکت به شما هم احتیاج داره.» اما انگار حمید متوجه نبود! بالاخره راضیم کرد. فکر کردم اجازه بدم بره، کم کم می تونم آرومش کنم، اما این تازه اول ماجرا بود. دیگه برا جبهه رفتن اصرار نمی کرد پاپیچم شده بود برای شهادتش دعا کنم.

همون اول با شهید کاوه رفت کردستان برای جنگ با کومله و دموکرات؛ تیپ ویژه شهدا. از بچه های اطلاعات عملیات بود. برای اینکه بهش زنگ نزنم گفته بود اونجا تلفن ندارن. واقعا منو شناخته بود. میدونست اگه بهم شمارشو بده مدام پای تلفنم اونم چون نمی تونست جواب بده برای اینکه به من بی احترامی نشه این حرفو گفته بود.

 

چند ماهی هیچ خبری ازش نداشتم تا اینکه یک روز اومد مشهد. خوشحال بودم که حتما دلش تنگ شده برگشته...

یک روز عصر خوابیده بود که متوجه شدم مجروح شده. می دونستم بچم خیلی توداره اما فکر نمی کردم مسئله به این مهمی رو هم بخواد مخفی کنه.

حمید مرید واقعی امام خمینی(ره) و انقلاب بود. کسی جرئت نداشت جلوش به امام حرفی بگه. خب اون اوایل انقلاب بودن افرادی که از امام بد می گفتن؛ ولی با جدیت و برخورد قاطع حمید، واقعا کسی به خودش اجازه نمی داد هر حرفی رو بگه. حمید کنار این ویژگی اخلاقیش بچه خنده رو و شوخ طبعی بود. از هر کسی در مورد حمید بپرسی اول چهره خندونش رو به یاد میاره.

 

کلا 6 ماه کردستان بود و تو این مدت فقط یک بار اومد مرخصی، که اونم توفیق اجباری بود. حال و هوای حمید خیلی تغییر کرده بود. اهل حساب و کتاب شده بود؛ اما نه برای بقیه. به حساب خودش خیلی می رسید!

روز اول تیرماه 63 بود. یک آقا از سپاه اومد دم در خونه و احوال حمید رو پرسید. بهش گفتم: «حمید کردستانه و ازش خبر ندارم.» بعد از رفتن اون آقا متوجه رفتارهای مشکوک همسایه ها شدم. حسابی نگران شدم. رفتم مغازه حاج آقا؛ اما مغازه بسته بود. همسایه اش بهم گفت: «مگه خبر ندارین؟! حمید شهید شده و الان جنازه اش بیمارستان قائمه و...» اصلا نفهمیدم چی شد و چطور خودمو رسوندم بیمارستان. حمید تو سردخونه بود و پیکرش سالم و تازه. بهم گفتن حدودا یک هفته است به شهادت رسیده اما باورم نمی شد. جنازه واقعا تازه بود!

Javdanikhaleghi

 

کومله ها شهیدش کرده بودن. تو کوه های سرو غرب کردستان. وقتی با بچه ها رفته بودن منطقه، زخمی میشه و نیروها نمی تونن برگردوننش عقب. کومله ها بهش تیر خلاصی زدن. هفت تا گلوله بهش شلیک کرده بودن.

همیشه با خودم فکر می کنم من داغ حمید رو می تونم تحمل کنم؛ می دونستم رفته جبهه، می دونستم بالاخره اونجا خطر هست. از گروهک های ناجوانمرد اونجا شنیده بودم، می دونستم سرسپرده آمریکا و کشورهای غربی هستن و اونا هم دشمن کینه دار ایران. اما خدا به حال دل اون مادرهایی رحم کنه که بچه هاشونو تو شهرشون و جلو چشمهای خودشون پرپر کردن. این منافق ها واقعا فرصت طلبن؛ از طریق جنگ وارد شدن و هدفشون ضربه به انقلاب و مملکت بود؛ اما خدا رو شکر انگار خون شهدا همه مون رو بیمه کرده.»

 


    • محمد

      گزارش

      خداخیرتون بده ک برای زنده نگهداشتن یاد شهدا قلم برمیدارید و قلم میزنید.

      حدود 10 ماه قبل
      دوست دارم 0 پاسخ

    نظر خود را اضافه کنید

    0
    https://www.habilian.ir/fa/index.php?option=com_komento&controller=captcha&captcha-id=9252590&tmpl=component
    نظر شما به دست مدیر خواهد رسید

    مطالب پربازدید سایت

    دانلود فیلم های تروریستی ایران و جهان